رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

تفاوت ایمان ما به انبیاى گذشته با ایمانمان به اسلام

در مورد ایمان به انبیاى گذشته كه بر اساس آیات قرآن یكى از شرایط رسیدن به فلاح و رستگارى است، باید توجه داشته باشیم كه لازم است ما به نبوت و رسالت همه آنها و نیز به همه آنچه كه از طرف خداوند بر ایشان نازل شده است ایمان داشته باشیم:
قُلْ آمَنّا بِاللهِ وَما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَْسْباطِ وَما أُوتِیَ مُوسى وَعِیسى وَالنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون؛(148) بگو: به خدا و آنچه بر ما نازل شده، و آنچه بر ابراهیم واسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده، و آنچه به موسى و عیسى و انبیاى [دیگر]از جانب پروردگارشان داده شده، ایمان آوردیم و میان هیچ یك از آنان فرق نمى‌گذاریم و ما او را فرمانبرداریم.
﴿ صفحه 140 ﴾
البته نكته‌اى كه در این زمینه وجود دارد این است كه آنچه بر انبیاى گذشته نازل شده، بخشى از آنها احكام موقتى بوده و فقط در برهه‌اى از زمان كاربرد و اعتبار داشته، و بخشى نیز احكام دائمى و ثابت بوده كه اكنون در شریعت اسلام نیز وجود دارد. براى مثال، اصل احكامى مانند: نماز، روزه، قصاص و زكات در ادیان و شرایع سابق نیز وجود داشته و هم اكنون در اسلام نیز هست. ما همچنان كه به این دسته از احكام شرایع آسمانى سابق ایمان داریم، به احكام موقت و غیر دائمى آن نیز كه اكنون دیگر نسخ شده و اعتبار ندارد، ایمان داریم و آنها را در همان محدوده زمانى خودشان احكامى درست و بر حق مى‌دانیم. اما در هر صورت، پس از آمدن اسلام، شرایع سابق به طور كلى نسخ گردیده و ما امروز گرچه قبول داریم كه زمانى، براى مثال، شریعت یهودیت و مسیحیت از جانب خداى متعال براى بشر مقرر گردیده، اما امروزه ملاك عملمان را فقط تعالیم اسلام و احكام آن قرار مى‌دهیم و شرایع سابق را از درجه اعتبار ساقط مى‌دانیم.
از سوى دیگر نیز باید متوجه باشیم كه مسأله تاریخ‌مندى احكام و نسخ یك شریعت به طور كلى، فقط در مورد شرایع سابق مطرح است و كسى نباید تصور كند كه اكنون پس از گذشت 1400 سال، شریعت اسلام و احكام آن نیز مشمول همین قاعده مى‌شود. متأسفانه مشاهده مى‌كنیم كه امروزه كسانى چنین دیدگاهى دارند و مى‌پندارند احكام اسلامى نیز مانند احكام شرایع پیشین، احكامى تاریخ‌مند و موقتى بوده و تنها براى برهه‌اى خاص از زمان نازل شده و اكنون دیگر تاریخ مصرف آنها سپرى گشته است! اینان در واقع اسلام را نیز در این زمان مانند یهودیت و مسیحیت و غیر آنها از شرایع آسمانى، آیینى منسوخ مى‌دانند. اینان معتقدند: گرچه معتقدیم پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) از جانب خدا آن را براى بشر آورده، اما امروزه دیگر نیازى نیست كه بدان عمل كنیم! از دید این افراد، در عصر حاضر كه عصر پیشرفت، تجدد، تمدن و فرهنگ است، دیگر معنا ندارد كه بگوییم، براى مثال، انسان‌ها را به عنوان اجراى حدود تازیانه بزنند، یا دست دزد را قطع كنند و یا قاتل را به عنوان قصاص اعدام نمایند. اینان معتقدند اكنون دیگر زمان و عصر این كارها گذشته و این قبیل حكام باید تغییر كند.
روشن است كه اگر كسى نسبت به اسلام چنین نگرشى داشته باشد، آن‌گاه، براى
﴿ صفحه 141 ﴾
مثال، دیگر بین یهودیت و اسلام هیچ تفاوتى وجود نخواهد داشت و عملا تفاوتى نمى‌كند كه كسى یهودى یا مسلمان باشد. اگر بگوییم امروزه رعایت احكام اسلام لازم نیست و مسلمان بودن فقط به این است كه معتقد باشیم آموزه‌ها و احكام و دستوراتى توسط پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) از جانب خدا براى بشر آورده شده، این امر با یهودى بودن ما چه تفاوتى خواهد داشت؟ ما در مورد یهودیت نیز همین باور را داریم و معتقدیم آنچه بر حضرت موسى(علیه السلام) نازل شده، حق و از جانب خداى متعال بوده، اما زمان عمل به آن فقط مربوط به همان دوران مى‌شده و امروزه اعتبارى ندارد و نیازى نیست كه ما به آن عمل كنیم.
اگر اسلام فقط براى 1400 سال پیش بوده، پس وضع دین‌دارى ما در این زمان چه مى‌شود؟ آیا ما امروزه بى‌دینیم و به دین و شریعتى پاى‌بند و معتقد نیستیم؟ اصولا پذیرفتن اسلام و مسلمان بودن معنایى جز این ندارد كه در این زمان به احكام اسلام پاى‌بند باشیم و عمل به آنها را الزامى بدانیم. نیازى نیست كه ما حتماً روایتى بدین مضمون داشته باشیم كه: حَلالُ مُحَمَّد حَلالٌ اِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ وَحَرامُهُ حَرامٌ اِلى یَوْمِ الْقِیامَة(149)، تا احكام اسلام را در این زمان نیز سارى و جارى بدانیم، بلكه اساساً اسلام و مسلمانى در این زمان چیزى غیر از این نیست كه به احكام اسلام ملتزم باشیم.
اگر در این زمان احكام اسلام نباید عمل شود، پس اسلام، براى مثال، با یهودیت چه تفاوتى خواهد كرد؟ ما نسبت به یهودیت نیز همین عقیده را داریم، و با آن‌كه حضرت موسى(علیه السلام) را كلیم الله و شریعت آن حضرت را از جانب خدا و برحق مى‌دانیم، اما معتقدیم لزومى ندارد به آن عمل كنیم. اگر مسلمان بودن فقط به این است كه معتقد باشیم آیین حقى در هزار سال پیش بوده و تمام شده و رفته است، بنابراین چون ما نظیر این اعتقاد را نسبت به یهودیت داریم و معتقدیم یهودیت آیین حقى است كه در دو هزار سال پیش وجود داشته است، پس یهودى هستیم! همچنین چون معتقدیم زمانى آیین حقى به نام مسیحیت وجود داشته، پس مسیحى هستیم! و با این حساب، ما در حال حاضر هم یهودى، هم مسیحى و هم مسلمانیم!!
﴿ صفحه 142 ﴾
از این رو تردیدى وجود ندارد كه مسلمان بودن در این زمان به این است كه معتقد باشیم احكام اسلام در این عصر و زمان نیز پابرجا و برحق است و باید دقیقاً و موبه‌مو اجرا گردد و حتى یك حكم از آن نیز نباید مورد انكار قرار گیرد. قرآن كریم با تأكید بر این مسأله مى‌فرماید، كسانى كه برخى از آنچه را خداوند نازل كرده قبول مى‌كنند و برخى دیگر را نمى‌پذیرند، در حقیقت راهى جر كفر نمى‌پیمایند:
إِنَّ الَّذِینَ یَكْفُرُونَ بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَیُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِكَ سَبِیلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنا لِلْكافِرِینَ عَذاباً مُهِینا؛(150) كسانى كه به خدا و پیامبرانش كفر مىورزند و مى خواهند میان خدا و پیامبران او جدایى بیندازند، و مى گویند «ما به بعضى ایمان داریم و بعضى را انكار مى‌كنیم» و مى‌خواهند میان این [دو]، راهى براى خود اختیار كنند، آنان در حقیقت كافرند؛ وما براى كافران عذابى خفت‌آور آماده كرده‌ایم.
ایمان باید مطلق باشد، و هنگامى مى‌توان كسى را «مؤمن» دانست كه همه آنچه را خداوند فرموده، بى‌كم و كاست بپذیرد و تسلیم آن باشد، و حتى اگر فقط یك حكم را انكار كند از دایره ایمان خارج مى‌شود. البته این كفر، كفر باطنى است و با كفر ظاهرى تفاوت دارد. كفر باطنى در مقابل «ایمان» قرار مى‌گیرد، در حالى كه كفر ظاهرى در مقابل «اسلام» است. اسلام به معناى متعارفش همین است كه كسى شهادتین را بر زبان جارى كند. اگر كسى شهادتین را گفت، جزو مسلمانان محسوب مى‌شود و از دایره كفر ظاهرى خارج مى‌شود و احكام ظاهرى اسلام نسبت به او جارى است. منافقان كه قرآن عاقبت آنها را گرفتار آمدن در سوزنده‌ترین آتش‌هاى جهنم مى‌داند (إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْكِ الأَْسْفَلِ مِنَ النّار)(151)، با این حال از نظر ظاهرى در زمره مسلمانان محسوب مى‌شدند و به مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‌آمدند، ازدواج با آنها جایز بود، بدنشان پاك و طاهر بود و خلاصه مانند سایر مسلمانان تمام احكام ظاهرى اسلام در مورد آنها اجرا مى‌گردید. اما با این حال، منافقان در دل خود هیچ اعتقادى به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)نداشتند و در باطن كافر بودند، و
﴿ صفحه 143 ﴾
به همین سبب نیز اهل جهنم‌اند. آنچه در آخرت موجب نجات انسان مى‌شود ایمان است نه اسلام، و اسلام فقط در همین دنیا امتیازاتى ـ نظیر آنچه ذكر شد ـ را براى شخص به همراه مى‌آورد. در هر صورت، بر اساس این آیه شریفه اگر كسى حتى حكمى ساده از احكام اسلام را انكار كند كافر است و به نجات و رستگارى نخواهد رسید.
در همین زمینه، قرآن كریم در آیه‌اى دیگر با نكوهش شدید چنین افرادى، ذلت و خوارى دنیا و سخت‌ترین عذاب‌هاى آخرت را به آنان وعده مى‌دهد و چنین تفكرى را به شدت محكوم مى‌كند:
أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْض فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاّ خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَیَوْمَ الْقِیامَةِ یُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَمَا اللهُ بِغافِل عَمّا تَعْمَلُون؛(152) آیا به پاره اى از كتاب ایمان مى آورید و به پاره اى كفر مىورزید؟ پس جزاى هركس از شما كه چنین كند جز خوارى در زندگى دنیا نخواهد بود و روز رستاخیز ایشان را به سخت ترین عذاب ها بازبرند، و خداوند از آنچه انجام مى دهید غافل نیست.

خلاصه بحث

به هر حال، اولین شرط فلاح و رستگارى «ایمان» است كه خود دست كم به سه شعبه تقسیم مى‌شود: ایمان به خداوند، ایمان به نبوت و ایمان به معاد و آخرت. از ایمان كه بگذریم، یك شرط دیگر نیز براى فلاح وجود دارد و آن عبارت از «عمل صالح» است كه باز شاخه‌هاى گوناگونى دارد و ساحت‌هاى مختلفى را در بر مى‌گیرد. برخى اعمال صالح فقط ناظر به ارتباط انسان با خدا است. براى مثال، نماز از این قبیل است. اگر هیچ كس جز یك انسان در عالم نباشد، باید نمازش را بخواند و خواندن نماز ربطى به این ندارد كه دیگرانى هم باشند یا نباشند. این عمل صالحى در زمینه ارتباط انسان با خدا است كه به هیچ وجه نباید ترك شود و حتى به اشاره هم كه شده باید آن را به جا آورْد. اما اسلام برخلاف آنچه سكولارها مى‌گویند، دینى نیست كه فقط منحصر به رابطه انسان با خدا باشد و دایره آن بسیار وسیع است و ابعاد مختلفى را در بر مى‌گیرد. اسلام در عرصه‌هاى
﴿ صفحه 144 ﴾
مختلفى، از رابطه انسان با همسر، پدر و مادر، فرزندان، خویشان و بستگان، همسایه، معلم، شریك و حاكم گرفته تا رابطه جامعه اسلامى با جوامع دیگر و جنگ و صلح و نظایر آنها احكام و دستورات مختلفى دارد كه یك مسلمان باید آنها را رعایت كند. در واقع عمل صالح در تمامى این عرصه‌ها راه پیدا مى‌كند و وجود دارد و آدمى باید در هر زمینه‌اى با شناخت عمل صالح از عمل فاسد، به انجام عمل صالح مبادرت ورزد تا به فلاح و سعادت دست پیدا كند. اصل كلى در این زمینه این است كه در همه جا عمل صالح این است كه انسان به دستور خداى متعال عمل كند، و اگر با فرمان خدا مخالفت نماید مرتكب گناه شده و به همان اندازه از فلاح دور مى‌شود.
از آنچه گفتیم، طبعاً این‌گونه به دست مى‌آید كه فلاح و همچنین شرط آن، یعنى تقوا ـ و طبیعتاً دو مؤلفه تشكیل‌دهنده تقوا، یعنى ایمان و عمل صالح ـ از امور «تشكیكى» هستند و مراتب و درجات مختلفى دارند.(153) هركس از ایمان و عمل صالح بیشتر و بالاترى برخوردار باشد، به همان میزان به مرتبه بالاترى از فلاح و سعادت دست خواهد یافت. بر این اساس، فلاح كامل براى كسى است كه هم ایمان كامل داشته باشد و هم تمامى اعمالش صالح باشد، و به هر اندازه كه انسان در ایمان و عمل صالح ضعف و كاستى داشته باشد، به همان میزان از درجه فلاح و رستگارى و مرتبه كمال و سعادتش كاسته خواهد شد.
﴿ صفحه 145 ﴾

درس هشتم: عبادالرحمان

﴿ صفحه 146 ﴾
﴿ صفحه 147 ﴾
وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الأَْرْضِ هَوْناً وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما؛(154) و بندگان خداى رحمان كسانى‌اند كه روى زمین به نرمى [و بى‌تكبر] راه مى‌روند، و چون نادانان ایشان را مورد خطاب قرار دهند [و سخنان نابخردانه گویند] به ملایمت پاسخ مى‌دهند.