لقای الهی

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: کریم سبحانی

استدلال هشام بن حکم بر ضرورت وجود امام معصوم(علیهم السلام)

اهمیت تداعی و انتقال معانی و كاركرد آن سبب شد مفسرانی که دارای گرایش عرفانی بودند، پس از تفسیر ظاهر آیات با همان روش رایج بین دیگر مفسران، نکات عرفانی را نیز با این ادعا که آن آیات به این نکات و معانی نیز اشاره دارند از آیات استخراج كنند؛ همانند انتقال از واژه «النجم» و «علامات» در آیه مزبور به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و علی و جانشینان معصوم ایشان (علیهم السلام) یا استفاده و انتقالی که در گفت و گوی هشام بن حکم، شاگرد امام صادق(علیه السلام)، با عمرو بن عبید معتزلی صورت گرفت و جریان آن از این قرار است:
جمعی از اصحاب که حمران، ابن نعمان، ابن سالم و طیار در بینشان بودند، در خدمت امام صادق(علیه السلام) حاضر شدند و گروه دیگری نیز در اطراف هشام بن حکمِ تازه جوان گرد آمده بودند. امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ای هشام، آیا گزارش نمی‌دهی در مباحثه با عمرو بن عبید چه
﴿ صفحه 80﴾
کردی و از او چه پرسیدی؟» عرض کرد: «شکوه و جلال شما مرا گرفته است و شرم دارم و زبانم در حضور شما به کار نمی‌افتد». حضرت فرمود: «وقتی به شما امری کردم، انجام دهید». هشام عرض کرد: «از وضعیت عمرو بن عبید و نشست او در مسجد بصره به من خبر رسید و بر من گران آمد. پس به سویش رهسپار شدم و در روز جمعه‌ای وارد بصره شدم و به مسجد بصره رفتم. در آن جا جمعیت بسیاری دیدم که گرد عمرو بن عبید حلقه زده‌اند. او جامه پشمینه سیاهی به کمر بسته و عبایی بر دوش انداخته بود و مردم از او سؤال می‌کردند. از مردم راه خواستم، به من راه دادند و من آخر جمعیت دو زانو نشستم. آن‌گاه گفتم: ای مرد دانشمند، من مردی غریبم، اجازه دارم مسأله‌ای بپرسم؟ گفت: آری.
گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: پسرجان، این چه سؤالی است، چیزی را که می‌بینی چگونه از آن می‌پرسی؟ گفتم: سؤال من همین‌طور است. گفت: بپرس پسر جانم، گرچه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرمایید. گفت: بپرس. گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه کار می‌کنید؟ گفت: با آن رنگ‌ها و اشخاص را می‌بینم. گفتم: بینی‌ داری؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: با آن می‌بویم. گفتم: دهن داری؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: با آن مزه را می‌چشم. گفتم: گوش داری؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: با آن صدا را می‌شنوم. گفتم: شما دل دارید؟
﴿ صفحه 81﴾
گفت: آری. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: با آن هر چه بر اعضا و بر دلم می‌گذرد تشخیص می‌دهم. گفتم: مگر با وجود آن اعضاء از دل بی‌نیاز نیستی؟ گفت: نه. گفتم: چگونه؟ با آن که اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازی به دل داری)؟ گفت: پسر جانم، هرگاه اعضای بدن در چیزی که ببوید، یا ببیند، یا بچشد و یا بشنود تردید کند، آن را به دل ارجاع می‌دهد تا تردیدش برطرف شود و یقین حاصل گردد.
من گفتم: پس خدا دل را برای رفع تردید اعضای بدن گذاشته است؟ گفت: آری. گفتم: دل لازم است وگرنه برای اعضای بدن یقینی حاصل نمی‌گردد؟ گفت: آری. گفتم: ای ابا مروان (عمرو بن عبید)، خدای تبارک و تعالی که اعضای تو را بدون امامی که صحیح را تشخیص دهد و تردید را تبدیل به یقین کند، وانگذاشته، آیا این همه مخلوق را در سرگردانی، تردید و اختلاف واگذارده و برای ایشان امامی که در تردید و سرگردانی خود به او رجوع کنند قرار نداده، در صورتی که برای اعضای تو امامی قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهی؟ او ساکت شد و به من جوابی نداد، سپس به من متوجه شد و گفت: تو هشام بن حکمی؟ گفتم: نه. گفت: از همنشین‌های او هستی؟ گفتم: نه. گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل کوفه. گفت: تو همان هشامی. سپس مرا در آغوش گرفت و به جای خود نشانید و خودش از آن جا برخاست و تا من آن جا بودم سخن نگفت. حضرت امام صادق(علیه السلام) خندید و فرمود:
﴿ صفحه 82﴾
این را چه کسی به تو آموخت؟ عرض کردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم کردم (و گفتم). فرمود: به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و موسی می‌باشد.(63)
هشام بن حکم در مناظره با عمرو بن عبید از تداعی معانی و انتقال از معنایی به معنای دیگر استفاده کرد و به عمرو فهماند همان‌ گونه که قلب برای تنظیم و مهار رفتار انسان و تشخیص رفتار درست از نادرست لازم است، جامعه اسلامی نیز نیاز به امامی دارد که مردم را در مسیر زندگی خویش راهنمایی کند تا حق را از باطل بازشناسند؛ زیرا در سخنان کسانی که از دین خدا گفته‌اند، اختلافات زیادی وجود دارد كه بسیاری از آن‌ها باطل است و امام سخنان حق را از باطل تشخیص می‌دهد و به مردم می‌شناساند.

