رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

دو وصف عبادالرحمان: تواضع، و برخورد متین با جاهلان

همچنان كه در جلسه قبل بیان كردیم، یكى از شیوه‌هاى بیان مطالب در قرآن این است كه با ذكر عنوانى خاص، صفات ممدوح و مطلوبى در معرفى آن عنوان ذكر مى‌گردد، كه به نمونه‌هایى از آن در جلسات پیشین اشاره كردیم. یكى از این نمونه‌ها آیات ابتدایى سوره مؤمنون بود كه در توصیف «مؤمنان مفلح» صفاتى را ذكر كرده، و دیگرى آیات ابتدایى سوره بقره بود كه در توضیح «متقین» صفاتى را بیان مى‌كند و در پایان نیز متقین را همان «مفلحان» معرفى مى‌كند و این دو عنوان را بر یكدیگر تطبیق مى‌نماید.
نمونه‌اى دیگر از این آیات كه بحث آن را از جلسه قبل آغاز كردیم، آیاتى از سوره فرقان بود كه به معرفى «عباد الرحمان» پرداخته است. در جلسه پیشین مقدارى درباره خود عنوان «عباد الرحمان» بحث كردیم و مطالبى در این زمینه طرح شد. اكنون در ادامه بحث، به بررسى صفاتى مى‌پردازیم كه در توصیف عبادالرحمان ذكر شده است. در اولین آیه دو صفت بیان گردیده است: الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَْرْضِ هَوْناً وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً.
براساس این آیه یكى از اوصاف عبادالرحمان این است كه به نرمى و آرامى و با
﴿ صفحه 168 ﴾
فروتنى و بى‌تكلف و تكبر بر روى زمین راه مى‌روند. صفت دیگر آنان این است كه در مقابل افراد نادانى كه احیاناً، با غرض یا بى‌غرض، با غلظت و درشتى با آنان روبرو مى‌شوند و ایشان را مورد تحقیر و استهزا و تهمت قرار مى‌دهند، برخوردى متین و آرام و بزرگوارانه و بدون پرخاشگرى از خود نشان مى‌دهند. در این‌جا ظاهراً مقصود از «سلاماً» خصوص لفظ «سلام» نباشد، بلكه مقصود این است كه عباد الرحمان با سخنانى آرام و بدون پرخاشگرى با این‌گونه افراد جاهل و درشتى‌ها و نابخردى‌هاى ایشان برخورد مى‌كنند.

فلسفه مقدّم شدن این دو وصف

در هر صورت، اولین سؤالى كه ممكن است در این‌جا به ذهن بیاید این است كه این دو صفت چه خصوصیتى دارند كه در صدر اوصاف عبادالرحمان و قبل از بیان صفات دیگر ذكر شده‌اند؟ دو وصف آرام و بى‌تكبر و تكلف و همراه با تواضع راه رفتن، و برخورد متواضعانه، حتى در مقابل بى‌ادبان و نابخردان، چه اهمیت ویژه‌اى داشته كه براى معرفى «عباد الرحمان» ابتدا بر آنها تأكید گردیده است؟
روى دیگر سكه همین سؤال این است كه «عباد الرحمن» طبعاً همان «مفلحان»، هستند؛ و با توجه به این‌كه در موارد دیگر در معرفى مفلحان، بیشتر روى نماز و ایمان و عبادت تكیه شده، چرا این روش در این‌جا تغییر یافته و بیان به گونه‌اى دیگر آورده شده است؟ چرا در این‌جا مانند سوره بقره و مؤمنون و معارج در ابتدا نفرموده عبادالرحمان كسانى‌اند كه ایمان به غیب دارند و از نمازشان محافظت مى‌كنند و آن را با خشوع مى‌خوانند؟
پیش از آن‌كه به پاسخ این پرسش بپردازیم لازم است متذكر شویم كه این پرسش و نظایر آن، مسائلى نیستند كه امثال بنده بتوانیم به طور قطعى و حتمى مطلبى درباره آنها بگوییم. امثال بنده حقیرتر از آنیم كه بتوانیم بفهمیم حقیقتاً چه سبب و حكمتى در كار بوده كه ایجاب نموده خداى متعال مطلبى را به صورتى خاص القا كند. در این‌گونه موارد ما حداكثر مى‌توانیم براساس برخى امور ظنى مطالبى را به صورت احتمال بیان كنیم، و
﴿ صفحه 169 ﴾
پاسخ قطعى و علم یقینى و كاملا مطمئن آن نزد خداوند و اولیایى است كه از علم الهى بهره‌مند گشته‌اند.
اكنون با توجه به تذكر مذكور، آنچه در پاسخ سؤال پیش گفته مى‌توان مطرح كرد این است كه عنوانى كه این آیات به توصیف و معرفى آن اختصاص یافته با عناوینى كه در موارد دیگر به كار رفته متفاوت است. در سوره مؤمنون و بقره و معارج و غیر آنها عناوینى مانند: متقین، مفلحین، مؤمنین، مصلّین مورد توصیف قرار گرفته، اما در این‌جا عنوانى كه مطرح شده، عنوان «عباد الرحمان» است. از این رو، مناسب این بوده كه اوصافى آورده شود كه بیشتر با «عبد» بودن سازگارى و تناسب داشته باشد. آنچه با عبد بودن بیشتر سازگارى دارد، فروتنى و خود را ندیدن و در مقابل مولا چیزى حساب نكردن است؛ چرا كه عبد اصولا به معناى كسى است كه هیچ ملكیت و اختیارى از خود ندارد و قادر به انجام هیچ كارى نیست:
عَبْداً مَمْلُوكاً لا یَقْدِرُ عَلى شَیْء؛(192) بنده‌اى زر خرید كه هیچ كارى از او بر نمى‌آید.
آنچه با عبد بودن تناسب دارد فروتنى است و آنچه با آن ضدیت دارد خودبزرگ‌بینى و تكبر است. یكى از مهم‌ترین صفات رذیله‌اى كه موجب سقوط بسیارى از افراد و رانده شدن آنها از درگاه ربوبى مى‌شود همین صفت است. ابلیس كه سردسته این رانده‌شدگان از درگاه رحمت الهى است، در اثر همین صفت تكبر و خودبزرگ‌بینى بود كه به چنین شقاوتى دچار شد:
وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَكانَ مِنَ الْكافِرِین؛(193) و چون به فرشتگان گفتیم: «آدم را سجده كنید»، پس همه سجده كردند، به جز ابلیس كه سر باز زد و تكبر ورزید و از كافران شد.
بنابراین چون در این آیات بحث «عباد الرحمان» مطرح است، نكته این‌كه صفتِ به آرامى و بى‌تكبر راه رفتن قبل از صفات دیگر مطرح شده، شاید این باشد كه مقتضاى «عبودیت»، تواضع و فروتنى است.
﴿ صفحه 170 ﴾
برخى از مفسران فرموده‌اند: تعبیر «به آرامى و بى‌تكبر راه رفتن» در این‌جا تعبیرى كنایى است و مقصود اصلى این است كه «عباد الرحمان» كسانى هستند كه زندگى آنها به طور كلى متواضعانه است. به عبارت دیگر، این جمله، جنبه نمادین و سمبلیك دارد و كنایه از روش و مشى زندگى فروتنانه است، وگرنه صرف به آرامى راه رفتن خصوصیتى ندارد. به تعبیر دیگر، مى‌توان گفت، ذكر این جمله به این جهت است كه یكى از صفات بارز اشخاص متكبر كه در معرض دید عموم مردم نیز قرار دارد این است كه این افراد به هنگام راه رفتن، خیلى با تبختر و شقّ و رقّ راه مى‌روند: سینه را سپر مى‌كنند، باد به غبغب مى‌اندازند و شانه‌هاى خود را بالا مى‌گیرند، و به تعبیر قرآن، «ثانِیَ عِطْفِه» هستند:
وَمِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللهِ بِغَیْرِ عِلْم وَلا هُدىً وَلا كِتاب مُنِیر * ثانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ الله؛(194) و از [میان]مردم كسى است كه درباره خدا بدون هیچ دانش و بى هیچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى پردازد، [آن هم]از سر نخوت، تا [مردم را]از راه خدا گمراه كند.
