سفر به سرزمین هزار آیین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: اصغر عرفان

شهید ثالث

«القاضی نورالله بن شریف‌الدین بن نورالله المرعشی الحسینی التستری الشهیر بالامیر السید، المعروف بالشهید الثالث، ولد فی سنة 956 فى بلدة تستر وتوفّی شهیداً فى سنة 1019. وفى تتمة امل الامل: احد اركان الدهر وافراد الزمان العالم العلیم العلامة المتكلم الفرید المناظر الوحید والمجاهد السعید، بحر العلوم
﴿ صفحه 109﴾
وفحرس الخصوم متبحّر فی كل العلوم ومصنف فی سائر الفنون، حسن التقریر جیّد التحریر، محقق مدقق طویل الباع واسع الاطلاع من بیت شرف وعلم ورئاسة، وفضل وسیاسة‌...»(44)
«آگرا» یا همان اكبرآباد شهرى است قدیمى و توریستى با مناظرى زیبا و مفرح و آثار تاریخى شكوه‌مند مثل «تاج‌محل» نگین زیباى هندوستان، اما حاج‌آقا بیش از همه این‌ها به زیارت مرقد شهید ثالث مشتاق بود. تاریخ مرارت‌بار زندگى شهید ثالث بسان همه عالمان راستین شیعه، رنج‌نامه شور و شعور و شیفتگى است. قاضى نورالله حسینى مرعشى به سال 956 ه‌.‌ق در شوشتررخ به گیتى گشود. آن بزرگوار در علوم نقلى و عقلى، علامه و سرآمد اكابر علما بوده است. وى تالیفات بسیار دارد كه مرحوم آیت‌الله العظمى مرعشى نجفى در مقدمه كتاب احقاق الحق 140 عنوان كتاب شهید را با موضوعات آن نام برده و در عین حال مى‌نویسد: من یقیناً نام همه كتاب‌هاى او را نمى‌دانم. بى‌شك مهم‌ترین آثار قاضى دو كتاب احقاق الحق و مجالس المؤمنین است.
شهید ثالث در سال 996 به هند مهاجرت مى‌كند‌؛ زیرا اطلاع مى‌یابد كه در آن دیار هیچ پرچمى به نام اهل‌بیت برافراشته نمى‌شود. قاضى نورالله با نبوغ شگرف علمى و درك درست زمانه توانست توجه عالمان اهل‌سنت و اعتماد برخى از امراى اكبرشاه را به خود جلب كند و حتى بعدها عنوان قاضى القضاة
﴿ صفحه 110﴾
لاهور را به دست آورد. او در نقاب تقیه افزون بر قضاوت، به تدریس فقه بر شیوه مذاهب اهل‌سنت پرداخت، و در واقع، بر اساس چهار منبع اصلى شیعه و در قالب فتاواى یكى از امامان مذاهب اربعه قضاوت مى‌كرد. ژرفاى بینش و شكوه اخلاقى سید شوشترى سبب‌ساز محبوبیت گسترده او در میان مردمان و طالبان علم شد. این امر غرضورزى مفتى‌هاى اهل‌سنت هند را برانگیخت تا این‌كه روزى شنیدند قاضى درباره امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفته است: علیه الصلاة والسلام، به او نسبت بدعت دادند و با تمسك به این بهانه كه الصلاة والسلام مخصوص رسول‌الله(صلى الله علیه وآله) است، در نامه‌اى به پادشاه فتوا به اباحه خونش دادند. همه مفتى‌ها این نامه را امضا كردند جز یك نفر كه با این كار مخالفت كرد و این بیت شعر را براى اكبرشاه فرستاد:
گر لحمك لحمى بحدیث نبوى هى *** بى صلِّ على نام على بى‌ادبى هى
به دلیل همین یك بیت، اكبرشاه از قتل قاضى منصرف شد و محبت و جلالت سید را بیشتر در دل گرفت. بعد از مرگ اكبرشاه پسرش سلطان جهانگیر شاه تیمورى كه مردى سست‌اندیشه و ضعیف‌الرأى بود بر تخت سلطنت نشست.