چكیده گفته‌های پیشین

نتیجه‌ای که از این چند نشست می‌توان گرفت این است که انسان در زندگی خود به دنبال مقاصد و اهدافی است و با اختیار و اراده خویش برای رسیدن به آن‌ها حرکت و تلاش می‌کند. حرکت‌های ارادی انسان که با رنج و زحمت همراه هستند، ذاتاً مقصد معینی ندارند و می‌توانند به سوی اهداف گوناگونی جهت‌گیری شوند؛ اما مجموع این حرکت‌ها و فعالیت‌ها در بستر حرکت عمومی جهان هستی انجام می‌پذیرند و از این جهت قابل انطباق بر حرکت جوهری رسم‌کننده زمان می‌باشند.
﴿ صفحه 83﴾
بنابراین انسان از آن جهت که با اراده خود حرکتی را انجام می‌دهد، آن حرکت ارادی و همراه با رنج و زحمت، می‌تواند دارای اهداف متعددی باشد؛ اما از آن جهت که مجموع حرکات انسان در بستر حرکت عمومی جهان انجام می‌گیرد و چون حرکت عمومی جهان به خداوند می‌انجامد؛ انجامی كه درك حضور خداوند و ملاقات او را در در جهان دیگر به همراه دارد، حركت انسان در این مجموعه سرانجام و هدفی واحد خواهد داشت. اکنون با توجه به آن که این جهان پهناور با همه پدیده‌هایش و از جمله انسان به سوی جهان ظهور حقایق و ملاقات با خدا در حرکتند و همه انسان‌ها در پایان حرکت خود و در مسیر زندگی خویش خداوند را ملاقات خواهند کرد، این پرسش پیش می‌آید كه آیا انسان نباید کاری کند تا ملاقاتش با خداوند، ملاقاتی آرمانی باشد؛ همانند محبوبی که پس از سال‌ها انتظار و دور ماندن از محبوب و معشوق خویش، به لقای او نایل می‌گردد و در آغوشش می‌کشد و محبوب با روی گشاده او را بپذیرد؟ چنین باشد خوب است یا به هنگام ملاقات ، خداوند او را همچون حیوانی پست از خود براند و به آتش جهنم گرفتارش کند؟
عالم آخرت، در زبان قرآن عالم بازگشت به سوی اللهاست و انسان در نهایت حرکت خویش به جهان آخرت وارد شده و به سوی پروردگار خویش باز گردانده می‌شود و با او محشور می‌گردد:
«وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُون؛(64) بدانید که شما را به سوی او گرد خواهند آورد».
﴿ صفحه 84﴾
خداوند در آیه دیگر می‌فرماید:
«اللَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُون؛(65) خداست که آفرینش را آغاز و سپس آن را تجدید می‌کند، آن‌گاه به سوی او بازگردانیده می‌شوید».
این عالم زوال‌پذیر است و روزی طومارش در هم پیچیده می‌شود و آن‌گاه جهان پایدار آخرت آغاز می‌گردد:
«یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاء كَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ ...؛(66) روزی که آسمان را همچون در هم پیچیدن صفحه نامه‌ها در هم می‌پیچیم...».
حال كه قرار است خداوند آسمان را با آن عظمت که فاصله نقطه‌ای از آن با نقطه دیگر میلیاردها سال نوری است، در پایان دنیا چون کاغذی در هم می‌پیچد و در آخرت، انسان به دنیایی وارد می‌شود که محل ظهور قدرت و سلطنت مطلق و بلامنازع خداوند است: «لمَنِ الْمُلْكُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّار(67)». و در آن دنیا تنها فرمان و خواست خداوند جاری و حاکم است: « وَالأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّه(68)»، آیا انسان نباید برای جلب خشنودی و رضایت خداوند بکوشد، هدف او در زندگی رسیدن به سعادت ابدی و لقای همراه با سرافرازی و نیک‌بختی باشد و برای رسیدن به این هدف متعالی نهایت تلاش خویش را به کار گیرد؟
همچنین گفته شد كه انتقال از ملاقات عمومی به ملاقات خاص
﴿ صفحه 85﴾
مدنظر عرفا بسیار به ‌جا و مطلوب است و اگر عرفا ملاقات در آیات قرآن را ـ از جمله آیه: «فَمَن كَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحاً وَلا یُشْرِكْ بِعِبَادَه رَبِّهِ أَحَدا؛(69) پس هر کس به لقای پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد، و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد». ـ به لقای خاص اولیای خدا با معبود خویش تفسیر می‌کنند، منظورشان این نیست که ملاقات عمومی منطبق بر تفسیر ظاهری و لفظی آن آیات منظور نیست، بلکه آنان از معنای ظاهری به معنای باطنی آن آیات منتقل شده‌اند.
﴿ صفحه 86﴾
﴿ صفحه 87﴾

نشست چهارم: امید به لقای خداوند و راه دستیابی بدان

﴿ صفحه 88﴾
﴿ صفحه 89﴾
«فَمَن كَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلا یُشْرِكْ بِعِبَادَه رَبِّهِ أَحَدا؛(70) پس هرکس به لقای پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد».