رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

اولین صفت سلبى عبادالرحمان: دورى از شرك

در این آیه به سه گناه از بزرگ‌ترین گناهان كبیره و كبایر موبقه اشاره شده و دامان عبادالرحمان از آنها پاك و مبرّا دانسته شده است. از این سه گناه، اولین آنها شرك است: لا یَدْعُونَ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَر؛ با خداوند معبودى دیگر را نمى‌خوانند.
مبارزه با شرك و دعوت به توحیدْ مهم‌ترین عنصر در تعالیم همه انبیا است و سرلوحه آموزه‌هاى تمامى ادیان الهى به شمار مى‌رود:
﴿ صفحه 266 ﴾
وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوت؛(286) و همانا در میان هر امتى فرستاده‌اى برانگیختیم كه: خدا را بپرستید و از طاغوت دورى گزینید.
این مسأله حتى در تعالیم برخى از كسانى كه پیامبر نبوده‌اند و ذكر آنها در قرآن آمده است نیز دیده مى‌شود. براى مثال، این مطلب را در پندهاى لقمان حكیم به پسرش ملاحظه مى‌كنیم. البته گرچه ظاهر برخى دعاها و شواهد دیگر حاكى از این است كه حضرت لقمان پیامبر بوده، اما به هر حال براى ما به درستى روشن نیست كه جناب لقمان پیامبر بوده یا فقط انسانى وارسته و حكیم بوده است. در هر صورت، قرآن كریم از حضرت لقمان به عنوان بنده‌اى شایسته كه خداوند به او حكمت عنایت فرموده بود یاد مى‌كند و بخشى از پندهاى وى به پسرش را در سوره «لقمان» آورده است. از جمله این مواعظ و در صدر آنها این است كه حضرت لقمان به فرزندش مى‌گوید:
یا بُنَیَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِیم؛(287) اى پسرم! به خدا شرك میاور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.
اكنون در سوره فرقان نیز در توصیف عباد الرحمان، اولین صفتى كه در مقام بیان صفات سلبى ذكر مى‌شود مسأله شرك است. شرك انواع و مراتب مختلفى دارد كه برخى اعتقادى و برخى عملى است. براى مثال، یكى از انواع شرك اعتقادى «شرك در خالقیت» است كه كسى جهان را داراى دو یا چند خالق و آفریننده بداند. شرك اعتقادىِ دیگر «شرك در ربوبیت» است كه دو یا چند خدا را در اداره و تدبیر عالم دخیل و مؤثر بدانیم. اما آیه مورد بحث ما ظاهرش شرك اعتقادى نیست بلكه به شرك عملى نظر دارد. ظاهر این عبارت كه مى‌فرماید: لا یَدْعُونَ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَر، شرك در عبادت است و مقصود این است كه عبادالرحمان در مقام پرستش چیزى را شریك خدا قرار نمى‌دهند.
همچنان كه اشاره كردیم، شرك منحصر در شرك اعتقادى نیست كه، براى مثال، كسى معتقد باشد آفریننده جهان دو یا چند خدا است. كسى ممكن است خالق جهان را یگانه و یكتا بداند اما به دلایلى ـ نظیر شبهه یا عادات و رسوم و یا شرایط خاص اجتماعى ـ
﴿ صفحه 267 ﴾
در عمل به شرك مبتلا شود. شرك در عمل، خود مراتبى دارد و مصداق بارز و مشهور آن این است كه انسان رسماً در مقابل معبودى دیگر جز خدا به خاك بیفتد و او را عبادت كند. اما شرك عملى فقط این نیست و مصادیق و مراتب مختلف دیگرى نیز دارد.
یكى از مهم‌ترین انواع شرك عملى كه معمولا همه ما وصف آن را شنیده‌ایم «ریاى در عبادت» است. مرتبه دیگر شرك، «شرك در استعانت» است كه انسان اعتمادش به دیگران باشد و به جاى آن‌كه حوائجش را از خدا بخواهد، امیدش به دیگران باشد كه آنها برایش چاره‌اى بسازند و كارى انجام دهند. این نوع شرك در زندگى بسیارى از ما دیده مى‌شود. ما به هنگام احساس نیازهاى مختلف، چه مادى و جسمى و چه روحى و روانى، براى رفع آنها معمولا ابتدا به سراغ غیر خدا مى‌رویم و توجّهمان به همین اسباب و وسایل ظاهرى و انسانى جلب مى‌شود. البته معناى این سخن آن نیست كه بخواهیم این‌گونه القا كنیم كه آدمى اصلا نباید از اسباب و علل استفاده كند و صرفاً باید در گوشه‌اى بنشیند و دست به دعا بردارد و نگاهش را به آسمان بدوزد تا خدا خود مستقیماً وارد عمل شود و مشكلش را رفع كند! چنین چیزى قطعاً خلاف حكمت الهى است. خداوند این عالم را بر اساس نظام علّى و معلولى و سبب و مسبّبى آفریده و در خودِ استفاده از این علل و اسباب و سر و كار داشتن با مردم هزاران حكمت نهفته است. اما بحث این است كه دل متوجه كجا است و آدمى نقطه اتكا و امید و اعتمادش كیست و چیست؟ براى مثال، كاسب الهى و موحّد، صبح كه براى كسب و كار پایش را از خانه بیرون مى‌گذارد و بسم الله و خدایا به امید تو مى‌گوید، این فقط لقلقه زبانش نیست بلكه از صمیم قلب و ته دل آن را مى‌گوید و به آن اعتقاد دارد. اما فراوانند كاسب‌هایى كه براى كسب روزانه خود هزاران فریب و نیرنگ به كار مى‌برند، نقشه‌ها مى‌كشند، كلاه سر این و آن مى‌گذارند و به هر كس و ناكسى رو مى‌اندازند تا چند ریال درآمد داشته باشند. اینان كه طمع در مال این و آن دارند، براى به دست آوردن حُطام دنیا به صدها كار شبهه‌ناك و حتى ـ خداى ناكرده ـ حرام دست مى‌زنند. سرّ همه اینها این است كه بسیارى از ایمان‌ها فقط زبانى و آن‌قدر ضعیف است كه بود و نبودش چندان تفاوت نمى‌كند! ثمره چنین ایمان‌هایى همین است كه آدمى براى رفع نیازش جز خدا به همه چیز و همه كس توجه مى‌كند!
﴿ صفحه 268 ﴾
ما طلبه‌ها مى‌توانیم همین مسأله را در كار خودمان حساب كنیم. ما خودمان صبح كه از خواب چشم باز مى‌كنیم و براى درس و بحث به راه مى‌افتیم یا مشغول مطالعه و تحقیق مى‌شویم آیا حالمان چگونه است؟ گاه زبان حالمان این است كه خدایا تو به من علم و فهم بده، وسایل تحصیلم را فراهم كن، استاد خوب برایم برسان؛ و خلاصه گرچه تلاش مى‌كنم و این طرف و آن طرف مى‌روم، اما دلم متوجه خدا است و تدبیر كارها و مشكلاتم را به دست او مى‌بینم و مى‌خواهم. گاه نیز اصلا یادم نیست و توجه ندارم كه خدایى هم هست و همه امور با دست قدرت او است. این‌جا صبح كه از خواب برمى‌خیزم تمام توجهم فقط به این است كه من مى‌خواهم ملّا و باسواد شوم. چه بسا هدفم هم از این باسواد شدن و ملّا شدن این است كه به دیگران فخر بفروشم و در محیط زندگى و مدرسه‌ام بین دوستان و یا در شهر و دیارم گل كنم و مشهور شوم و علم و سوادم را به رخ دیگران بكشم. یا گاهى افرادى ممكن است به انگیزه پست و مقام و ریاست و تیتر و عنوان پیدا كردن در نقل‌ها و خبرها دنبال علم و تحصیل بروند.
