سفر به سرزمین هزار آیین

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: اصغر عرفان

جامعة‌التبلیغ

با دیدن كوچه‌هاى دالان مانند منتهى به مدینة العلم و خرابى سنگ‌فرش‌ها و كثیفى حاشیه‌هایش شهردارى‌هاى خودمان را
﴿ صفحه 180﴾
تحسین مى‌كنیم. براى ورود به مدرسه باید راه‌روى باریكى را طى كنى كه نصفش را هم دوچرخه‌هاى طلاب اشغال كرده است. حوزه علمیه جامعة التبلیغ یا مدرسه مدینة العلم، قدیمى نیست. حدود سى سال قدمت دارد و به همت مرحوم میرزا محمد عالم در منطقه شیعه‌نشین شهر لكنهو بنا شده است. مدرسه هم مختص درس‌هاى حوزوى نیست و برخى دروس عمومى هم تدریس مى‌شود.
مسئولان مدرسه به درخواست حاج‌آقاى رجب‌نژاد ابتدا چند تمثال بزرگ و كوچك روى دیوار را معرفى مى‌كنند و بعد هم گزارشى از وضعیت درسى و فعالیت‌هاى فرهنگى مدرسه‌شان مى‌دهند‌؛ هم كتاب چاپ كرده‌اند و هم پوستر، هفته‌نامه‌اى هممنتشر مى‌كنند به اسم مدینة العلم به زبان انگلیسى كه یكى از طلاب آشنا مى‌گفت گاهى جنجال برانگیز است. درستى و كذبش با خود او.
در گوشه‌اى از مدرسه، میرزا محمد عالم مؤسس این بنا مدفون است. حاج‌آقا بر مزارش فاتحه‌اى مى‌خوانند. بر سنگ قبرش نوشته‌اند: «العالم حی و ان كان میتا» بر درستى این سخن باورى راسخ داریم.

