سفر به سرزمین هزار آیین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: اصغر عرفان

سخنرانى حضرت آیت‌الله مصباح یزدى«زیدعزه» در جمع نخبگان علمى شهر بنگلور(93)

بسم الله الرحمن الرحیم
...‌خدا را شكر مى‌كنم در این ایامى كه مقارن با بعثت پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) است موفق شدم در جمع نورانى شما مسلمانان و شیعیان ارجمند این سرزمین پاك حاضر شوم. مهم‌ترین نكته‌اى كه به مناسبت این ایام تذكرش لازم است، اهمیت نعمتى است كه خداى متعال به ما عطا فرموده و وظیفه‌اى كه ما در مقابل این نعمت عظیم برعهده داریم. اگر بگوییم كه بعد از معرفت خدا هیچ نعمتى بالاتر از بعثت پیامبر خاتم(صلى الله علیه وآله) نیست، سخنى به گزاف نگفته‌ایم‌؛ چراكه مبعث باعث شد كه میلیون‌ها بلكه میلیاردها انسان بتوانند در طول تاریخ و تا آخرین روزى كه بشر بر روى این
﴿ صفحه 338﴾
كره خاكى زندگى مى‌كند راه سعادت ابدى را بیابند و از ظلمت‌ها و پلیدى‌ها نجات یابند. خداى متعال در مقابل این نعمت عظیم، وظیفه‌اى بر عهده ما گذاشته است‌؛ هركس محتواى بعثت و رسالت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را بهتر شناخت باید به دیگران بشناساند. در نعمت‌هاى مادّى گاهى خطرها و سمومى وجود دارد كه براى زندگى انسان مضر است. در مقابل نعمت‌هاى معنوى هم وسوسه‌ها و شبهاتى وجود دارد كه شیاطین انس و جن القا مى‌كنند و باعث محروم شدن بشر از هدایت انبیا مى‌شود. به یك معنا تقابل این دو دسته از عوامل در این عالم طبق تدبیر الهى است. خداى متعال انسان را آزاد آفریده است تا او راه صحیح را انتخاب كند، او مى‌بایست هم خوبى‌ها و خیرات را بشناسد و هم شرور و آفات را. از یك طرف انبیا راه حق را نشان مى‌دهند و از یك سو شیاطین دعوت به باطل مى‌كنند. ما به عنوان كسانى كه بعد از 1400 سال با تلاش خود پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و بعد ائمه اطهار(علیهم السلام) و سپس علماى بزرگ، میراث همه انبیا و اولیا را به دست آورده‌ایم باید از یك سو با محافظت از این میراث گران‌بها آن را سالم به دست آیندگان بسپاریم و از طرف دیگر در مقابل دشمنانى كه مى‌خواهند این میراث را از دست ما بگیرند مبارزه كنیم. در طول تاریخ، مسلمین هر وقت به این دو وظیفه اهتمام داشتند یعنى هرگاه سعى كردند كه اسلام را بهتر
﴿ صفحه 339﴾
بشناسند و عمل كنند و در برابر شیاطین مقاومت كنند، هم سعادت دنیا نصیبشان شد و هم سعادت آخرت، و برعكس هر وقت از این وظیفه‌ها غفلت كردند دچار آفت‌هایى شدند كه هم سیادت دنیاى‌شان را از میان برد و هم به عذاب آخرت گرفتارشان كرد. شاید شما هم بتوانید در تاریخ مسلمانان سرزمین خودتان نمونه‌هایى از این فراز و نشیب‌ها را بیابید. امیدواریم كه ما با عبرت گرفتن از تاریخ و با استفاده از آموزه‌هاى دینى، اشتباهات گذشتگان را تكرار نكنیم و بكوشیم اسلام را بهتر بشناسیم و بهتر بشناسانیم و در زندگى فردى و اجتماعى به آموزه‌هاى آن عمل كنیم. اهمیت این نكته وقتى روشن مى‌شود كه متوجه باشیم امروز بیشتر كشورهاى بزرگ دنیا اسلام را دشمن اصلى خودشان مى‌دانند و درصدد نابودى آن هستند‌؛ البته نه به این صورت كه كلنگى به دست بگیرند و این ریشه را بر كنند‌؛ بلكه با طرح نقشه‌ها و سیاست‌هاى شیطانى مرموز تدریجاً ایمان مردم را نسبت به اسلام سُست كرده و قوانین اسلامى را از صحنه زندگى اجتماعى مردم حذف مى‌كنند.
كسى كه مختصر آشنایى با سیاست‌هاى جهانى و به ویژه سیاست‌هاى دنیاى استكبار داشته باشد در این حقیقت، كمترین تردیدى نخواهد داشت كه اگر ابرقدرت‌ها در هر چیزى اختلاف داشته باشند در نابودى اسلام با هم متفقند، پس باید با توكل بر خدا و با تمام توان
﴿ صفحه 340﴾
خودمان نقشه‌هاى شیطانى آنها را نقش بر آب كنیم. ممكن است به ذهن بعضى خطور كند كه اگر واقعاً همه دولت‌هاى استكبارى جهان چنین تصمیمى گرفته‌اند ما ملت‌هاى مسلمان چگونه مى‌توانیم با این توان محدود و با این ضعف‌ها و پراكندگى‌ها در برابر قدرت عظیم شیطانى آنها مقاومت كنیم؟ قرآن این پرسش را پاسخ گفته است. آیات بسیارى داریم مبنى بر این‌كه اگر مؤمنین آنچه قدرت دارند به كار گیرند و به اندازه توانشان در راه خدا كوشش كنند، خداى متعال كمبود آنان را به صورت‌هاى دیگرى كه حسابش را نمى‌كنند، جبران خواهد كرد‌؛ وَلَیَنْصُرَنَّ اللهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ،(94) این جمله داراى چند ادات تأكید است، مى‌فرماید: البته البته خدا هركس كه او را یارى كند یارى خواهد كرد‌؛ چراكه خدا توانا و شكست‌ناپذیر است. در عمل هم خداى متعال نشان داده كه وقتى مردمى براى خدا قیام كنند هرچند ضعیف باشند و دستشان از وسایل ظاهرى كوتاه باشد، آنجا كه صداقت و صبر و بردبارى داشته باشند و استقامت كنند آنها را پیروز خواهد كرد. در آیاتى از قرآن كریم آمده است كه مسلمان‌ها و مؤمنان با قلت افراد و كمى عِدّه و عُدّه در مقابل دشمنان قوى و نیرومند در معركه نظامى پیروز شدند و این جمله را یادآور مى‌شود: كَمْ مِنْ فِئَة قَلِیلَة غَلَبَتْ
﴿ صفحه 341﴾
فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذْنِ اللهِ،(95) چه‌بسا گروه اندكى كه در مقابل جمعیت كثیرى به‌اذن خدا پیروز مى‌شوند.
امروز چند كشور از كشورهاى اسلامى درگیر ستیز با سران استكبار هستند كه امیدواریم از این امتحان سرفراز بیرون بیایند، یعنى بر خدا تكیه كنند و همه توان خودشان را در راه مقابله با دشمن دین و دنیایشان به كار گیرند و مطمئن باشند كه خدا آنها را پیروز خواهد كرد. ما مسلمان‌هاى دیگر هم كه در جنگ نظامى نیستیم اولا باید هرچه مى‌توانیم به مسلمانان محروم كمك كنیم و هم دعا كنیم كه خدا آنها را ثابت‌قدم بدارد تا تسلیم دشمن نشوند‌؛ اما ما یك نبرد دیگر همگانى داریم كه تمام كشورهاى اسلامى را فرا گرفته و هیچ منطقه‌اى از جهان اسلام نیست كه از این جنگ و نبرد مصون باشد‌؛ تمام كشورهاى اسلامى در معرض حمله فرهنگى بى‌امان سران استكبار جهانى هستند. استكبار با تجربه‌هایى كه در طول چند قرن استعمار اندوخته است و با ابزارهایى كه امروز در اختیار دارد و به ویژه رسانه‌هاى جمعى مى‌كوشد تا فرهنگ اسلامى را به شكست و انزوا بكشاند و فرهنگ شیطانى و مادّى خودش را بر دنیا تحمیل كند. این جنگ به وسیله تانك و توپ و موشك و بمب انجام نمى‌گیرد این جنگ به وسیله تبلیغات، به وسیله شك‌ها و شبهاتى كه به
﴿ صفحه 342﴾
مسلمان‌ها القا مى‌شود، به وسیله مقالات و سخنرانى‌ها به وسیله تیترهاى روزنامه‌ها و چیزهایى از این قبیل اداره مى‌شود. استكبار مى‌خواهد جوان‌هاى ما را به ویژه آنان كه هنوز آمادگى كافى براى مقابله فرهنگى با این دشمنان را ندارند، در دام بیاندازد. این جنگ فراگیر همه جهان اسلام را در بر گرفته است و خطر آن بارها از خطر جنگ نظامى بیشتر است‌؛ حداكثر ضرر جنگ نظامى براى مسلمان‌ها كشته شدن تعدادى از آنهاست یا تصرف مقدارى از زمین‌ها و اموالشان‌؛ اما در این جنگ، ما را از رحمت ابدى خدا محروم مى‌كنند و به عذاب ابدى خدا گرفتار مى‌سازد. بنده به عنوان برادر كوچكى كه بعد از هفتاد سال زندگى موفق شدم امشب چند دقیقه مزاحم شما باشم وظیفه خود مى‌دانم كه با اعلام این خطر به شما هشدار دهم كه چنین توطئه‌اى شما و همه مسلمان‌ها را تهدید مى‌كند. امروز وظیفه فرد فرد مسلمان‌هاست كه با تمام توان در برابر این حمله فرهنگى مقاومت كنند و راه‌هاى مبارزه را بیاموزند و به كار ببرند. اگر این جنگ را جدى نگیریم، به سرنوشت كشورى مثل آندلس (اسپانیا) گرفتار خواهیم شد، و نه‌تنها دین و فرهنگمان از دست خواهد رفت، بلكه با نابود شدن سیادت دنیایمان بردگان دنیاى استكبار خواهیم شد. اگر كسانى به اسپانیا سفر كنند و آثار باقى‌مانده اسلامى آن عصر را ببینند، مى‌فهمند كه زمانى در این كشور اروپایى
﴿ صفحه 343﴾
مسلمان‌ها چه سیطره و قدرتى داشته‌اند و امروز به چه ذلت و انزوایى مبتلا شده‌اند. شما در همین سرزمین خودتان، مساجد، حسینیه‌ها، مراكز فرهنگى و حتى كاخ‌هاى سلطنتى را ببینید كه روزگارى از بهترین آثار فرهنگى و آثار هنرى دنیا بود و امروز در دست دیگران قرار گرفته است و مسلمان‌ها حتى قدرت استفاده از آنها را ندارند، حتى نمى‌توانند از موقوفات آنها براى تعمیر آن مراكز استفاده كنند. آیا این‌ها براى عبرت گرفتن ما كافى نیست؟ آیا نباید درباره آینده خودمان بیشتر بیمناك باشیم؟ عامل ضعف مسلمان‌ها و از میان رفتن سیادت دنیایشان چیزى جز این نبود كه بر احكام خدا چشم بستند و فریفته زخارف دنیا شدند و به نام دین دنبال ارضاى هوس‌هاى مادى‌شان رفتند. براى این‌كه چنین عاقبت شومى نصیب ما نشود، باید با خدا پیمان ببندیم كه اولا اسلام را بهتر بشناسیم. ثانیاً در زندگى فردى و اجتماعى خودمان احكام اسلام را به كار ببندیم و دیگر این‌كه بكوشیم اسلام را به دیگرانى كه هنوز نشناخته‌اند بشناسانیم.

پرسش و پاسخ

مترجم: سؤال مى‌فرمایند چون دین اسلام دینى عقلى و فطرى است لطفاً وجود مبارك حضرت ولى‌عصر را با دلیل اثبات كنید.
﴿ صفحه 344﴾
استاد مصباح:
بسم الله الرحمن الرحیم
دین اسلام مطابق با فطرت است و مبانى اعتقادى اسلام با دلیل عقل ثابت مى‌شود. بسیارى از احكام اسلام هم قابل تبیین عقلانى هستند، اگرچه هنوز همه دلایل عقلى‌اش روشن نشده و ما باید با اطمینان از این‌كه خداى آگاه آنها را به ما تعلیم فرموده بپذیریم و منتظر باشیم كه در آینده به اسرار آن پى ببریم‌؛ اما باید بدانیم همه آنچه كه در دین هست چیزهایى نیست كه بتوانیم با عقل خودمان اثبات كنیم. اولا: عقول انسان‌ها متفاوت است و براى بسیارى از مطالب قابل اثبات عقلى فقط نخبگان عقلا مى‌توانند اقامه برهان كنند. معناى عقلى بودن این نیست كه همه مردم آن‌را درست بفهمند. علم ریاضى، همه‌اش عقلى است‌؛ ولى انسان براى فهم بسیارى از مسائل ریاضى باید سال‌ها درس بخواند تا بتواند تنها صورت مسأله را تصور كند تا چه رسد به این‌كه آن مسأله را حل كند. مسائل دینى هم عقلى است اما این‌طور نیست كه عقل هر فردى بتواند بدون درس و تحصیل آنها را اثبات كند. هم‌چنین بسیارى از مطالب اسلام مطابق با فطرت است‌؛ اما فطرت همه افراد همیشه سالم نمى‌ماند. به عنوان نمونه فطرت هیچ انسانى از هواى كثیف و آلوده و دود تلخ خوشش نمى‌آید ولى آنان كه به سیگار كشیدن و استعمال دخانیات و مواد مخدر
﴿ صفحه 345﴾
معتاد شده‌اند نه‌تنها از بوى سیگار و دود آن بدشان نمى‌آید بلكه نیازى شدیدتر از نان نسبت به آنها احساس مى‌كنند. این بدان معنا نیست كه فطرت انسان طالب دود است، در این‌جا فطرت منحرف شده است. فطرت انسان هم موافق با شریعت است‌؛ اما در صورتى كه آن فطرت سالم باشد. وقتى در دنیاى ما فطرت‌ها این‌چنین آلوده شد كه حتى كثیف‌ترین و زشت‌ترین كارها در بعضى از مناطق دنیا موجب افتخار است، كارهایى كه من شرمم مى‌آید كه اسمى از آنها ببرم‌؛ چیزهایى كه رسماً باشگاه دارد، كتاب و فلسفه و فیلم دارد و حتى بر سر دولت‌هایشان منت مى‌گذارند كه ما با این كار جلوى ازدیاد جمعیت را مى‌گیریم و هزینه دولت را كم مى‌كنیم. وقتى كه زشت‌ترین كارها براى كسانى مایه افتخار شده است، آیا توقع داریم كه چنین كسانى با فطرت خودشان حقایق دین را درك كنند؟! از آنجا كه هم عقل انسان در معرض نقص و اشتباه است و هم ممكن است فطرت آلوده شود، خداى متعال انبیا را فرستاد تا كمبود ادراكات و استدلالات عقلى را جبران كنند و هم‌چنین انحرافات فطرى را برطرف سازنند، تا وقتى انسان مطمئن شد چیزى از طرف خداست، دیگر منتظر نباشد كه با عقل خودش بفهمد. به همان دلیلى كه وجود پیغمبر(صلى الله علیه وآله) براى بیان احكام لازم بود، وجود امام هم براى تبیین و تفسیر آنها لازم است، و چون این دین باید تا
﴿ صفحه 346﴾
آخرالزمان باقى بماند و بعد از این دیگر ناسخى نخواهد بود، مفسرى هم باید باقى باشد تا آن روزى كه بشر نیاز شدیدى به چنین مفسرى براى احیاى دین و احیاى عدالت پیدا كرد، به اذن خدا ظهور كند و این وظیفه سنگین را كه نهایت هدف انبیا بوده تحقق ببخشد.
مترجم: سؤال مى‌فرمایند چون وجود انسان نیاز به ازدواج دارد و ازدواج سنت پیامبر است، مى‌خواهیم بپرسیم كه آیا حضرت ولى‌عصر(علیه السلام) ازدواج كرده‌اند و اگر ازدواج كرده‌اند، خانواده ایشان كجا هستند؟
استاد: در این‌كه انسان به طور طبیعى به ازدواج احتیاج دارد شكى نیست اما این‌كه هر انسان در هر شرایطى باید به این امر اقدام كند، بستگى به شرایط خاص زندگى او دارد. در میان انبیا هم كسانى بودند كه ازدواج نكردند. این دلیل نمى‌شود كه كار آنها درست نبود. حضرت عیسى(علیه السلام)و حضرت یحیى(علیه السلام) انبیایى هستند كه ازدواج نكردند. این‌كه چون ازدواج خوب است پس همه باید ازدواج كنند، دلیل قاطعى نیست. ممكن است فردى شرایطى خاص داشته باشد و ازدواج براى او صحیح نباشد. كسى كه به جبهه مى‌رود و مى‌خواهد سال‌ها بجنگد شاید ازدواج نكردن برایش بهتر باشد‌؛ چون خیالش راحت است و مى‌تواند بهتر بجنگد. به هر حال اگر منظور این است كه چون ازدواج كار خوبى است امام زمان(علیه السلام) باید حتما این
﴿ صفحه 347﴾
كار را كرده باشد، این دلیل درستى نیست. ممكن است زندگى حضرت ولى‌عصر ـ روحى و ارواح العالمین له الفداء ـ طورى باشد كه ایشان مصلحت بدانند ازدواج نكنند‌؛ اما این‌كه آیا ازدواج كرده‌اند یا نه، ما هیچ دلیل قطعى نه بر انجامش داریم و نه بر تركش، ان‌شاء‌الله وقتى ظهور كردند به ما خواهند فهماند.
مجرى: در حال حاضر مجتهد اعلم كیست و چه كسى نماینده ایشان در هندوستان است و اگر نماینده‌اى ندارند، علت این بى‌نظمى چیست؟
استاد: ما در باب مراجعه به علما و مراجع، دو تا مسأله داریم‌؛ یكى مسأله تقلید است یعنى هركسى كه خودش مجتهد نیست باید احكام اسلام را از مجتهدى بیاموزد، و به طور طبیعى هر انسانى دلش مى‌خواهد احكام خود را از كسى یاد بگیرد كه علمش بیشتر باشد چنان‌چه انسان بیمار سعى مى‌كند به پزشك حاذق‌تر مراجعه كند‌؛ منتها این‌گونه نیست كه همه مردم به این نتیجه برسند كه فلان پزشك حاذق‌ترین است و همه از او نسخه بگیرند. در اسلام هم سخت‌گیرى نشده است. هركس حجتى یافت بر این‌كه فلانى اعلم از دیگران است، مى‌تواند از او تقلید كند، هیچ مشكلى هم ندارد. در عالم تشیع همیشه مراجع متعددى بوده‌اند كه مردم از آنها تقلید مى‌كرده‌اند مشكلى هم نبوده است. مسأله دوم مسأله ولایت امر و حكومت اسلامى است كه
﴿ صفحه 348﴾
نمى‌شود در آن سهل‌انگارى كرد. نمى‌توان گفت هر شهر و هر محله‌اى حاكم داشته باشد. یكى از فلسفه‌هاى ضرورت حكومت این است كه از اختلافات جلوگیرى شود. وقتى دو نفر یا دو گروه یا دو حزب، اختلافى پیدا مى‌كنند، باید یك نفر بتواند حرف آخر را بزند تا جلوى اختلافات گرفته شود. اگر حكومت اسلامى هم به عهده اشخاص متعدد باشد، نقض غرض مى‌شود. همان دلیلى كه حكومت را لازم مى‌داند، مى‌گوید حاكم هم باید یك فرد مشخص باشد. به همین دلیل در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران تأكید شده كه باید نخبگان و خبرگان كشور، مجلس رسمى تشكیل دهند و با هم مشورت كنند و آن كسى را كه از دیگران اصلح است، براى ولایت امر انتخاب كنند و چون انتخاب شد همه علما و مردم باید به طور یكسان در احكام حكومتى از او اطاعت كنند‌؛ بنابراین ما نباید این دو را خلط كنیم. براى ولایت امر حتماً باید ولىّ امر مسلمین را بشناسیم كه الحمد‌لله همه ما شناخته‌ایم و جاى تأمل ندارد‌؛ اما در امر تقلید هركسى باید درباره احكام شخصى‌اش، به شهادت دو نفر عادل، فقیهى را كه از دیگران اعلم است، انتخاب كند و وسواس هم خیلى لازم نیست.
مترجم: اگر فهم همه علوم در قرآن موجود است چرا علماى اسلام و به خصوص علماى تشیع مانند اروپایى‌ها و امریكایى‌ها این همه اكتشافات و پیشرفت‌هاى مادّى نداشته‌اند؟
﴿ صفحه 349﴾
استاد: وقتى آیه شریفه وَلا رَطْب وَلا یابِس إِلاّ فِی كِتاب مُبِین،(96) را با آیات قبلى‌اش ملاحظه بفرمایید كاملا روشن است كه منظور از این كتاب مبین، آن لوح محفوظى است كه خداى متعال در آیات دیگر اشاره كرده است همه چیزهاى این عالم از آن عالم نازل شده‌؛ وَإِنْ مِنْ شَیْء إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَر مَعْلُوم،(97) این‌كه هر تر و خشكى در كتاب مبین هست، بدان معنا نیست كه در قرآن هست. كتاب مبین را این‌جا مثل بسیارى از جاهاى دیگر «لوح محفوظ» تفسیر كرده‌اند، و اما این‌كه گفته شده همه چیز از قرآن استفاده مى‌شود، منظور احكام و حلال و حرام است، نه چیزهاى دیگر. هیچ عاقلى نگفته كه بنّایى یا آشپزى را باید از قرآن آموخت، چگونگى ساخت مواد شیمیایى را هم باید از قرآن یاد گرفت. این حرف‌ها به یك شوخى شبیه‌تر است. هیچ عاقلى چنین حرفى را نمى‌زند. آن آیه بدین معنا است كه ما با داشتن قرآن، براى شناخت حلال و حرام نباید سراغ چیز دیگرى برویم‌؛ مگر سراغ كلام پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام)كه آن بزرگان هم مفسر قرآن‌اند. ما این‌جا دو مطلب داریم یكى این‌كه همه احكام الهى كه بشر به آن نیازمند است، از قرآن استنباط مى‌شود. پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) هم تفسیرش
﴿ صفحه 350﴾
مى‌كنند‌؛ اما این‌كه تمام اشیاى عالم در كتاب مبین است، آن كتاب مبین، این قرآن نیست و هیچ عاقلى هم نمى‌تواند چنین حرفى بزند‌؛ البته قرآن علاوه بر این ظاهر باطن‌هایى هم دارد و پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) با علم الهى از كلمات و حروف و تركیبات قرآن مطالبى استفاده مى‌كردند كه فهم آن از دسترس ما خارج است. پس اگر منظور این است كه همه اشیاى عالم در قرآن طورى بیان شده كه من و شما بفهمیم این دروغ است و هیچ عاقلى چنین ادعایى ندارد، و اگر منظور این است كه همه احكام اشیا در قرآن هست، معنایش این است كه كلیاتش در قرآن است و تفاسیرش را باید پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و اهل‌بیت(علیهم السلام) بیان كنند. پس این آیه كه مى‌گوید: وَلا رَطْب وَلا یابِس إِلاّ فِی كِتاب مُبِین،(98) به چه معناست؟ قرائن آیه قبلى شاهد بر این معناست كه منظور از كتاب مبین، لوح محفوظ است. در بسیارى از جاهاى دیگر قرآن هم منظور از كتاب مبین، با قرائن آیات دیگر، لوح محفوظ است نه این قرآن مكتوبى كه دست من و شماست.
همه شما در نماز غفیله این آیه را قرائت مى‌كنید: وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَیَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ،(99)این آیه بدین معناست كه امور غیبى در نزد خدا معلوم
﴿ صفحه 351﴾
است و جز خدا كسى آنها را نمى‌داند. خدا از همه آنچه در آسمان و زمین است آگاه است‌؛ حتى این‌كه برگى از درخت نمى‌افتد مگر این‌كه خدا مى‌داند. بعد مى‌فرماید: هیچ تر و خشكى نیست مگر این‌كه در كتاب مبین نوشته شده، آن كتاب مبین كتاب علم الهى و همان لوح محفوظ است. در آیه‌اى دیگر مى‌فرماید: قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی كِتاب لا یَضِلُّ رَبِّی وَلا یَنْسى،(100) سؤال مى‌كنند از اعمال گذشتگان كه سرنوشت آنها چگونه شده است؟ مى‌فرماید: علم آنها در كتابى نزد خدا محفوظ است. آن كتاب كه قرآن نیست (عِنْدَ رَبِّی) نزد خدا كتابى هست كه همه این‌ها در آن نوشته شده، خدا نه فراموش مى‌كند و نه اشتباه، پس صحبت از چیزهایى است كه خدا مى‌داند و علم همه این‌ها در كتاب مبین و همان لوح محفوظ است‌...‌.
