رستگاران

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

درس دهم: عبادالرحمان، مردمى فروتن و خوددار (2)

﴿ صفحه 182 ﴾
﴿ صفحه 183 ﴾
وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَْرْضِ هَوْناً وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما؛(202) و بندگان خداى رحمان كسانى‌اند كه روى زمین به نرمى [و بى‌تكبر] راه مى‌روند، و چون نادانان ایشان را مورد خطاب قرار دهند [و سخنان نابخردانه گویند] به ملایمت پاسخ مى‌دهند.

حقیقت بندگى: نفى هرگونه استقلال

در دو جلسه گذشته، محور بحث ما آیاتى از سوره فرقان بود كه به تشریح اوصاف «عباد الرحمان» پرداخته است و مطالبى به اختصار در این زمینه عنوان شد. همچنان كه ملاحظه كردیم، اولین صفتى كه در این آیات براى عبادالرحمان ذكر گردیده تواضع است. به همین مناسبت این سؤال را مطرح كردیم كه چرا تواضع تا بدین حد اهمیت دارد كه در این‌جا به عنوان اولین ویژگى عبادالرحمان مطرح شده است؟ در این زمینه اشاره كردیم كه شاید این امر بدان سبب باشد كه چون بحث «عباد الرحمان» مطرح است، مناسب این بوده كه اوصافى آورده شود كه بیشتر با «عبد» بودن سازگارى و تناسب داشته باشد؛ و خصوصیتى كه در «عبد» بسیار بارز و متمایز است، فروتنى و خاكسارى، و خود را در مقابل «مولا» حقیر و خُرد شمردن و هیچ انگاشتن است. سپس اضافه كردیم كه اصولا راه تكامل انسان، عبودیت و بندگى خدا است و جز این، راهى براى تكامل فراروى انسان وجود ندارد. در این باره در جلسه قبل توضیحاتى بیان شد و اكنون ادامه آن را پى مى‌گیریم.
﴿ صفحه 184 ﴾
حقیقت بندگى این است كه انسان، هم این واقعیت را دریابد و به آن اذعان داشته باشد و هم در عمل آن را به اثبات برساند كه، از خودش هیچ ندارد و مملوك خدا است و هرچه دارد و هست، همه از آنِ خداى متعال است و جز او مالك و مدبر و صاحب اختیارى نیست. در واقع سیر تكامل انسان چیزى جز سیر در مراحل عبودیت نیست و هرچه انسان مراحل و منازل بیشترى از عبودیت را طى كرده باشد به همان میزان درجه تكامل او نیز بیشتر و بالاتر خواهد بود.
عبودیت، به تعبیر فلسفى، این است كه انسان هرگونه «استقلال» را از خود نفى كند؛ آن هم نه تنها به زبان و با مفاهیم ذهنى، بلكه باید این حقیقت را در عمق وجود خود بیابد و احساس و لمس كند كه در هیچ زمینه‌اى از خود ذره‌اى استقلال ندارد.
در مسیر نفى استقلال، اولین مرحله‌اى كه بنده باید پشت سر بگذارد «نفى استقلال در اراده» است. این‌كه ما مى‌گوییم «دلم مى‌خواهد» یا «خودم مى‌خواهم»، با عبودیت و بندگى سازگارى ندارد. «بنده» آن است كه بگوید آنچه «آقا و مولا» مى‌خواهد من نیز همان را مى‌خواهم. البته طبیعتاً چنین چیزى به یك‌باره و در زمانى كوتاه محقق نمى‌شود و نیاز به تمرین و ممارست بسیار لازم است تا انسان بتواند این مرحله را طى كند. براى رسیدن به چنین مقام و مرحله‌اى آدمى باید تمرین كند كه هرچه آقا و مولا فرمان مى‌دهد آن را آویزه گوش خود قرار دهد و این كار را تا آن‌جا ادامه دهد كه اراده‌اش در اراده خداى متعال فانى شود. از این رو انسان هر زمان كه مى‌خواهد تصمیم به انجام كارى بگیرد، ابتدا باید فكر كند و در نظر بگیرد كه خدا از او چه مى‌خواهد. این در واقع همان مسیر «تقوا» است كه انسان باید پیوسته در طول زندگى رعایت كند و همیشه مراقب باشد و ملاحظه كند كه خدا از او چه مى‌خواهد و چه اراده‌اى دارد تا از آن تخلف نكند. البته تقوى مراحلى دارد كه اولین مرتبه‌اش این است كه آدمى مرتكب گناه نشود، و سپس مراحل دیگرى نظیر مستحبات و مكروهات و نظایر آنها مطرح مى‌شود. در هر صورت، اولین مرحله نفى استقلال این است كه انسان اراده خود را تابع اراده خدا قرار دهد؛ و عالى‌ترین مرتبه‌اش این است كه اراده شخص در اراده خداى متعال فانى شود و آدمى حقیقتاً غیر از اراده خدا اراده‌اى نبیند و نیابد.
﴿ صفحه 185 ﴾
اما باید توجه داشت كه «نفى استقلال در اراده» با همه دشوارى‌هایى كه دارد پایان كار نیست و پس از آن بسیارى استقلال‌هاى دیگر نیز در ما هست كه باید نفى گردد و كنار گذاشته شود. انسانى كه به این مرحله رسیده، وقتى در خود كندوكاو مى‌كند، مى‌بیند گرچه اراده را از خود نفى كرد، اما هنوز امور زیادى براى خود قائل است و آنها را از آنِ خویش مى‌داند. براى مثال، ما براى خودمان علم قائلیم، قدرت قائلیم، عزت قائلیم، مقام و ریاست قائلیم، و خلاصه بسیارى چیزهاى دیگر كه ما خود را حقیقتاً مالك آنها مى‌دانیم. اگر از همه این امور هم بگذریم، شاید از كمترین چیزهایى كه مى‌توان نام برد، این است كه ما براى خودمان آبرو قائلیم و سعى مى‌كنیم «آبروى خود» را محفوظ بداریم.
از این رو، پس از نفى اراده از خویش، نوبت به این مى‌رسد كه انسان سایر مملوكاتى كه براى خود قائل است، اعم از صفات و اشیا و اشخاص، همه را به صاحب حقیقى‌اش بازگرداند و كم كم باید یاد بگیرد كه این امور متعلق به او نیست و مالك حقیقى آنها كسى دیگر است.
در برخى روایات ما تعبیرى بسیار پر معنا وجود دارد كه مضمونش این است كه خداوند ردایى از كبریا دارد و این ردا خاص خداى متعال است و اگر كسى بخواهد در این ردا شریك خدا شود، خداوند او را مى‌شكند و له مى‌كند؛(203) چرا كه اگر كسى قدم در وادى كبریایى بگذارد، در واقع ادعاى الوهیت در سر دارد و مى‌خواهد خود را شریك خدا قرار دهد. البته خداوند عبا و ردا ندارد و ساحت او از ماده و مادى برىّ است، اما براى آن‌كه مطالب براى ما قابل فهم شود، گاهى در روایات از این‌گونه تعابیر استفاده شده است.
در هر صورت، انسان باید از قدم اول آنچه را با اساس عبودیت ـ كه همان مسیر تكامل او است ـ منافات دارد از خود دور كند، و از جمله این امور یكى تكبر است؛ همان كه مایه بدبختى شیطان و رانده شدن او از درگاه الهى گردید:
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّ إِبْلِیسَ أَبى أَنْ یَكُونَ مَعَ السّاجِدِینَ * ... قالَ
﴿ صفحه 186 ﴾
فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِیمٌ * وَإِنَّ عَلَیْكَ اللَّعْنَةَ إِلى یَوْمِ الدِّینِ؛(204) پس همه فرشتگان به تمامى سجده كردند، مگر ابلیس [كه] تكبر نمود و از كافران شد. ...‌[خداوند به ابلیس]فرمود: پس، از آن [مقام] بیرون شو، كه تو [از درگاه من]رانده‌اى و مسلّماً لعنت من تا روز قیامت بر تو خواهد بود.