بزرگترین حسینیه جهان

هندى‌ها به حسینیه «امام‌باره» مى‌گویند یعنى بارگاه امام به باور عوام، و به نظر درست‌تر و دقیق‌تر‌؛ چراكه بیشتر حسینیه‌ها در همه ایام سال گشوده‌اند و براى همه ائمه، جشن و عزا مى‌گیرند، اگرچه بیشتر براى پنجمین معصوم. لكنهو دو امام‌باره مهم دارد یكى امام‌باره كوچك (چهوتى امام‌باره) و دیگرى امام‌باره بزرگ
﴿ صفحه 181﴾
(آصفى امام‌باره) ما به دیدن دومى مى‌رویم چراكه شنیده‌ایم آنجا بزرگترین حسینیه دنیاست.
آصفى امام‌باره فراتر از تصور ما بود‌؛ بسیار شكوه‌مندتر، با ابهتى مسحور كننده، یادگار روزگار عظمت مسلمانان در هند، و تبلور هنر بى‌نظیر معمارى اسلامى. در كنار یكى از درهاى ورودى عكسى قدیمى روى دیوار، خاطره سیل لكنهو را باز مى‌گفت كه همه شهر به زیر آب رفته و تنها آصفى امام‌باره چون نگینى زیبا در میان آب‌ها سر برآورده است.
این امام‌باره جداى از وسعت گسترده و معمارى هنرمندانه و تحسین برانگیز خود به دلیل یكى دو مكان اسرارآمیز و شگفتى‌زایش توجه گردشگران بسیارى را به سوى خود جلب كرده است‌؛ بارى، بهول بهلیان و‌...، و حكایت‌هاى عجیب و حیرت‌انگیزى كه درباره آنها گفته شده است.
اكنون كه یادداشت‌هاى سفر هند را تنظیم مى‌كنم، از رحلت تأثیربرانگیز مرحوم سید محمد مهدى (عبدالصاحب) مرتضوى لنگرودى چند روز بیشتر نمى‌گذرد. ایشان سال‌ها پیش سفرى دو ساله داشت به هندوستان و خاطراتى شنیدنى از آن كشور. گفتم هم براى تنوع نوشته‌ها و هم یادبودى از آن مرحوم، خاطره دیدار او از امام‌باره را بى‌كم و كاست و با همان نثر ساده و دلنشین ایشان بیاورم. به ویژه آن‌كه ما فرصت دیدار از بهول بهلیان را نیافتیم و از توصیف این شاهكار معمارى اسلامى ناتوانیم. این‌كه چرا؟ هم ضیق وقت بود و هم خستگى و كسالت حاج‌آقا.
﴿ صفحه 182﴾
«در لكنهو شخصى به نام آصف الدوله یا آصفى، حسینیه‌اى بسیار عجیب و حیرت‌انگیز بنا كرده است. این حسینیه داراى دو قسمت فوقانى و تحتانى است كه در قسمت فوقانى آن به دور حسینیه پانصد راه‌رو بنا شده كه تمام راه‌روها به راه‌رو اول منتهى مى‌شود و راه‌رو اول درب ورودى و خروجى دارد.
آنچه كه موجب تعجب و شگفتى مى‌باشد این‌كه طورى راه‌رو اول ساخته شده است كه اگر هركس از آن راه‌رو به راه‌روى دوم و از دوم به سوم وارد گردد، در وقت برگشتن، خود به خود نمى‌تواند راه‌رو اول را پیدا كند و از آن خارج شود. فن عجیبى در آن به كار رفته است. بدون تردید در وقت خروج احتیاج به راهنما دارد وراهنما همیشه با واردین مى‌آید، اگر نتوانستند راه خروجى را پیدا كنند (و هرگز نمى‌توانند پیدا كنند) آن وقت او را راهنمایى مى‌كند، تاكنون نشده است كسى وارد آن بشود و بدون راهنما خارج گردد.
البته این مطلبى را كه نقل نمودم، بعضى از آقایان روحانیون لكنهو براى من نقل نمودند، من باور نكردم و گفتم معقول نیست. چطورى مى‌شود كه انسان وارد سه راه‌رو بشود و در وقت برگشتن نتواند راه‌رو اول را پیدا كند و خارج گردد؟ آنان در جواب گفتند: ممكن است امتحان و آزمایش كنید. به اتفاق آنان رفتیم، تا به راه‌رو سوم رسیدیم، گفتند: برگردید. گفتم: باید ادامه داد. تا شش راه‌رو را پیمودم. گفتند: بدون راهنما ممكن نیست، برگردید و از راه‌رو اول خارج شوید.