﴿ صفحه 352﴾
﴿ صفحه 353﴾

سخنرانى حضرت آیت‌الله مصباح یزدى«دام‌عزه» در جمع دانشجویان ایرانى مقیم بنگلور

بسم الله الرحمن الرحیم
...‌خداى متعال را شكر مى‌كنم كه توفیق عنایت فرمود در این شب مبارك در حضور عزیزانى باشم كه سالیانى دراز از دیدارشان محروم بودم. مناسبت زمان اقتضا مى‌كند كه درباره عید شریف بعثت پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) كه در واقع زادروز اسلام است، سخن بگویم. در چنین شبى یا شب گذشته جبرئیل در غار حراء بر رسول‌اكرم(صلى الله علیه وآله) وارد شد و اولین آیات سوره علق را بر ایشان نازل كرد و بدین ترتیب اسلام متولد شد. اگر ما براى این روز و صاحبش و كسى كه در چنین موقعیتى به مقام رسالت نائل گردیده، ارزش فوق‌العاده‌اى قائلیم به این دلیل است كه او آورنده اسلام است.
باید خوب فكر كنیم كه اصولا اسلام در زندگى انسان
﴿ صفحه 354﴾
به عنوان یك دین چه جایگاهى دارد، و این همه سخن از بعثت و اهمیت رسالت پیغمبر و منت بر بندگان ‌كه خدا چنین پیغمبرى را براى آنها مبعوث كرده‌ـ براى چیست؟ و اگر خاتم پیامبران مبعوث نمى‌گردید چه مى‌شد؟ در عالم، مردان بزرگى ظهور كردند نوابغى در علم، سیاست، فلسفه و عرفان در نقاط مختلف زمین و در زمان‌هاى مختلف پدید آمدند، با این حال دلیل ما بر این‌كه بعثت پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله)داراى ارزشى فوق‌العاده است و آن را نعمتى مى‌دانیم كه جا دارد خداى متعال به واسطه آن بر بندگانش منت بگذارد، چیست؟ در یك سؤال كلى، تفاوت انبیا و آورندگان شریعت با دیگر نوابغ انسانى چیست؟ تفاوت كسانى كه نام پیامبر نداشته‌اند و در تاریخ فراوان ظهور كردند و تأثیرات زیادى به جوامع خودشان و گاهى به جوامع دیگر هم بخشیدند همانند فیلسوفان بزرگ، عارفان بزرگ، مخترعان و مكتشفان، با پیامبران در چیست؟ چرا ما حساب پیغمبران را از آنها جدا مى‌دانیم و براى فرستادگان الهى قداستى خاص قائلیم به ویژه درباره حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) كه معتقدیم وجود ایشان نعمتى بود كه با هیچ نعمت دیگرى قابل مقایسه نیست؟ اصولا انبیا با دیگران چه تفاوتى داشتند، دیگر این‌كه در میان انبیا پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) چه امتیازى داشت، و دین اسلام با سایر ادیان و شرایع چه تفاوتى دارد؟
﴿ صفحه 355﴾
آنهایى كه با علوم انسانى و رشته‌هاى مرتبط با مسائل دینى آشنایى دارند مى‌دانند كه امروز در رشته‌هایى چون فلسفه دین، كلام جدید و الهیات، مسائلى از این قبیل مطرح است كه اصولا حقیقت دین چیست؟ چه ضرورتى براى بشر دارد؟ دین چه نقشى در زندگى بشر ایفا مى‌كند؟ اگر نبود چه مى‌شد؟ در این باره پاسخ‌هاى متفاوتى داده مى‌شود. مى‌دانید كه امروز بر اساس گرایش غالب در جهان غرب دین امرى حاشیه‌اى در زندگى انسان است، زندگى انسان یك متنى دارد كه مسایل مهم زندگى در آن متن قرار مى‌گیرد مسایلى هم‌چون اقتصاد، سیاست، تعلیم و تربیت، مدیریت و سایر رشته‌هاى علوم و متعلقاتش، تكنولوژى صنعتى و تجارى و‌... این‌ها در متن زندگى است. اگر كشاورزى نباشد زندگى بشر دوام نمى‌آورد، اگر صنعت نباشد پیشرفتى حاصل نمى‌شود، اگر مدیریت و سیاست نباشد جامعه توسعه نمى‌یابد‌؛ پس این‌ها جزو متن زندگى است! غربى‌ها مى‌پندارند كه اگر دین نباشد اتفاقى نمى‌افتد! بسیارند جوامعى كه به هیچ دینى معتقد نیستند و به راحتى هم زندگى مى‌كنند. در علوم و صنایع نیز پیشرفت دارند، حتى كرات آسمانى را تسخیر كرده‌اند. چه‌بسا اصلا اعتنایى به دین ندارند یا حتى بعضى‌هایشان ممكن است ضد دین هم باشند، ولى خوب زندگى كنند، مشكلى هم ندارند‌؛ پس معلوم مى‌شود كه دین در متن
﴿ صفحه 356﴾
زندگى نیست و امرى حاشیه‌اى است همانند خیلى چیزهاى دیگر زندگى كه گاهى ارزش هم دارد و انسان‌ها خیلى دوستش دارند، براى آن سرمایه گذارى مى‌كنند، پول خرج مى‌كنند ولى جزو متن زندگى نیست مثل انواع هنره‌؛ نقاشى، خطاطى، مجسمه سازى و‌...، این‌ها بخش عظیمى از وقت و تلاش انسان‌ها را به خود اختصاص مى‌دهد و اصلا كسانى سراسر زندگیشان را وقف همین كارها مى‌كنند و به آن عشق مىورزند. یك نقاش هنرمند براى كسب درآمد نقاشى نمى‌كند، او نیاز روحى‌اش را با نقاشى ارضا مى‌كند.
اگر بعضى از هنرها هم بازارى و وسیله‌اى براى پول درآوردن شده است این‌ها جنبه ثانوى دارد، ولى اصل هنر، وسیله پول در آوردن نیست اشتیاق درونى ویژه‌اى است كه انسان به زیبایى دارد و آن را به صورت‌هاى مختلف در هنرهاى گوناگون تجلى مى‌بخشد. اگر این نیاز برآورده نشد، انسان نمى‌میرد. نه مانع صنعتش مى‌شود و نه جلوى ترقیات علمى او را مى‌گیرد. یك دانشمند ممكن است در شبانه روز، هشت ساعتش را صرف علم بكند و هشت ساعتش را هم صرف هنر، اصلا این‌ها هیچ ربطى هم به هم ندارد. بسیارى از دانشمندان بزرگ بخش مهمى از عمرشان را صرف كارهاى هنرى كردند و این امر هیچ دخالتى در زندگى اجتماعى و زندگى سیاسى و
﴿ صفحه 357﴾
اقتصادى‌شان نداشت. از كارهاى هنرى لذت مى‌بردند و ساعت‌هاى زیادى از وقتشان را صرف این كارها مى‌كردند‌؛ پس هنر چیز مطلوبى است شاید لذت بعضى از هنرها از كارهاى ضرورى انسان هم بیشتر باشد، ولى در عین حال جزو مسایل اصلى زندگى نیست. شاعرى كه عمرى را صرف ادبیات و شعر و استعارات و كنایات و امثال این‌ها مى‌كند و آثارى را مى‌آفریند كه قرن‌ها مردم از آن استفاده مى‌كنند و لذت مى‌برند، چه‌بسا زندگى را هم با فقر و فلاكت و گرفتارى بگذراند. هر لذتى لزوماً مربوط به مادیات و خوردن و خوابیدن و لوازمش نیست. امكان دارد انسان فقیرى لذت‌هایى داشته باشد كه اغنیا هم از آن محروم باشند مثل لذت بعضى هنرها براى برخى هنرمندان‌؛ بنابراین اگر گفته مى‌شود كه دین هم یك مسایل خاصى دارد و آنهایى كه دین‌دار هستند یك عوالم و یك لذت‌هاى روحى براى خودشان دارند، جامعه‌شناسان مى‌گویند این‌ها سرجاى خودش درست است اما ضرورتاً به معناى این نیست كه دین، متن زندگى باشد، حداكثر مى‌شود مثل شعر، مثل نقاشى، خیلى هم لذت دارد ولى در حاشیه زندگى است. اگر نباشد طورى نمى‌شود! یعنى انسان از گرسنگى نمى‌میرد و حتماً محتاج دیگران نمى‌شود، نباید برود گدایى كند. این تلقى بسیارى از مردم مغرب زمین است‌؛ البته منظور، مغرب زمین جغرافیایى
﴿ صفحه 358﴾
نیست بلكه كسانى كه این تفكر را دارند‌؛ تفكرى كه زادگاه و پرورشگاهش مغرب زمین است. آیا ما هم نسبت به دین این‌گونه مى‌اندیشیم؟ آیا دین را امرى حاشیه‌اى مى‌دانیم كه اگر بود، بود و اگر نبود هم نبود؟ اگر باشد ممكن است خیلى خوبى‌ها را با خود بیاورد، فضایل خوبى عرضه كند، حالات روانى خوبى هم داشته باشد، ولى در متن زندگى نیست؟ آیا ما این گونه فكر مى‌كنیم؟ آیا این مسأله راه حل و پاسخ‌هاى دیگرى هم دارد؟ بحث ساده‌اى نیست كه با چند جمله و طى چند دقیقه بتوانیم هم آنها را طرح كنیم و هم پاسخ بدهیم و هم استدلال كنیم و هم شبهاتش را جواب بدهیم. گفتیم كه بحث چیستى دین یك مسأله جدى در دنیاست و كتاب‌هاى فراوانى هم درباره آن نوشته شده است. بخش عظیمى از متون درسى فلسفه دین در سرزمین‌هایى كه به این درس اهمیت داده‌اند مثل بعضى از كشورهاى غربى، به این مبحث اختصاص یافته است، این‌كه اصلا دین چیست، و چه ضرورتى دارد؟ حتى بحث سر تعریف دین است‌؛ بحثى كه شاید براى ما یك امر خیلى پیش پا افتاده‌اى باشد و بگوییم این سؤالات چیست كه انسان وقتش را براى دانستنش تلف كند. مى‌گوییم دین همین است كه دین‌داران دارند! اجمالا عرض مى‌كنم كه اسلام با نظریه‌اى كه نقل شد موافق نیست.
