رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

رمز پیش‌برندگى تواضع و بازدارندگى تكبر

اما اكنون این سؤال وجود دارد كه به راستى تواضع چه نقشى در رسیدن انسان به سعادت و قرب الهى ایفا مى‌كند و تكبر و فخرفروشى و به خود بالیدن چه ضررى براى سعادت انسان دارد و چگونه در راه قرب او به خداوند ایجاد مانع مى‌كند؟ اگر انسان نمازش را بخواند، روزه‌اش را بگیرد، حجش را برود، جهاد نماید و زكاتش را بدهد و در
﴿ صفحه 175 ﴾
عین حال خیلى هم متكبر باشد، این امر چه ضررى مى‌تواند براى او داشته باشد و چگونه مانع سعادت او مى‌گردد؟ به راستى چه نكته‌اى وجود دارد كه به عنوان اولین وصف «عباد الرحمان» باید بر مسأله تواضع و فروتنى تأكید شود؟
اگر بخواهیم این مطلب خوب فهمیده شود، بایستى برگردیم به این‌كه اساساً اسلام ملاك ارزش را چه مى‌داند؟ این بحث، بحثى بسیار مهم و عمیق است كه درجاى خود باید به تفصیل مورد كندوكاو قرار گیرد و متأسفانه در این‌جا فرصت آن نیست كه بحثى مبسوط پیرامون آن داشته باشیم. اجمال مسأله این است كه اسلام آمده تا انسان‌ها به كمالى كه درخور آنها است برسند. همه دستورات اسلام، و اصولا تمام راهنمایى‌هاى انبیاى الهى، براى آن است كه استعدادهاى انسان در نطفهْ خفه نشود و جوانه زندگى پژمرده نگردد و نخشكد، بلكه رشد كند، بالنده شود و به آن كمالى كه باید، برسد. البته این‌كه آن كمال چیست و انسان وقتى «كامل» مى‌شود به كجا مى‌رسد، چیزى است كه ما در ابتدا قادر به درك آن نیستیم و وضعیت ما از این نظر شبیه اطفال و كودكان است. همه ما دوران كودكى را پشت‌سر گذاشته‌ایم و با حال و هواى آن آشناییم. به كودك نمى‌توان عظمت مقام‌هاى علمى و معنوى را تفهیم كرد و او در عالم خویش یكى از اسباب‌بازى‌هایش را با همه مقام‌هاى دنیا عوض نمى‌كند. اگر هم، براى مثال، از اسم شاه و سلطان و مانند آنها خوشش مى‌آید، براى آن است كه در بازى‌هاى كودكانه و اسباب‌بازى‌هایش چنین چیزهایى وجود دارد، وگرنه او از حقیقت سلطنت و شاه بودن و مقامات عالى چیزى سر در نمى‌آورد. وضعیت ما در درك مقام‌هاى معنوى نیز چیزى شبیه این وضعیت كودكان است. آرى، واقعیت این است كه امثال بنده نسبت به كمالاتى كه شایسته مقام حقیقى انسان است، كودكیم و از درك كُنْه چنین عوالمى عاجزیم. این سخن به هیچوجه تعارف و شكسته نفسى نیست، بلكه عین واقعیت است. حقیقت این است كه ما نمى‌توانیم بفهمیم «انسان كامل» یعنى چه و براى او چه عوالم و بهره‌ها و لذت‌هایى وجود دارد. مصداق بارز انسان كامل، كسى همانند على(علیه السلام)است؛ و ما هرچه هم به مغزمان فشار بیاوریم و كتاب بخوانیم و تحقیق كنیم، حقیقت و واقعیت این وجود مقدس براى ما ملموس و قابل درك نخواهد شد. درباره این
﴿ صفحه 176 ﴾
مصداق، ما حتى یك هزارم و كمتر از آن هم شناخت نداریم و هیچ‌گاه طمع چنین شناختى را نیز نباید داشته باشیم.
