رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

توضیحى پیرامون معناى آیه

در ادامه بررسى اوصاف «عبادالرحمان» به این آیه مى‌رسیم كه مى‌فرماید: از اوصاف عبادالرحمان این است كه وقتى آیات الهى به یادشان آورده مى‌شود، كر و كور با آن برخورد نمى‌كنند، بلكه كاملا به آن دل مى‌سپارند و در اطراف آن تفكر مى‌كنند و در حال و رفتارشان اثر مى‌گذارد. این مضمون آیه است، اما براى تطبیق این مضمون بر عباراتى كه در آیه آمده، باید مقدارى توضیح دهیم.
باید دقت داشت كه این آیه در ادامه بیان صفات سلبى عبادالرحمان است. همان‌گونه كه در جلسات پیشین نیز اشاره كردیم، آیات پایانى سوره فرقان نخست یك سلسله امور ایجابى و كارهایى را كه عبادالرحمان انجام مى‌دهند مطرح مى‌كند و سپس در ادامه به ذكر برخى صفات سلبى آنان و كارهایى كه انجام نمى‌دهند، مى‌پردازد. آیه‌اى كه در این جلسه مورد بحث قرار داده‌ایم از همین دسته دوم است و یكى از صفاتى را كه عبادالرحمان از آن مبّرا و بركنار هستند ذكر مى‌كند.
به عبارت دیگر، به هنگام شنیدن آیات الهى، برخى كارها است كه انسان اگر انجام
﴿ صفحه 320 ﴾
دهد خوب و شایسته است و در مقابل كارهایى هم هست كه اگر انسان انجام دهد بد و نكوهیده است. اكنون این آیه درصدد بیان این نیست كه عبادالرحمان به هنگام شنیدن آیات الهى چه «مى‌كنند»، بلكه عكس‌العملى را كه ارزش منفى دارد و از این رو عبادالرحمان از آن بركنار هستند و آن را انجام «نمى‌دهند» بیان مى‌كند. آیه مى‌فرماید: یكى از اوصاف عبادالرحمان این است كه با آیات الهى كور و كر برخورد نمى‌كنند: لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَعُمْیانا.
لغت «خَر» كه در این آیه آمده، مصدرش «خُرور» و به معناى «سقوط» و «افتادن» است. «خَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْف» یعنى سقف بر روى آنها سقوط كرد و بر سرشان ریخت و خراب شد. در آن داستان كه جمعى از بنى‌اسرائیل به همراه حضرت موسى(علیه السلام) به كوه طور رفتند و از آن حضرت تقاضا كردند كه خدا را ببینند، قرآن مى‌فرماید:
فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسى صَعِقا؛(326) پس چون پروردگارش به كوه جلو نمود، آن را ریز ریز ساخت و موسى بیهوش بر زمین افتاد.
«خَرَّ مُوسى» یعنى موسى روى زمین افتاد. البته در آیه مورد بحث ما فعل «خَر» باكلمه «عَلى»آمده، و اصطلاحاً با «عَلى» متعدى شده است: لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها؛ روى آیات نمى‌افتند. اگر بخواهیم معناى «لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها» روشن شود، ابتدا باید ببینیم افتادن روى آیات (یَخِرُّوا عَلَیْها) به چه معنا است؟
تا آن‌جا كه بنده چند تفسیر را مراجعه كردم، مفسران معمولا فعل «خَر» را در این‌جا معادل «اَكَب» گرفته و گفته‌اند «خَرَّ عَلَیْه» با «اَكَب عَلَیْه»به یك معنا است. «اَكَب» به معناى بر چیزى اقبال كردن و تمام توجه را بر آن متمركز نمودن و چسبیدن به آن است. بر این اساس، مفسران آیه را این‌گونه معنا كرده‌اند كه، عبادالرحمان از كسانى نیستند كه كوركورانه و متعصبانه به آیات الهى بچسبند و از آنها پیروى كنند، بلكه اعتقاد و تسلیم آنان از روى بصیرت و آگاهى است. توضیح بیشتر این‌كه:
انسان در مقابل یك عقیده و مرام و مسلك، یا بى‌اعتنایى مى‌كند و ارزش و اعتبارى
﴿ صفحه 321 ﴾
براى آن قائل نمى‌شود، و یا آن را مى‌پذیرد و برایش ارزش و احترام و تقدس قائل مى‌شود. در حالتى هم كه آن را مى‌پذیرد، گاهى هست كه این پذیرش و تمسك متعصبانه و كوركورانه است، و گاه این پاى‌بندى و التزام از روى بینش و فهم و درك و بصیرت است. اكنون این آیه مى‌فرماید، تمسك و التزام عبادالرحمان به آیات الهى ناآگاهانه و از روى تعصب نیست، بلكه كاملا آگاهانه و از سر فهم و بصیرت است. اصولا یك تفاوت مهم مؤمنان با مشركان و كفار در همین مسأله است. بت‌پرستان و كفار و پیروان مذاهب باطل هم مانند مؤمنان، به عقیده و مرام و مقدسات خود مى‌چسبند و حتى گاه حاضرند جان خود را در راه آنها فدا كنند، اما تمسك و التزام آنها ناآگاهانه و بر اساس تعصب است و تعقل و خردورزى چندان در آن نقشى ندارد. به عكس، مؤمنان اگر دین خداوند را مى‌پذیرند و در برابر آیات الهى سر تسلیم فرود مى‌آورند، كارشان آگاهانه و از روى خردورزى و تفكر است.