به جاى تكبر، انسان باید هر چه مى‌تواند تواضع كند و فروتنى داشته باشد. تواضع حقیقى نیز این است كه انسان باور داشته باشد و در عمل نشان دهد كه من در مقابل عظمت كبریایى خداوند چیزى براى خود قائل نیستم و هرچه هست از او است و من صفرى بیش نیستم. آیا مگر حقیقت جز این است؟ و آیا كسى از خود چیزى دارد؟ ما و امثال ما كه جاى خود داریم، حتى انبیا و اولیاى الهى با آن همه عظمت‌ها و كمالات مگر از خودشان چیزى دارند؟ هر كس هر چه دارد از خدا است و جز او كسى ذره‌اى از خود چیزى ندارد.
باز هم تأكید مى‌كنیم كه عبودیت واقعى زمانى حاصل مى‌شود كه انسان فقر و نادارى و عدم استقلال را در عمق وجود خویش بیابد، نه آن‌كه فقط به لفظ و زبان به آن اعتراف داشته باشد. گاه ممكن است ما از این قضیه مفهومى در ذهن خود درست كنیم و با استدلال‌ها و برهان‌هاى مختلف هم بتوانیم آن را اثبات نماییم، اما اینها غیر از این است كه آدمى با دل و قلبش این معنا را باور و لمس كند و حقیقتاً بیابد كه از خود چیزى ندارد و هر چه دارد عاریه‌اى و از آنِ غیر است. ما وقتى اصل حیات و وجودمان عاریه‌اى است، لوازم آن از قبیل علم و قدرت و سایر موارد روشن است كه به طریق اولى عاریه‌اى خواهد بود.
بنابراین، حقیقت عبودیت عبارت است از سلب استقلال‌هاى مختلف؛ و این مقوله با تكبر سازگارى ندارد و قابل جمع نیست. تكبر یعنى «من»، و من یعنى استقلال و این‌كه ما از خود چیزى داریم. از این رو باید این «مَن» را خُرد كرد و از میان برداشت. كسى كه مى‌خواهد در سلك «عباد الرحمان» درآید و لباس عبودیت را بپوشد و این عبودیت را دقیقاً بیابد و درك كند و شهود نماید، باید از ابتدا «انانیت» و «منیّت» را كنار بگذارد. «عبد» باید خاكى باشد؛ ابتدا در مقابل خداى متعال، و بعد هم در مقابل بندگان خدا كه هرچه دارند از خدا دارند.
﴿ صفحه 187 ﴾

تواضعِ مذموم

نكته‌اى كه در این‌جا نباید از آن غفلت كرد این است كه ما با تواضع و نفى تكبر از خود، در واقع عظمت خداى متعال را ابراز مى‌كنیم؛ از این رو اگر در جایى تواضع و فروتنى ما با ابراز عظمت الهى منافات داشته باشد آن‌جا نباید تواضع به خرج دهیم. توضیح آن‌كه:
هدف ما از این‌كه خود را در مقابل خداى متعال پست و حقیر مى‌كنیم این است كه عظمت الهى را نشان دهیم و بگوییم كه بزرگى و كبریایى تنها شایسته ذات اقدس او است. اما گاهى مواردى پیش مى‌آید كه انسان اگر در آن‌جا از خود تواضع نشان دهد، نه‌تنها عظمت الهى ظهور و بروز پیدا نمى‌كند، بلكه كم‌رنگ و كم‌فروغ مى‌شود. روشن است كه چنین تواضعى به لحاظ آن‌كه ما را از هدف اصلى تواضع دور مى‌كند ضد ارزش است و نباید انجام شود. مصداق بارز چنین تواضعى، تواضع در مقابل دشمنان خدا است. هنگامى كه انسان در مقابل دشمن خدا تواضع به خرج مى‌دهد، طبیعتاً و خواه ناخواه او را بزرگ مى‌كند، و بزرگ كردن دشمن خدا