اسلام معتقد است نیاز بشر به دین ‌از آن جهت كه
﴿ صفحه 359﴾
انسان است ‌ـ یكى از ضرورى‌ترین نیازهاى اوست، این سخن به چه معناست؟ این موجودى كه اسمش را انسان مى‌گذاریم، در زندگى‌اش عرصه‌ها و جنبه‌هاى مختلفى دارد. انسان در بخشى از شئون زندگى، با نباتات و حیوانات ساده و ابتدایى شریك است‌؛ جذب مواد غذایى، جذب اكسیژن، پس دادن گازهاى مضر و چیزهایى از این قبیل. این‌ها شئون انسان از آن جهتى كه انسان است نیست‌؛ این‌ها از شئون انسان است از آن جهتى كه بهره‌اى از حیات، اعم از زندگى گیاهى یا جانورى دارد. بخشى دیگر از شئون انسانى ما كه تقریباً با همه حیوانات شریك هستیم، تغذیه و تولید مثل است. این امر در حیوانات مختلف به اشكال گوناگون وجود دارد اگرچه كمیت و كیفیتش تفاوت مى‌كند، ولى به هر حال نوع و جهت مشتركش یكى است‌؛ خوردن، خوابیدن، استراحت كردن، تولید مثل، و چیزهایى از این قبیل. این شئون، شئون انسان از آن جهتى كه انسان است نیست. این‌ها شئون حیوانى انسان است. آدمى هم مانند دیگر حیوانات نیاز به غذا و نیاز به ارضاى غریزه جنسى دارد، تولید مثل مى‌كند و‌... رفع این نیازها كار بدى نیست بسیار هم خوب است و باید هم باشد اگر خوردن و خوابیدن و استراحت و تولید مثل نباشد زندگى انسان دوامى نمى‌یابد. ما در مقام ارزش‌گذارى نیستیم كه بگوییم بد یا خوب است. انسان
﴿ صفحه 360﴾
ویژگى‌هاى دیگرى هم دارد كه یا اصلا در حیوانات نیست یا از نظر كیفیت خیلى تفاوت دارد‌؛ امورى هم‌چون قدرت تفكر، آفرینندگى، خلاقیت، ابتكار‌؛ چه در زمینه‌هاى علمى، چه در زمینه‌هاى هنرى، این‌ها امورى است كه در حیوانات یا دیده نمى‌شود یا اگر هم دیده مى‌شود خیلى ضعیف است. شاهدش هم این است كه زندگى حیوانات در طول تاریخ ده‌ها قرن، یكنواخت بوده و تفاوت چندانى نداشته است. مثلا زندگى زنبور عسل تا بوده همین‌طور بوده است. زندگى دیگر حیوانات هم در طول تاریخ، چندان تفاوتى با امروزشان نداشته است‌؛ اما انسان بسیار تحول‌گراست از زمان انسان وحشى یا نیمه وحشى آغاز تاریخ انسان تا بشر امروز تحولات فراوانى انجام گرفته و جهش‌هاى بسیارى پیدا شده است. این تحول‌ها مربوط به انسانیت انسان است و بیشترش به قوه عقلى انسان و بُعد شناختى او برمى‌گردد. بخش دیگرى هم به بُعد احساسى و عاطفى انسان مربوط مى‌شود. آثار هنرى، شعرها، داستان‌هاى عشقى و امثال آنها از همین بُعد ریشه گرفته است. از حیوانات چنین آثارى را نداریم. در آنان اگر نوعى عواطف هست ‌كه البته هست‌ـ هیچ‌گاه منشأ یك چنین تحولات و آثارى نمى‌شود. جانورشناسان هیچ حیوانى را نشان نداده‌اند كه یك دیوان شعر داشته باشد، البته لازم نیست كه دیوان شعرش به خط ما باشد اما این‌كه یك
﴿ صفحه 361﴾
مجموعه‌اى را خودش آفریده باشد، نداریم. چنین چیزى سابقه ندارد، لااقل ثابت نشده است. ما در زندگى حیوانات یكنواختى مستمرى را مى‌بینیم، و بعید است كه چنین ویژگى‌هایى در آنها پیدا شود‌؛ البته احساس عواطف در حیوانات هست‌؛ هم بین خودشان و هم گاهى بین انسان و حیوان، بین گربه و انسان، بین سگ و انسان، و‌...، گاهى آن‌چنان به هم انس مى‌گیرند كه جدایى آنها ممكن است به مرگ دیگرى منجر بشود، ولى به هر حال آثار خلاقیت و ابتكار در آنها دیده نمى‌شود. در انسان، عواطف و احساسات هر روز مظهر جدیدى را مى‌آفرینند این دیوان‌هاى شُعرا، این آثار هنرى، این اسطوره‌ها، این‌ها نشانه‌هایى از تحول، تكامل و ترقى در بُعد عاطفى و احساسى انسان است. این‌ها جزو ویژگى‌هاى اوست. انسان یك بُعد روحى هم دارد كه در اشخاص نخبه و آنها كه لطیف‌تر هستند، برجستگى بیشترى دارد. روان‌شناسان این بُعد وجودى انسان را بُعد برتر گفته‌اند یعنى بعد از نیازهاى فیزیولوژیك و سایر نیازهاى احساسى ـ عاطفى، این بُعد را بُعد برتر انسان دانسته‌اند. روان‌شناسان كمال‌گرا و انسان‌گرا مثل «مزلو»(101) معتقدند كه انسانیت انسان فراتر از این‌هاست، اصلا وقتى انسان، انسان مى‌شود كه به آن بُعد
﴿ صفحه 362﴾
برسد. اگر به این بُعد نرسد هنوز در فضاى حیوانى حركتمى‌كند. شما مى‌دانید كه مؤسس مكتب «اگزیستانسیالیسم» كشیشى دانماركى به نام «كى‌یر كگارد» است او مى‌گوید: انسانى كه با خدا ارتباط نداشته باشد انسان نیست وقتى انسان، انسان مى‌شود كه با خدا ارتباط داشته باشد. این سخن یعنى چه؟ چطور وقتى انسان با خدا ارتباط پیدا مى‌كند انسان مى‌شود؟ ما نه این سخن را رد مى‌كنیم و نه فعلا قبول، منظورم این است كه چنین فكرى در انسان‌ها وجود دارد، شرقى هم نیست، فردى دانماركى و مؤسس یك مكتب بزرگ فلسفى است، ولى چنین عقیده‌اى دارد. این عقیده هم تنها منحصر به او نیست بسیارى از فیلسوفان دیگر، همین گرایش‌ها را به صورت‌هاى مختلفى ابراز داشته‌اند. لااقل بعضى از انسان‌ها اگر همه نیازهاى مادّى، اجتماعى، فیزیولوژیكى و نیازهاى شناخته شده‌اى كه همه مى‌دانند برآورده شود باز احساس كمبود مى‌كنند، گویا یك نیاز جدیدى تازه متولد مى‌شود یا بفرمایید ظهور مى‌كند یعنى انسان از درون خودش به فضایى بازتر، برتر و وسیع‌تر احساس نیاز مى‌كند چیزى كه به آن به یك معنا گرایش عرفانى و به یك معناى دیگر گرایش دینى مى‌گوییم، این اسم‌ها را هم خود روان‌شناسان گذاشته‌اند.