بنابراین مؤمن و كافر، هر دو نسبت به مقدساتشان «خرور» دارند و به آنها ملتزمند و آنها را حفظ مى‌كنند، اما كار یكى متعصبانه و «صُمًّا وَعُمْیانا» است و كار دیگرى از روى بصیرت و تفكر و تأمل انجام مى‌شود. عبادالرحمان حفظ و حراست و التزامشان نسبت به آیات الهى كوركورانه و از روى تعصب نیست، برخلاف كفار كه اگر به مرام و عقیده خود مى‌چسبند، و به تعبیر قرآن «بر روى آن مى‌افتند»، تدبر و تعقل و بصیرتى در كارشان نیست.

احتمالى دیگر در معناى آیه

همچنان كه اشاره كردم، تا آن‌جا كه بنده به چند تفسیر مراجعه داشتم، مفسران همین معنایى را كه تا به حال توضیح دادیم براى آیه بیان كرده‌اند. اما در معناى آیه احتمال دیگرى نیز مى‌توان داد كه شاید از معناى مذكور مناسب‌تر باشد. البته بنده ندیدم كسى از مفسران این معنا را مطرح كرده باشد، ولى به هر حال، دست‌كم مى‌توان آن را به عنوان وجهى در معناى آیه در نظر گرفت. همان‌گونه كه اشاره كردیم، مبنا و ریشه این برداشت مفسران این است كه «خَر» را به معناى «اَكَب» گرفته‌اند، در حالى كه به نظر مى‌رسد این
﴿ صفحه 322 ﴾
دو با هم تفاوت معنایى داشته باشند. اگر آیه فرموده بود: لَمْ یُكِبُّوا عَلَیْها صُمّاً وَعُمْیانا، آن‌گاه معنا همین مى‌شد كه نوع مفسران بیان كرده‌اند. اما تعبیر آیه «لَمْ یَخِرُّوا» است. «خَرَّ عَلَیْه» از نظر معنایى در این‌جا بار منفى دارد. «خَرَّ عَلَیْه» به معناى حفظ و حراست كردن و چسبیدن نیست، بلكه در جایى گفته مى‌شود «خَرَّ عَلَیْه» كه گویى موجودى بى‌جان در جایى افتاده باشد. براى مثال، اگر چیزى از بالا روى زمین بیفتد، یا بر روى چیزى ارزشمند نظیر ـ العیاذ بالله ـ قرآن بیفتد، در این‌جا گفته مى‌شود: خَرَّ عَلَیْه. اما این‌كه انسان قرآن را در بغل بچسباند و آن را حفظ كند و احترام نماید، «خَرَّ عَلَیْه» بر آن اطلاق نمى‌شود.
از این رو، این‌كه بگوییم كافر و مؤمن هر دو «خرور» دارند، اما خرور یكى از روى تعصب است و یكى از روى بصیرت، و این آیه مى‌خواهد بفرماید عبادالرحمان خرورشان از روى بصیرت است نه تعصب، شاید چندان با تعبیر «لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها» سازگار نباشد. بلى، همان‌گونه كه گفتیم، اگر فرموده بود «لَمْ یُكِبُّوا عَلَیْها» شاید همین معنا را مى‌رساند، ولى تعبیر آیه «لَمْ یَخِرُّوا» است.
همچنین نباید از نظر دور داشت كه بحث این آیه در هر چیز و هر عقیده‌اى نیست تا بگوییم كفار هم نسبت به عقیده خودشان التزام دارند و به آن مى‌چسبند، بلكه صحبت در «آیات الهى» است. بحث این است كه وقتى آیات الهى به عبادالرحمان تذكر داده مى‌شود «صُمًّا وَعُمْیانا» بر روى آن نمى‌افتند. از این تعبیر فهمیده مى‌شود كه در مقابل، كسانى نیز هستند كه «صُمًّا وَعُمْیانا» روى آیات الهى مى‌افتند. به تعبیر دیگر، بحث بر سر دو نوع افتادن روى «آیات» است، نه آن‌كه در یك طرف (طرف مؤمنان و عبادالرحمان) صحبتِ افتادن روى آیات مطرح باشد و در طرف دیگر (طرف غیر مؤمنان و غیر عبادالرحمان) بحث، افتادن روى عقاید خودشان باشد.
از این رو، مى‌توان گفت معناى آیه این است كه عبادالرحمان كسانى هستند كه در مقابل آیات الهى با تأمل و دقت و ادب و احترام برخورد مى‌كنند. آنان به آیات الهى گوش جان مى‌سپارند و به هنگام شنیدن كلام خداوند تمام توجهشان را به آن معطوف مى‌دارند و به درستى در آن تأمل و تفكر مى‌كنند و در حالشان تأثیر مى‌گذارد. با این نگاه، تعبیر این آیه شبیه آن آیه مى‌شود كه مى‌فرماید:
﴿ صفحه 323 ﴾
إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِیًّا؛(327) و هرگاه آیات [خداى]رحمان بر آنان خوانده مى‌شد، سجده‌كنان و گریان به خاك مى‌افتادند.
البته در این آیه تعبیر، «خَروُّا عَلَى الآیات» نیست، بلكه تعبیر این است كه این گروه از بندگان خداوند با شنیدن آیات الهى خودشان بر روى زمین مى‌افتند؛ اما به هر حال مخفى نیست كه شباهت زیادى بین این دو آیه وجود دارد.
در هر صورت این هم وجه و احتمالى در مورد معناى آیه است كه بگوییم منظور از «لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها» این است كه مانند انسان‌هاى كور و كر روى آیات نمى‌افتند، بلكه در مقابل آیات محترمانه توقف و تأمل مى‌كنند، برخلاف مشركان و كفار كه وقتى آیات الهى را مى‌شنوند، مانند سقفى كه خراب مى‌شود و بر روى چیزى مى‌ریزد، كور و كر روى آنها مى‌افتند.
در هر حال، چه این وجهى را كه ما گفتیم مد نظر قرار دهیم و چه آن معنایى را كه نوع مفسران بیان كرده‌اند، قدر متیقن این است كه یكى از اوصاف عبادالرحمان این است كه در مقابل آیات الهى كور و كر برخورد نمى‌كنند، بلكه به آن دل و جان مى‌سپارند و تمام توجهشان را بدان معطوف مى‌دارند تا هرچه بهتر از آن بهره ببرند.

انسان‌هاى كور و كر و بى‌بهره از عقل!

اكنون مى‌توان این سؤال را مطرح كرد كه اصولا چگونه مى‌شود كه انسان هنگامى كه آیات الهى را مى‌شنود، برخوردى كور و كر گونه با آن داشته باشد؟ و در مقابل چگونه است كه عبادالرحمان وقتى آیات الهى را مى‌شنوند كاملا به آن توجه مى‌كنند و بدان گوش دل مى‌سپارند و تحت تأثیر قرار مى‌گیرند؟ این تفاوت از كجا ناشى مى‌شود؟ اساساً آیا این در اختیار خود انسان است كه هرگاه خواست، كاملا به چیزى توجه كند و به آن دل بسپارد و هرگاه نخواست، برخوردش غافلانه و كور و كر باشد؟ چرا و چگونه است كه كسانى به هنگام مواجهه با آیات الهى چنانند كه گویى نه نورى از آن دیده‌اند و نه
﴿ صفحه 324 ﴾
وحى و كلام حقى شنیده‌اند وگویا كور و كرند كه نه نورى مى‌بینند و نه سخنى مى‌شنوند؟ آیه‌اى در قرآن این مسأله را این‌گونه بیان مى‌كند:
وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالإِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون؛(328) و همانا بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‌ایم. [چرا كه]دل‌هایى دارند كه با آن [حقایق را] فهم نمى‌كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى‌بینند، و گوش‌هایى دارند كه با آنها نمى‌شنوند. آنان همچون چهارپایانند، بلكه گمراه‌تر! [آرى،]آنان همان غافلانند.
