سفر به سرزمین هزار آیین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: اصغر عرفان

تاج‌محل

ظریفى مى‌گفت: مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن توفیق نیافته‌اند. زیبایى توصیف‌ناپذیر و شكوه
﴿ صفحه 112﴾
كم‌نظیر این محل پیام پنهان این جمله است. هندى‌ها هم این بنا را چونان تاجى مى‌دانند كه بر تارك هند مى‌درخشد.
تاج‌محل مجموعه‌اى است از یك گنبد بزرگ و چهار گنبد كوچكتر با چهار گل‌دسته، كه همگى از مرمر سفید و شفاف با سنگ‌هاى ریز قیمتى ساخته شده است. مى‌گویند وقتى قرص ماه كامل است تاج‌محل چون نگینى درخشان در دل شب مى‌درخشد و از صدها عاشق نشسته به تماشاى خود دل مى‌رباید.
این شاهكار كم‌تاى بشرى تركیبى از معمارى اسلامى ـ هندى و ثمره عشق افسانه‌اى شاه جهان به همسر محبوبش «ممتاز محل بیگم» است. این بانو در طول 18 سال زندگى مشترك با شاه جهان همواره نزدیك‌ترین دوست و مشاور او بود و حتى در میدان‌هاى جنگ دوشادوش شوهرش پیكار مى‌كرد. شاه جهان آن قدر به این زن علاقه داشت كه تصمیم گرفت بهترین مقبره روى كره زمین را بر مزار ملكه خود بسازد. براى ساختن این مقبره رؤیایى بهترین معماران دنیا به هند دعوت شدند. كار ساخت تاج محل را به تعداد زیادى از استادان معمارى آن زمان نسبت داده‌اند از جمله استاد سنان عثمانى، عیسى خان شیرازى، استاد احمد لاهورى و حتى جرومینو و رونئو طلاسازان ایتالیایى.
در طول 22 سال، میلیون‌ها روپیه صرف شد و هزاران كارگر استثمار، تا تاج‌محل در زیباترین شكوه ممكن خلق شود. از راجستان، مرمرهاى سفید آوردند از نواحى مركزى مرمرهاى زرد، از چین كریستال، از پنجاب سنگ‌هاى قیمتى، از ایران
﴿ صفحه 113﴾
سنگ‌هاى سلیمانى (باباقورى)، فیروزه را از تبت و مرجان و مرواریدهاى اصیل را از دل اقیانوس.
صدها كارگر براى ساخت تاج‌محل جان دادند و شهرتش را به شاه‌جهان سپردند. شاید گردشگرانى كه امروز از تاج‌محل و از قبرهاى مرمرین شاه جهان و ملكه‌اش دیدن مى‌كنند، هرگز نه یاد آن صدها كارگر جان داده بیفتند و نه حتى معمار اصلى تاج‌محل كه به دستور شاه، دست‌هایش را قطع و چشم‌هایش را كور كردند تا تاج‌محل، ممتاز بماند، و حتماً خیلى‌ها هم نمى‌دانند كسى كه تاج محل به خاطر او ساخته شد هرگز این كاخ رؤیایى را ندید.
آرى چه عجب دارى كاندر چمن گیتى *** جغد است پى بلبل زاغ است پى الحان
گه‌گه به زبان اشك آواز ده ایوان را *** تابو كه به گوش دل پاسخ شنوى ز ایوان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نو *** پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان(45)
گفتیم كه مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن موفق نشده‌اند و ما به رغم همه این توصیف‌ها، از گروه دوم بودیم این‌كه چرا، بماند از اسرار این سفر.

اكبرشاه

در تاریخ هند و به ویژه تاریخ فرمانروایى مسلمانان بر این سرزمین، نام اكبرشاه (1014ـ963 هـ.ق) امپراتور نام‌آور گوركانى به چند دلیل شهرت یافته است‌؛ دوران پرماجرا و سراسر فراز و
﴿ صفحه 114﴾
نشیب زندگى‌اش، شوكت و اقتدار حكومت او، شكوفایى فرهنگ و ادب فارسى در عصر اكبرشاه، تأسیس «دین الهى» و البته دعواى الوهیت كهما براى این آخرى این مقدمه طولانى را چاشنى كرده‌ایم.
جلال‌الدین اكبر پس از درگذشت پدرش نصیرالدین محمد همایون بر اریكه سلطنت تكیه زد. او در پرتو تدبیر و شجاعت كم‌نظیرش مرزهاى میراث پدر را با اقتدار اداره كرد و عظمت و جلالى ویژه براى خود فراهم آورد. در سایه‌سار این شكوه، ادب‌دوستان، برخى به آوازه بذل و بخشش پادشاه و به طمع مال و مقام، و بعضى رنجیده از جور حاكمان ولایاتشان راهى دربار اكبر شدند. امپراتور صاحب ذوق نیز با صرف انعام به تشویق و ترغیب شاعران پارسى‌گوى همت گمارد. در دربار، هر كدام از شاعران، فراخور استعدادشان رتبه، مقررى و لقب و مقامى خاص گرفتند. اكبرشاه بر ترجمه كتاب‌هاى هندى به پارسى نیز اهتمام بسیار داشت و این رسم و آیین و روش او تا دیرگاه باقى ماند. شمار شاعرانى كه در قصرحكومتى او به سر مى‌بردند و از دور و نزدیك زبان به مدح او مى‌گشودند، بسیارند. شاعرانى هم‌چون: عُرفى شیرازى، نظیرى نیشابورى، اسیر رازى، ملك الشعراى فیضى، خواجه حسین ثنایى، حزنى اصفهانى، میلى هروى و‌...، اكبر خود نیز شاعرى توانا بود:
از بار گنه خمیده پشتم چه كنم *** نى راه به مسجد نه كنشتم چه كنم؟
نى در صف كافر نه مسلمان جایم *** نى لایق دوزخ نه بهشتم چه كنم؟
﴿ صفحه 115﴾
البته من برخلاف تردید او در این شعر و به سنت قضاوت بندگى، او را مستحق دوزخ مى‌شمارم، و این حكم را بر اساس پایان عبرت‌آموزى كه او براى خود رقم زد، صادر مى‌كنم.
اكبرشاه از اولین بنیان‌گذاران پلورالیسم دینى و مؤسس فرقه التقاطى «دین الهى» بود. وى تحت تأثیر شیخ مبارك ‌كه از عالمان بزرگ آن زمان بود‌ـ و فرزندش ابوالفضل، فرقه جدیدى را تأسیس كرد. فرقه مزبور نفس‌پرستى، شهوت، اختلاس، نیرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهى مى‌كرد. كشتن حیوانات را عملى قبیح مى‌شمرد و آزادگى، بردبارى، پرهیز از دل‌بستگى شدید به مادیات، دوراندیشى، نجابت و ملاطفت را از اصول آیین خود مى‌دانست. این فرقه نوزده عضو داشت و تلفیقى ذوقى از آیین‌هاى موجود آن زمان بود‌؛ از آیین هندو گرفته تا رفتار زرتشتى و آداب و سنن اسلامى. این دین به نص آسمانى اعتقادى نداشت. با گذشت زمان نیز پیروان اندك خود را از دست داد و خیلى زود از یادها رفت‌؛ اما درباره این‌كه چرا اكبرشاه مسلمان به یك‌باره تغییر مسلك داد، این نقل قول شنیدنى است:
در زمان او علماى اهل‌سنت، موبدان زرتشتى، بزرگان هند و عالمان مسیحى و یهودى، در مجلسى كه هر شب جمعه در حضور او تشكیل مى‌شد، به مباحثه و مناظره مى‌پرداختند. در یكى از این گفتوگوها علماى اهل‌سنت در حضور او یكدیگر را لعن كردند. این امر سبب آزردگى و دل‌زدگى او شد و از همان‌جا به فكر تأسیس آیینى جدید افتاد.
روحیه استكبارى اكبرشاه به همین جا پایان نیافت چراكه او
﴿ صفحه 116﴾
بعدها به فكر الوهیت هم افتاد. وى اولین گام‌ها را در استحكام پایه‌هاى خداوندگارى‌اش! حوالى سال هزارم هجرى برداشت. او با الهام از این نكته كه «به هر الفى الف قدى برآید» بر مردم سر به زیر و چشم بر حكم و گوش بر فرمان هندوستان نهیب زد كه «الف قدم كه در الف آمده استم.» اكبرشاه در سال 987 ه‌.ق تاریخ رسمى هجرى را با تاریخ خودساخته «الهى» عوض كرد با این استدلال كه: چون پیغمبر اسلام 11 سال پیش از هجرت به مدینه به مقام رسالت مبعوث شده است و اكنون یك هزار سال از آن تاریخ مى‌گذرد شایسته است كه تقویم را به گونه‌اى دیگر ورق بزنیم. بعد از این فرمان تاریخى ذات ملوكانه، مورخان دربارى نیز در نوشته‌هاى خود تاریخ جدید را به كار بردند. بدین روى اگر در آثار عهد اكبرى به عبارتى نظیر سال چندم الهى برخورد كردید، بدانید كه منظور چندمین سال جلوس جناب سلطان مى‌باشد.
اكبرشاه در گامى دیگر سكه‌هاى رایج كشور را تغییر داد. تا آن زمان، ضرب یك روى سكه عبارت «لا‌اله‌الا‌الله» بود با حاشیه این جملات «بصدق ابى‌بكر بعدل عمر بحیاى عثمان بعلم على» و روى دیگر «جلال‌الدین محمد اكبر پادشاه غازى خلد الله ملكه» او این سكه‌هاى گرد را به سكه‌هاى چهارگوش تبدیل كرد به علامت چهار درجه اخلاص پیروان مذهب جدید خود كه كنایه بود از چهار ترك‌؛ ترك جان و مال و ناموس و دین. بر یك طرف سكه عبارت «الله اكبر» را ضرب كرد به عنوان مبتداى موخر و خبر مقدم و بر روى دیگر سكه محل و تاریخ ضرب سكه را طبق سال الهى.
﴿ صفحه 117﴾
این‌كه چگونه اكبرشاه مسلمان روز اول جلوس، به این فرجام ناخوشایند گرفتار شد، بحثى عالمانه مى‌خواهد و تحلیلى روان‌كاوانه و جامعه‌شناسانه كه در چنته بضاعت علمى حقیر نیست‌؛ منتها در تحلیل عوامانه‌ام حلقه نوكران چاپلوس بى‌مقدار، هواداران پرهوس زرپرست و تلقین‌ها و تشویق‌هاى غرورآفرین درباریان را بى‌تقصیر نمى‌دانم.
این مقدمه طولانى را با نوشته‌اى از ابوالفضل مبارك كه از مقربان اكبر بوده و با اشاره او به تألیف اكبرنامه پرداخته است، به پایان مى‌برم و به این شیوه بر استدلالم نیز مُهر تاییدى مى‌زنم.
سزاوار شناسایى آن‌كه از نیایش گفتار به ستایش كردار گراید و به نگارش لختى شگرف‌كارى جهان‌آفرین جاوید سعادت اندوزد (منظور از جهان‌آفرین اكبر است كه با شرح عجایب افعال او سعادت دو جهان نصیب گردد) روزنه دل به شكاف قلم برابر دارد، بو كه فروغ دولت شاهنشاهى بر او تابد‌...‌.
امروز نه از عقیده باطل دین الهى سخنى در میان است نه از آن همه جلال و شكوه ظاهرى، اثرى، اكبرشاه، خاموش و محكوم در گوشه‌اى از آگرا كه «سكندرآباد»‌ش مى‌گویند، پیش روى عبرت‌اندیشان خفته است.

لال‌قلعه

اسامى و واژه‌هاى فارسى در تركیب با لهجه و زبان هندى معجونى مى‌شود بى‌نشان از عناصر اولیه‌اش. وقتى كه مى‌شنوى
﴿ صفحه 118﴾
لال كالا خیلى باهوش باشى و هندى شنیده كه بفهمى این همان لعل قلعه فارسى است كه هندى عوام لعل (سرخ) را لال كرده و قلعه را كالا تلفظ مى‌كند. بماند كه هندى خواص هم همراه گویش عوام، لعل را لال مى‌گوید.