به هر حال، این از نیازهاى آگاهانه‌اى است كه به انسان اختصاص دارد. بحث مراتب آگاهى و ناآگاهى و
﴿ صفحه 363﴾
نیمه‌آگاهانه را هم از روان‌شناس یا روان‌كاو معروف «فروید»(102) عاریه مى‌گیریم. آن موجود و آن انسانى كه این نیاز را آگاهانه در خودش احساس مى‌كند، انسانى است كه چه‌بسا همه نیازمندى‌هاى دیگرش كاملا اشباع شده و وسایل زندگى‌اش كاملا فراهم آمده است‌؛ همسر و فرزندانى خوب دارد، موقعیت اجتماعى شایسته‌اى دارد و مورد احترام جامعه هم هست، همه این چیزها سر جاى خودش، اما در درون خودش احساس كمبود مى‌كند.
در این باره داستانى یادم آمد كه مربوط به پیش از انقلاب و حدود سى سال قبل است. من این داستان را با یك واسطه از قول مسئول اداره توریسم(103) زمان پیش از انقلاب در مشهد نقل مى‌كنم‌؛ مرد و زنى امریكایى از طریق مرز افغانستان وارد خراسان مى‌شوند و در اداره توریسم آنجا حضور مى‌یابند. این شخص از احوال آنها نقل مى‌كرد. از آن مرد امریكایى پرسیده بود براى چه به ایران آمده‌اند؟ گفته بود: من در فلان ایالات امریكا در فلان دانشگاه مشغول تحصیل بودم ولى همیشه در درون خودم احساس خلائى مى‌كردم. بعد اشاره به سینه‌اش مى‌كند و مى‌گوید:
﴿ صفحه 364﴾
همیشه خیال مى‌كردم درونم خالى است! یك احساسى بود خوب نمى‌فهمیدم یعنى چه؟ بعد با دختر دانشجویى آشنا شدم ‌همین خانمى كه این‌جا نشسته‌ـ با هم دوست شدیم و بعد ازدواج كردیم. من فكر مى‌كردم وقتى با ایشان زندگى مشتركى تشكیل دهم، این احساس كمبود با پیدایش وضع جدید برطرف شود. من و همسرم با هم مهربان و صمیمى بودیم ولى باز هم دیدم همان احساس خلأ، گهگاهى ظهور مى‌كند. خیلى ناراحت بودم تا حدى كه گاهى فكر مى‌كردم وقتى این احساس پیدا مى‌شود دیگر حتى حوصله معاشرت با همسرم را هم ندارم. حالت انقباضى در من پیدا مى‌شد. یك روز با خودم گفتم ممكن است براى همسرم سوء‌تفاهم شود و فكر كند كه از او بدم مى‌آید، مشكلى برایم پیدا شده یا دل به كس دیگرى بسته‌ام. مسأله را خیلى صریح با ایشان در میان گذاشتم. گفتم: یك احساسى است كه من قبل از ازدواج داشتم حالا هم همین طور وجود دارد، ولى نمى‌دانم علتش چیست؟ وقتى این حرف را شنید ایشان هم گفت اتفاقاً من هم یك چنین حالتى دارم و از آن روزى كه من به شما علاقمند شدم و تصمیم به ازدواج گرفتیم فكر مى‌كردم این مشكل با ازدواج حل مى‌شود حالا مى‌بینم هر دوى ما این نیاز مشترك را داریم. گفتیم چه كنیم؟ گفت: شاید اگر به كلیسا برویم این كشیش‌ها چیزى بدانند و علتش را بفهمند و بعد
﴿ صفحه 365﴾
دعایى، مناجاتى، كارى بكنیم. در كلیساى محل سكونتمان نزد كشیش رفتیم و حالتمان را گفتیم.
به حرف‌ها و راه‌كارهاى او عمل كردیم ولى تأثیرى نداشت. گفتیم پیش روان‌شناس برویم و خصوصیات روحیمان را بیان كنیم شاید یك راه علمى براى علاج این حالت بیابیم، ولى باز هم پیدا نشد. دیگر مأیوس شده بودیم. شنیده بودیم كه مرتاضانى در شرق و در كشورهاى چین و هند هستند كه آنها این عوالم روحى را درك مى‌كنند و كارهایى شگفت‌انگیز دارند. گفتیم ما كه از این‌جا ناامید شدیم، پس بهتر است براى حل مشكلمان سفرى به مشرق زمین برویم و ببینیم آنجاها چه خبر است و چه كار مى‌كنند. از غرب امریكا به كشور چین رفتیم و در اداره توریسم آنجا گفتیم ما به دنبال مرتاضان ناب مى‌گردیم تا مشكل ما را حل كنند. گفتند در چند نقطه چین چنین كسانى هستند و مهم‌ترینشان در فلان بخش از هیمالیاست. با راهنمایى آنها به آنجا رفتیم و با مقدماتى ما را به آن مرتاض بزرگ معرفى كردند. بعد از این‌كه حالات خودمان را گفتیم، گفت: شما باید ریاضت بكشید، باید به دستوراتى عمل كنید كه تحملش سخت و مشكل است، گفتیم ما آن‌قدر ناراحت هستیم كه حاضریم هرچه باشد عمل كنیم. دستوراتى دادند براى ریاضت كشیدن، ما به همه این دستورات عمل كردیم‌؛ ولى نتیجه نداد و مأیوس
﴿ صفحه 366﴾
شدیم. گفتیم برویم هند مى‌گویند آنجا مرتاضانى هستند شاید آنجا چاره مشكلمان را داشته باشند. نزد چند تا از مرتاضان هند هم رفتیم و دستوراتى گرفتیم و عمل كردیم ولى اثرى نبخشید.
وقتى بعد از مدت‌ها زحمت و ریاضت و هزینه‌هاى زیاد نتیجه‌اى ندیدیم، مأیوس شدیم. با خودمان گفتیم نه‌تنها درون ما خالى است عالم هم پوچ است و حقیقتى در عالم نیست، اگر چیزى بود ما كه دنبال حقیقتیم و در این راه از چیزى هم مضایقه نكردیم، از كارمان، از تحصیلمان، از زندگیمان، از پولمان گذشتیم بالاخره به آن دست مى‌یافتیم‌؛ پس حقیقتى وجود ندارد. تصمیم گرفتیم به امریكا برگردیم، نشستیم با هم فكر كردیم گفتیم حالا كه ما نصف دنیا را گشته‌ایم، بهتر است از راه كشورهاى خاورمیانه و اروپا به امریكا برگردیم تا لااقل یك گردشى كرده باشیم. در پاكستان هنگام قدم زدن به یكى از دانشجویان هم‌كلاسى‌ام در امریكا برخورد كردم. با تعجب گفت: شما فلانى هستید درست تشخیص مى‌دهم، این‌جا براى چه آمده‌اید؟ گفتیم براى گردش. گفت: این چه وقت گردش است؟ گفتیم: حقیقت این است كه ما دنبال پر كردن این خلأ مى‌گردیم و تا به حال موفق نشده‌ایم و اكنون مأیوسانه بر این باوریم كه عالم، خالى و پوچ است. گفت: حالا كه شما مذاهب و مرتاض‌هاى مختلف را دیده‌اید،
﴿ صفحه 367﴾
پیش روان‌شناسان مختلف رفته‌اید، ما هم مذهبى داریم شما بیا این را هم مطالعه كن. گفتیم رهایمان كن، ما دیگر خسته شده‌ایم، مى‌دانیم كه مذهب شما هم راه درمان ما را ندارد. به دعوت او به منزلش رفتیم و شب را در آنجا خوابیدیم. بعد گفتیم مذهب شما چیست، چه خصوصیاتى دارد؟ گفت: دین ما اسلام است و این دین مذاهبى دارد و یك مذهبش هم مذهب شیعه است. گفتیم عقیده‌تان چیست و چه حرفى دارد؟ گفت: ما معتقدیم كه آخرین فرستاده الهى، پیغمبر ماست. یك كتاب آسمانى بر او نازل شده كه ناسخ همه ادیان است ولى چیزى آن را نسخ نخواهد كرد. گفتیم مى‌شود مقدارى از این كتاب را براى ما بخوانید ببینیم حرف این كتاب چیست. قرآن را گشود و این آیه را خواند‌؛ یُسَبِّحُ للهِ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی الأَْرْضِ‌...(104)گفتم یعنى چه؟ گفت این‌جا نوشته است كه آنچه در آسمان‌ها و زمین است تسبیح خدا را مى‌گوید. گفتم یك بار دیگر بگو، گفت این آیه بخشى از قرآن است مى‌گوید هرچه در آسمان و زمین است تسبیح خدا را مى‌گوید. گفتم این در، این دیوار، این من، این تو، این میز چطور تسبیح خدا را مى‌گویند؟ گفت من نمى‌دانم، دین ما این جورى است، گفتم این‌كه نشد، كسى را معرفى كن كه بتواند توضیح بدهد این آیه چه مى‌گوید. گفت اگر مى‌خواهى
﴿ صفحه 368﴾
واقعاً مذهب ما را درست بشناسى باید به ایران بروى. گفت از مرز افغانستان به خراسان برو، در آنجا یك شهرى به نام مشهد است كه مدفن یكى از امامان بزرگ شیعیان است. شما مى‌توانید آنجا تحقیق كنید. گفتم امام كیست؟ گفت امام یعنى انسان كامل، پرسیدم انسان كامل یعنى چه؟ گفت انسان كامل، موت و حیات ندارد شما را مى‌بیند حرفت را مى‌شنود و مى‌تواند هر كارى برایت انجام دهد. گفتم عجب این دیگر چه حرفى است. گفت برو تجربه كن.
