رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

احتمالاتى درباره معناى «شهادت» در این آیه

بحث ما درباره اوصاف «عبادالرحمان» بود كه در آیات آخر سوره فرقان ذكر شده است. همچنان‌كه پیش از این گفتیم، این‌كه چرا براى این گروه از بندگان عنوان «عبادالرحمان» انتخاب شده و چرا در بین همه اوصاف ممكن این چند صفت خاص براى آنها ذكر گردیده، مطلبى است كه براى امثال بنده چندان روشن نیست. البته مى‌توان وجوهى را از باب احتمال ذكر كرد، اما به هرحال بهتر همین است كه اعتراف كنیم حقیقت این امر بر ما مخفى است و این چیزى است كه علم آن نزد خداوند و كسانى است كه خداى متعال از علم خاص خود به آنها عنایت فرموده است.
در توصیف عبادالرحمان ابتدا چند صفت ایجابى ذكر شد و سپس در ادامه رسیدیم به یك سلسله اوصاف سلبى و امورى كه عبادالرحمان از آن احتراز مى‌كنند و بركنار هستند. از جمله اوصاف سلبى كه بحث آنها گذشت، اجتناب و دورى عبادالرحمان از سه گناه كبیره شرك، قتل نفس و فحشا بود. پس از ذكر این سه صفت، در قالب دو سه آیه، جملات معترضه‌اى در باب «توبه» مطرح شد كه ما نیز به مناسبت، مطالبى را
﴿ صفحه 302 ﴾
پیرامون توبه و برخى نكاتى كه در این آیات وجود داشت ذكر كردیم. اكنون در این آیه‌اى كه در ابتداى بحث این جلسه عنوان كردیم، دو صفت سلبى دیگر ذكر شده است. درباره هر دو جمله‌اى كه بیان‌كننده این دو صفت است بحث‌ها و اختلاف نظرهایى بین مفسران وجود دارد كه ما در این‌جا به برخى از آنها اشاره خواهیم كرد.
اولین صفتى كه در این آیه آمده این است كه مى‌فرماید، عبادالرحمان كسانى هستند كه: لا یَشْهَدُونَ الزُّور. كلمه «لا یَشْهَدُون» از ریشه «شهادت» است و «شهادت» را در این آیه مى‌توان به یكى از دو معنا گرفت. یك معنا این است كه بگوییم «شهادت» به معناى «گواهى دادن» و «اداى شهادت» است، كه نوعاً در مسائل قضایى و حقوقى مطرح مى‌شود. از جمله كاربردهاى شهادت به این معنا در قرآن، مى‌توان به این آیه در داستان حضرت یوسف اشاره كرد كه مى‌فرماید:
وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكاذِبِین؛(317) و شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه، اگر پیراهن او از جلو چاك خورده، زن راست گفته و او از دروغ‌گویان است.
معناى دومى كه مى‌تواند از «شهادت» در این آیه مراد باشد، شهادت به معناى «حضور» است. «شهد المجلس» یعنى در فلان مجلس حضور پیدا كرد.
با این حساب اگر «شهادت» را به معناى «گواهى دادن» بگیریم، معناى آیه این مى‌شود كه یكى از اوصاف عبادالرحمان این است كه شهادت به ناحق نمى‌دهند. «زور» یعنى «ناحق»، یعنى چیزى كه ظاهرى آراسته دارد ولى باطن آن فاسد و خراب است؛ كه این معنا دروغ و هر كارى را كه ظاهرى آراسته دارد ولى باطنش فاسد و مضر است شامل مى‌شود. از جمله این امور، یكى هم «شهادت زور» است. به تعبیر دیگر، مى‌توانیم «زور» را در فارسى به «قلاّبى» ترجمه كنیم. بدین ترتیب، شهادت زور به معناى شهادت قلابى و دروغ است. «تزویر» هم از همین ریشه و به معناى «حقه» و «كلَك» زدن است. شهادت زور این است كه انسان شهادتى برخلاف واقع بدهد و باطل را به صورت حق جلوه دهد. براى مثال، در
﴿ صفحه 303 ﴾
حالى كه چیزى ندیده، به دروغ بگوید، من دیدم كه فلانى چنین كرد. عبادالرحمان از چنین كارى مبرّا هستند و هیچ‌گاه شهادت دروغ و برخلاف واقع نمى‌دهند.