آنان كه كینه قاضى نورالله را در سینه داشتند فرصت را غنیمت شمردند و با چیدن دسیسه‌اى، دانشجویى را كه شاگرد قاضى بود ملازم او كردند. آن دانشجو اطمینان قاضى را به خود جلب كرد تا آنجا كه قاضى پنداشت او نیز شیعه است. شهید در ردّ ابطال
﴿ صفحه 111﴾
الباطل فضل‌ابن روزبهان اصفهانى كتابى نوشته بود به نام احقاق الحق. شاگرد منافق یك نسخه از این كتاب را براى جهانگیر شاه برد. علماى اهل‌سنت با آتش سعایت خود غضب سلطان را شعلهور كردند. آن شقاوت‌پیشه دستور داد سید را عریان كنند و با تازیانه‌هاى آهنى بر بدن شریفش بكوبند. سپس آتش برافروخته‌اى را در ظرفى آهنى كرده و بر سر مباركش قرار دادند. روح طاهرش این‌گونه مظلومانه به عرش رحمت الهى پرواز كرد. این واقعه جانسور در سال 1019 هـ.ق رخ داد.
گنبدى كوچك با دو گل‌دسته زیبا با سنگ قبرى كه با پارچه‌اى سبز و گلبرگ‌هاى سرخ پوشیده شده، بارگاهى است كه جسم پاك شهید ثالث را در آغوش خود گرفته است. نخ‌ها و پارچه‌هاى بسیارى كه به نرده‌هاى اطراف قبر گره زده‌اند اگر به همان نیت مردم ایران در زیارت‌گاه امام‌زادگان آن سرزمین باشد، نشان از اعتقاد راسخ هندیان به این وجود و احیاناً كرامات بى‌شمار مدفون این خاك دارد. حاج‌آقا از همانآغاز ورودشان به این بارگاه، معامله‌اى ویژه با صاحب مزار دارند‌؛ ابتدا مدتى نه‌چندان كوتاه كنار قاضى نورالله مى‌نشینند. چه مى‌گویند من نمى‌شنوم. سپس به نماز مى‌ایستند. من كه گرفتار غفلتم به یك‌باره از لرزش شانه‌هاى حاج‌آقا به چشم‌هایشان مى‌نگرم كه بارانى است. قنوتشان هم طولانى شده، چه مى‌خواهند نمى‌فهمم.

تاج‌محل

ظریفى مى‌گفت: مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن توفیق نیافته‌اند. زیبایى توصیف‌ناپذیر و شكوه
﴿ صفحه 112﴾
كم‌نظیر این محل پیام پنهان این جمله است. هندى‌ها هم این بنا را چونان تاجى مى‌دانند كه بر تارك هند مى‌درخشد.
تاج‌محل مجموعه‌اى است از یك گنبد بزرگ و چهار گنبد كوچكتر با چهار گل‌دسته، كه همگى از مرمر سفید و شفاف با سنگ‌هاى ریز قیمتى ساخته شده است. مى‌گویند وقتى قرص ماه كامل است تاج‌محل چون نگینى درخشان در دل شب مى‌درخشد و از صدها عاشق نشسته به تماشاى خود دل مى‌رباید.
این شاهكار كم‌تاى بشرى تركیبى از معمارى اسلامى ـ هندى و ثمره عشق افسانه‌اى شاه جهان به همسر محبوبش «ممتاز محل بیگم» است. این بانو در طول 18 سال زندگى مشترك با شاه جهان همواره نزدیك‌ترین دوست و مشاور او بود و حتى در میدان‌هاى جنگ دوشادوش شوهرش پیكار مى‌كرد. شاه جهان آن قدر به این زن علاقه داشت كه تصمیم گرفت بهترین مقبره روى كره زمین را بر مزار ملكه خود بسازد. براى ساختن این مقبره رؤیایى بهترین معماران دنیا به هند دعوت شدند. كار ساخت تاج محل را به تعداد زیادى از استادان معمارى آن زمان نسبت داده‌اند از جمله استاد سنان عثمانى، عیسى خان شیرازى، استاد احمد لاهورى و حتى جرومینو و رونئو طلاسازان ایتالیایى.
در طول 22 سال، میلیون‌ها روپیه صرف شد و هزاران كارگر استثمار، تا تاج‌محل در زیباترین شكوه ممكن خلق شود. از راجستان، مرمرهاى سفید آوردند از نواحى مركزى مرمرهاى زرد، از چین كریستال، از پنجاب سنگ‌هاى قیمتى، از ایران
﴿ صفحه 113﴾
سنگ‌هاى سلیمانى (باباقورى)، فیروزه را از تبت و مرجان و مرواریدهاى اصیل را از دل اقیانوس.
صدها كارگر براى ساخت تاج‌محل جان دادند و شهرتش را به شاه‌جهان سپردند. شاید گردشگرانى كه امروز از تاج‌محل و از قبرهاى مرمرین شاه جهان و ملكه‌اش دیدن مى‌كنند، هرگز نه یاد آن صدها كارگر جان داده بیفتند و نه حتى معمار اصلى تاج‌محل كه به دستور شاه، دست‌هایش را قطع و چشم‌هایش را كور كردند تا تاج‌محل، ممتاز بماند، و حتماً خیلى‌ها هم نمى‌دانند كسى كه تاج محل به خاطر او ساخته شد هرگز این كاخ رؤیایى را ندید.
آرى چه عجب دارى كاندر چمن گیتى *** جغد است پى بلبل زاغ است پى الحان
گه‌گه به زبان اشك آواز ده ایوان را *** تابو كه به گوش دل پاسخ شنوى ز ایوان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نو *** پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان(45)
گفتیم كه مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن موفق نشده‌اند و ما به رغم همه این توصیف‌ها، از گروه دوم بودیم این‌كه چرا، بماند از اسرار این سفر.

اكبرشاه

در تاریخ هند و به ویژه تاریخ فرمانروایى مسلمانان بر این سرزمین، نام اكبرشاه (1014ـ963 هـ.ق) امپراتور نام‌آور گوركانى به چند دلیل شهرت یافته است‌؛ دوران پرماجرا و سراسر فراز و
﴿ صفحه 114﴾
نشیب زندگى‌اش، شوكت و اقتدار حكومت او، شكوفایى فرهنگ و ادب فارسى در عصر اكبرشاه، تأسیس «دین الهى» و البته دعواى الوهیت كهما براى این آخرى این مقدمه طولانى را چاشنى كرده‌ایم.
جلال‌الدین اكبر پس از درگذشت پدرش نصیرالدین محمد همایون بر اریكه سلطنت تكیه زد. او در پرتو تدبیر و شجاعت كم‌نظیرش مرزهاى میراث پدر را با اقتدار اداره كرد و عظمت و جلالى ویژه براى خود فراهم آورد. در سایه‌سار این شكوه، ادب‌دوستان، برخى به آوازه بذل و بخشش پادشاه و به طمع مال و مقام، و بعضى رنجیده از جور حاكمان ولایاتشان راهى دربار اكبر شدند. امپراتور صاحب ذوق نیز با صرف انعام به تشویق و ترغیب شاعران پارسى‌گوى همت گمارد. در دربار، هر كدام از شاعران، فراخور استعدادشان رتبه، مقررى و لقب و مقامى خاص گرفتند. اكبرشاه بر ترجمه كتاب‌هاى هندى به پارسى نیز اهتمام بسیار داشت و این رسم و آیین و روش او تا دیرگاه باقى ماند. شمار شاعرانى كه در قصرحكومتى او به سر مى‌بردند و از دور و نزدیك زبان به مدح او مى‌گشودند، بسیارند. شاعرانى هم‌چون: عُرفى شیرازى، نظیرى نیشابورى، اسیر رازى، ملك الشعراى فیضى، خواجه حسین ثنایى، حزنى اصفهانى، میلى هروى و‌...، اكبر خود نیز شاعرى توانا بود:
از بار گنه خمیده پشتم چه كنم *** نى راه به مسجد نه كنشتم چه كنم؟
نى در صف كافر نه مسلمان جایم *** نى لایق دوزخ نه بهشتم چه كنم؟
﴿ صفحه 115﴾
البته من برخلاف تردید او در این شعر و به سنت قضاوت بندگى، او را مستحق دوزخ مى‌شمارم، و این حكم را بر اساس پایان عبرت‌آموزى كه او براى خود رقم زد، صادر مى‌كنم.
اكبرشاه از اولین بنیان‌گذاران پلورالیسم دینى و مؤسس فرقه التقاطى «دین الهى» بود. وى تحت تأثیر شیخ مبارك ‌كه از عالمان بزرگ آن زمان بود‌ـ و فرزندش ابوالفضل، فرقه جدیدى را تأسیس كرد. فرقه مزبور نفس‌پرستى، شهوت، اختلاس، نیرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهى مى‌كرد. كشتن حیوانات را عملى قبیح مى‌شمرد و آزادگى، بردبارى، پرهیز از دل‌بستگى شدید به مادیات، دوراندیشى، نجابت و ملاطفت را از اصول آیین خود مى‌دانست. این فرقه نوزده عضو داشت و تلفیقى ذوقى از آیین‌هاى موجود آن زمان بود‌؛ از آیین هندو گرفته تا رفتار زرتشتى و آداب و سنن اسلامى. این دین به نص آسمانى اعتقادى نداشت. با گذشت زمان نیز پیروان اندك خود را از دست داد و خیلى زود از یادها رفت‌؛ اما درباره این‌كه چرا اكبرشاه مسلمان به یك‌باره تغییر مسلك داد، این نقل قول شنیدنى است:
در زمان او علماى اهل‌سنت، موبدان زرتشتى، بزرگان هند و عالمان مسیحى و یهودى، در مجلسى كه هر شب جمعه در حضور او تشكیل مى‌شد، به مباحثه و مناظره مى‌پرداختند. در یكى از این گفتوگوها علماى اهل‌سنت در حضور او یكدیگر را لعن كردند. این امر سبب آزردگى و دل‌زدگى او شد و از همان‌جا به فكر تأسیس آیینى جدید افتاد.
