رستگاران

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی

درس پنجم: وفاى به عهد و امانت‌دارى: دو شرط مهم رستگارى

﴿ صفحه 92 ﴾
﴿ صفحه 93 ﴾
وَالَّذِینَ هُمْ لأَِماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ؛(87) و آنان كه امانت ها و پیمان هاى خود را رعایت مى كنند.

تمایل انسان به بى‌قیدى

در جلسات پیشین آیات ابتداى سوره «مؤمنون» را مرور مى‌كردیم و بحث در اوصاف «مفلحین» و انسان‌هایى بود كه با نجات از خطرها و گذشتن از موانع و ناهموارى‌ها به هدف و مطلوبشان نایل مى‌گردند و سعادتمند و رستگار مى‌شوند. پس از شرح و توضیح برخى اوصافى كه در آیات قبل ذكر شده بود، اكنون نوبت بحث از وصفى دیگر است كه در این آیه مورد اشاره قرار گرفته است:
وَالَّذِینَ هُمْ لأَِماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُون؛ و آنان كه امانت‌ها و پیمان‌هاى خود را رعایت مى‌كنند.
بر اساس این آیه مفلحان كسانى هستند كه امانت‌ها را به صاحبانشان بازمى‌گردانند و نسبت به عهد و پیمان خویش وفادار و پاى‌بندند و به آن عمل مى‌كنند. در توضیح این آیه شریفه مناسب است مقدمه‌اى را طرح كنیم.
در مباحثى كه در سال‌هاى گذشته داشته‌ایم، این مطلب را مورد بحث قرار داده‌ایم كه انسان به حسب طبع حیوانى‌اش مایل است كه كاملا آزاد و رها باشد. این آزادى غیر از آزادى به معناى حرّیت و «آزادگى» است و بدین معنا است كه انسان مى‌خواهد كه هیچ
﴿ صفحه 94 ﴾
تقیدى نداشته باشد و هر زمان هر كار كه دلش مى‌خواهد، انجام دهد و چیزى مانع اجرا و انجام خواسته و میل او نباشد. در اخلاق و معارف اسلامى، این تمایل به اوصافى همچون: حیوانى، شیطانى و نفسانى موصوف مى‌گردد، كه همه این تعبیرها در جاى خود درست و صحیح است؛ چراكه این تمایل هم با بعد حیوانى وجود انسان، هم با شیطان، و هم با هواى نفس نسبت و ارتباط دارد. اصل مسأله این است كه این خواست و تمایل از جنبه مادى و «حیوانى» انسان نشأت مى‌گیرد، اما به لحاظ اخلاقى، از این گونه تمایلات با عنوان «هواهاى نفسانى» و «شیطانى» تعبیر مى‌كنند.
در هر صورت، این تمایل در سطوح مختلفى بر انسان تأثیر دارد. در صورتى كه این تمایل بسیار شدید و افراطى باشد، به طور ناخودآگاه حتى مى‌تواند بر دیدگاه‌ها و تفكرات و عقاید انسان تأثیر بگذارد. اگر آدمى تمایل شدیدى به بى‌قیدى و بى‌بندوبارى داشته باشد، به طور ناخودآگاه به امورى كه بنا است احیاناً تقیّد و محدودیتى برایش ایجاد كنند اصلا اجازه نمى‌دهد كه به ذهن او وارد شوند تا بخواهد در مورد آنها فكر كند. این افراطى‌ترین حالت این تمایل است كه تحت تأثیر آن، آدمى حاضر نمى‌شود حتى در حوزه فكر و نظر هم حسابى براى امور «تقیدآور» باز كند.
اما در هر صورت ممكن است شرایطى پیش بیاید كه انسان ناگزیر باشد فكر و اندیشه خود را در حوزه این امور به جریان بیندازد. براى مثال، فرض كنید از او دعوت شده كه در جلسه‌اى پیرامون موضوعى بحث كند كه به این وادى ارتباط دارد، یا در محفلى كسى موعظه‌اى كرده و بحثى پیش آمده و انتظار مى‌رود كه او هم سخنى بگوید. این‌جا مرحله دوم تأثیر تمایل مذكور است. در چنین شرایطى كه انسان به ناچار باید فكرش را به امور تقیدآور معطوف كند، باز تحت تأثیر آن تمایل سعى مى‌كند مقدمات فكرى و نظرى را به گونه‌اى تنظیم كند كه به همان نتیجه دل‌خواه خودش كه بى‌بندوبارى و آزادى است، برسد. نكته مهم در این‌جا این است كه در بسیارى از مواقع، این تأثیر به صورت ناخودآگاه است و چه بسا انسان خود مى‌پندارد كه كاملا بر اساس برهان و منطق و تفكر آزاد و بى هیچ غلّ و غشّ و دخالتى به این نتیجه و دیدگاه فكرى رسیده است. «حیله‌هاى نفسانى» و «كید و مكر نفس» اصطلاحى است كه براى این گونه موارد به كار
