سفر به سرزمین هزار آیین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: اصغر عرفان

سخنرانى حضرت آیت‌الله مصباح یزدى«دام‌عزه» در سفارت ایران در هند

بسم الله الرحمن الرحیم
...‌از دیدگاه اسلام و قرآن، خداپرستى امرى فطرى است، این فطرى بودن چند معنا دارد‌؛ یك معنایش این است كه در نهاد انسان ‌هرچند خودش آگاهانه درك نكند‌ـ گرایشى به سوى خداى متعال هست. این گرایش ناآگاهانه براى بعضى كاملا به حد آگاهى مى‌رسد. بعضى باید با فكر و استدلال به آگاهى برسانند كه آن هم مراتب مختلفى دارد، و در بعضى‌ها هم این گرایش در اثر شبهات یا در اثر عوامل فرهنگى خاصى از مسیر خودش منحرف مى‌شود. ما نیز در زندگى عادى خودمان یك گرایش‌هاى فطرى داریم ولى گاهى در اثر برخى عوامل، این گرایش‌ها از مسیر اصلى منحرف مى‌شود. در ارضاى بعضى از غریزه‌ها نیز این گرایش فطرى وجود دارد ولى بعضى عوامل این مسیر را دگرگون مى‌كند. در خوردنى‌ها، آشامیدنى‌ها و نوشیدنى‌ها
﴿ صفحه 84﴾
انسان به طور فطرى از دود غلیظ بدبو بدش مى‌آید. ابتدائاً بچه‌ها از دود سیگار به سرفه مى‌افتند و ناراحت مى‌شوند ولى گاهى عادت و یك سلسله عوامل دیگر باعث مى‌شود كه انسان نه‌تنها بدش نمى‌آید بلكه به آن علاقمند مى‌شود و نمى‌تواند رهایش كند با این‌كه فطرتش مخالف این بود و اصلا از دود بدش مى‌آمد اما عواملى این مسیر فطرى را عوض كرد. انسان از بوهاى خوب خوشش مى‌آید، علاقه به بوى خوش، هواى لطیف، نسیم بهارى و‌... سر جایش هست اما در این مورد خاص آن فطرت اولیه منحرف شده است. در مسائل معنوى هم كم و بیش چنین چیزى هست انسان به طور فطرى گرایش به سوى خدا دارد هرچند كه درست نشناسد. مى‌داند حقیقتى هست كه این عالم متكى به اوست. گاهى این گرایش فطرى به طور صحیح در مسیر واقعى خودش پیش مى‌رود و به تكامل مى‌رسد مثل انبیا، اولیا و پیروانشان و احیاناً بعضى از فیلسوف‌ها، حكما، عرفا ولى گاهى از مسیرش منحرف مى‌شود مثل اعتیاد انسان به دود سیگار.
از دیدگاه اسلام پیدایش ادیان غیر توحیدى انحراف از مسیر فطرت است. بررسى این‌كه چه عواملى موجب این انحراف شده بحث گسترده‌اى است كه تا حدود زیادى مربوط به مطالعه‌هاى جامعه‌شناسى است. جامعه‌شناسان در این باره تحقیقات بسیارى انجام داده‌اند، ولى این
﴿ صفحه 85﴾
پژوهش‌ها كافى نیست. در قرآن آمده است: كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَة(10) در تفسیر این آیه در روایت آمده: امة واحدة على التوحید. به واسطه یك سلسله عوامل اجتماعى در ادیان اختلاف پدید آمد، یكى از عواملش كه جامعه‌شناسان گفته‌اند و خیلى هم دور از واقعیت نمى‌نماید این بود كه بشر در ابتدا غالباً به صورت قبیله‌اى و ایلى زندگى مى‌كرد و این‌ها نسبت به رئیس قبیله، به پدربزرگ‌هایشان و كسانى كه در یك مجموعه‌اى شخصیتى بزرگ شمرده مى‌شدند احترام خاصى قائل بودند. بعد از مرگ آنها نمادى از این‌ها مى‌ساختند و به این نمادها احترام مى‌گذاشتند. كم‌كم این نمادها به صورت مجسمه درآمد. در آغاز، بشر چگونگى ساختن مجسمه‌ها را نمى‌دانست اما كم‌كم با پیشرفت علمى و هنرى و تجربى آن را آموخت. جامعه‌شناسان یكى از عوامل پیدایش بت‌پرستى را این مسأله مى‌دانند‌؛ البته مسایل دیگرى هم هست. اسطوره‌هایى كه در یونان، هند، و در جاهاى دیگرى براى آفرینش قائل هستند این‌ها هم به پیدایى این مسائل كمك كرده است. به هر حال جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان در این زمینه نظریاتى دارند كه باید با شیوه خودش دنبال گردد. آنچه كه امثال من مى‌توانند به عنوان كسى كه چهل یا پنجاه سال با قرآن و كتاب و حدیث سر و كار داشته از این دیدگاه مطرح كنیم
﴿ صفحه 86﴾
این است كه تحریف در ادیان یك مسأله بسیار جدى است. با این‌كه اصل توحید و یگانه‌پرستى امرى فطرى است و انبیا هم همین مسیر فطرت را تقویت كردند، ولى بعد از هر پیامبرى در اثر عوامل مختلف تحریف‌هایى در دین‌ها پیدا شد. در ادامه همین آیه آمده: كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ، در چند جاى قرآن تصریح شده كه لااقل یكى از عوامل پیدایش تحریف در ادیان، نخبگان و عالمان همان دین بوده‌اند‌؛ كسانى كه به دلیل خودپرستى، مقام‌دوستى، حسادت و اغراض شخصى در میان مردمان ایجاد اختلاف كردند. تمام ادیان و همه پیغمبران الهى عالم منادى توحید بودند. نیاى همه‌شان حضرت ابراهیم(علیه السلام) بود‌؛ إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ حَنِیفاً وَما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِینَ،(11) بعدها نیز حضرت موسى و حضرت عیسى و دیگر انبیا منادى توحید بودند، ولى در همه این ادیان تحریف واقع شد.