روحیه استكبارى اكبرشاه به همین جا پایان نیافت چراكه او
﴿ صفحه 116﴾
بعدها به فكر الوهیت هم افتاد. وى اولین گام‌ها را در استحكام پایه‌هاى خداوندگارى‌اش! حوالى سال هزارم هجرى برداشت. او با الهام از این نكته كه «به هر الفى الف قدى برآید» بر مردم سر به زیر و چشم بر حكم و گوش بر فرمان هندوستان نهیب زد كه «الف قدم كه در الف آمده استم.» اكبرشاه در سال 987 ه‌.ق تاریخ رسمى هجرى را با تاریخ خودساخته «الهى» عوض كرد با این استدلال كه: چون پیغمبر اسلام 11 سال پیش از هجرت به مدینه به مقام رسالت مبعوث شده است و اكنون یك هزار سال از آن تاریخ مى‌گذرد شایسته است كه تقویم را به گونه‌اى دیگر ورق بزنیم. بعد از این فرمان تاریخى ذات ملوكانه، مورخان دربارى نیز در نوشته‌هاى خود تاریخ جدید را به كار بردند. بدین روى اگر در آثار عهد اكبرى به عبارتى نظیر سال چندم الهى برخورد كردید، بدانید كه منظور چندمین سال جلوس جناب سلطان مى‌باشد.
اكبرشاه در گامى دیگر سكه‌هاى رایج كشور را تغییر داد. تا آن زمان، ضرب یك روى سكه عبارت «لا‌اله‌الا‌الله» بود با حاشیه این جملات «بصدق ابى‌بكر بعدل عمر بحیاى عثمان بعلم على» و روى دیگر «جلال‌الدین محمد اكبر پادشاه غازى خلد الله ملكه» او این سكه‌هاى گرد را به سكه‌هاى چهارگوش تبدیل كرد به علامت چهار درجه اخلاص پیروان مذهب جدید خود كه كنایه بود از چهار ترك‌؛ ترك جان و مال و ناموس و دین. بر یك طرف سكه عبارت «الله اكبر» را ضرب كرد به عنوان مبتداى موخر و خبر مقدم و بر روى دیگر سكه محل و تاریخ ضرب سكه را طبق سال الهى.
﴿ صفحه 117﴾
این‌كه چگونه اكبرشاه مسلمان روز اول جلوس، به این فرجام ناخوشایند گرفتار شد، بحثى عالمانه مى‌خواهد و تحلیلى روان‌كاوانه و جامعه‌شناسانه كه در چنته بضاعت علمى حقیر نیست‌؛ منتها در تحلیل عوامانه‌ام حلقه نوكران چاپلوس بى‌مقدار، هواداران پرهوس زرپرست و تلقین‌ها و تشویق‌هاى غرورآفرین درباریان را بى‌تقصیر نمى‌دانم.
این مقدمه طولانى را با نوشته‌اى از ابوالفضل مبارك كه از مقربان اكبر بوده و با اشاره او به تألیف اكبرنامه پرداخته است، به پایان مى‌برم و به این شیوه بر استدلالم نیز مُهر تاییدى مى‌زنم.
سزاوار شناسایى آن‌كه از نیایش گفتار به ستایش كردار گراید و به نگارش لختى شگرف‌كارى جهان‌آفرین جاوید سعادت اندوزد (منظور از جهان‌آفرین اكبر است كه با شرح عجایب افعال او سعادت دو جهان نصیب گردد) روزنه دل به شكاف قلم برابر دارد، بو كه فروغ دولت شاهنشاهى بر او تابد‌...‌.
امروز نه از عقیده باطل دین الهى سخنى در میان است نه از آن همه جلال و شكوه ظاهرى، اثرى، اكبرشاه، خاموش و محكوم در گوشه‌اى از آگرا كه «سكندرآباد»‌ش مى‌گویند، پیش روى عبرت‌اندیشان خفته است.