سفر به سرزمین هزار آیین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: اصغر عرفان

اكبرشاه

در تاریخ هند و به ویژه تاریخ فرمانروایى مسلمانان بر این سرزمین، نام اكبرشاه (1014ـ963 هـ.ق) امپراتور نام‌آور گوركانى به چند دلیل شهرت یافته است‌؛ دوران پرماجرا و سراسر فراز و
﴿ صفحه 114﴾
نشیب زندگى‌اش، شوكت و اقتدار حكومت او، شكوفایى فرهنگ و ادب فارسى در عصر اكبرشاه، تأسیس «دین الهى» و البته دعواى الوهیت كهما براى این آخرى این مقدمه طولانى را چاشنى كرده‌ایم.
جلال‌الدین اكبر پس از درگذشت پدرش نصیرالدین محمد همایون بر اریكه سلطنت تكیه زد. او در پرتو تدبیر و شجاعت كم‌نظیرش مرزهاى میراث پدر را با اقتدار اداره كرد و عظمت و جلالى ویژه براى خود فراهم آورد. در سایه‌سار این شكوه، ادب‌دوستان، برخى به آوازه بذل و بخشش پادشاه و به طمع مال و مقام، و بعضى رنجیده از جور حاكمان ولایاتشان راهى دربار اكبر شدند. امپراتور صاحب ذوق نیز با صرف انعام به تشویق و ترغیب شاعران پارسى‌گوى همت گمارد. در دربار، هر كدام از شاعران، فراخور استعدادشان رتبه، مقررى و لقب و مقامى خاص گرفتند. اكبرشاه بر ترجمه كتاب‌هاى هندى به پارسى نیز اهتمام بسیار داشت و این رسم و آیین و روش او تا دیرگاه باقى ماند. شمار شاعرانى كه در قصرحكومتى او به سر مى‌بردند و از دور و نزدیك زبان به مدح او مى‌گشودند، بسیارند. شاعرانى هم‌چون: عُرفى شیرازى، نظیرى نیشابورى، اسیر رازى، ملك الشعراى فیضى، خواجه حسین ثنایى، حزنى اصفهانى، میلى هروى و‌...، اكبر خود نیز شاعرى توانا بود:
از بار گنه خمیده پشتم چه كنم *** نى راه به مسجد نه كنشتم چه كنم؟
نى در صف كافر نه مسلمان جایم *** نى لایق دوزخ نه بهشتم چه كنم؟
﴿ صفحه 115﴾
البته من برخلاف تردید او در این شعر و به سنت قضاوت بندگى، او را مستحق دوزخ مى‌شمارم، و این حكم را بر اساس پایان عبرت‌آموزى كه او براى خود رقم زد، صادر مى‌كنم.
اكبرشاه از اولین بنیان‌گذاران پلورالیسم دینى و مؤسس فرقه التقاطى «دین الهى» بود. وى تحت تأثیر شیخ مبارك ‌كه از عالمان بزرگ آن زمان بود‌ـ و فرزندش ابوالفضل، فرقه جدیدى را تأسیس كرد. فرقه مزبور نفس‌پرستى، شهوت، اختلاس، نیرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهى مى‌كرد. كشتن حیوانات را عملى قبیح مى‌شمرد و آزادگى، بردبارى، پرهیز از دل‌بستگى شدید به مادیات، دوراندیشى، نجابت و ملاطفت را از اصول آیین خود مى‌دانست. این فرقه نوزده عضو داشت و تلفیقى ذوقى از آیین‌هاى موجود آن زمان بود‌؛ از آیین هندو گرفته تا رفتار زرتشتى و آداب و سنن اسلامى. این دین به نص آسمانى اعتقادى نداشت. با گذشت زمان نیز پیروان اندك خود را از دست داد و خیلى زود از یادها رفت‌؛ اما درباره این‌كه چرا اكبرشاه مسلمان به یك‌باره تغییر مسلك داد، این نقل قول شنیدنى است:
در زمان او علماى اهل‌سنت، موبدان زرتشتى، بزرگان هند و عالمان مسیحى و یهودى، در مجلسى كه هر شب جمعه در حضور او تشكیل مى‌شد، به مباحثه و مناظره مى‌پرداختند. در یكى از این گفتوگوها علماى اهل‌سنت در حضور او یكدیگر را لعن كردند. این امر سبب آزردگى و دل‌زدگى او شد و از همان‌جا به فكر تأسیس آیینى جدید افتاد.