با كوچك شمرده شدن خداوند تلازم دارد. نمى‌توان هم دشمن خدا را بزرگ و گرامى داشت و هم خدا را، و اگر یكى را بزرگ داشتیم، به معناى تحقیر و كوچك شمردن دیگرى خواهد بود. كسى وقتى در مقابل دشمن خدا خود را كوچك مى‌كند معنایش آن است كه او را بزرگ مى‌بیند، و بزرگ دیدن و دانستن دشمن خدا به نوبه خود به معناى فرو كاستن از عظمت خداى متعال است. از این رو، دشمن خدا را باید تحقیر كرد و هیچ ارزش و احترامى نباید براى او قائل شد. اما مؤمن به لحاظ انتسابى كه با خدا دارد، تواضع و كوچكى كردن در برابر او در واقع پاسداشت عظمت الهى است. ما وقتى خود را در برابر كسى از آن جهت كه مؤمن است كوچك مى‌كنیم، در واقع خود را در برابر خدا كوچك نموده‌ایم. اگر انسان به خاطر ایمان كسى به او احترام بگذارد، در حقیقت به خدا احترام گذاشته، و تواضع در مقابل او در واقع تواضع در برابر خدا است. به عكس، اگر آدمى در مقابل دشمن خدا كوچكى و تواضع نماید، تملق او را بگوید و در برابرش دست به سینه بگذارد و سر خم كند، با این كار دشمن خدا را بزرگ داشته و خداى را كوچك شمرده و پایین آورده است. از این رو این تواضع مطلوب نیست.
﴿ صفحه 188 ﴾
تواضع باید «لِلّه» و نشانه این باشد كه من خدا را بزرگ مى‌دارم و خودم و غیر خدا را كوچك و حقیر مى‌شمارم. حال اگر لازمه تواضعى بزرگ شمردن دشمن خدا شد، طبعاً چنین تواضعى مطلوب نخواهد بود.
در واقع در این‌جا همان مبنایى را كه در جلسه گذشته براى «ارزش» از دیدگاه اسلام طرح كردیم، براى ما راه‌گشا است. در جلسه پیش اشاره كردیم كه مبناى ارزش در مكتب اسلام غیر از آن مبنایى است كه مكاتب انسانى براى ارزش‌هاى اخلاقى قائلند. بزرگان فلاسفه اخلاقْ بحث‌هایى در این زمینه مطرح كرده‌اند و از معروف‌ترین و عالى‌ترین نظریه‌هایشان این است كه تواضع كنید تا مردم دوستتان بدارند و احترامتان كنند و نزد آنها عزیز باشید و در كارها به كمكتان بشتابند. این مبنا حتى در برخى از كتاب‌هاى اخلاقى ما نیز مورد تأكید قرار گرفته است. در حالى كه از دیدگاه اسلامى مبناى همه ارزش‌ها به خداى متعال بازمى‌گردد.
روح همه ارزش‌ها از دیدگاه اسلام این است كه از یك‌سو عظمت، خالقیت، ربوبیت و مولویت خداى متعال، و از سوى دیگر، فقر، نیاز، معلولیت و عبودیت همه مخلوقات دیگر نشان داده شود. از این رو، در فرهنگ اسلامى هر عملى تا آن‌جا ارزش دارد كه روح بندگى خدا در آن متبلور باشد. آیه‌اى در قرآن وجود دارد كه این حقیقت را در جمله‌اى كوتاه و با صراحت تمام بیان مى‌كند و ما هیچ گاه نتوانسته‌ایم حق این آیه را در تبیین و تشریح اداكنیم؛ مقصود این آیه سوره «ذاریات» است كه مى‌فرماید:
وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِْنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُون؛(205) و جن و انس را نیافریدم جز براى آن كه مرا عبادت كنند.