آن مرد امریكایى نقل مى‌كند ما تصمیم گرفتیم به ایران بیاییم و بفهمیم كه این امام و این دین چیست؟ تسبیح همه عالم یعنى چه؟ ما را راهنمایى كردند، دیدیم وسط شهر یك جمعیت زیادى هست و بارگاه بزرگى، یك جایى بود كه مردم مى‌رفتند، خواستیم وارد بشویم و تماشا كنیم، دیدیم یك نفر آنجا ایستاده و یك چماق هم در دستش دارد، وقتى نگاهش به ما افتاد دید ما خارجى هستیم، گفت: ورود شما ممنوع است، گفتیم: آقا ما مى‌خواهیم تماشا كنیم توریست هستیم چرا ممنوع است؟ گفت این‌جا غیر مسلمان اجازه ورود ندارد. گفتم من غرضى ندارم مى‌خواهم بیایم ببینم چه خبر هست. گفت به هر حال این‌جا یك آداب و رسومى دارد و غیر مسلمان نباید وارد بشود. ما خیلى ناراحت شدیم. گفتیم ما دور دنیا را گشتیم حالا مى‌گویند این‌جا امامى هست كه حقیقت نزد اوست
﴿ صفحه 369﴾
ولى اصلا ما را راه نمى‌دهند كه به زیارتش برویم. خیلى غمگین شدیم روبه‌روى آن بارگاه (آن طرف‌ها هنوز این ساختمان‌هاى جدید دور حرم ساخته نشده بود) یك جوى آبى بود رفتیم لب جوى آب نشستیم، به فكر فرو رفتم كه چى شد؟ با خودم گفتم از دو حال خارج نیست یا واقعاً این امام است و موت و حیات ندارد یا نیست و دروغ گفته‌اند. اگر راست است باید بداند كه من غرضى ندارم دنبال حقیقت هستم. همین جا با او صحبت مى‌كنم مى‌گویم تو اگر امام هستى مى‌دانى كه من دنبال حقیقت هستم آمده‌ام این‌جا حقیقت را بشناسم. اگر بفهمم مى‌پذیرم اگر امام هستى و اگر حرف مرا مى‌شنوى و اگر از دل من خبر دارى یك جورى راه برایم باز بشود بیایم ببینم چه خبر است و باید چه كار كنم. همین طور كه نشسته بودم كم‌كم بغضم تركید و اشك از چشمانم جارى شد. گفتم ما پس از یك عمر زندگى باید از حقیقت محروم باشیم؟! بى‌اختیار گریستم. در همین حال یك دست‌فروشى كه آیینه و شانه و مانند این‌ها مى‌فروخت، دست بر روى شانه‌ام گذاشت و مرا با اسم صدا زد. گفت: فلانى چرا ناراحتى؟ به زبان انگلیسى و با زبان محلى خودمان اسم مرا صدا زد. من هم اصلا توجه نداشتم كه او كیست و چه جور دارد با من انگلیسى صحبت مى‌كند. گفتم ما دور دنیا را به دنبال حقیقت گشتیم حالا این‌جا آمده‌ایم راهمان نمى‌دهند،
﴿ صفحه 370﴾
گفت: بلند شو برو اجازه مى‌دهند. گفتم من همین الان رفتم. این آقا را كه مى‌بینى، اجازه نداد داخل شوم. گفت: آن وقت اجازه نداشت حالا بلند شو برو به تو اجازه مى‌دهد. بلند شدم و رفتم دم در دیدم این نگهبان ایستاده، یك مقدار نگاهش كردم و آن هم به من نگاه كرد و چیزى نگفت. پایم را پایین روى پله‌ها گذاشتم، چند قدم رفتم گفتم شاید درست متوجه نشده كه من آن آدمى هستم كه گفت نمى‌شود بیایى، برگشتم نگاه كردم باز چیزى نگفت. بعد داخل رفتیم در بین جمعیت دیدیم یك در كوچكى هست كه زائرین زیادى از آنجا رفت و آمد مى‌كنند. گفتیم لابد هر خبرى هست آنجاست. به زحمت از آن در وارد ساختمان دیگرى شدم ولى خیلى شلوغ بود، طورى كه انسان به راحتى نمى‌توانست راه برود، ولى من دیدم اطرافم یك دایره همیشه خالى است. مردم به هم‌دیگر تنه مى‌زنند ولى دور من هیچ مانعى نیست و من جلو مى‌روم. دیدیم یك جایى هست پنجره‌هایى هست و ضریح را دیدم. گفتم این‌جا چیست؟ گفتند: این‌جا مدفن امام است. همین‌طور كه آنجا ایستادم یك دفعه به نظرم آمد كه یك شخص بسیار خوش‌رویى جلوى ضریح ایستاده و به من نگاه مى‌كند و گویا منتظر است كه با او حرف بزنم. من سلام كردم، او هم با خوش‌رویى جواب داد، و گفت: چه مى‌خواهى؟ در آن حال، همه چیز را فراموش كرده
﴿ صفحه 371﴾
بودم، فقط به خاطرم آمد كه بپرسم: تسبیح همه موجودات براى خدا چگونه است؟ گفت: به شما نشان مى‌دهم. در آن حال، احساس كردم كه باید برگردم، به همان ترتیب برگشتم و از همان درِ كوچك خارج شدم، ناگاه حالى به من دست داد كه دیدم تمام موجودات در حال تسبیح خدا هستند.
بى‌هوش شدم و دیگر چیزى نفهمیدم تا یك وقت دیدم مرا روى یك نیمكتى خوابانده‌اند و آب به صورتم مى‌زنند. گفتند هوا كثیف بود؟ گفتم داستان دیگرى است. از آنجا بیرون آمدم همسرم را پیدا كردم و آمدیم مسافرخانه‌اى كه بودیم. همه چیز براى من حل شد. فهمیدم عالم خالى نیست حقیقت دارد. معناى امام را فهمیدم. به حقانیت دین اسلام و مذهب شیعه پى بردم. آن مشكلى هم كه به نظر من لاینحل مى‌آمد كه همه هستى تسبیح خدا را مى‌گویند، آن را هم شهود كردم، دیگر هیچ ابهامى برایم نمانده است، دیگر در خودم احساس خلأ نمى‌كنم. حالا همیشه یك حالت نشاط و آرامش دارم و از زندگى لذت مى‌برم. همسرم را خیلى دوست دارم او هم به من خیلى علاقه دارد. همیشه دلم با خدا و با این امام است.