ما هنگامى كه كسانى را در كوچه و خیابان مشاهده مى‌كنیم كه با چنین وضعى راه مى‌روند فوراً قضاوت مى‌كنیم كه این فرد به طور كلى باید انسان مغرور و متكبرى باشد؛ یعنى راه رفتنِ با تبختر، نمادى است از شخصیت كلى فرد و این‌كه او اساساً فردى متكبر است. از آن طرف نیز افرادى كه كلا شخصیتى متواضع دارند و فروتنى و تواضع روش كلى زندگى آنها است، این مسأله در راه رفتن آنها نیز كاملا مشاهده مى‌شود و به چشم مى‌آید. از این رو، به نرمى و آرامى و متواضعانه راه رفتن، در واقع نمادى از شخصیت كلى فرد و حاكى از این است كه وى كلا انسان متواضعى است.

ملاك ارزشمندى این دو صفت

بحث مهمى كه جا دارد به مناسبت این آیه در این‌جا طرح كنیم این است كه اصولا چرا چنین رفتارهایى ارزش دارد؟ ما در كتاب‌هاى اخلاقى مى‌خوانیم كه، براى مثال، راست‌گویى، امانت‌دارى و تواضع، از فضایل انسانى و جزو صفات نیكو و پسندیده
﴿ صفحه 171 ﴾
هستند و در مقابل، دروغ‌گویى، خیانت در امانت و تكبر، از رذایل انسانى و ناپسند و نكوهیده‌اند؛ سؤالى كه در این‌جا وجود دارد این است كه ریشه و مبناى این فضیلت و رذیلت چیست؟ به عبارت دیگر، ملاك «ارزش» و «ضد ارزش» كدام است؟
در بسیارى از كتاب‌هاى اخلاقى در تحلیل این‌كه، براى مثال «چرا تواضع و فروتنى خوب و ممدوح است؟» گفته مى‌شود چون انسان متواضع در جامعه محبوب است ومردم به او علاقه دارند، او را احترام مى‌كنند و اگر خواسته‌اى داشته باشد به آن توجه مى‌شود. بر عكس، انسان متكبر را هیچ كس دوست ندارد و نمى‌خواهد با او برخورد و معاشرت داشته باشد و همه افراد از او فرارى‌اند.
روح این تحلیل این است كه ملاك ارزش و ضد ارزش، پسند و ناپسند مردم است. بر این اساس، گویى خوب آن است كه خوشایند مردم است و جامعه آن را مى‌پسندد و از آن تعریف و تمجید مى‌كند، و بد براى آن بد است كه مردم آن را نمى‌پسندند و خوشایند آنها نیست. طبق این مبنا، ارزشمندى «تواضع» بدان جهت است كه مردم آن را دوست دارند و ضد ارزش بودن «تكبر» براى آن است كه مردم آن را دوست نمى‌دارند. بنابراین، اگر مى‌خواهید مردم شما را دوست بدارند و احترامتان كنند، متواضع باشید، و اگر تكبر كنید مردم دوستتان نمى‌دارند و منزوى خواهید شد.
منطق‌دانانِ ما از چنین قضایایى اصطلاحاً به «آراى محموده» تعبیر مى‌كنند و در بحث «قیاس» آن را یكى از انواع قضایایى مى‌دانند كه مى‌تواند در جدل و خطابه مورد استفاده قرار گیرد. «آراى محموده» بدین معنى است كه مسأله‌اى نزد عقلا ممدوح و پسندیده است، و در مقابل آن نیز «آراى مذمومه» قرار مى‌گیرد؛ یعنى چیزهایى كه نزد عقلا مذموم و ناپسند است. براى مثال، گفته مى‌شود «حُسن» صدق براى آن است كه مردم راست‌گویى را مى‌پسندند و آن را نیكو مى‌دانند؛ دروغ‌گویى هم بدان سبب بد و «قبیح» است كه عقلا آن را ناپسند مى‌دارند و از آن مذمت مى‌كنند. این امر تا حدودى هم واقعیت دارد و برخى چیزهایى كه ما آنها را خوب یا بد مى‌دانیم، اساسى جز این ندارد كه نزد عقلا ممدوح یا مذموم است.