اكنون تنها كتاب‌هاى دینى تورات، انجیل و قرآن از انبیاى الهى باقى مانده است. از كتاب‌هاى سایر ادیان هیچ خبرى نیست. هیچ اثرى از كتاب حضرت نوح(علیه السلام)، كتاب حضرت ابراهیم(علیه السلام) و سایر كتاب‌هاى آسمانى نیست. صرفاً كتاب حضرت موسى و عیسى در دسترس است.
﴿ صفحه 87﴾
درباره انجیل هم خود مسیحى‌ها مى‌گویند این كتاب حضرت عیسى نیست و چهار تا انجیل داریم كه هركدامش نویسنده معیّنى دارد. آنها نمى‌گویند این كتاب را حضرت عیسى آورده است بلكه مى‌گویند این‌ها را حواریین با الهام الهى نوشته‌اند، نه خدا وحى كرده و نه حضرت عیسى آورده است‌؛ یك الهامى از طرف خدا شده بود و این‌ها نوشتند و بینشان نیز اختلاف هست. به هر حال كار انبیا به این‌جا كشید كه یك دین سالمى باقى نماند. همه چیز تحریف شده بود. اراده خدا بر این تعلق گرفت كه پیغمبرى را در آخرالزمان بفرستد كه خاتم انبیا و ناسخ همه ادیان باشد و دین او تحریف نشود، یعنى كتاب اصلى‌اش محفوظ بماند كه: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ،(12) در قرآن نسبت به پیروان همه ادیان اعتراض‌هایى هست. معروف‌ترین ادیان آن زمان ‌كه امروز هم همین طور است‌ـ ادیان ابراهیمى به ویژه یهودیان و نصرانیان بودند و همان تورات و انجیل تحریف شده را داشتند. قرآن تصریح مى‌كند كه این‌ها كتاب اصلى نیست و تحریف شده است: فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ‌؛(13) به دست خودشان مى‌نویسند و مى‌گویند این كتابى است كه خدا نازل كرده است. اصلا احتیاجى به این هم
﴿ صفحه 88﴾
ندارد كه اثبات شود كه این كتاب خدا نیست. مرورى اجمالى بر آنها این امر را روشن مى‌كند، به ویژه آن‌كه بینشان اختلاف هم هست. تورات هم مشكلات زیادى دارد. در خود تورات آمده كه حضرت موسى فلان وقت از دنیا رفت! اگر این كتابى است كه بر حضرت موسى نازل شده چطور مى‌گوید موسى فلان وقت از دنیا رفت؟!
به هر حال قرآن نسبت به جعل احكام و رفتارهایى كه مردم و علمایشان داشتند انتقادهاى زیادى دارد از جمله انتقاداتى نسبت به اعتقادات آنه‌؛ وَقالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللهِ وَقالَتِ النَّصارى الْمَسِیحُ ابْنُ اللهِ،(14) اشكال اصلى قرآن درباره اعتقادات این‌ها آن است كه براى خداوند فرزند قائل شده‌اند. این مسأله درباره حضرت مسیح خیلى زمینه داشت‌؛ دختر باكره‌اى كه از ابتدا وقف بیت‌المقدس شده بود، تحت نظر حضرت زكریا بزرگ شده و صاحب كرامات هم بوده است، از جمله آن‌كه غذایش از بهشت نازل مى‌شد و‌... این‌ها نص قرآن است‌؛ كُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَكَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً،(15) در میان بنى‌اسرائیل مرسوم بود در اطراف بیت‌المقدس اتاق‌هایى براى عبادت مى‌ساختند، مثل ما كه اعتكافى سه روزه داریم و سه روز ماه رجب را در مساجد اعتكاف مى‌كنیم، آنها هم
﴿ صفحه 89﴾
مكان‌هایى داشتند كه در طول سال كسانى در آنجا مشغول عبادت بودند. طبق سنتى در بنى‌اسرائیل مادر حضرت مریم در هنگام آبستنى ایشان نذر كرد كه بچه‌اش را وقف بیت‌المقدس كند. گفت آنچه كه در شكمم هست آن را براى عبادت در بیت‌المقدس وقف كردم‌؛ فكر مى‌كرد فرزندش پسر است، معمول بود كه پسرها را خادم بیت‌المقدس مى‌كردند. وقتى بچه‌اش متولد شد دید دختر است. رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى،(16) تا آن وقت سابقه نداشت كه دخترى را خادم بیت‌المقدس كنند، ولى نذر كرده بود كه آنچه در رحم دارد، تقدیم كند، نگفته بود پسرم‌؛ نَذَرْتُ لَكَ ما فِی بَطْنِی،(17) آمدند پیش حضرت زكریا كه به اصطلاح بزرگ بیت‌المقدس بود كه چه كار كنیم؟ گفت: چون به طور مطلق نذر كردى باید نوزادت را بیاورى. به‌ناچار جایى مخصوص آن دختر مى‌سازیم. حضرت مریم در بیت‌المقدس بزرگ شد و به حد بلوغ رسید. بسیار هم مورد احترام بود و به ویژه آن‌كه هر روز غذایى از آسمان برایش نازل مى‌شد. حالا شما فرض كنید اگر ما در یك گوشه كشورمان در یك مسجد یا معبدى، دخترى مشغول عبادت بود و غذایش از آسمان نازل مى‌شد و كسى غذاى طبیعى برایش نمى‌برد، همه عالم جمع مى‌شدند تا یك
﴿ صفحه 90﴾