البته در مورد «شهادت» مباحث فقهى و اخلاقى متعددى وجود دارد كه اگر بخواهیم وارد آنها شویم بحث به درازا مى‌كشد. براى مثال، یكى از مباحث در زمینه شهادت این است كه آیا شهادت دادن لازم و واجب است یا لزوم و وجوبى ندارد؟ پاسخ آن هم این است كه اجمالا در مواردى اداى شهادت واجب است. اگر كسى را براى شاهد و ناظر بودن بر كارى طلب كردند تا اگر زمانى نیاز به شهادت او پیدا شد شهادت دهد، در صورتى كه با شهادت ندادن او حقى از مؤمنى تضییع مى‌گردد، در این‌جا واجب است كه به اداى شهادت اقدام كند. براى مثال، براى اجراى صیغه طلاق حضور دو شاهد لازم است، و ممكن است از كسى بخواهند به عنوان شاهد طلاق حضور پیدا كند. در این صورت اگر بعدها اختلاف شد كه آیا طلاق واقع شده یا نه، او باید براى اداى شهادت حاضر شود. به طور كلى شاید بتوان گفت هرجا كه حق مؤمنى در حال تضییع باشد، در آن‌جا لازم است شاهد در محكمه حاضر شود و شهادت دهد. بلى، اگر شاهدهاى دیگرى هم باشند كه با شهادت آنها از تضییع حق جلوگیرى مى‌شود، در این فرض اداى شهادت وجوب ندارد. مواردى نیز ممكن است شهادت دادن از نظر فقهى مستحب باشد.
در هر صورت، گذشته از این‌گونه مباحث فقهى، شهادت باید مطابق با واقع باشد و آدمى اگر بنا شد شهادت بدهد، باید همان‌گونه كه مطلب را تحمل كرده و دریافت نموده، همان‌گونه هم اداى شهادت كند. همچنین شهادت اصطلاحاً باید «عن حسٍّ» باشد؛ یعنى آنچه را كه انسان مى‌خواهد درباره آن شهادت بدهد، اگر دیدنى است باید خودش دیده و اگر شنیدنى است، خودش شنیده باشد و یا با قرائن حسى دریافت كرده باشد.
و اما همچنان كه اشاره كردیم، احتمال دوم در این آیه این است كه «شهادت» به معناى «حضور» باشد. آن‌چنان كه از لحن كلام مرحوم علامه طباطبایى در تفسیرشان فهمیده مى‌شود، ایشان ظاهراً به این احتمال بیشتر تمایل دارند. بر اساس این احتمال، «لا یَشْهَدُونَ الزُّور» بدین معنا است كه عبادالرحمان در جایى كه كسانى مشغول گناه و فساد باشند، یا در مظان باطل و فساد و گناه باشد حضور پیدا نمى‌كنند.
﴿ صفحه 304 ﴾
آنچه موجب شده مرحوم علامه این احتمال را اندكى بیشتر ترجیح بدهند، ذیل آیه و جمله‌اى است كه پس از عبارت «لا یَشْهَدُونَ الزُّور» آمده است. ادامه آیه این‌چنین است:
وَإِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراما؛(318) و چون بر لغو بگذرند، بزرگوارانه از آن مى‌گذرند.
«شهادت» به معناى «حضور» با این جمله دوم تناسب بیشترى دارد و معناى آیه در مجموع این مى‌شود كه: عبادالرحمان خودشان با عزم و قصد در مجلس گناه و باطل حضور پیدا نمى‌كنند، و اگر هم اتفاقاً عبورشان به جایى افتاد كه كسانى مشغول گناه و امرى باطل هستند، از كنار آن كریمانه مى‌گذرند و توقف نمى‌كنند. «لا یَشْهَدُون» یعنى «لا یَحْضُرُون»؛ یعنى عبادالرحمان عمداً و قصداً در مجلس باطل و گناه حاضر نمى‌شوند. علاوه بر آن، اگر احیاناً و برحسب تصادف نیز به كسانى برخورد كردند كه مشغول گناه هستند، توقف نمى‌كنند و با كرامت و بزرگوارى از كنار آنها عبور مى‌كنند.
مرحوم علامه پس از ذكر دو وجه مذكور گرچه با این بیان احتمال دوم را تقویت مى‌كنند، اما در نهایت هیچ یك از این دو احتمال را تعیین و انتخاب نمى‌كنند.
اما به نظر مى‌رسد غیر از این دو وجه بتوان وجه و احتمال سومى را هم در نظر گرفت. آن احتمال این است كه «شهادت» را به معنایى اعم از «گواهى دادن» و «حضور» بگیریم. بدین ترتیب، مى‌توان معنایى كه «قدر مشترك» و «قدر جامع» بین دو معناى مذكور، و طبیعتاً اعم از هركدام از آنها است، در نظر گرفت و آیه را بر آن معناى عام حمل كرد. علاوه بر این، اگر كسى در مباحث «اصول فقه» مبنایش این باشد كه «استعمال لفظ در اكثر از معناى واحد جایز است»، مى‌تواند «شهادت» در این آیه را بر هر دو معناى مذكور حمل كند. تا آن‌جا كه در خاطرم هست مرحوم آقاى حكیم در كتاب «حقایق الاصول» همین مبنا را اختیار فرموده‌اند. مرحوم حكیم در آن‌جا ضمن استدلال‌هایى كه براى اثبات این مبنا مى‌آورند، به مطلبى از مرحوم ملافتحعلى سلطان‌آبادى استشهاد مى‌كنند و مى‌فرمایند: ایشان در سامرا درس تفسیرى داشتند و در آن جلسات، براى آیه‌اى دوازده معنا ذكر كردند و این در حالى بود كه هر معنایى را كه مى‌فرمودند گمان مى‌رفت كه از معناى قبلى بهتر است!
﴿ صفحه 305 ﴾
در هر صورت، بنا بر دو احتمالى كه نوع مفسران ذكر كرده‌اند، مقصود این قسمت از آیه یا این است كه عبادالرحمان شهادت به ناحق و باطل نمى‌دهند، و یا مقصود این است كه عبادالرحمان در مجلس گناه و فساد حاضر نمى‌شوند. البته شهادت دروغ و باطل از گناهان كبیره است، اما اگر احتمال دوم را كه حضور در مجلس گناه و باطل است بگیریم، دایره‌اش وسیع است و شامل خوددارى از حضور در مجلس گناهان صغیره هم مى‌شود. همچنین بنا بر احتمالى كه ما دادیم، بر اساس اراده معناى «قدر جامع» و یا بر اساس جواز استعمال لفظ در اكثر از معناى واحد، مى‌توان از آیه استفاده كرد كه عبادالرحمان از هردوى این كارها مبرّا و بركنار هستند.

عبور كریمانه از كنار لغو یا برخورد با آن؟

در ادامه آیه مورد بحث چنین مى‌خوانیم:
وَإِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراما؛ و چون بر لغو بگذرند، بزرگوارانه از آن عبور مى‌كنند.
موضوع این قسمت از آیه بحث اعراض از «لغو» است. در یكى از جلسات گذشته، به مناسبت مطالبى را درباره این قسمت از این آیه طرح كردیم و وعده دادیم كه در جاى خود مطالب بیشترى را در توضیح و تبیین آن ارائه كنیم. اكنون زمان عمل به آن وعده فرا رسیده است. همچنین در آیات ابتدایى سوره «مؤمنون» كه بحث آن گذشت، یكى از صفات مطرح شده درباره مؤمنان، اعراض از لغو بود كه با این آیه مورد اشاره قرار گرفت: وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُون. در آن‌جا اشاره كردیم كه «لغو» به معناى كار بیهوده و بى‌فایده است. این معنا اعم است از این‌كه كارى فقط بیهوده و بى‌فایده باشد، یا علاوه بر آن، ضرر و زیان هم به همراه بیاورد. از این رو مرتبه اعلا و قدر متیقن لغو، گناه است و غیر از آن، مكروهات و همچنین مباحاتى را هم كه هیچ فایده دنیایى یا آخرتى ندارد شامل مى‌شود.
در سوره مؤمنون تعبیر عام بود و علاوه بر جایى كه لغو از دیگران صادر شود، صدور لغو ازخود فرد را هم شامل مى‌شد. «مؤمن» نه در مجلسى كه عده‌اى در آن به «لغو» مشغولند حاضر مى‌شود و نه خودش اهل «لغو» است. اما در سوره فرقان تعبیر اخص از تعبیر سوره مؤمنون است. تعبیر «اِذا مَرُّوا بِاللَّغْو» در جایى به كار مى‌رود كه دیگران
﴿ صفحه 306 ﴾
سرگرم لغو باشند و فرد گذرش به آنها بیفتد، و در جایى كه خود انسان به كار لغو مبادرت ورزد گفته نمى‌شود: مَرَّ بِاللَّغْو. بنابراین تعبیر این آیه از تعبیر سوره مؤمنون اخص است و فقط ناظر به مواردى است كه گذر فرد به كسانى مى‌افتد كه آنها در حال ارتكاب «لغو» هستند. آیه مى‌فرماید: عبادالرحمان اگر با چنین صحنه‌اى مواجه شوند توقف نمى‌كنند و بزرگوارانه از كنار آن عبور مى‌كنند.