بنابراین مبناى مذكور تنها یك فرهنگ عمومى و عرفى نیست، بلكه حتى نزد علماى
﴿ صفحه 172 ﴾
منطق هم اعتبار دارد و در نوعى قیاس مورد استفاده قرار مى‌گیرد. این تلقى از حسن و قبح امروزه نیز در جوامع مختلف و در میان نظریه‌پردازان وجود دارد و اتفاقاً بسیار هم پرطرفدار است. به اصطلاح «فلسفه اخلاق» از این تلقى این گونه تعبیر مى‌شود كه «پشتوانه ارزش فقط خواست مردم است» و خوب و بد هیچ مبنایى غیر از این ندارد. بر این اساس اگر فرضاً این‌گونه بودكه، براى مثال، عقلا و مردم دروغ‌گویى و تكبر را تحسین، و راست‌گویى و تواضع را مذمت مى‌كردند، تكبر و دروغ‌گویى خوب و تواضع و راست‌گویى بد مى‌بود!
اكنون باید ببینیم چنین نظریه‌اى تا چه حد با دیدگاه اسلامى و نظام ارزشى اسلام سازگارى دارد. اگر این نظریه درست باشد آن‌گاه، براى مثال، اگر قرآن مى‌فرماید: وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَْرْضِ هَوْنا، از آن رو است كه مردم این كار را دوست مى‌دارند و از آن خشنود مى‌شوند.
اما آیا به راستى روح و حقیقت «عباد الرحمان» شدن یك فرد به این است كه در پى جلب خشنودى مردم باشد و كارهایى انجام دهد كه مردم از او راضى شوند؟ چنین فردى آیا واقعاً از «عباد الرحمان» است یا باید او را در زمره «عباد الناس» به حساب آورد؟ اگر بنا باشد انسان فقط در پى این باشد كه كارى انجام دهد كه خوشایند مردم باشد و از او تعریف و تمجید كنند و اكرام و تحسینش نمایند، در این صورت آیا سزاوارتر نیست كه به جاى «عبادة الرحمان» این كار او را «عبادة الناس» بنامیم؟ به راستى آیا این پرستش خدا خواهد بود یا پرستش مردم؟ آیا عجیب نیست اگر بگوییم قرآن در معرفى «عباد الرحمان» مى‌فرماید آنان كسانى‌اند كه كارى انجام دهند كه مردم آنها را دوست بدارند؟!
حقیقت این است كه در نظام ارزشى اسلام، خوبى و بدى، و ارزش و ضد ارزش تابع خواست مردم نیست، بلكه با ملاحظه تأثیر افعال در سعادت و شقاوت حقیقى انسان است كه خوب و بد، و ارزش و ضد ارزش مشخص مى‌شود. از دیدگاه اسلامى، ملاك سعادت انسان قرب به خداى متعال است. از این‌رو چیزى خوب و ارزش تلقى مى‌شود كه تأثیر مثبت در قرب انسان به خداوند داشته باشد، و هرچه كه انسان را از خدا دور كند، در قلمرو بدى‌ها و ضد ارزش‌ها قرار مى‌گیرد.