﴿ صفحه 95 ﴾
برده مى‌شود و اشاره دارد به امورى كه نفس آن چنان در پرده و ظریف و در لایه‌هایى از ابهام آنها را انجام مى‌دهد كه آدمى خود نیز متوجه آن نمى‌شود!
مرحله سوم از تأثیر این تمایل در جایى است كه سرانجام انسان، هرچند به ناچار، به تفكر درباره امرى تقیدآور مى‌پردازد و دلیل و برهانى واضح در مورد حقانیت آن مسأله برایش اقامه مى‌گردد. در این مرحله با وجود آن‌كه مسأله از نظر دلیل و برهان تمام است، اما به علت همان میل ذاتى به بى‌قیدى و بى‌بندوبارى، دل انسان آن را نمى‌پذیرد و زیر بار نمى‌رود. این همان چیزى است كه اصطلاحاً گفته مى‌شود فردى «علم» دارد اما «ایمان» ندارد؛ یعنى از نظر ذهنى و عقیدتى مسأله برایش حل شده، اما قلبش به آن باور ندارد. قرآن كریم در جایى در این باره مى‌فرماید:
قالَتِ الأَْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا یَدْخُلِ الإِْیمانُ فِی قُلُوبِكُم؛(88)[برخى از] عرب هاى بادیه نشین گفتند: «ایمان آوردیم.» بگو: «شما ایمان نیاورده اید، لیكن بگویید: اسلام آوردیم.» و هنوز ایمان در قلب هاى شما وارد نشده است.
یكى از مصادیق بارز چنین انكارى، در بحث معاد است. كسانى كه معاد را انكار مى‌كنند این گونه نیست كه واقعاً دلیلى عقلى بر نفى معاد دارند و عقل آنها حكم مى‌كند كه معاد محال است و خداوند نمى‌تواند آدمیان را دوباره زنده كند، بلكه علت اصلى این انكار همان تمایل ذاتى به بى‌بندوبارى و فسق و فجور است:
أَیَحْسَبُ الإِْنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ * بَلى قادِرِینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ * بَلْ یُرِیدُ الإِْنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَه؛(89) آیا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را گرد نخواهیم آورد؟ آرى [بلكه] تواناییم كه [خطوط] سر انگشتان او را درست [و بازسازى]كنیم. [خیر، مسأله شك در معاد نیست] بلكه انسان مى‌خواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت] در تمام عمر گناه كند.
منكران معاد و كافران به خوبى مى‌دانند كه دوباره زنده شدن انسان امرى محال نیست و خداوند اگر بخواهد حتى مى‌تواند خطوط سر انگشتان آدمى را دوباره با همان دقتى كه
﴿ صفحه 96 ﴾
بوده جمع‌آورى و بازسازى كند. پس چرا باز هم معاد را انكار مى‌كنند؟ زیرا پذیرفتن معاد تعهدآور و تقیدآور است. اگر آدمى پذیرفت كه معاد وجود دارد، آن‌گاه باید مراقب اعمال خود باشد و مرتكب كارهاى زشت نگردد تا در قیامت مورد مؤاخذه و عذاب الهى قرار نگیرد. از این رو از ابتدا معاد را انكار مى‌كند تا خیالش راحت شود و با خاطرى آسوده به هر فسق و فجورى دست بزند: بَلْ یُریدُ الانسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَه. این در واقع همان مرحله از تأثیرات میل به بى‌بندوبارى است كه گفتیم این تمایل حتى در اعتقاد انسان اثر مى‌گذارد و باعث مى‌شود با این‌كه دلایلى قطعى و یقینى در دست دارد، خدا و معاد را هم قبول نكند و منكر گردد. به عبارت دیگر، این همان مرتبه‌اى است كه موجب مى‌شود انسان ایمان نیاورد.
همان‌گونه كه در مباحث سال‌هاى گذشته اشاره كردیم، بین «علم» و «ایمان» تفاوت وجود دارد و ایمان این است كه آدمى پس از آن‌كه به چیزى علم پیدا كرد، قلباً هم بنا بگذارد كه به لوازم آن علم ملتزم باشد. اگر چنین بنایى بگذارد، علاوه بر علم، ایمان هم دارد، اما اگر چنین بنایى نداشته باشد، صرفاً علم دارد و از ایمان خبرى نیست؛ و به تبع تعبیر قرآن، اصطلاحاً آن را «كفر جحودى» مى‌نامند.
وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوًّا؛(90) و با آن كه دل هایشان بدان یقین داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند.