موحّد واقعى كسى است كه تمام تلاش‌هاى علمى‌اش فقط براى خدا باشد و در تمامى مراحل و كارهاى علمى خود تنها دل در گرو خدا داشته باشد و از او مدد بجوید. مهم این است كه در رفع نیازها و انجام كارها واقعاً دل آدمى متوجه كجا و كیست. اگر دل متوجه خدا باشد چنین كسى موحد است، وگرنه هر مقدار كه توجهش از خدا منقطع و به سایر امور و افراد و ابزار و وسایل معطوف باشد به همان میزان مشرك خواهد بود. اگر ملاك را این گونه تعریف كنیم ـ كه واقعیت نیز چیزى جز این نیست ـ باید بگوییم بسیارى از انسان‌ها مشركند. خداى متعال نیز در قرآن كریم بر این مسأله صحه گذاشته است:
وَما یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاّ وَهُمْ مُشْرِكُون؛(288) بیشترشان به خدا ایمان نمى‌آورند جز این‌كه [چیزى را با او] شریك مى‌گیرند.
اكثر افراد ایمانشان با نوعى شرك توأم است. یك فرد تا مراحل و مراتبى ایمان دارد و مى‌توان او را مؤمن به حساب آورد، اما ایمان همان فرد در مراحلى هیچ اثرى ندارد و اعمال و رفتارش كاملا شرك‌آلود است و در آنها به وضوح مى‌توان دید كه فرد در عرض
﴿ صفحه 269 ﴾
خدا به تأثیر نیروها و اسباب دیگرى نیز معتقد است. گاه مى‌بینى كه فرد خدا را كاملا فراموش كرده و طورى رفتار مى‌كند كه گویا تمام مؤثر و همه كاره، افراد و امور دیگر هستند و خدا در این میان هیچ نقشى و تأثیرى ندارد! اگر از او بپرسند چه كسى روزى مى‌دهد، در پاسخ مى‌گوید خدا، اما در عملش كه نگاه مى‌كنیم گویا این است كه در اعتقاد او روزى به دست دیگران است و آنها باید كمكى بكنند، سرمایه‌اى بدهند و كارش را درست كنند.
از این رو مهم این است كه دل انسان حقیقتاً متوجه كیست و امیدش واقعاً به كجا است. آیا این‌گونه است كه دل مى‌گوید خدا، اما به زبان و در ظاهر و از این باب كه این عالَم، عالَم اسباب و مسببات است به دیگران و ابزار ظاهرى متوسل مى‌شود؟ اگر این‌گونه باشد این توحید است. اما اگر به لفظ و زبان قال مى‌گوید خدا، ولى زبان حال و دلش این است كه اگر فلان و بهمان كس پا پیش بگذارند و وساطت كنند كار من درست مى‌شود، این شرك است. كسى كه براى كسب درآمد و اداى دیْن و دادن اقساط عقب افتاده وام‌هایش نقشه مى‌كشد كه چگونه سر مردم كلاه بگذارد، معلوم مى‌شود اعتماد و اطمینانش به نقشه‌هاى خود، بیشتر از اعتماد و اتكالش به خداى متعال است. انسان موحد اعتقاد راسخ و راستین دارد كه:
اللهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَیَقْدِرُ لَه؛(289) خدا روزى را براى هر كس از بندگانش كه بخواهد گشاده مى كند و [یا] بر او تنگ مى‌گرداند.