﴿ صفحه 173 ﴾
البته خداى متعال به لحاظ فضل و كرم و عنایتى كه دارد و مى‌خواهد تا آن‌جا كه امكان دارد همه انسان‌ها را به راه راست هدایت كند، گاهى براى تشویق مردم به انجام كارهاى خوب و پیمودن راه سعادت، از منطق‌هاى عرفى، همچون خطابه و جدل نیز استفاده مى‌كند. قرآن كریم هنگامى كه با «اولى الالباب»، یعنى كسانى كه صاحبان مغز هستند، سخن مى‌گوید، با زبان «برهان» با آنها صحبت مى‌كند، اما هنگامى كه مخاطبش عامه مردم باشند كه از سطح متوسطى از قوّت عقلى برخوردارند، با زبان‌هاى دیگرى كه براى آنها جاذب‌تر است سخن مى‌گوید؛ چرا كه آنها نیز بالاخره انسانند و باید نجات پیدا كنند. براى نمونه، مى‌توان در این زمینه بحث جهاد را مثال زد. قرآن براى تشویق و ترغیب مسلمانان جهت حضور در جبهه و جنگ گاهى بحث پاداش‌هاى اخروى را مطرح مى‌كند:
إِنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَالإِْنْجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِكُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیم؛(195) همانا خداوند از مؤمنان جان و مالشان را به [بهاى] این‌كه بهشت براى آنان باشد، خریده است؛ همان كسانى كه در راه خدا مى‌جنگند و مى‌كشند و كشته مى‌شوند. [این] به عنوان وعده حقى در تورات و انجیل و قرآن بر عهده او است. و چه كسى از خدا به عهد خویش وفادارتر است؟ پس به این معامله كه با او كرده‌اید شادمان باشید، و این همان كامیابى بزرگ است.
گاه نیز نتایج و آثار دنیوى، اما معنوىِ این حضور، نظیر پیروزى حق بر باطل، را یادآور مى‌شود:
أَلا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَیْمانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ‌مُؤْمِنِینَ * قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللهُ بِأَیْدِیكُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنْصُرْكُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنِینَ * وَیُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِم؛(196)چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بیرون كنند، و آنان بودند كه نخستین بار [جنگ را] با شما آغاز كردند، نمى‌جنگید؟
﴿ صفحه 174 ﴾
آیا از آنان مى‌ترسید؟ با این‌كه اگر مؤمنید خدا سزاوارتر است كه از او بترسید. با آنان بجنگید، تا خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوایشان كند و شما را بر ایشان پیروزى بخشد و دل‌هاى گروه مؤمنان را خنك گرداند و خشم دل‌هایشان را ببرد.
اما گاه نیز براى انگیزش مجاهدان سپاه اسلام، مسأله برخوردارى از غنایم را پیش مى‌كشد:
وَعَدَكُمُ اللهُ مَغانِمَ كَثِیرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَكَفَّ أَیْدِیَ النّاسِ عَنْكُم؛(197) و خدا به شما غنیمت‌هاى فراوانى وعده داده كه به زودى آنها را خواهید گرفت و این [پیروزى]را براى شما پیش انداخت و دست‌هاى مردم را از شما كوتاه ساخت.
این‌گونه بیان و تربیت و برخورد، كه براى ترغیب به جهاد حتى وعده به دست آوردن غنیمت هم مطرح شود، براى رعایت ضعفاى مؤمنان است كه هنوز ایمانشان چندان قوى نشده است. خداوند براى آن‌كه این افراد هم از لطف الهى محروم نمانند گاهى با مردم این‌گونه سخن گفته است، و گرنه مؤمنان خالص هیچ‌گاه براى غنیمت و مانند آنها مبارزه و جهاد نمى‌كنند.
در هر صورت، حقیقت این است كه اگر ما براى تواضع ارزش قائلیم و تكبر را ضد ارزش مى‌دانیم، به سبب حقیقتى است كه در وراى آنها وجود دارد. اسلام این دو را چون واقعاً در سعادت و شقاوت انسان و رسیدن او به قرب الهى یا بازماندنش از قرب تأثیر دارند ارزش و ضد ارزش مى‌داند. از دیدگاه اسلامى، خوب بودن تواضع و سایر ارزش‌ها بدان جهت نیست كه عقلا این رفتارها را مى‌پسندند و فاعل آنها را ستایش مى‌كنند، بلكه به لحاظ تأثیر آنها در تحقق كمال انسان است.