آگرا را با توفیق زیارت شهید ثالث، رؤیاى تاج محل و داستان اكبرشاه ترك مى‌كنیم و براى دیدن لال‌قلعه با حاج‌آقاى رجب‌نژاد و دكتر خواجه‌پیرى همراه مى‌شویم. دكتر هم به واسطه سال‌هاى حضور بسیارش در هند و هم به دلیل مطالعات تخصصى‌اش در ادیان و هم اقتضاى شغلش در خانه فرهنگ، راهنماى كاملى است در این سفر، افزون بر این‌كه با طینت پاك و خلق و خوى خوبى كه دارد همراهى است خوش‌مشرب. دیدنى‌هاى این‌جا را توضیحات دكتر شنیدنى‌تر مى‌كند.
لال‌قلعه كه ارگ سلطنتى شاه‌جهان پنجمین پادشاه گوركانى هند بوده اكنون یكى از مراكز مهم جذب جهانگردان خارجى است. قلعه، حصارهاى بلند دارد با نمایى از سنگ‌هاى سرخ. ظاهراً سلیقه هندى مثل مزاجش كه با غذاهاى تند و تیز دوستى دارد با رنگ‌هاى تندى مثل سرخ هم رفاقتى برقرار كرده و در معمارى و پوشش و تزیین و رنگ‌آمیزى این اشتها را به خوبى نشان داده است. این گستره وسیع سرخ‌رنگ را قبل از دیدارمان نیز پیش‌بینى كرده بودیم چراكه به دیدار لعل قلعه مى‌آمدیم.
استحكام و استوارى دیواره‌ها، شیوه معمارى خاص و پرتنوع آن، حجّارى‌هاى حیرت‌انگیزش، همراه با شكوهى كه به چشمان
﴿ صفحه 119﴾
نظاره‌گران هدیه مى‌كند، موضوعى است جالب هم براى سیاحان كه عكسى به یادگار بگیرند و هم براى باستان‌شناسان و دانشجویان معمارى كه تاملى كنند و مطالعه‌اى.
مسئولان هندى با كشت گل و گیاه و چمن و حفاظت شایسته از درختان كهن و حیوانات ریز و درشت مهمان، جاذبه‌هاى تفریحى را هم به آثار باستانى افزوده‌اند و البته براى نظافت و مرمت و نگه‌دارى این بنا نه از جیب خود كه از كیسه موقوفات این‌جا خرج كرده‌اند، و اگرچه درآمدهاى ناقابل حاصل از گردشگران را قربة الى الله به جیب خود مى‌ریزند. به قول آن ظریف، حیوانات این اماكن، به لطف موقوفات بر جا مانده، از بسیارى هندى‌هاى فقیر خوشبخت‌ترند‌؛ چراكه هم غذا دارند و هم سرپناه ولى میلیون‌ها انسان هندى هم گرسنه‌اند و همبى‌خانمان.
سرسبزى چشم‌نواز و تنوع گسترده گیاهى باغ، با انواع و اقسام پرندگان و چرندگان و خزندگان پرسه‌زن آن بیش از هر چیز ثروت طبیعى سرزمین هند را نمایش مى‌دهد. در سیاحتمان از لال‌قلعه افسوس مى‌خوریم هم براى ندیده‌هایمان و هم براى شنیده‌هایمان‌؛ این‌كه فرصت كافى نداشتیم تا همه شاهكارهاى باواسطه و بی واسطه خدا راتماشا كنیم و این‌كه این همه پرنده خوش‌رنگ و خوش‌الحان نغمه داودى چرا آشفته مى‌خواندند و درهم و دردسر‌زا كه در رعایت نوبت و ترتیب حظى وافر مى‌بردیم از نعمت شنوایى.
حاج‌آقا كه مثل همیشه چند خیابان و میدان از ما پیش افتاده است، در گوشه‌اى از مسجد بزرگ لال‌قلعه، مشغول اقامه نماز
﴿ صفحه 120﴾
است. باز مثل مزار شهید ثالث، لرزش شانه‌هایش را شكار مى‌كنم. شاید محزون بود از شكوه فرو ریخته مسلمانان، از عظمت بر باد رفته آنها، از غفلت‌هایشان، از نیرنگ هزار رنگ توطئه گران و‌...‌. همهاین‌ها را در سخنرانى‌هایش در هند فریاد كرد. مى‌اندیشم كه‌‌اى كاش رنگ دغدغه‌ها و افسوس‌هاى من نیز این‌گونه بود.