آنان كه فرو رفتن قارون با همه ثروت انبوه و بى‌حسابش در زمین را به چشم خود دیدند، باورشان آمد كه فقر و تنگ‌دستى یا برخوردارى از ثروت و رفاه جز به اراده خداى متعال نیست. كسانى كه تا دیروز مال و ثروت قارون چشمشان را پر كرده بود و حسرت زندگى او را مى‌خوردند، آن‌گاه كه دیدند چگونه زمین به یك‌باره او و تمامى ثروتش را بلعید و فرو برد، دیدشان عوض شد و در اعتقاد خود تجدید نظر كردند:
فَخَسَفْنا بِهِ وَبِدارِهِ الأَْرْضَ فَما كانَ لَهُ مِنْ فِئَة یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَما كانَ مِنَ المُنْتَصِرِینَ * وَأَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالاَْمْسِ یَقُولُونَ وَیْكَأَنَّ اللهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ
﴿ صفحه 270 ﴾
لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَیَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْكَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْكافِرُون؛(290) آن‌گاه [قارون] را با خانه اش در زمین فرو بردیم، و گروهى نداشت كه در برابر [عذاب] خدا او را یارى كنند و [خود نیز] نتوانست از خود دفاع كند. و همان كسانى كه دیروز آرزو داشتند به جاى او باشند [هنگامى كه این صحنه را دیدند] گفتند: واى [بر ما]، گویا خداوند روزى را براى هركس از بندگانش كه بخواهد گشاده یا تنگ مى‌گرداند. اگر خدا بر مامنت ننهاده بود، ما را [نیز] به زمین فرو مى‌برد. اى واى! گویا كافران هرگز رستگار نمى‌شوند.
ما اگر بخواهیم از دامان شرك جدا شویم و موحد گردیم، باید سعى كنیم به این سمت برویم كه همیشه توجهمان به خدا باشد و براى رفع نیازها و حوایجمان تنها به درگاه آن بى‌نیاز یگانه روى بیاوریم و دیگران را فقط ابزار و وسیله فعل الهى بدانیم. حتى در مقام توسل به اولیاى خدا نیز باید توجه داشته باشیم كه آنان مستقل از خدا و اراده او نمى‌توانند كارى انجام دهند و اگر ما به ذیل عنایت آنان متوسل مى‌شویم از آن جهت است كه خود خداوند آنها را وسیله قرار داده و خود به ما امر فرموده كه براى گرفتن حاجاتمان آن بزرگواران را واسطه قرار دهیم:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ؛(291) اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، از خدا پروا كنید؛ و وسیله‌اى براى تقرب به او بجویید.
البته این‌كه چرا خداى متعال اهل بیت(علیهم السلام) و اولیاى خود را واسطه و وسیله دریافت فیض خویش قرار داده است، حكمت‌ها و فلسفه‌هاى متعددى دارد كه فعلا مجال پرداختن به آنها نیست و در فرصتى جداگانه باید مورد بحث و بررسى قرار گیرد. اجمال مسأله این است كه این امر، به لطف و عنایت و محبت خداى متعال به بندگانش باز مى‌گردد؛ محبتى كه با هیچ محبت دیگرى قابل قیاس نیست. حتى محبت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)به مردم كه قرآن آن را از فرط شدت، حریصانه مى‌خواند، تنها قطره‌اى كوچك از محبت خدا است:
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْكُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ
﴿ صفحه 271 ﴾
رَحِیم؛(292) همانا براى شما پیامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بیفتید؛ به [هدایت] شما حریص، و نسبت به مؤمنان دل‌سوز و مهربان است.
قرآن مى‌فرماید پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن چنان نسبت به هدایت و سعادت مردم حریص است و از گمراهى آنان رنج مى‌برد كه گویا مى‌خواهد از غصه جان دهد!
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً؛(293) اگر به این سخن ایمان نیاورند، گویى مى خواهى به خاطر اعمال آنان خود را از اندوه و غم هلاك گردانى!
امّا این‌كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهم السلام) مجراى فیض و رحمت الهى هستند خودْ نمونه‌اى از لطف خدا به بندگان است و ما در مقام توسل نباید از این مسأله غفلت كنیم كه وسیله بودن آن بزرگواران به خواست خود خداوند است نه آن‌كه این امر در عرض فاعلیت و سببیت و تأثیر خداى متعال و مستقل از آن باشد. اصولا هرچه كه به دست وسایل و وسایط فیض الهى جارى مى‌شود به خواست و مشیت خداى متعال است و خداوند خود هرچه از تأثیر و سببیت كه بخواهد به آنان عطا مى‌كند.