اكنون با این وضعیت اگر بخواهند براى ما از كمال انسانى صحبت كنند چه باید بگویند؟ ابتدا مى‌گویند به دستورات خدا عمل كنید تا كامل شوید. اما انسان اگر كامل شود چه تغییرى مى‌كند و چه اتفاقى در وجودش رخ مى‌دهد؟ در این‌جا تعبیرى كه در معارف اسلامى به كار رفته این است كه، كمال انسان یعنى «قرب به خدا» و هرچه انسان كامل‌تر گردد به خدا نزدیك‌تر مى‌شود. البته این تعبیر به اسلام و فرهنگ اسلامى یا شیعى اختصاص ندارد و همه ادیان آن را دارند و از این رو باید آن را جزو فرهنگ دینى به حساب آورد. تمامى ادیان تا آن‌جا كه ما با فرهنگ آنها آشنایى داریم، عالى‌ترین و بالاترین مفهومى را كه دنبال مى‌كنند و آن را برترین ارزش مى‌دانند «قرب خدا» است. به تصریح قرآن حتى مشركان نیز در توجیه پرستش بت‌ها مى‌گفتند این كار مایه تقرب آنها به خدا مى‌شود:
ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى؛(198) ما آنها را جز براى این نمى پرستیم كه ما را هرچه بیشتر به خدا نزدیك گردانند.
از این رو قرب به خدا عالى‌ترین ارزشى است كه در ادیان مختلف مطرح مى‌شود. بر این اساس انسان مى‌تواند به مقامى برسد كه به كمال مطلق و وجود بى‌نهایت، یعنى خداى متعال نزدیك گردد. آیا ترقى و مقامى بالاتر از این مى‌توان براى انسان تصور كرد؟
البته باید توجه داشت كه نزدیكى و تقرب امرى نسبى است و ممكن است كسى یك پله، دیگرى صد و یكى نیز هزار پله در این مسیر بالا برود، و از آن‌جا كه مراتب قربْ میل به بى‌نهایت دارد، درجات مختلفى از قرب را مى‌توان براى افراد در نظر گرفت.
اكنون مى‌توان سؤال كرد راه كلى قرب الى الله چیست و انسان براى آن‌كه به خدا نزدیك شود چه باید بكند؟ راه كلى كه در این‌جا باز تقریباً به طور یكنواخت در ادیان مختلف پذیرفته شده، عبارت از «پرستش» است. همه ادیان مى‌گویند اگر مى‌خواهید راهى به سوى قرب به خدا پیدا كنید، باید خدا را بپرستید و او را عبادت نمایید. حتى.
﴿ صفحه 177 ﴾
بت‌پرست‌ها هم مسأله «پرستش» را دارند و همچنان كه اشاره كردیم، مى‌گویند انسان اگر بخواهد به آن قرب برسد، باید پرستش كند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى.عمومیت این مسأله و اشتراك ادیان مختلف در آن، نشان مى‌دهد كه ریشه این مفاهیم، و حتى بت‌پرستى، از تعالیم انبیا گرفته شده وگرچه در گذر زمان به تدریج انحراف‌هایى در این تعالیم رخ داده و كار تا بدان جا رسیده كه سر از بت‌پرستى درآورده، اما به هر حال از آبشخور واحدى نشأت گرفته است. قرآن كریم نیز در موارد مختلف تأكید دارد كه مسأله ارسال رسل و بعثت انبیا در مورد اقوام و ملل مختلف وجود داشته است:
وَإِنْ مِنْ أُمَّة إِلاّ خَلا فِیها نَذِیر؛(199) و هیچ امتى نبوده مگر این كه هشداردهنده اى در آن گذشته است.
به هر حال، تا این‌جا مسأله به این صورت شد كه بالاترین ارزش و كمال انسان، قرب به خدا است كه خود مراتب مختلفى دارد، و راه كلى قرب هم پرستش و عبادت و بندگى كردن است. اكنون باید توجه كنیم كه آنچه با روح بندگى و عبودیت تناسب دارد تواضع و فروتنى است، و در مقابل، آنچه كه با این روح هیچ سازش ندارد تكبر و خودبزرگ‌بینى است؛ و این است سرّ این‌كه چرا در بیان اوصاف «عباد الرحمان» اولین صفتى كه ذكر شده، مسأله تواضع و فروتنى و پرهیز از تكبر و خودبزرگ‌بینى است. «بنده» نمى‌تواند طورى باشد كه در مقابل «آقا و مولایش» بزرگى نماید و این امر با اساس بندگى در تضاد و تناقض است. «بنده» اصولا از خود چیزى ندارد و قادر به انجام هیچ كارى نیست:
عَبْداً مَمْلُوكاً لا یَقْدِرُ عَلى شَیْء؛(200) بنده‌اى زرخرید كه هیچ كارى از او بر نمى‌آید.