خلاصه این‌كه در وقت خروج دانستم كه حق با آنان است چه
﴿ صفحه 183﴾
آن‌كه در حدود نیم ساعت، از راه‌رو ششم به پنجم و از پنجم به چهارم و از چهارم به سوم و از سوم به دوم و از دوم به اول و از اول به راه‌رو دیگر در طرف چپ برخلاف اول و دوم كه از طرفراست شروع كرده بودم وارد مى‌شدم، باز برمى‌گشتم و از راه‌رو اول مى‌گذشتم و به راه‌رو دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم مى‌رفتم همین طور مى‌رفتم و بر مى‌گشتم و راه خروجى را پیدا نمى‌كردم، دیدم جز خسته شدن و كار بیهوده انجام دادن چیز دیگرى نخواهد بود. به راهنما گفتم، راهنمایى كرد و از راه‌رو اول خارج شدم.»
آیت‌الله مرتضوى درباره این امام‌باره خاطره دیگرى هم دارند كه شنیدنى است:
«نگهبان حسینیه به نزد من آمد و مرا مخاطب قرار داده و گفت: اجازه مى‌دهید كه یك كار بسیار شگفت‌انگیز را كه مربوط به این حسینیه است به شما نشان دهم؟ من در جواب گفتم بسیار شائق هستم.
وى گفت: شما در آن طرف حسینیه بروید و گوش خود را روى دیوار حسینیه قرار دهید من در این طرف حسینیه قرار مى‌گیرم، به من نگاه كنید كارى را كه انجام مى‌دهم صداى آن را مانند این‌كه جلوى شما انجام دهم خواهید شنید در صورتى كه فاصله صد متر است. وى در آن طرف و من در این طرف حسینیه قرار گرفتیم. دیدم كه او كاغذى را در میان دو دست خود گرفته و آن را پاره مى‌كند. صداى پارگى آن به طور طبیعى به گوشم رسید، بعد یك كبریت به دست گرفت و از میان آن یك چوب كبریت درآورد و آن را به جعبه كبریت زد و روشن نمود. صداىاصطكاك چوب كبریت به جعبه كبریت كاملا عادى به گوشم رسید.
﴿ صفحه 184﴾
وى گفت در زمان قدیم، واعظ در یك طرف حسینیه بر منبر وعظ سخنرانى مى‌كرد و شنوندگان از پاى منبر او تا آخر حسینیه كه مى‌نشستند همه كاملا صداى واعظ را به نحو یكسان مى‌شنیدند. در قسمت تحتانى حسینیه در یك قسمت آن در حدود ده متر در ده متر گودالى به صورت آب انبارهاى قدیمى ایران پر از آب است كه مى‌گویند سالیان درازى است كه در آن نه آب ریخته شده و نه آب از آن برداشته مى‌شود، در همین حال از مقدار معینى كه آب دارد نه كمتر مى‌شود نه زیادتر و با مرور سالیان زیاد، آن آب در كمال صافى و شفافى مى‌باشد. در یك طرف حسینیه دالان تاریكى بود و‌...» براى بلنداى مقام مرحوم آیت‌الله مرتضوى روح و ریحان الهى را آرزو مى‌كنیم.
درباره بهول بهلیان یا همان راه‌روهاى اعجاب‌برانگیز، ما هم داستان‌هایى شنیده‌ایم مثل این‌كه مسلمانان در هنگام حمله دشمنان، به این‌جا پناه مى‌آوردند و با این حربه از شرّ آنان در امان بودند. یا این‌كه سال‌ها پیش برخى از گنجینه‌هاى مسلمانان را در این‌جا پنهان كردند و انگلیسى‌ها به رغم كوشش بسیار از یافتن آن ناتوان بودند و‌...‌، ماجراى كاغذ و كبریت را هم در بازگشتمان به ایران شنیدم والاّ در امام‌باره این ماجرا را امتحان كرده بودیم. این‌ها هم بماند مثل خیلى دیگر از افسوس‌هاى این سفر.