در هر حال ما چه بدانیم و چه ندانیم، كسانى كه به قله‌هاى معرفت و معارف نورانى الهى رسیده‌اند، گرچه به اسباب و علل ظاهرى هم توجه مى‌كنند و امور خود را از طریق آنها به انجام مى‌رسانند، اما این توجه و نگاه آنها توجه و نگاه ابزارى و وسیله‌اى است، نه آن‌كه توجه و نگاه استقلالى و هدف انگارانه به این امور داشته باشند.
بنابراین، اولین صفت سلبىِ عبادالرحمان این شد كه آنان براى خدا شریك قرار نمى‌دهند. البته درباره این بخش از آیه كه «لا یَدْعُونَ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَر» بحث‌هاى تفصیلى و جهات فنى و ادبى و تفسیرى متعددى وجود دارد كه ما فعلا در این مجال از آنها صرف نظر و به همین مقدار بحث اكتفا مى‌كنیم. خلاصه آنچه در این زمینه گفتیم این شد كه اصل «توحید» و مبارزه با شرك، سرلوحه تعالیم همه انبیا است و از بزرگ‌ترین اهداف آنان به شمار مى‌رود. شرك گناهى است بس بزرگ، و در بزرگى آن همین بس كه خداى متعال درباره آن مى‌فرماید:
﴿ صفحه 272 ﴾
إِنَّ اللهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَكَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ(294) یَشاء؛ مسلّماً خداوند این را كه به او شرك ورزیده شود، نمى آمرزد و غیر از آن را براى هر كس كه بخواهد مورد بخشش قرار مى دهد.
لذا انسان باید بسیار مراقب باشد كه به شرك مبتلا نشود. البته نسبت به شرك جلىّ و بیّن و شركى كه موجب ارتداد و نجاست انسان و خروج از دین مى‌شود تقریباً همه ما مؤمنان مصونیت داریم، اما مراتب دیگرى از شرك كه اصطلاحاً شرك خفى نامیده مى‌شود نیز وجود دارد كه بر عكس شرك جلىّ، بسیارى از ما نوعاً به آن مبتلاییم و باید براى رهایى و خلاصى از آن تلاش كنیم.

مبرّا بودن عبادالرحمان از گناه «قتل نفس»

صفت سلبىِ دومى كه در این آیه براى عبادالرحمان ذكر شده است، بركنارى و خوددارى آنها از گناه «قتل نفس» است كه از كبایر موبقه به حساب مى‌آید:
وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللهُ إِلاّ بِالْحَق؛(295) و كسى را كه خداوند [خونش را]حرام كرده است جز به حق نمى‌كشند.
یكى از گناهان بسیار بزرگ و خطرناك كه به این زودى آمرزیده نمى‌شود و توبه از آن نیز مشكل است، قتل نفس است. انسانى را كه خداى متعال آفریده و به او حق حیات داده است كسى نباید متعرض حیات او شود و حیاتش را سلب كند. در توصیف بزرگى این گناه، قرآن مى‌فرماید كسى كه چنین كند گویا همه انسان‌ها را به قتل رسانده است!
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِی الأَْرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعا؛(296) هر كس كسى را جز به قصاص نفس یا [به كیفر] فسادى در زمین بكشد، چنان است كه گویى همه مردم را كشته باشد.
البته مواردى وجود دارد كه خداى متعال خود، این قاعده را استثنا زده و سلب حق
﴿ صفحه 273 ﴾
حیات از برخى انسان‌ها را مجاز دانسته و یا حتى واجب كرده است. یكى از تفاوت‌ها و اختلاف‌هاى ما با طرفداران اعلامیه جهانى حقوق بشر نیز در مورد همین استثناها است. طرفداران اعلامیه جهانى حقوق بشر مى‌گویند: حق حیات مطلق است و هیچ استثنایى ندارد. بر این اساس، از دیدگاه آنان مجازات اعدام به طور كلى و مطلقاً ممنوع است و هر كس مرتكب هر گناه و جنایتى شود حق نداریم متعرض حیات او شویم و نباید كشته شود، هرچند هزاران جنایت كرده باشد. اما در اسلام و مكتب انبیا این‌گونه نیست و مواردى وجود دارد كه حق حیات فرد سلب مى‌شود. از جمله این موارد مى‌توان به قانون معروف «قصاص» اشاره كرد كه بر اساس آن اجازه داده مى‌شود قاتل در مقابل قتلى كه انجام داده قصاص گردد و اعدام شود. همچنین در مجازات‌ها و «حدود» اسلامى موارد مختلفى وجود دارد كه بر اساس آنها حكم فرد مجرم اعدام است. «اقامه حق» یكى از امورى است كه در اسلام بر آن تأكید شده است؛ و اجراى حدود از مصادیق بارزِ «اقامه حق» به حساب مى‌آید. از این رو در آموزه‌هاى اسلامى، اجرا و اقامه حدود بسیار سفارش شده و مورد تأكید قرار گرفته است. البته اجراى حدود شرایطى دارد كه در فقه به تفصیل بیان شده و از محدوده بحث فعلى ما خارج است.