چنین چیزى را ببینند. این خانمى كه این احترام و این قداست را داشت آبستن و بچه‌دار شد و آن داستان عجیبى كه همه مى‌دانید زمینه‌اى شد كه بعدها پیروان حضرت عیسى ‌به بهانه این‌كه بچه بى‌پدر نمى‌شود‌ـ او را فرزند خدا بدانند. بسیارى از یهودى‌ها به حضرت مریم تهمت زدند كه او رفتار نامناسبى داشته و بچه به تعبیر ما بلاتشبیه حرام‌زاده است، ولى پیروان حضرت زكریا گفتند: نه، این یك معجزه الهى است و بعد كم‌كم گفتند بگوییم این هم پسر خداست، مى‌گویند پسر كیست؟ مى‌گوییم پسر خداست. این ابتدا یك لقب تشریفاتى بود. آدمى كه بچه ندارد، شوهر هم نكرده و خدا به او فرزند داده، فرزندش پسر كیست؟ مى‌گوییم پسر خداست. كم‌كم این لقب تشریفاتى بعد از این‌كه چند نسل گذشت جدّى شد، گفتند: بله، یك خدایى داریم پدر است و یك خدایى هم داریم پسر است. عیسى پسر خداست! این سخن را تفسیر كردند به این‌كه خدا تنزل كرده در مقام جسمانیت در شكم حضرت مریم به این صورت ظاهر شده است! حالا اسلام با این قضیه مواجه است. حضرت عیسى(علیه السلام) پیغمبر برجسته خداست و مردم حالا درباره‌اش مى‌گویند این پسر خداست! حالا اسلام با این قضیه چه كار كند؟ فرض بفرمایید پیغمبر اسلام به مسیحى‌ها بگوید: شما خودتان مى‌دانید كه خدا شأنش نیست كه بچه‌دار شود، این یك
﴿ صفحه 91﴾
حرف مجازى بود. قضیه را جدى نگیرید. این حرف لقبى بود كه خود شما دادید. برگردید همان لقب را به صورت مجازى تلقى كنید. به ویژه آن‌كه مسیحیان نسبت به مسلمان‌ها علاقه داشتند. قرآن مى‌فرماید از بین همه طوایف مردم كسانى كه بیشترین علاقه را به مسلمان‌ها دارند مسیحیان هستند: لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنّا نَصارى،(18) خدا خیلى از این‌ها تعریف مى‌كند‌؛ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْباناً وَأَنَّهُمْ لا یَسْتَكْبِرُونَ،(19) وقتى آیات قرآنى را مى‌شنوند از چشمانشان اشك جارى مى‌شود. حالا این مسیحیان دوستدار اسلام و مسلمانان چنین اعتقادى دارند. قرآن چگونه با این‌ها مواجه مى‌شود؟ ما بودیم چه كار مى‌كردیم؟ پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله)چگونه با این‌ها برخورد مى‌كند؟ مى‌فرماید: تَكادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَْرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً * أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً،(20)مى‌گوید جا دارد آسمان‌ها از هم بپاشید، زمین بشكافد، كوه‌ها فرو بریزد از این‌كه كسانى براى خدا فرزند قائلند. مسأله توحید و اعتقاد به خدا آن‌قدر مهم است كه اگر كسى از آن منحرف شود آن‌قدر در سعادتش اثر سوء دارد كه جا
﴿ صفحه 92﴾
دارد عالم متلاشى شود! این نص قرآن است: تَكادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَْرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا‌...، چرا اسلام در برابر چنین انحرافى این قدر محكم مى‌ایستد؟ براى این‌كه اگر رهایش كند دیگر توحیدى باقى نمى‌ماند، فطرت خداپرستى از مسیر اصلى‌اش منحرف مى‌شود و آنچه هدف همه انبیا بود از میان مى‌رود. قرآن تأكید مى‌كند حرف‌هاى شما آن‌قدر بد و خطرناك است كه با متلاشى شدن عالم مساوى است. شوخى برنمى‌دارد باید راهتان را عوض كنید‌؛ وَلا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَیْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللهُ إِلهٌ واحِدٌ،(21) به تثلیث قائل نشوید، گاهى مى‌گویند این سه تا یعنى سه تا صفت، گاهى هم مى‌گویند یعنى سه تا جلوه از خدا، لا تَقُولُو‌؛ اصلا حرفش را نزنید براى این‌كه حرفش كه زده شد از مجاز كم‌كم به حقیقت تبدیل مى‌شود. از شوخى كم كم به جدى مى‌رسد. اول مى‌گویند این‌ها سمبل و نماد است، بعدها كم‌كم فراموش مى‌شود. امكان دارد دانشمندانشان توجیه كنند كه اصل موضوع چیز دیگرى بوده است، ولى اسلام كه براى چند تا دانشمند نیامده است، همه مردم باید خداپرست شوند و از نور خدا استفاده كنند. قرآن به عنوان مربى و مصلح، قاطعیت به خرج مى‌دهد، حالا ما باید چه كنیم؟ اسلام در برابر اعتقادات شرك‌آمیز به هیچ وجه
﴿ صفحه 93﴾
كوتاه نمى‌آید. خیلى محكم مى‌ایستد‌؛ وَلا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا به همان لا تَقُولُوا ثَلاثَة اكتفا نمى‌كند و مى‌افزاید این حرفى كه مى‌زنید جا دارد كه آسمان‌ها از هم بپاشد. بدانید كه كار خیلى خطرناكى مى‌كنید.
در اصلِ فطرى بودن مسأله توحید جاى هیچ شكى نیست حتى بت‌پرست‌هاى مكه هم در زمان خود پیغمبر با توحید بیگانه نبودند. خود قرآن مى‌گوید: وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ،(22) اگر خوب باطنشان را بكاوى كه آیا واقعاً این عالم را این بت‌ها آفریده‌اند؟ خواهند گفت: لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ‌؛ مى‌گویند نه، خدا آفریده، الله آفریده، همان بت‌پرست‌هاى مكه مى‌گفتند الله، پس چرا این‌ها را مى‌پرستیدند؟ مى‌گفتند: هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ،(23)ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى،(24) ما این‌ها را مى‌پرستیم تا این‌ها ما را به خدا نزدیك كنند. مشركان مكه نمى‌گفتند این بتى كه با خرما یا با سنگ و چوب ساخته و تراشیده‌ایم، این‌ها آفریننده آسمان و زمین هستند. این‌ها را كه خود ما ساختیم. مى‌گفتند چون ما آن خداى اصلى را نمى‌شناسیم و به او دسترسى نداریم، این نماد او را مى‌پرستیم، تا این واسطه‌ها ما را به خدا نزدیك‌تر كنند. مكتب اسلام این
﴿ صفحه 94﴾
اعتقادات شرك‌آمیز را كه مظهرش به نحوى بت‌پرستى و شبیه بت‌پرستى و چیزهایى از این قبیل است، به هیچ وجه نمى‌پذیرد. اما این‌كه چگونه باید آنها را دعوت كنند، حرف دیگرى است. در هر زمان چگونه باید حقایق را به مردم فهماند؟ پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله)باید از اول محكم سخن بگوید‌؛ چراكه این خط قرمزى است كه شوخى‌بردار نیست اما دیگران باید چه كار كنند؟ خود قرآن راهنمایى كرده است‌؛ وَإِنّا أَوْ إِیّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِی ضَلال مُبِین،(25)وقتى مى‌خواهید بحث كنید ابتدا با خشونت برخورد نكنید. وقتى آن مشركان در زندان به نزد حضرت یوسف آمدند و خوابشان را نقل كردند و از تعبیرش پرسیدند. آن حضرت ابتدا تعبیر خوابشان را گفت كه چنین و چنان مى‌شود و بعد گفت: أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ،(26) رفیق‌ها، هم‌بندها حالا بگویید و انصاف بدهید كه خداى یگانه بهتر است یا این ارباب متفرقون، این خداهاى پراكنده‌اى كه شما دارید، این‌ها بهترند یا خداى یگانه؟ ببینید با چه زبانى با آنها صحبت مى‌كند. این راه درست صحبت كردن و دعوت كردن است، اما این‌كه ما چگونه مرزهاى اعتقادى حق و باطل را بشناسیم و چه جاهایى قابل اغماض نیست، بحث دیگرى است. باید بدانیم كه اسلام منادى توحید خالص
﴿ صفحه 95﴾
است‌؛ فَاعْبُدِ اللهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ،(27) و از هرگونه چیزى كه شائبه شرك داشته باشد پرهیز مى‌كند.
آیا این هندوها و بودایى‌ها با مشركان مكه در بت‌پرستى‌شان فرقى دارند؟ یعنى آیا این‌ها چیزى بیش از آنچه كفار مكه مى‌گفتند كه مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى،(28) مى‌گویند؟ و آیا صرف این‌كه آنها مى‌گفتند ما بت‌ها را مى‌پرستیم تا ما را به الله نزدیك كنند این براى موحد بودنشان كافى بود؟ مشركانى كه قرآن مى‌فرماید: إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ‌...،(29) چه كسانى بودند؟ همین‌هایى بودند كه مى‌گفتند خالق، الله است و ما این بت‌ها را مى‌پرستیم تا واسطه نزدیكى ما به الله باشند. این مطلب به هیچ وجه باعث نمى‌شود كه ما ایشان را موحد بدانیم.