سؤالى كه در این‌جا پیش مى‌آید این است كه پس مسأله «نهى از منكر» چه مى‌شود؟ از نظر احكام و دستورات اسلامى، یك مسلمان حق ندارد نسبت به گناه بى‌تفاوت باشد. از این رو اگر مسلمانى به افرادى برخورد كرد كه مشغول گناه هستند، در صورت فراهم بودن شرایط، واجب است كه نهى از منكر كند و آنها را از گناه بازدارد. البته نهى از منكر مراتبى دارد و گاه به مرحله‌اى مى‌رسد كه انسان باید با زبان تند صحبت كند، یا اگر مسائلِ حكومتى باشد و انسان در این راستا مقام و مسؤولیتى در حكومت داشته باشد، گاهى كار به زور و برخورد فیزیكى هم كشیده مى‌شود. در هر صورت، اجمالا نشانه ایمان و عبودیت این نیست كه اگر انسان به گناه دیگران برخورد كرد، بزرگوارانه و بى‌تفاوت از كنار آن بگذرد، بلكه وظیفه دارد از آن جلوگیرى نماید.
همچنان كه اشاره كردیم، قدر متیقن از «لغو» كار حرام است. از این رو معناى این جمله كه «وَإِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراما» این است كه عبادالرحمان كسانى هستند كه وقتى با اشخاصى روبه‌رو مى‌شوند كه مشغول گناه هستند، بزرگوارانه از كنار آنها مى‌گذرند. اشكال این است كه ظاهر این مطلب با مسأله «وجوب نهى از منكر» سازگارى ندارد.

نگاهى به آیه 55 از سوره قصص

براى حل این مشكل مناسب است آیه‌اى شبیه این آیه را كه در سوره «قصص» آمده است مورد توجه قرار دهیم. در آن آیه چنین آمده است:
وَإِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقالُوا لَنا أَعْمالُنا وَلَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَیْكُمْ لا
﴿ صفحه 307 ﴾
نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ؛(319) و چون لغوى بشنوند از آن روى برمى تابند و مى گویند: كردارهاى ما از آنِ ما و كردارهاى شما از آنِ شما است. سلام بر شما؛ ما جویاى [مصاحبت]نادانان نیستیم.
در این آیه صحبت از كار و فعل لغو نیست، بلكه بحث «لغو كلامى» مطرح است؛ چرا كه مى‌فرماید: وَإِذا سَمِعُوا اللَّغْو؛ و چون لغوى بشنوند. همچنین آن‌چنان كه از سیاق آیه برمى‌آید، بحث این نیست كه كسانى سخن لغوى براى خودشان مى‌گویند، بلكه بحث در جایى است كه آنان، مؤمنان و بندگان شایسته خداوند را مورد خطاب قرار مى‌دهند و به استهزا و ناسزا و گفتن سخنان نامربوط زبان مى‌گشایند. آیه مى‌فرماید واكنش مؤمنان در برابر این برخورد ناشایست و جاهلانه این است كه از ورود به این معركه دورى مى‌جویند و با این قضیه با نرمى و صبر و متانت برخورد مى‌كنند و مى‌گویند شما كار خود را انجام دهید و ما نیز كار خود را انجام مى‌دهیم و مزاحم شما نمى‌شویم. عبارت «سَلامٌ عَلَیْكُم» بدین معنا است كه از ناحیه ما خطرى متوجه شما نیست، و در مقابل انتظار داریم شما هم با ما كارى نداشته باشید و اجازه دهید كه هر یك به راه خود برویم: لَنا أَعْمالُنا وَلَكُمْ أَعْمالُكُم.