در هر صورت، اصل اولى و قانون كلى این است كه حیات افراد محترم است و كسى حق ندارد متعرض آن شود. اما در عین حال اجمالا مى‌دانیم كه این قانون در مواردى استثنا خورده و قتل نفس و سلب حیات نسبت به برخى افراد در شرع جایز دانسته شده است. از این موارد استثنا كه بگذریم، قتل نفس در بقیه موارد ممنوع و حرام و از كبایر موبقه است، به ویژه اگر قتل نفس «مؤمن» باشد؛ كه در این صورت از بزرگ‌ترین كبایر موبقه و موجب خلود در جهنم است:
وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَغَضِبَ اللهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیما؛(297) و هر كس عمداً مؤمنى را بكُشد كیفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود؛ و خدا بر او خشم مى گیرد و لعنتش مى كند و عذابى بزرگ برایش آماده ساخته است.
﴿ صفحه 274 ﴾

پاكى دامان عبادالرحمان از انحرافات جنسى

سومین صفت سلبى كه در این آیه براى عبادالرحمان ذكر شده، دور بودن آنان از انحرافات جنسى است: وَلا یَزْنُون. این گناه نیز مانند قتل نفس و شرك از گناهان كبیره و كبایر موبقه است. پیش از این و در شرح و تفسیر آیات ابتداى سوره مؤمنون، درباره این مسأله به تفصیل سخن گفتیم و به برخى آیات دیگر در این زمینه نیز اشاره كردیم. این موضوع در سوره مؤمنون صریح‌تر ذكر شده بود و در ضمن، حدود استفاده از غریزه جنسى و ارضاى آن نیز بیان گردیده بود:
وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْر(298)مَلُومِین؛ و آنها كه دامان خود خود را [از آلوده شدن به بى‌عفتى] حفظ مى‌كنند، مگر در مورد همسران یا كنیزانشان، كه [در بهره‌گیرى از آنان]ملامت نمى‌شوند.
تنها راه درستِ اشباع غریزه جنسى فقط همین دو راه، یعنى آمیزش با همسر یا كنیز است و از هر راه دیگرى صورت بگیرد ممنوع است. البته اكنون در زمان ما بحث كنیز دیگر وجود ندارد و تنها راه مجاز براى ارضاى غریزه جنسى ازدواج قانونى و اختیار همسر است.
گرچه در این آیه فقط مسأله زنا ذكر شده، ولى روشن است كه آیه در مقام حصر نیست و عبادالرحمان از سایر انحرافات جنسى نیز پاك و مبرّا هستند. این‌كه چرا از میان همه انحرافات جنسى فقط به زنا اشاره شده و بقیه نیامده است، مى‌تواند حكمت‌هاى مختلفى داشته باشد؛ براى مثال، ذكر این مصداق مى‌تواند به سبب شیوع بیشتر آن باشد، یا به این دلیل كه بیشتر مورد سؤال قرار مى‌گرفته است. در هر صورت، با توجه به مذاق شریعت و خود قرآن كریم، مطمئنیم كه مقصود آیه بركنارى عبادالرحمان از هرگونه انحراف جنسى است و زنا خصوصیتى ندارد.