مفاد این آیه با ادات نفى (ما) و استثنا (الاّ) بیان شده كه از نظر ادبى اصطلاحاً افاده «حصر» مى‌كند و انحصار را مى‌رساند. موجودات مختار مكلفى كه ما در عالم مى‌شناسیم یكى جنیان هستند و دیگرى انسیان و آدمیان. از این رو، جن و انس یعنى مجموعه و همه موجودات مختار و مكلف؛ و خداوند در این آیه با صراحت مى‌فرماید من تمامى موجودات مختار و مكلفى كه خلق كرده‌ام، تنها و تنها هدفم از
﴿ صفحه 189 ﴾
خلقت آنها این بوده كه مرا عبادت و پرستش كنند و جز این هیچ هدف دیگرى در كار نبوده است.
این اعلان خداى متعال تعارف و شوخى برنمى‌دارد و مسأله را به صورت كاملا روشن و واضح براى همه بیان مى‌كند. بر اساس این آیه تنها راه تكامل هر موجود مختارى بندگى خدا است و جز این راهى وجود ندارد. هر چه غیر از این را كه دیگران آنها را ارزش و كمال مى‌دانند، تماماً اعتباریاتى است كه نمى‌توان مبنا و پایه‌اى براى آن در واقعیات نشان داد؛ اما ارزش‌هاى الهى و اسلامى، هم چنان كه اشاره كردیم، همه ریشه در واقعیت دارد و بر اساس رابطه‌اى كه افعال با كمال واقعى انسان دارند بیان شده است. بر اساس دیدگاه اسلامى، انسان موجودى است كه باید با اراده خود، هر گونه استقلال را از خویش نفى كند و به مقامى برسد كه در جوار خداى متعال و قرب الهى قرار الهى قرار گیرد و خانه‌اى در همسایگى خداوند براى خویش برگزیند؛ همچنان كه آسیه، همسر فرعون، از خداوند درخواست كرد:
رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَكَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة؛(206) پروردگارا، پیش خود در بهشت خانه‌اى برایم بنا كن.
راه هم‌جوارى با خدا و نزدیك شدن و قرب به او نیز «بنده شدن» و سر تسلیم به مولا سپردن است. مادام كه آدمى خود را شریك خدا و در عرض او مى‌داند و مى‌گوید «تو یكى، من هم یكى» هیچ‌گاه به جایى نخواهد رسید و درهاى آسمان كمال به رویش بسته خواهد ماند. این با بندگى جمع نمى‌شود كه انسان در مقابل خداوند شأن و اعتبارى براى خودش قائل شود و بگوید: خواست تو و خواست من، عزت تو و عزت من، آبروى تو و آبروى من، اراده تو و اراده من. كسى كه چنین مشى و مرامى دارد، اگر همه خلایق هم در مقابلش به خاك بیفتند و بگویند تو «رب أعلى» هستى، به هیچ جا نمى‌رسد و از نظر اسلام هیچ ارزشى ندارد. در اسلام همه ارزش‌ها در «بندگى خدا» خلاصه مى‌شود و هر چیز زمانى ارزش دارد كه در مسیر بندگى خدا تعریف شود و جاى بگیرد. از این رو در بحث فعلى ما نیز تواضع تا آن‌جا ارزش محسوب مى‌شود كه بیان‌گر عظمت خداى متعال و عبودیت ما باشد، و اگر در جایى تواضع با این امر منافات داشته باشد از ارزش بودن
﴿ صفحه 190 ﴾
ساقط مى‌گردد. تواضع در مقابل جباران و ستم‌گران نمونه چنین تواضعى است. البته گاهى انسان از روى تقیه و براى حفظ جان خویش در برابر جبارى تواضع مى‌كند، كه در این صورت همان‌گونه كه از قرآن و روایات استفاده مى‌شود حرجى بر او نیست:
مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِْیمان؛(207) هر كس پس از ایمان خویش، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت] مگر كسى كه مجبور شده و [لیكن] قلبش به ایمان اطمینان دارد.
اما در هر صورت، ارزش بودن تواضع فقط در صورتى است كه در چارچوب بندگى خدا باشد و موجب نزدیكى انسان به خداى متعال گردد.