نظیر این مسأله شفاعت و وساطت را در فرهنگ اسلام هم داریم، به ویژه در مكتب تشیع، ما هم نسبت به پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله)و ائمه اطهار(علیهم السلام) خضوع داریم، به آنها توسل مى‌كنیم و از آنها مى‌خواهیم كه ما را شفاعت كنند‌؛ البته تقریباً همه مسلمان‌ها، حتى وهابى‌ها نیز به شفاعت اعتقاد دارند، ولى به شفاعت در آخرت قائلند و توسل در دنیا و
﴿ صفحه 96﴾
براى امور دنیا را جایز نمى‌دانند والاّ هیچ‌كس اصل شفاعت را انكار نمى‌كند‌؛ إِدَّخَرْتُ شَفَاعَتِی لاَِهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِی،(30) این روایت را منابع شیعه و سنّى نقل كرده‌اند. خود «محمد‌بن‌عبدالوهاب» در كتاب توحیدش اصل شفاعت را رد نمى‌كند، منتها توسل‌هاى شیعیان را براى حوایج دنیایى بدعت مى‌داند. شفاعت ما با آنچه كه مشركان قائل بودند چه فرقى دارد؟ باید گفت ما معتقدیم كه كارهاى عالم همه از یك اراده سرچشمه مى‌گیرد، هیچ چیزى در عالم بدون اذن خداوند تحقق نمى‌یابد، هیچ كس نمى‌تواند اراده‌اش را بر خداوند تحمیل كند. اصلا هیچ كس هیچ چیز غیر از آنچه خدا به او داده، ندارد، همه كس همه چیزشان را از خدا دارند. براى هر كار یك اذن تكوینى الهى وجود دارد، ملائكه هم هیچ كارى را بى‌اذن خدا نمى‌كنند. قرآن مى‌فرماید: ...‌لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ،(31) ما معتقدیم كه حضرت اسرافیل فرشته حیات است ‌چیزى شبیهش را بت‌پرست‌ها قائلند‌ـ عزرائیل واسطه در قبض روح است. میكائیل واسطه در ارزاق است، جبرئیل فرشته وحى است‌؛ ولى همه بى‌اذن خدا هیچ حركتى نمى‌كنند‌؛ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ، یعنى تا خدا نگوید قدم از قدم برنمى‌دارند، پس آنها واسطه هستند اما خداوند آنها را
﴿ صفحه 97﴾
تعیین كرده است. وقتى نمرود از حضرت ابراهیم(علیه السلام) پرسید این خدایى كه تو مى‌گویى كیست و چه كاره است؟ گفت: وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ‌؛(32) خداى من آن كسى است كه به من غذا مى‌خوراند‌؛ برایم سقایى مى‌كند، آب به كامم مى‌ریزد. درست است كه آب را باید از چشمه و از ظرف مخصوص آن برداریم، خدا آب در دهان ما نمى‌ریزد، اما همه این‌ها وسیله‌اى است كه او قرار داده است. این یك بینش است، هزارتا واسطه هم باشد همه را او منظم كرده است و هیچ كس هم نمى‌تواند اراده‌اش را بر خداوند تحمیل كند.
این نگاه، نوعى بینش آگاهانه و گونه‌اى از وساطت است، نه پارتى‌بازى. در پارتى‌بازى ما قانون را دور مى‌زنیم، رفیقى پیدا مى‌كنیم از او مى‌خواهیم كه از امرى صرف نظر كند یا كارى را انجام دهد‌؛ یا با پول یا با رفاقت یا به دلیل نسبت خویشاوندى و‌...، در واقع آن واسطه اراده‌اش را بر قاضى یا حاكم تحمیل مى‌كند، او ابتدائاً نمى‌خواهد ولى روى رفاقت یا خجالت یا احتیاجى كه به آن واسطه دارد، خواسته‌اش را انجام مى‌دهد. این در واقع وساطت استقلالى است یعنى این اراده‌اش را بر اراده او تحمیل مى‌كند او دلش نمى‌خواهد ولى چاره‌اى ندارد چون اگر حرف او را گوش نكند یك جاى دیگر كارش لنگ
﴿ صفحه 98﴾
مى‌شود فردا كمكش نمى‌كنند و‌...، این شفاعت استقلالى است یعنى وساطتى است كه واسطه مى‌آید خواست خودش را بر طرف تحمیل مى‌كند و على‌رغم میل باطنى‌اش تسلیم حرف او مى‌شود‌؛ این شفاعتى است كه مشركان به آن قائلند. مى‌گفتند فرشتگان، دختران خدا هستند و خدا آنها را خیلى دوست دارد. این بت‌هایى كه ما مى‌سازیم، مجسمه‌اى از فرشتگان است ما در برابر این‌ها خضوع مى‌كنیم تا فرشتگان خوششان بیاید. مثل این‌كه ما به عكس كسى احترام مى‌گذاریم تا صاحب عكس خوشش بیاید، پرستش آنها اصلا این گونه بود آنها مى‌خواستند فرشتگان را پرستش كنند، منتها خود فرشتگان را كه نمى‌دیدند مجسمه‌اش را مى‌پرستیدند. آنها به آن عكس و به آن بت احترام مى‌كردند براى این‌كه آن فرشته خوشش بیاید، تا چه كار كند؟ آن وقت نعوذ بالله بیاید پیش بابا بگوید باباجان به خاطر من از این شخص صرف نظر كن یا روزى او را زیاد كن یا حاجتش را بده، او نمى‌خواست این كار را بكند ولى چون دخترش دوست دارد، انجام مى‌دهد. این شفاعت مشركان، شفاعت استقلالى است. یعنى نعوذ بالله خدا مجبور است براى رضایت دخترهایش حرف آنها را گوش كند. تفاوت شفاعت بت‌پرستانه و شفاعت موحدانه این‌جاست.
انسان‌ها خوبى یا احسان دیگران را درك مى‌كنند.
﴿ صفحه 99﴾
فرض كنید كارتان در بیمارستانى به دلیل بى‌پولى معطل مانده، یك لحظه كسى از راه مى‌رسد و مى‌گوید بیا این صد هزار تومان را بگیر برو بیمارت را معالجه كن. این كار او خیلى به دل شما مى‌نشیند، اما اگر هزار بار بگویند پروردگار متعال معادل هزاران برابر این پول را به تو داده است، درك نمى‌كنیم. این چشمى را كه خدا به ما داده چند مى‌ارزد؟! آیا حاضریم چشم‌هایمان را در برابر میلیون‌ها تومان از ما بگیرند؟! این گوشى كه با آن مى‌شنویم چند مى‌ارزد؟! اگر كسى به ما بگوید عقلت را به ما بده، مغزت را به ما بده و در برابرش هرچه پول بخواهى به تو مى‌دهیم آیا این كار را مى‌كنیم؟! آن وقت كه دیوانه شدیم آن پول‌ها به چه دردمان مى‌خورد؟! ارزش این عقلى كه خدا به ما داده از همه عالم بیشتر است ولى این را به درستى درك نمى‌كنیم، اما اگر یك نفر پیدا شد كه پولى به ما داد یا بیمارى ما را درمان كرد، این را به خوبى مى‌فهمیم، اما هرچه انبیاى الهى گفتند همه این عالم و نعمت‌هایش را خدا رایگان به شما داده، دست‌كم در برابر او تعظیم كنید، به شكرانه این نعمت دو ركعت نماز در پیشگاه الهى بخوانید، اهمیت نمى‌دهیم. دشمن خدا هم نیستیم اما درست درك نمى‌كنیم. خداوند متعال بر اساس رحمت خودش كسانى را قرار داده كه ما را به درك درست نعمت‌هایش رهنمون كنند.
﴿ صفحه 100﴾
شفاعت، امرى است كه خود خدا قرار داده براى این‌كه ما مزه رحمت فوق‌العاده‌اش را درك كنیم، همین‌طور بگویند خدا كرده خیلى جدى نمى‌گیریم‌؛ چون شعور و معرفتمان كم است. آن كسانى كه خودشان درك مى‌كنند، واسطه مى‌شوند تا به دست آنها خیرات و رحمت‌هایى به دیگران برسد تا مردم به این وسیله خدا را بشناسند و بر معرفتشان افزوده شود. این شفاعت، عین توحید است و لذا خدا در همین عالم نه‌تنها براى حوایج مادّى كه براى آمرزش گناهان نیز شفاعت را مطرح كرده و فرموده است غیر از این‌كه خودتان استغفار مى‌كنید نزد پیغمبر بروید تا او هم برایتان استغفار كند. این حرف بسیار بلندى است. ما همه مى‌گوییم انسان گناه‌كار وقتى توبه كرد گناهش آمرزیده مى‌شود، اما قرآن مى‌گوید: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِیم‌؛(33)اگر گناه مى‌كنند، نزد پیغمبر بروند خودشان استغفار كنند پیغمبر هم برایشان استغفار كند، آن وقت خدا آنها را مى‌بخشد. براى آمرزش گناهان غیر از استغفار خود انسان پیغمبر هم باید امضا كند. در مقابلش وقتى به منافقین مى‌گفتند بیایید نزد پیغمبر تا برایتان استغفار كند، مى‌گفتند: رهایمان كنید خودمان مى‌رویم استغفار مى‌كنیم چرا منّت
﴿ صفحه 101﴾
پیغمبر را بكشیم‌؛ وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ،(34) رویشان را برمى‌گرداندند وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ،(35) از روى خودبزرگ‌بینى ننگشان مى‌شد كه نزد پیغمبر بیایند، درباره چنین كسانى قرآن مى‌فرماید: سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ‌؛(36)این‌هایى كه عارشان مى‌شود، اگر تو هم برایشان استغفار كنى فایده نخواهد داشت‌؛ چون بندگى با روح خودبزرگ‌بینى نمى‌سازد. بندگى یعنى خودشكنى. شفاعتى كه اسلام مطرح مى‌كند عین توحید است چون دستور خداست و به نفع خود انسان‌هاست. این شفاعت، انسان را به خدا نزدیك مى‌كند اما آن شفاعتى كه آنها مى‌گویند یعنى اراده‌شان را بر اراده خدا تحمیل مى‌كنند، پارتى‌بازى است، شرك است، مرز شرك و ایمان همین جاست. ما مى‌گوییم خود خدا امر كرده، امرش هم ثابت است، در قرآن فرموده است به خانه پیغمبر بروید. این‌جا اطاعت خداست و این شفاعت خواستن هم عین بندگى است یعنى ما نزد بنده‌اى برویم گردن كج كنیم آن هم در كارى مثل آمرزش گناه كه مربوط به خداست، این عین تجسم روح عبادت و بندگى است.
﴿ صفحه 102﴾
شیطان براى چه از درگاه الهى رانده شد؟ هیچ كس در عالم به اندازه شیطان عبادت نكرد. امیر مؤمنان(علیه السلام) در نهج‌البلاغه مى‌فرماید: وَكَانَ قَدْ عَبَدَ اللهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة لاَ یُدْرَى أَمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الاْخِرَةِ‌...،(37) قبل از حضرت آدم، ابلیس شش‌هزار سال خدا را عبادت كرده بود. پروردگار متعال همین عبادت را وسیله امتحان ابلیس قرار داد، كه اگر تو واقعاً مرا عبادت مى‌كنى هر كارى مى‌گویم باید انجام دهى. فرمود: براى آدم سجده كن. ابلیس گفت: من تو را عبادت مى‌كنم ولى سجده براى مخلوق نمى‌كنم. فرمود: اگر مى‌خواهى مرا اطاعت كنى هر كارى كه مى‌گویم انجام بده‌؛ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُطَاعَ مِنْ حَیْثُ أُرِیدُ‌؛(38) اگر حرف من را مى‌خواهى گوش كنى ببین من چه مى‌گویم آن را انجام بده. گفت: نه، این كار را نمى‌كنم. همین امر باعث شد كه ملعون ازل و ابد بشود. این‌ها افسانه نیست، نصّ قرآن است‌؛ بنابراین مرز ایمان و كفر، ایمان و نفاق همین‌هاست. كسانى كه حاضرند همان‌طور كه خدا گفته است به در خانه پیغمبر و اهل‌بیت او بروند و از آنها شفاعت بخواهند، نشانه‌هاى ایمان را دارند، و آنهایى كه عارشان مى‌شود، نشانه‌هاى كفر باطنى دارند، براى این‌كه در برابر خدا بزرگى مى‌فروشند همان‌طور كه ابلیس از سجده كردن براى آدم
﴿ صفحه 103﴾
عارش شد. حاصل آن‌كه: شفاعتى كه مشركان مى‌گفتند غیر از شفاعتى است كه شیعه مى‌گوید، این شفاعت چیزى است كه خود خدا فرموده و در مسیر اطاعت اوست. پیغمبر و اولیاى خدا هیچ كارى بى‌اذن او نمى‌كنند رحمتى كه از دست آنها نازل مى‌شود و حوائجى كه به دست آنها برآورده مى‌شود شعاعى از رحمت خداست. ما جاى دیگرى را نمى‌شناسیم، عقلمان نمى‌رسد‌؛ ولى این‌ها را خوب مى‌شناسیم و مى‌دانیم كه رحمت خدا بر این‌ها نازل مى‌شود. این را هم خود خدا فرموده كه عین ایمان و توحید است. ما مى‌گوییم كار، كار خداست و به امر او جارى مى‌شود. پس اگر كسانى واقعاً چنین اعتقادى داشته باشند ‌همان اعتقادى كه ما به ائمه اطهار داریم‌ـ این شرك نیست، اما آن باورى كه مشركان مكه داشتند و مى‌گفتند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى، این شرك است هرجاى دیگر نیز كسانى باشند كه بت را بپرستند و بگویند این واسطه است براى این‌كه ما را به الله نزدیك كند تازه مى‌شوند مثل آن مشركان مكه، این توحید نیست، فرقى نمى‌كند كه اسم الله را بیاورند یا رمز الله را بگویند. وقتى از مشركان مكه مى‌پرسیدند چه كسى آسمان‌ها و زمین را آفریده است مى‌گفتند: الله‌؛ وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللهُ،(39) مى‌گفتند ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى الله
﴿ صفحه 104﴾
زُلْفى،(40) به صرف این‌كه الله مى‌گفتند موحد نمى‌شدند، این شرك در ربوبیت است. ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُون(41) یعنى كسانى كه دست‌اندركارند، بسیارى از كارها دست آنهاست‌؛ یكى اختیار عشق دست اوست، دیگرى اختیار روزى، این شرك است. اما ما مى‌گوییم همه كارها دست الله است.
خدا باید خودش بپسندد كه براى چه كسى شفاعت كند یعنى خدا بلاتشبیه مثل پدرى است كه به مادر مى‌گوید بیا براى بچه‌اى كه تخلف كرده است وساطت كن تا من ببخشمش، بلاتشبیه واسطه را خود او تعیین مى‌كند، این شرك نیست. برخلاف این‌كه پدر و مادرى با هم اختلاف دارند پدر مى‌خواهد پسر را بزند مادر مى‌آید دست پدر را مى‌گیرد و اراده‌اش را بر او تحمیل مى‌كند، در این صورت دیگر مدیریت پدر نیست این مدیریت مادر است، كارى كه شفعاى ما و اولیاى خدا مى‌كنند، بى‌اذن خدا نیست‌؛ وَلا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى،(42) مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِه(43)خود او اذن مى‌دهد خود او اشاره مى‌كند كه بروید شفاعت كنید. بنابراین بت‌پرستان هرچند بگویند كه ما بت‌ها را واسطه مى‌دانیم، موحد نیستند، این‌ها مشرك هستند، مثل
﴿ صفحه 105﴾
مشركان مكه، اما این‌كه ما چگونه با آنها برخورد كنیم این یك مسأله دیگرى است‌؛ در این راه باید ابتدا مراحل عقلایى دعوت را رعایت كنیم و در صورتى كه آنها نپذیرند اگر عنادى نداشته باشند باید با آنها رفتارى توأم با محبت و صمیمیت داشت تا در آینده به تدریج نسبت به اسلام خوش‌بین شوند‌؛ اما این‌كه ما واقعاً این‌ها را موحد بدانیم با روح اسلام سازگارى ندارد.