انسان اگر مى‌خواهد به كمال برسد و به قرب الهى نایل شود راهى جز عبودیت ندارد و باید «بنده» شود. علامت بندگى هم این است كه آدمى همه چیز را از خویش نفى كند و حقیقتاً احساس كند كه در مقابل خدا«هیچ» ندارد. «بنده» كسى است كه همیشه این حالت و احساس روانى و درونى در او هست كه در مقابل خداوند خود را بسیار كوچك
﴿ صفحه 178 ﴾
و خُرد و حقیر احساس مى‌كند و اصولا جز خاكسارى در مقابل معبود، كارى نمى‌داند و نمى‌بیند كه بخواهد انجام دهد.
همان‌گونه كه اشاره كردیم، این مسأله فقط در اسلام نیست كه «پرستش» یك فضیلت به حساب مى‌آید، بلكه مرتبه‌اى از بندگى و پرستش در همه ادیان وجود دارد و براى نیل آدمى به كمالْ امرى الزامى به حساب مى‌آید. براى رسیدن به كمال، پرستش امرى حتمى و جانشین‌ناپذیر است. این مسأله سرلوحه دعوت همه انبیا، و قدر مشترك همه ادیان است و جز این راهى وجود ندارد:
وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ؛(201) و هر آینه، در میان هر امتى فرستاده‌اى را برانگیختیم [تا بگوید:]خدا را بپرستید.
همه انبیا آمده‌اند و در صدر تعالیم خود به بشر این را آموخته‌اند كه: اعْبُدُوا الله؛ خدا را پرستش و بندگى كنید.پرستش خدا روح و سرلوحه تعالیم همه انبیا است؛ و پرستش خدا با خودبزرگ‌بینى و «من» گفتن جور در نمى‌آید. این وادى خاكسارى مى‌خواهد و افتادگى، و خود را ندیدن و هیچ و خُرد و حقیر دیدن مى‌طلبد. البته باید توجه داشت كه این «خود را كوچك دیدن» غیر از آن «خودكم‌بینى» است كه در روان‌شناسى مطرح است و یك بیمارى به حساب مى‌آید. در این‌جا مقصود این است كه انسان حقیقتاً خود را در مقابل خدا هیچ ببیند و چیزى و موجودیت و مالكیت و اختیارى براى خود قائل نباشد.
علاوه بر این، همچنین در مقابل بندگان خدا نیز تكبر و فخرفروشى جا و معنایى ندارد؛ چرا كه آنها نیز مثل ما بنده خدا هستند و همه ما در این جهت مشتركیم. هر انسانى هرچه دارد از خدا است و هیچ كس از خود چیزى ندارد كه بخواهد به سبب آن بر دیگران بزرگى و فخرفروشى كند.
بنابراین، تواضع با این پشتوانه و ملاك است كه به عنوان یك ارزش عام و صفت ممدوح مطرح مى‌شود. تواضع و فروتنى یك حالت نفسانى و صفتى است كه با بنده بودن سازش و تناسب دارد و انسان را به سوى بندگى سوق مى‌دهد. اما اگر روحیه انسان این‌گونه باشد كه همیشه گردنى افراشته داشته باشد و ورد زبانش «من» باشد و خودش را
﴿ صفحه 179 ﴾
برتر از دیگران و یك سر و گردن بالاتر از همه ببیند و پیوسته بخواهد دیگران را در مرتبه‌اى پائین‌تر از خود قرار دهد، این روحیه با پرستش و عبودیت سازگار نیست. چنین كسى نمى‌تواند «خداپرست» شود.