قرآن مى‌فرماید، این افراد عقل دارند اما آن را به كار نمى‌گیرند، و گوش و چشم دارند اما با آن نمى‌بینند و نمى‌شنوند. به یقین مراد این جمله این نیست كه این افراد در تمام عمر چشم‌هایشان را مى‌بندند كه چیزى نبینند و گوش‌هایشان را مى‌گیرند تا چیزى نشنوند! هیچ انسانى، حتى اگر دیوانه و مجنون هم باشد، چنین كارى نمى‌كند. روشن است كه معناى «لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها» این است كه كلام حق را نمى‌شنوند، وگرنه براى شنیدن مطالب و حرف‌هاى باطل بسیار هم حریص و آماده‌اند. همچنین عبارت «لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها» بدین معنا نیست كه چشمشان چیزى را نمى‌بیند، بلكه مراد این است كه حقایق عالم و آنچه را كه باید ببینند، نمى‌بینند، وگرنه امور باطل و حرام را بسیار هم خوب مى‌بینند. این آیه را مى‌توان با آیه‌اى دیگر از قرآن تفسیر كرد، كه چنین مى‌فرماید:
أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الأَْبْصارُ وَلكِنْ تَعْمَى الْقُلُوب الَّتِی فِی الصُّدُور؛(329) آیا در زمین گردش نكرده اند تا دل هایى داشته باشند كه با آن بیندیشند یا گوش هایى كه با آن بشنوند؟ در حقیقت، چشم ها كور نیست، لیكن دل هایى كه در سینه ها است كور است.
در هر صورت، از این‌گونه تعبیرات قرآن اجمالا مى‌توان استفاده كرد كه انسان غیر از این چشم و گوش ظاهرى، چشم و گوشى دیگر هم دارد. امّا این‌كه كیفیت آن چشم و گوش
﴿ صفحه 325 ﴾
چیست و در كجاى بدن انسان قرار دارد، و آیا اساساً مادى و جسمانى است یا از سنخى دیگر است، و بحث‌ها و سؤالاتى از این قبیل، مطالبى هستند كه براى امثال بنده چندان روشن نیست. آنچه مسلّم است این است كه ما غیر از این چشم و گوش ظاهرى كه هر چیزى اعم از حلال و حرام را با آن مى‌بینیم و مى‌شنویم، چشم و گوشى دیگر هم داریم كه با آنها حقایق عالم را مى‌بینیم و مى‌شنویم. كسى كه از چنین گوشى برخوردار است وقتى كلام خدا را مى‌شنود تنها الفاظى عربى را كه با صوتى دل‌نشین تلاوت مى‌شود، نمى‌شنود، بلكه آن كلمات و الفاظ را با معناى حقیقى و معنایى كه خداوند اراده فرموده است با گوش جانش مى‌شنود. در مقابل، كسانى نیز وقتى قرآن تلاوت مى‌شود نه معناى آن را مى‌فهمند و نه حقیقت آن را درك مى‌كنند و بهره و حظشان از آن فقط همین است كه اگر قارى خوش‌صدایى باشد و زیبا تلاوت كند «الله، الله» و «احسنت، احسنت» بگویند.
اگر گوش و چشم باطنى و حقیقت‌بین انسان بسته شد، آدمى دیگر نه حقایق عالم را مى‌بیند و نه گوشش شنواى سخن حق خواهد بود. شاید شما نیز مثل بنده این مطلب را تجربه كرده باشید كه گاهى با آن‌كه انسان مى‌داند و مى‌فهمد سخنى مفید و كاملا حق و درست است، اما دلش هیچ میلى به شنیدن آن ندارد. شاید براى هركدام از ما مكرر اتفاق افتاده باشد كه مى‌بینیم حال و حوصله نداریم به سخن كسى كه موعظه‌اى مى‌كند یا تفسیر قرآن مى‌گوید و یا روایتى را شرح مى‌دهد گوش فرا دهیم. كم نیستند كسانى كه اگر به درس تفسیر و اخلاق و جلسه وعظ و موعظه‌اى دعوت شوند به بهانه‌هایى نظیر خستگى، سردرد، و كار و گرفتارى متوسل مى‌شوند و از آمدن عذر مى‌آورند. این در حالى است كه همین افراد اگر تلویزیون در همان زمان فیلم و سریال و برنامه چشم‌نوازى داشته باشد و یا در جایى دیگر برنامه‌اى باشد كه با گوش و چشم آنان آشناتر است، هیچ احساس خستگى و كسالتى نمى‌كنند و به گرمى و با میل و رغبت تمام از آن استقبال مى‌نمایند.