حقیقت ایمان: بستن عهد و پذیرش قید

پس حقیقت ایمان عبارت است از «بناگذارى قلبى» و این‌كه انسان تصمیم بگیرد كه به لوازم علم خود عمل كند. این اولین «عهد»ى است كه انسان با خود انجام مى‌دهد و پس از آن است كه نوبت به اعمال خارجى و مسائل دیگر مى‌رسد.
در مرحله ایمان، انسان تمامى اعمال را به صورت تفصیلى در ذهن خود حاضر نمى‌كند، بلكه اجمالا بنا مى‌گذارد و تصمیم مى‌گیرد كه این علم هر لازمه‌اى داشته باشد، پس از این بدان ملتزم گردد. از این رو، براى مثال، وقتى به پیامبر(صلى الله علیه وآله) ایمان مى‌آوریم،
﴿ صفحه 97 ﴾
بدین معنى است كه مى‌پذیریم آن حضرت به راستى فرستاده خدا است و اجمالا بنا مى‌گذاریم كه هر چه از طرف خداوند براى ما بیاورد، آن را بپذیریم. اما پس از این تعهد اجمالى، در مقام تفصیل و عمل كردن به آنچه پیامبر(صلى الله علیه وآله) از جانب خداوند آورده است، گاهى به دستوراتى برمى‌خوریم كه عمل به آنها مشكل است و چندان به مذاقمان خوش نمى‌آید و با همان گرایش ذاتى ما به آزادى سازگارى ندارد. برخى مسلمانان صدر اسلام همین‌گونه بودند. آنان بر اثر معجزاتى كه از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) مشاهده كردند به آن حضرت ایمان آوردند و پیامبرى ایشان را پذیرفتند. اما پس از آن، پیامبر(صلى الله علیه وآله) برخى دستوراتى نظیر جهاد، انفاق و زكات از جانب خداى متعال آورد كه براى بعضى از افراد عمل به آنها سنگین بود. كسى كه چندان مال و ثروتى ندارد، هنگامى كه دستور انفاق داده شود چندان مشكلى برایش ندارد، چراكه، براى مثال، او صد تومان در جیب دارد كه مى‌خواهد ده تومان آن را انفاق كند، و دادن ده تومان از صد تومان، و دل كندن از آن چندان دشوار نیست. اما كسى كه چندین میلیارد در بانك‌هاى خارجى دارد اگر بخواهد خمس بدهد رقم سنگینى مى‌شود. براى مثال، اگر یك میلیارد دلار داشته باشد، باید دویست هزار دلار آن را خمس بدهد، و دویست هزار دلار پول كمى نیست كه انسان به راحتى بتواند از آن دل بكند و تسلیم این دستور شود و به آن تعهدى كه نسبت به عمل به دستورات خداوند داده بود پاى‌بند بماند. این‌جا است كه آن تمایل ذاتى به آزادى و گریز از قید و بند بار دیگر به سراغ او مى‌آید و باعث مى‌شود تلاش كند تا به نحوى از زیر بار این قید و محدودیت فرار كند. از این رو عمل كردن به این دستور نیاز به تعهد جدیدى دارد، غیر از آن تعهد اجمالى كه ابتدا سپرده بود.