خوشایند مردم و نقش آن در ارزش‌آفرینى

در پایان باز هم تأكید مى‌كنیم كه در بحث ارزش‌ها باید به منشأ و ملاك و مبناى ارزش توجه كرد. به نظر ما پشتوانه و مبناى ارزش این نیست كه مردم، یا به اصطلاح عقلا، چیزى را بپسندند و دوست بدارند. این امر اگر در مواردى موجب ضد ارزش شدن نشود، قطعاً نمى‌تواند مبنا و ملاك ارزش حقیقى و واقعى باشد. همان‌گونه كه اشاره كردیم، اگر انسان پیوسته در فكر این باشد كه كارى بكند كه دیگران او را دوست بدارند و از او راضى شوند، این بدان معنا است كه همه مردم خداى او هستند. مؤمن كسى است كه فقط نظرش به این باشد كه چه كارى انجام دهد كه خداى متعال راضى و خرسند شود، گرچه همه مردم آن را نپسندند و از آن دلگیر شوند. ما اگر در زندگى انبیا نگاه كنیم، مى‌بینیم انبیا همین‌گونه بودند. آنان در راستاى انجام رسالت خود و تبلیغ دین الهى سخنانى مى‌گفتند و مطالبى عنوان مى‌كردند كه مورد پسند مردم نبود و به همین دلیل مردم در مقابل انبیا موضع مى‌گرفتند و به آنها نسبت‌هایى، همچون: سفاهت، حماقت، دیوانگى و امثال آن مى‌دادند. هنگامى كه انبیا مردم را به پرستش خداى یگانه دعوت مى‌كردند، آنها مى‌گفتند اعتقاد ما درباره تو این است كه خدایان ما بر تو خشم گرفته و عقلت را سلب كرده‌اند كه چنین سخنانى بر زبان مى‌آورى! مخالفان در بسیارى از موارد فقط به استهزا و توهین و تكذیب هم اكتفا نمى‌كردند و به برخوردهاى عملى نظیر: كشتن، بیرون كردن از شهر و زندانى كردن نیز روى مى‌آوردند. بدیهى است اگر بنا بود انبیا كارى بكنند كه مردم خوششان بیاید، این روش را در پیش نمى‌گرفتند و طور دیگرى رفتار مى‌كردند.
مؤمن موّحد كسى است كه فقط نظرش این باشد كه چه كارى انجام دهد تا خدا راضى و خشنود شود، و به این‌كه دیگران و مردم چه قضاوت و برخوردى خواهند كرد
﴿ صفحه 180 ﴾
اعتنایى ندارد. ملاك ارزش در نظر ما نباید این باشد كه به دنبال كارى باشیم كه مردم ما را دوست بدارند و احتراممان كنند و محبوب قلب‌ها شویم. این، منطقى كودكانه است و كسى كه از رشد عقلى و معرفتى لازم برخودار شده و به مرز پختگى رسیده باشد از چنین منطقى پیروى نمى‌كند. اگر كارى را مطمئنیم كه خداوند آن را مى‌پسندد و از انجام آن خشنود مى‌شود، باید همان را انجام دهیم، خواه مردم بپسندند و خواه نپسندند.
تعریف و تمجید مردم نبایستى براى ما ملاك ارزش قرار گیرد، بلكه ملاك ارزش این است كه آیا انسان با مبادرت به امرى روح «پرستش» خداوند در او به وجود مى‌آید و تقویت مى‌شود یا خیر؟ هر امرى كه موجب پیدایش و تقویت روح پرستش و عبودیت الهى در انسان شود و او را به سوى «عباد الرحمان» شدن سوق دهد، داراى ارزش خواهد بود. از جمله این امور، یكى «تواضع» و فروتنى است، و به عكس، در نقطه مقابل آن، با «تكبر» چنین چیزى میسر نخواهد
﴿ صفحه 181 ﴾

درس دهم: عبادالرحمان، مردمى فروتن و خوددار (2)

﴿ صفحه 182 ﴾
﴿ صفحه 183 ﴾
وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَْرْضِ هَوْناً وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما؛(202) و بندگان خداى رحمان كسانى‌اند كه روى زمین به نرمى [و بى‌تكبر] راه مى‌روند، و چون نادانان ایشان را مورد خطاب قرار دهند [و سخنان نابخردانه گویند] به ملایمت پاسخ مى‌دهند.