آن فیلسوفش مى‌گوید كسى كه با خدا آشنا نباشد انسان نیست. این دانشجوى امریكایى مى‌گوید تا حالا من عالم را خالى مى‌دیدم و در درون خودم احساس خلأ مى‌كردم
﴿ صفحه 372﴾
حالا فهمیدم كه عالم پوچ نیست و انسان هم مى‌تواند آن خلأ درونى‌اش را پر كند. مى‌شود انسان به مرحله‌اى برسد كه موت و حیاتش مساوى باشد و خیلى چیزهاى دیگر. مقصودم از این واقعه‌اى كه امشب عرض كردم این بود كه بعضى از انسان‌ها چنین حالاتى پیدا مى‌كنند و به این حالات نمى‌شود روان‌پریشى گفت‌؛ آدمى است كه در امور زندگى‌اش، در كسبش، در كار و تحصیل و تدریسش، خیلى موفق است، ولى این خلأ را در وجودش احساس مى‌كند.
ما الان در مؤسسه خودمان(105) یك استاد امریكایى داریم كه ایمانى قوى دارد. در ایران با همسر ایرانى ازدواج كرده، بچه‌دار شده، مكه رفته، خانه خریده آنچه از احكام دین یاد مى‌گیرد بدون هیچ تظاهرى عمل مى‌كند. شاید اسمش را شماها شنیده باشید آقاى دكتر محمد لگنهاوسن، اسم محمد را براى خود انتخاب كرده، اصالت آلمانى دارد و اجدادش به امریكا مهاجرت كرده‌اند. ایشان استاد معروف دانشگاه تگزاس بوده است. داستان به ایران آمدنش بسیار جالب است: یك دانشجوى ایرانى شاگردش بوده، در هنگام جنگ تحمیلى عراق علیه ایران این دانشجو به ایران مى‌آید هنوز یك ترم از درسش مانده بوده كه مى‌گوید من باید به ایران بروم. مى‌پرسد چرا؟ مى‌گوید مى‌خواهم به جبهه بروم. اتفاقاً مى‌آید جبهه و شهید مى‌شود. این استاد
﴿ صفحه 373﴾
خیلى به این شاگرد علاقه داشته، این علاقه باعث مى‌شود كه بیاید تحقیق كند كه این چه مذهبى است كه جوانى كه یك ترم به پایان دوره دكترایش بوده حاضر مى‌شود بدون این‌كه كسى به سراغش بیاید، به طور داوطلبانه درس را رها كند و به جنگ برود و كشته شود. من سفرى به امریكا داشتم آقاى دكتر خرازى این آقاى لگنهاوسن را به من معرفى كرد كه او مى‌خواهد به ایران بیاید، شما راهنمایى‌اش كنید. بالاخره مطالعه درباره مذهب این جوانى كه داوطلبانه رفته شهید شده، این آقاى لگنهاوسن را به آنجا رساند كه حقانیت مذهب شیعه را دریافت و تصمیم گرفت كه در ایران زندگى كند تا تشیّع را بهتر بشناسد. این‌ها شاهد این سخن است. من نمى‌خواهم بر اساس این‌ها قضاوت كنم و چیزى را ثابت كنم، مى‌خواهم بگویم چنین احساسى در بعضى آدم‌ها پیدا مى‌شود. این حالات، روان‌پریشى نیست كه بگوییم برو داروى آرام‌بخش بخور تا خوب شوى، فراموش بشود، این احساس، انسان را آزار مى‌دهد مى‌خواهد حقیقت را كشف كند. اسلام مى‌گوید دین، شامل معارف و دستوراتى است كه كمك مى‌كند بُعد انسانى آدمى شكوفا شود، یعنى انسان بالقوه بشود انسان بالفعل، به عبارت دیگر انسان موجودى است كه ممكن است زندگى‌اش چهره‌ها و رنگ‌هاى مختلف داشته باشد‌؛ یك رنگش حقه‌بازى،
﴿ صفحه 374﴾
كلك، شیطنت، یك رنگش شهوت‌رانى، یك وجهش ریاست‌طلبى یا چیزهایى از این قبیل، یك وجهش هم این است كه انسان مى‌خواهد یك موجود شایسته وارسته‌اى بشود، تنها عاملى كه مى‌تواند این نیاز را تأمین كند دین است‌؛ بنابراین، دین در زندگى انسان امرى حاشیه‌اى نیست، بلكه اصیل‌ترین نیاز بشر براى انسان شدن است. دین، رنگ ویژه‌اى است كه به زندگى انسان مى‌خورد. آدم دین‌دار با غیر دین‌دار در خوردن، خوابیدن، زن گرفتن، بچه‌دار شدن، انتخاب شغل، فعالیت‌هاى سیاسى و تجارت تفاوتى نمى‌كند، همه این‌ها مشترك است اما رنگ زندگى این دو نفر با هم تفاوت دارد آن یكى همه چیزها را براى شكم یا مادون شكمش مى‌خواهد. براى ریاست و تسلط بر دیگران مى‌خواهد اما این براى وارستگى، براى تعالى، براى چیزى كه براى دیگران كاملا قابل درك نیست. تا انسان نیابد نمى‌فهمد چیست؟ یك گمشده‌اى دارد كه جز در راه دین پیدا نمى‌شود. براى این‌كه انسان به این مرتبه واقعى انسانیت برسد شكل زندگى‌اش باید جهت‌دار شود‌؛ یعنى همه چیزش به سوى خدا باشد، اگر این جورى شد، خوردن آرى، اما براى خدا، ازدواج كردن آرى اما براى خدا، بچه‌دار شدن آرى اما براى خدا، دخالت در سیاست آرى اما براى خدا. حتى هنرهایى كه مى‌تواند در جهت تكامل انسان نقش داشته باشد آرى در صورتى كه
﴿ صفحه 375﴾
در جهت سیر انسان به آن هدف باشد و هرچه منافات با آن داشته باشد، نه. اگر همه رفتارهاى انسان در سراسر زندگى اعم از رفتارهاى فردى، خانوادگى، اجتماعى، سیاسى و‌... همه یك جهت داشته باشد، این دین‌دارى است‌؛ البته مراتبى هم دارد. دین‌دار بودن یعنى این‌كه زندگى انسان رنگ خدایى بیابد‌؛ صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة(106) این تعبیر قرآنى است، صبغه یعنى رنگ، به رنگ‌ریز هم صبّاغ مى‌گویند. صِبْغَةَ اللهِ‌؛ یعنى رنگ خدایى، اگر زندگى ما رنگ خدایى پیدا كرد، دین داریم والاّ نه. آیا باید زندگى انسان رنگ خدایى بیابد؟ اگر مى‌خواهد انسان واقعى و با كمال باشد آرى، والاّ به حد حیوانات تنزل مى‌كند و گاهى پست‌تر از حیوانات مى‌شود‌؛ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَل(107)اگر بخواهد انسان واقعى بشود، بدون دین و بدون ارتباط با خدا نمى‌شود، این ارتباط با خدا چگونه حاصل مى‌شود؟ بعضى‌ها كه استعداد فوق العاده‌اى داشتند، مستقیماً خدا با آنها ارتباط برقرار كرد. ما معتقدیم 124 هزار نفر افراد نخبه‌اى در عالم بودند كه چنین استعدادى را داشتند كه خدا مستقیماً با آنها تماس بگیرد‌؛ وَلكِنَّ اللهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ،(108) بقیه چنین استعدادى را ندارند مثل استعداد در
﴿ صفحه 376﴾
تحصیلات دانشگاهى كه همه استعدادها در یك سطح نیست‌؛ استعداد یك دانش‌آموز براى یاد گرفتن ریاضى با یك متخصص فوق دكتراى ریاضیات یكسان نیست. درست است كه اصل استعداد ریاضیات در همه انسان‌ها وجود دارد ولى مراتب خیلى فرق مى‌كند.
خداوند بر آنان كه در عالى‌ترین مرتبه‌ها بودند وحى فرستاد و حقایق را بى‌پرده بیان فرمود. دیگران باید به وسیله آنها راه را یاد بگیرند. بعثت یعنى چه؟ امشب شب مبعث است یعنى برترین انسانى كه چنین استعدادى را داشته كه خدا به او وحى كند در مثل امشبى به او وحى شد و بهترین دستوراتى كه ممكن است انسان را به كمال انسانى برساند بر او نازل شد‌؛ بنابراین ما انسان‌هاى بعد از قرن ششم میلادى، از چهارده قرن پیش تا به حال این امتیاز را بر سایر انسان‌ها داریم كه توانستیم از پیامبرى استفاده كنیم كه برترین پیامبران است و دستورات او كامل‌ترین است. شكر چنین نعمت عظیمى در یك كلمه، عمل كردن به دستورات قرآن و راهنمایى كردن دیگران در این زمینه است. موفق باشید.
والسلام علیكم ورحمة الله وبركاته
﴿ صفحه 377﴾
﴿ صفحه 378﴾
﴿ صفحه 379﴾