در صدر اسلام، براى ورود به جرگه ایمان و اسلام كافى بود كسى شهادتین را بر زبان جارى كند و به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) شهادت دهد. اما معمولا پس از گفتن شهادتین، پیامبر(صلى الله علیه وآله) در بسیارى از موارد بیعت خاص از آنها مى‌گرفت. براى مثال، از آنان پیمان مى‌گرفت كه اگر دشمنى به پیامبر(صلى الله علیه وآله) حمله كند به یارى آن حضرت بشتابند، یا پیمان مى‌بست كه از آن پس، دستوراتى كه از سوى خداى متعال نازل مى‌شود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آنان ابلاغ مى‌كند، بپذیرند و اجرا كنند. آن حضرت حتى از زنانى كه از مكه به مدینه مهاجرت مى‌كردند بیعت مى‌گرفت. كیفیت بیعت هم به این صورت بود كه
﴿ صفحه 98 ﴾
ظرف آبى مى‌آوردند و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دست مبارك خود را در آن مى‌گذاشت و زنانى كه مى‌خواستند بیعت كنند، دستشان را در آن آب مى‌گذاشتند. مفاد و محتواى این بیعت هم در قرآن كریم مورد اشاره قرار گرفته است:
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَكَ عَلى أَنْ لا یُشْرِكْنَ بِاللهِ شَیْئاً وَلا یَسْرِقْنَ وَلا یَزْنِینَ وَلا یَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَلا یَأْتِینَ بِبُهْتان یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلا یَعْصِینَكَ فِی مَعْرُوف فَبایِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیم؛(91) اى پیامبر، چون زنان باایمان نزد تو آیند تا با تو بیعت كنند كه چیزى را شریك خدا قرار ندهند، و دزدى و زنا نكنند، و فرزندان خود را نكشند، [و فرزندان حرام‌زاده‌اى كه با دست خود درست كرده‌اند] با بهتان [و حیله] به شوهر خویش نبندند، و در هیچ كار شایسته‌اى مخالف فرمان تو نكنند، با آنان بیعت كن و از خدا براى آنان آمرزش بخواه، كه خداوند آمرزنده مهربان است.
گرچه ایمان آوردن آن زنان و شهادت آنان به وحدانیت خداوند و پذیرش رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبعاً موارد مذكور در این آیه را هم شامل مى‌شد، اما با این حال برخى امور به لحاظ اهمیتى كه داشتند، لازم بود مورد تأكید خاص قرار بگیرند و براى عمل به آنها جداگانه بیعت گرفته شود، و این تعهد جدیدى مى‌شد غیر از آن تعهد اجمالى كه در ضمن گفتن شهادتین به آن متعهد مى‌شدند.
به هر حال، عهدهایى كه یك مسلمان مى‌بندد، از عهد و پیمان با خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله)آغاز مى‌شود تا مى‌رسد به عهدهایى كه دو نفر بین خود مى‌بندند. این عهدها نیز گاهى از قبیل معاملات است كه اسامى خاصى، همچون: بیع، اجاره، رهن، مضاربه و نظایر آنها دارد، و گاه نیز از همین عهد و پیمان‌هاى عمومى و عرفى است كه دو نفر با هم قول و قرارهایى مى‌گذارند و نام خاصى ندارد.