روحیه استكبارى اكبرشاه به همین جا پایان نیافت چراكه او
﴿ صفحه 116﴾
بعدها به فكر الوهیت هم افتاد. وى اولین گام‌ها را در استحكام پایه‌هاى خداوندگارى‌اش! حوالى سال هزارم هجرى برداشت. او با الهام از این نكته كه «به هر الفى الف قدى برآید» بر مردم سر به زیر و چشم بر حكم و گوش بر فرمان هندوستان نهیب زد كه «الف قدم كه در الف آمده استم.» اكبرشاه در سال 987 ه‌.ق تاریخ رسمى هجرى را با تاریخ خودساخته «الهى» عوض كرد با این استدلال كه: چون پیغمبر اسلام 11 سال پیش از هجرت به مدینه به مقام رسالت مبعوث شده است و اكنون یك هزار سال از آن تاریخ مى‌گذرد شایسته است كه تقویم را به گونه‌اى دیگر ورق بزنیم. بعد از این فرمان تاریخى ذات ملوكانه، مورخان دربارى نیز در نوشته‌هاى خود تاریخ جدید را به كار بردند. بدین روى اگر در آثار عهد اكبرى به عبارتى نظیر سال چندم الهى برخورد كردید، بدانید كه منظور چندمین سال جلوس جناب سلطان مى‌باشد.
اكبرشاه در گامى دیگر سكه‌هاى رایج كشور را تغییر داد. تا آن زمان، ضرب یك روى سكه عبارت «لا‌اله‌الا‌الله» بود با حاشیه این جملات «بصدق ابى‌بكر بعدل عمر بحیاى عثمان بعلم على» و روى دیگر «جلال‌الدین محمد اكبر پادشاه غازى خلد الله ملكه» او این سكه‌هاى گرد را به سكه‌هاى چهارگوش تبدیل كرد به علامت چهار درجه اخلاص پیروان مذهب جدید خود كه كنایه بود از چهار ترك‌؛ ترك جان و مال و ناموس و دین. بر یك طرف سكه عبارت «الله اكبر» را ضرب كرد به عنوان مبتداى موخر و خبر مقدم و بر روى دیگر سكه محل و تاریخ ضرب سكه را طبق سال الهى.
﴿ صفحه 117﴾
این‌كه چگونه اكبرشاه مسلمان روز اول جلوس، به این فرجام ناخوشایند گرفتار شد، بحثى عالمانه مى‌خواهد و تحلیلى روان‌كاوانه و جامعه‌شناسانه كه در چنته بضاعت علمى حقیر نیست‌؛ منتها در تحلیل عوامانه‌ام حلقه نوكران چاپلوس بى‌مقدار، هواداران پرهوس زرپرست و تلقین‌ها و تشویق‌هاى غرورآفرین درباریان را بى‌تقصیر نمى‌دانم.
این مقدمه طولانى را با نوشته‌اى از ابوالفضل مبارك كه از مقربان اكبر بوده و با اشاره او به تألیف اكبرنامه پرداخته است، به پایان مى‌برم و به این شیوه بر استدلالم نیز مُهر تاییدى مى‌زنم.
سزاوار شناسایى آن‌كه از نیایش گفتار به ستایش كردار گراید و به نگارش لختى شگرف‌كارى جهان‌آفرین جاوید سعادت اندوزد (منظور از جهان‌آفرین اكبر است كه با شرح عجایب افعال او سعادت دو جهان نصیب گردد) روزنه دل به شكاف قلم برابر دارد، بو كه فروغ دولت شاهنشاهى بر او تابد‌...‌.
امروز نه از عقیده باطل دین الهى سخنى در میان است نه از آن همه جلال و شكوه ظاهرى، اثرى، اكبرشاه، خاموش و محكوم در گوشه‌اى از آگرا كه «سكندرآباد»‌ش مى‌گویند، پیش روى عبرت‌اندیشان خفته است.

لال‌قلعه

اسامى و واژه‌هاى فارسى در تركیب با لهجه و زبان هندى معجونى مى‌شود بى‌نشان از عناصر اولیه‌اش. وقتى كه مى‌شنوى
﴿ صفحه 118﴾
لال كالا خیلى باهوش باشى و هندى شنیده كه بفهمى این همان لعل قلعه فارسى است كه هندى عوام لعل (سرخ) را لال كرده و قلعه را كالا تلفظ مى‌كند. بماند كه هندى خواص هم همراه گویش عوام، لعل را لال مى‌گوید.