جامعة‌الزهراء

روز جمعه بیستوهشتم شهریور، آخرین روز حضور ما در شهر
﴿ صفحه 185﴾
لكنهو است. این ساعت‌هاى آخر را به دیدار از جامعة‌الزهراى لكنهو مى‌گذرانیم. حیدرمهدى، روحانى خوش‌خلقى كه این چند روزه هرجا توانسته همراهیمان كرده، مسئول این حوزه است و به نقلى مؤسس و پایه‌گذار آن. خانم ربابه زیدى نیز كه از دانش‌آموختگان جامعة‌الزهراى قم است، هم همسر حیدرمهدى است و هم یار هم‌راه او در اداره مدرسه‌؛ نظارت بر تحصیل و تدریس را او بر عهده دارد و برنامه‌ریزى و امور ادارى را حیدرمهدى. جامعة‌الزهراء از مراكز وابسته به مؤسسه تنظیم‌المكاتب است و ساخت آن از سال 1410 هجرى آغاز شده، آن زمان آیت‌الله دین‌پرور (نماینده ولى فقیه در هند) كلنگ این ساختمان را بر زمین زده و بعدها به همت مردمان مؤمن و از بركت كمك‌هاى آنان و وجوهات شرعى به سامان رسیده است.
جامعة‌الزهراء در منطقه شیعه‌نشین شهر لكنهو واقع شده است. بعد از ورود به آنجا و با گذر از یكى دو راه‌روى ورودى به سالن بزرگ كتابخانه و قفسه‌هاى خالى از كتاب آن مى‌رسیم. حیدرمهدى در معرفى این قسمت، نگاه سرشار از شرمش را با لحن تقاضامندى به هم مى‌آمیزد و مى‌گوید: كتابخانه، اما كتاب ندارد، و مى‌رساند حاج‌آقا كه در این سفر نماینده رهبرند، این غصه‌ها را به اهلش برسانند، و حاج‌آقا دلدارى‌اش مى‌دهند: الحمد‌لله جایش كه هست، كتابش هم مى‌رسد.
جامعة‌الزهراء در سه طبقه بنا شده با ساختمان مناسب‌ترى نسبت به حوزه‌هاى پسرانه‌اى كه تاكنون دیده‌ایم، و این‌كه هنوز با
﴿ صفحه 186﴾
استانداردهاى لازم معمول فاصله دارد بحث دیگرى است. دفتر مدرسه بى‌بهره از تجملات و امكانات مدرن با اندك تزئینات ابتدایى با چند خطاطى و تصویر مذهبى و یك عكس رهبر و امام در كنار هم، همه بى‌قاب، نمایى است از ساده‌زیستى هندى‌ها و شاید فقر مسلمانان و عمیق‌تر تهى‌دستى شیعیان. حاج‌آقا برنامه درسى جامعة‌الزهراء را مى‌نگرند‌؛ اوایل تأسیس جامعه، درس‌ها بر اساس برنامه‌هاى مؤسسه تنظیم‌المكاتب پى‌ریزى مى‌شده با همان كتاب‌هاى قدیمى، اما از سال 1376 با توافق مدیر مدرسه، برنامه مصوب سازمان حوزه‌ها و مدارس علمیه خارج از كشور، معیار آموزش حوزه قرار گرفته است. افزون بر این، برخى از مهارت‌ها هم‌چون خیاطى و گلدوزى هم آموزش داده مى‌شود‌؛ شاهد آن، چند نمونه كارى است كه مسؤولان جامعه به حاج‌آقا نشان مى‌دهند. یكى از بهترین‌ها تصویر گل سرخ بزرگى است كه بر هر كدام از گلبرگ‌هایش ساعت كلاس، نام مَدرس و اسم استادى ترسیم شده، دیگرى صفحه رنگى بزرگى است با طراحى بازى قدیمى ماروپله خودمان منتها با ابتكارى جالب و جدید‌؛ بازى، بازى اخلاقى است‌؛ اگر به خانه‌هاى فضایل رسیدى جایزه مى‌گیرى و بالا مى‌روى و اگر در خانه‌هاى رذایل توقف كردى به یك‌باره چندین مرحله سقوط مى‌كنى. فى‌المثل در منزل صبر، با پاداش نردبان صعود روبه‌رو مى‌شوى و در خانه حسد با نیش مار عذاب و گرداب سقوط. این ابتكار، لبخند خرسندى بر لبان حاج‌آقا مى‌نشاند. مى‌اندیشیم كه با همین شیوه‌هاى ساده و این
﴿ صفحه 187﴾
خلاقیت‌هاى كم‌هزینه چه آسان مى‌توان آموزه‌هاى اسلامى را به كودكان آموخت‌؛ دور از پند مستقیم، دل‌پسندتر و تاثیرگذارتر.
خواهران طلبه با نیت خیر مقدم به حاج‌آقا مدرسه را به شكل گسترده‌اى زینت كرده‌اند. در گوشه و كنار، جملاتى از سر احساس و احترام بر مقواهاى سفیدى آورده‌اند‌؛ با نیت خوش‌آمدگویى به حاج‌آقا و به فارسى‌؛ «صل على محمد مهر مبین خوش آمد.» «صل على محمد مصباح دین خوش آمد.» «صل على محمد خوش‌بوى مولا آمد.» و همین جمله نوشته‌ها را وقتى به سالن اجتماعات مى‌رسیم همگى یك‌صدا آواز مى‌كنند. خواهران طلبه پوشیه‌هاى دولایه ضخیمى بر صورت دارند و چادرهاى ضخیم‌ترى بر سر. این حد از حجاب و این شیوه پوشش، اگرچه لازم نیست و حتى طعنه به افراط مى‌زند اما در این سرزمین و این حجم از گرماى طاقت‌فرسا شایسته ستایش است و تحسین.
ظاهراً خواهران این جامعه به برنامه‌هاى جمعى و جانبى توجه ویژه‌اى داشته‌اند‌؛ چراكه ابتدا سوره والضحى را قرائت كردند. بعد تواشیح مفصلى خواندند و سپس تازه نوبت دو سرود فارسى بود كه همگى هماهنگ و منسجم و البته از حفظ خوانده شد. والضحى و تواشیح، تعجبى نداشت‌؛ یكى زبان قرآن بود و دیگرى زبان درس‌هایشان ولى سرودهاى فارسى چرا. مگر در سال، چند مقام و مسئول فارسى‌زبان در اینجا حضور مى‌یابد كه پاس شخصیت او زحمت حفظ این اشعار را آسان كند‌؛ الاّ آن‌كه شیرینى قند پارسى را دلیل بیاوریم. اشعار با همان لهجه و همان
﴿ صفحه 188﴾
توصیفى خوانده شد كه پیش‌تر در شرح دیدار با پرفسور امیرحسین عابدى گفتیم‌؛ یعنى اگر سابقه و خاطره شنیدن آن‌ها در ایران به مددمان نمى‌آمد در فهم بسیارى از واژه‌ها و ابیات ناتوان مى‌ماندیم.
منم شاگرد و مهدى امام و مونس جانم *** دلم خواهد شوم لایق ببینم روى جانانم
خدا بخشا به او گناهان مرا *** كه شرم دارم دگر ببینم من تو را
به هر برگ كتابم آیه‌هاى پاك قرآن است *** یگانه رهبرم روح خدا پیر جماران است
خدا بخشا به او گناهان مرا *** كه شرم دارم دگر ببینم من تو را
به سر جز شور آگاهى ز احكام شریعت نیست *** تمناى دلم غیر از حقیقت علم و حكمت نیست
و‌...
اباصالح اباصالح كجایى *** كجایى یوسف زهرا كجایى
بیا مهدى بیا دورت بگردیم *** بیا تا دست خالى برنگردیم
بیا مهدى بیا دردم دوا كن *** بیا با دیدنت حاجت روا كن
اباصالح اباصالح فقیرم *** بده دستى كه دامانت بگیرم
و‌...
بعد از تلاوت قران و تواشیح و شعرخوانى، ابتدا حیدرمهدى چند دقیقه‌اى صحبت كرد و سپس حاج‌آقا‌؛ كه از سرودخوانى
﴿ صفحه 189﴾
خواهران تشكر كردند و از وجود مقدس حضرت ولى‌عصر ‌ارواحنا فداه‌ـ گفتند و از اهداف بعثت انبیا.
﴿ صفحه 190﴾