احتمالا گاه برایمان پیش آمده كه یك كانال تلویزیون، براى مثال، درس تفسیر حضرت آیت‌الله جوادى آملى ـ حفظه الله تعالى ـ را پخش مى‌كند و ما وقتى به آن گوش مى‌دهیم خوابمان مى‌گیرد و احساس بى‌حوصلگى مى‌كنیم، اما در همان زمان كانال را عوض مى‌كنیم و دو سه ساعت پاى برنامه‌اى مى‌نشینیم كه هیچ فایده و بهره دنیایى یا
﴿ صفحه 326 ﴾
آخرتى برایمان ندارد! جالب هم این است كه اگر از ما سؤال كنند كه این سخنرانى چگونه است، پاسخ مى‌دهیم كه بسیار خوب و مفید و عالى است اما من حال و حوصله‌اش را ندارم! از آن طرف نیز برنامه آن كانال دیگر را خودمان اعتراف داریم كه لغو و بى‌فایده و یا حتى مضرّ است، ولى با این حال وقت مى‌گذاریم و آن را تماشا مى‌كنیم! به راستى برخى از این فیلم‌هاى حادثه‌اى كه سراسر خشونت و وحشى‌گرى است، جز دامن‌زدن به احساس خشم و نفرت و افزایش اضطراب و دلهره در انسان، چه نفعى عاید او مى‌كند؟ و چرا با این‌كه ما همه این مطالب را مى‌دانیم باز هم حاضریم كه وقت بگذاریم و چنین برنامه‌هایى را ببینیم و بشنویم؟!
در حالى كه بسیارى از ما چنین وضعیتى داریم، قرآن از مؤمنانى یاد مى‌كند كه عاشقانه و مشتاقانه به كلام الهى گوش جان مى‌سپارند و از آن نیرو مى‌گیرند:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَعَلى رَبِّهِمْ(330) یَتَوَكَّلُونَ؛ همانا مؤمنان آن كسانى اند كه چون خدا یاد شود دل هایشان ترسان مى گردد، و چون آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید، و بر پروردگار خود توكل مى كنند.
تفاوت امثال بنده با این‌چنین كسانى در چیست؟ چه چیز باعث مى‌شود كه این بندگان چنین اشتیاقى به كلام خدا پیدا كنند و حال پذیرش در آنها پیدا شود و از قرآن استفاده كنند، اما دست امثال بنده كوتاه بماند؟ اگر انسان سرّ این مسأله را بداند و راه آن را بیابد شاید كمك كند كه تغییر حالى در خود ایجاد كند و مقدارى نقایص خود را برطرف نماید و به سمت اصلاح پیش برود. البته مسأله «توفیق الهى» را در این مسیر نباید فراموش كرد و پیوسته باید این امر را مد نظر داشت كه در نهایت این خدا است كه باید دست انسان را بگیرد. آنچه به ما مربوط است این است كه آن امورى را كه اسبابش را مى‌شناسیم، از آن اسباب استفاده كنیم و به دنبال این باشیم كه آنها را در خود ایجاد كنیم و از چیزهایى كه موجب ضرر است دورى نماییم. در نهایت نیز باید دعا كنیم و از خداى متعال بخواهیم كه به ما توفیق عنایت فرماید. همچنین نباید فراموش كنیم كه توفیق الهى هرگز به گزاف
﴿ صفحه 327 ﴾
نصیب كسى نمى‌شود و حساب و كتاب دارد. خلاصه این‌كه باید بحث‌ها را از هم تفكیك كرد. نمى‌شود فقط به دعا تكیه كنیم و در پى این باشیم كه با صرف دعا كردن به مقصد برسیم و كارمان درست شود. علاوه بر دعا كارهاى دیگرى نیز لازم است كه در اختیار خود ما است و باید از تلاش براى انجام آنها فروگذار نكنیم، و در عین حال باید پیوسته از خداى متعال مدد بجوییم و طلب توفیق نماییم.