آگرا را با توفیق زیارت شهید ثالث، رؤیاى تاج محل و داستان اكبرشاه ترك مى‌كنیم و براى دیدن لال‌قلعه با حاج‌آقاى رجب‌نژاد و دكتر خواجه‌پیرى همراه مى‌شویم. دكتر هم به واسطه سال‌هاى حضور بسیارش در هند و هم به دلیل مطالعات تخصصى‌اش در ادیان و هم اقتضاى شغلش در خانه فرهنگ، راهنماى كاملى است در این سفر، افزون بر این‌كه با طینت پاك و خلق و خوى خوبى كه دارد همراهى است خوش‌مشرب. دیدنى‌هاى این‌جا را توضیحات دكتر شنیدنى‌تر مى‌كند.
لال‌قلعه كه ارگ سلطنتى شاه‌جهان پنجمین پادشاه گوركانى هند بوده اكنون یكى از مراكز مهم جذب جهانگردان خارجى است. قلعه، حصارهاى بلند دارد با نمایى از سنگ‌هاى سرخ. ظاهراً سلیقه هندى مثل مزاجش كه با غذاهاى تند و تیز دوستى دارد با رنگ‌هاى تندى مثل سرخ هم رفاقتى برقرار كرده و در معمارى و پوشش و تزیین و رنگ‌آمیزى این اشتها را به خوبى نشان داده است. این گستره وسیع سرخ‌رنگ را قبل از دیدارمان نیز پیش‌بینى كرده بودیم چراكه به دیدار لعل قلعه مى‌آمدیم.
استحكام و استوارى دیواره‌ها، شیوه معمارى خاص و پرتنوع آن، حجّارى‌هاى حیرت‌انگیزش، همراه با شكوهى كه به چشمان
﴿ صفحه 119﴾
نظاره‌گران هدیه مى‌كند، موضوعى است جالب هم براى سیاحان كه عكسى به یادگار بگیرند و هم براى باستان‌شناسان و دانشجویان معمارى كه تاملى كنند و مطالعه‌اى.
مسئولان هندى با كشت گل و گیاه و چمن و حفاظت شایسته از درختان كهن و حیوانات ریز و درشت مهمان، جاذبه‌هاى تفریحى را هم به آثار باستانى افزوده‌اند و البته براى نظافت و مرمت و نگه‌دارى این بنا نه از جیب خود كه از كیسه موقوفات این‌جا خرج كرده‌اند، و اگرچه درآمدهاى ناقابل حاصل از گردشگران را قربة الى الله به جیب خود مى‌ریزند. به قول آن ظریف، حیوانات این اماكن، به لطف موقوفات بر جا مانده، از بسیارى هندى‌هاى فقیر خوشبخت‌ترند‌؛ چراكه هم غذا دارند و هم سرپناه ولى میلیون‌ها انسان هندى هم گرسنه‌اند و همبى‌خانمان.
سرسبزى چشم‌نواز و تنوع گسترده گیاهى باغ، با انواع و اقسام پرندگان و چرندگان و خزندگان پرسه‌زن آن بیش از هر چیز ثروت طبیعى سرزمین هند را نمایش مى‌دهد. در سیاحتمان از لال‌قلعه افسوس مى‌خوریم هم براى ندیده‌هایمان و هم براى شنیده‌هایمان‌؛ این‌كه فرصت كافى نداشتیم تا همه شاهكارهاى باواسطه و بی واسطه خدا راتماشا كنیم و این‌كه این همه پرنده خوش‌رنگ و خوش‌الحان نغمه داودى چرا آشفته مى‌خواندند و درهم و دردسر‌زا كه در رعایت نوبت و ترتیب حظى وافر مى‌بردیم از نعمت شنوایى.
حاج‌آقا كه مثل همیشه چند خیابان و میدان از ما پیش افتاده است، در گوشه‌اى از مسجد بزرگ لال‌قلعه، مشغول اقامه نماز
﴿ صفحه 120﴾
است. باز مثل مزار شهید ثالث، لرزش شانه‌هایش را شكار مى‌كنم. شاید محزون بود از شكوه فرو ریخته مسلمانان، از عظمت بر باد رفته آنها، از غفلت‌هایشان، از نیرنگ هزار رنگ توطئه گران و‌...‌. همهاین‌ها را در سخنرانى‌هایش در هند فریاد كرد. مى‌اندیشم كه‌‌اى كاش رنگ دغدغه‌ها و افسوس‌هاى من نیز این‌گونه بود.

تمپل‌گل‌ها

بلا تشبیه، هندوها به مسجدشان «مِندیر» مى‌گویند. این‌جا كشور هزار آیین است با مسجد و معبد و كنیسه و كلیسا در همسایگى هم. به رغم تعجب ما، هندى‌ها به این مسأله خو كرده‌اند‌؛ نه از مناظره و بحث و جنجال و تعصب دینى خبرى هست نه از تحقیر و توهین و تهمت. رویدادى مثل «درامجانما بهومى» (مسجد بابرى) هم استثنایى بود كه خیلى دیر تكرار مى‌شود. بعد از زیارت شهید ثالث به پیشنهاد دوستان خانه فرهنگ و در هواى روح‌نوازى كه پس از بارش باران پدید آمده، راهى معبد «راداسومى» مى‌شویم. ساخت معبد هنوز به پایان نرسیده، چند استادكار، با طمأنینه و آرامش ‌كه ظاهراً یكى از ویژگى‌هاى مردمان این سرزمین است‌ـ مشغول فعالیت‌اند. گفته مى‌شود كه احداث این محل از صد سال پیش آغاز شده، ولى به نظر مى‌رسد كه با این شیوه كار و این حجم حوصله تا ده‌ها سال دیگر نیز كار به فرجام نرسد‌؛ اگرچه ثمره دلنشین این حوصله و دقت، در شكوه و زیبایى نقش‌هاى این بنا به خوبى رخ عیان كرده است.
﴿ صفحه 121﴾
هنرمندان هندى با ابتكارى در خور تحسین در هر بخش و هر ستون تصاویرى از گل‌هاى طبیعى را كنده‌كارى كرده‌اند و انصافاً در این كار با تبحرى شگرف، ذوق و ظرافت و زیبایى را به اوج رسانده‌اند‌؛ گلستانى شگفت‌انگیز از گل‌هاى سنگى. در كنار یكى از درهاى ورودى، نوشته‌اى سنگى، سندى استوار است بر پیوند ناگسستنى تمدن ایران و هند‌؛ شعرى فارسى با مفاهیمى اسلامى و عرفانى كه به اردو نیز ترجمه شده است. مطمئن هستم هم شاعر هم خطاط و هم حجّار این اثر هندى هستند‌؛ چراكه این سنگ‌نوشته درست همان حال و فضاى فارسى حرف زدن هندى‌ها را به خود گرفته است:
مرشدا عاشق دیدار جمالت گشتم *** دل‌خسته و جان باخته از خود رفتم
یك نگاه تو مرا چاك گریبان كرده *** هم‌چو مجنون پى لیلى چه پریشان كرده
دردمندیم دگر هیچ نه درمان داریم *** لطف گفتار جگر ریش چو مرهم داریم
روى زیباى تو تار دل من نوران كرد *** مه و خورشید هزاران فلك خجلان كرد
مرحبا بخت سفیدم قدر یار گرفت *** روح من شق قمر كرد و فلك را بگرفت
معمارى مندیر، تركیب چشم‌نوازى است از تلفیق دو سبك معمارى اسلامى و هندى‌؛ گنبد پیازى شكل، طاق‌ها و ستون‌ها
﴿ صفحه 122﴾
همراه با كنده‌كارى‌هاى پیچیده گل‌ها و گیاهان. این دو سبك معمارى بدون از دست دادن ماهیت خود در این معبد به هم آمیخته شده‌اند.
چند صد سال پیش با ورود مسلمانان به شبه قاره، معمارى این سرزمین بسان بسیارى دیگر از شئون زندگى ایشان تحت تأثیر فرهنگ اسلامى قرار گرفت. معمارى هندى تأثیر گرفته از جنگل و سرسبزى و مناظر طبیعت بود و معمارى اسلامى با مقتضیات صحرا و سادگى انطباق داشت. در برخورد این دو سبك، شیوه جدیدى از معمارى پدید آمد. بعدها در اواخر قرن هفتم هجرى و در خلال هجوم مغول، بسیارى از استادكاران ایرانى به این سرزمین پا گذاشتند. استفاده از گنبد و طاق ایرانى البته با سبك و مصالح ساختمانى معابد هندو مثل ماسه سنگ قرمز و مرمر سفید، از همان زمان رایج شد. بى‌شك شكوه‌مندترین دوره معمارى اسلامى هند را مى‌توان در عصر «شاه‌جهان» و در یكى از شاه‌كارهاى معمارى دنیا یعنى تاج‌محل به نظاره نشست.