در مورد جمله «لا نَبْتَغِی الْجاهِلِین» مفسران، مخصوصاً مرحوم علامه طباطبایى، تأكید كرده‌اند كه این جمله در واقع «زبان حال» مؤمنان نسبت به این افراد است نه این‌كه این جمله را بر زبان بیاورند و به لفظ بگویند. قصد مؤمنان این است كه در مقابل جسارت و برخورد نابخردانه این گروه، با برخوردى مسالمت‌آمیز و بدون آن‌كه با آنان درگیر شوند، خود را از چنگ آنها خلاص كنند. از سوى دیگر، ناگفته پیدا است كه گفتن این جمله كه «ما را با جاهلان كارى نیست» بهانه به دست آنان مى‌دهد تا آتش مجادله و مشاجره را بیشتر و افروخته‌تر كنند. بنابراین، جمله «لا نَبْتَغِی الْجاهِلِین» نمى‌تواند «زبان قال» مؤمنان خطاب به این افراد باشد و قطعاً «زبان حال» است.
در هر صورت، از این آیه استفاده مى‌شود كه عباد صالح و بندگان شایسته خداوند وقتى با افرادى سبك‌مغز و نابخرد مواجه مى‌شوند كه حرف منطقى ندارند و ابزار كارشان چیزى جز توهین و تحقیر و تمسخر و ناسزا نیست، باید سعى كنند از تقابل و
﴿ صفحه 308 ﴾
هم‌كلام شدن با آنان پرهیز كنند و با آنها وارد مناقشه و جدال نشوند. دلیل این امر نیز آن است كه این افراد اصولا اهل منطق نیستند و مشكلشان مشكل فهم و سوء برداشت، و به اصطلاح، مشكل تئوریك نیست، بلكه آنها قصدشان فقط توهین و تمسخر و ناسزا گفتن است و جز این هدفى ندارند. از این رو، بحث كردن با آنها هیچ نتیجه و فایده‌اى ندارد و بهترین روش برخورد با آنها این است كه آدمى یك گوش را در و دیگرى را دروازه قرار دهد و بى‌اعتنا به حرف‌هاى آنان، از هرگونه درگیرى با ایشان دورى كند و به سرعت خود را از آن معركه بیرون برد. چنین كسانى اصلا گوششان به حرف حق و منطق درست بدهكار نیست تا انسان بخواهد آنها را نهى از منكر كند. نهى از منكر در مورد این افراد نتیجه عكس دارد و اگر به آنها تذكر داده شود كه كارشان نادرست و حرام است، جرى‌تر شده و بر كار و رفتار نادرست خود بیش از پیش اصرار خواهند ورزید. در چنین موقعیتى بهترین كار این است كه انسان به آرامى خود را از صحنه كنار بكشد و صبورانه، با برخوردى متین به سلامت از معركه بیرون رود. بیهوده و بى‌حاصل خواهد بود اگر انسان بخواهد جواب این افراد را بدهد و یا احیاناً با آنها دست به یقه شود و كار را به درگیرى فیزیكى بكشاند. این كار نتیجه‌اى جز وخیم‌تر شدن اوضاع ندارد و گاه مى‌بینى در نتیجه نابخردى و حرف و حركت جاهلانه و ناشایست یك نفر، دو طایفه رو در روى هم مى‌ایستند و حتى كار به قتل و خون‌ریزى مى‌كشد.
از این رو یك ناسزا و تمسخر از فردى نادان و سست‌عنصر و لاابالى واقعاً ارزش این را ندارد كه انسان مؤمن بخواهد بایستد و پاسخ آن را بدهد. مؤمن و بنده شایسته خدا شأنش اجلّ است از این‌كه بخواهد با چنین كسانى سر به سر بگذارد و رو در روى آنها بایستد. حركت عاقلانه در چنین مواقعى برخورد مسالمت‌آمیز و پرهیز از هرگونه درگیرى لفظى و فیزیكى است. انسان مؤمن بزرگوارانه از كنار این افراد و رفتار ناشایست آنها عبور مى‌كند و آنان را به حال خود وامى‌گذارد. حتى به تعبیر قرآن، با گفتن «سلام علیكم» به آنها اعلام مى‌دارد كه از ناحیه من مزاحمت و خطرى متوجه شما نیست و اجازه بدهید كه هركدام به راه خود برویم: لَنا أَعْمالُنا وَلَكُمْ أَعْمالُكُم.
پس این آیه (55 قصص) قطعاً بحثش لغو كلامى است و هیچ احتمال دیگرى در مورد آن نمى‌رود.
﴿ صفحه 309 ﴾