وصلى الله على محمد وآله الطاهرین
﴿ صفحه 106﴾
﴿ صفحه 107﴾
﴿ صفحه 108﴾

شهید ثالث

«القاضی نورالله بن شریف‌الدین بن نورالله المرعشی الحسینی التستری الشهیر بالامیر السید، المعروف بالشهید الثالث، ولد فی سنة 956 فى بلدة تستر وتوفّی شهیداً فى سنة 1019. وفى تتمة امل الامل: احد اركان الدهر وافراد الزمان العالم العلیم العلامة المتكلم الفرید المناظر الوحید والمجاهد السعید، بحر العلوم
﴿ صفحه 109﴾
وفحرس الخصوم متبحّر فی كل العلوم ومصنف فی سائر الفنون، حسن التقریر جیّد التحریر، محقق مدقق طویل الباع واسع الاطلاع من بیت شرف وعلم ورئاسة، وفضل وسیاسة‌...»(44)
«آگرا» یا همان اكبرآباد شهرى است قدیمى و توریستى با مناظرى زیبا و مفرح و آثار تاریخى شكوه‌مند مثل «تاج‌محل» نگین زیباى هندوستان، اما حاج‌آقا بیش از همه این‌ها به زیارت مرقد شهید ثالث مشتاق بود. تاریخ مرارت‌بار زندگى شهید ثالث بسان همه عالمان راستین شیعه، رنج‌نامه شور و شعور و شیفتگى است. قاضى نورالله حسینى مرعشى به سال 956 ه‌.‌ق در شوشتررخ به گیتى گشود. آن بزرگوار در علوم نقلى و عقلى، علامه و سرآمد اكابر علما بوده است. وى تالیفات بسیار دارد كه مرحوم آیت‌الله العظمى مرعشى نجفى در مقدمه كتاب احقاق الحق 140 عنوان كتاب شهید را با موضوعات آن نام برده و در عین حال مى‌نویسد: من یقیناً نام همه كتاب‌هاى او را نمى‌دانم. بى‌شك مهم‌ترین آثار قاضى دو كتاب احقاق الحق و مجالس المؤمنین است.
شهید ثالث در سال 996 به هند مهاجرت مى‌كند‌؛ زیرا اطلاع مى‌یابد كه در آن دیار هیچ پرچمى به نام اهل‌بیت برافراشته نمى‌شود. قاضى نورالله با نبوغ شگرف علمى و درك درست زمانه توانست توجه عالمان اهل‌سنت و اعتماد برخى از امراى اكبرشاه را به خود جلب كند و حتى بعدها عنوان قاضى القضاة
﴿ صفحه 110﴾
لاهور را به دست آورد. او در نقاب تقیه افزون بر قضاوت، به تدریس فقه بر شیوه مذاهب اهل‌سنت پرداخت، و در واقع، بر اساس چهار منبع اصلى شیعه و در قالب فتاواى یكى از امامان مذاهب اربعه قضاوت مى‌كرد. ژرفاى بینش و شكوه اخلاقى سید شوشترى سبب‌ساز محبوبیت گسترده او در میان مردمان و طالبان علم شد. این امر غرضورزى مفتى‌هاى اهل‌سنت هند را برانگیخت تا این‌كه روزى شنیدند قاضى درباره امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفته است: علیه الصلاة والسلام، به او نسبت بدعت دادند و با تمسك به این بهانه كه الصلاة والسلام مخصوص رسول‌الله(صلى الله علیه وآله) است، در نامه‌اى به پادشاه فتوا به اباحه خونش دادند. همه مفتى‌ها این نامه را امضا كردند جز یك نفر كه با این كار مخالفت كرد و این بیت شعر را براى اكبرشاه فرستاد:
گر لحمك لحمى بحدیث نبوى هى *** بى صلِّ على نام على بى‌ادبى هى
به دلیل همین یك بیت، اكبرشاه از قتل قاضى منصرف شد و محبت و جلالت سید را بیشتر در دل گرفت. بعد از مرگ اكبرشاه پسرش سلطان جهانگیر شاه تیمورى كه مردى سست‌اندیشه و ضعیف‌الرأى بود بر تخت سلطنت نشست.
آنان كه كینه قاضى نورالله را در سینه داشتند فرصت را غنیمت شمردند و با چیدن دسیسه‌اى، دانشجویى را كه شاگرد قاضى بود ملازم او كردند. آن دانشجو اطمینان قاضى را به خود جلب كرد تا آنجا كه قاضى پنداشت او نیز شیعه است. شهید در ردّ ابطال
﴿ صفحه 111﴾
الباطل فضل‌ابن روزبهان اصفهانى كتابى نوشته بود به نام احقاق الحق. شاگرد منافق یك نسخه از این كتاب را براى جهانگیر شاه برد. علماى اهل‌سنت با آتش سعایت خود غضب سلطان را شعلهور كردند. آن شقاوت‌پیشه دستور داد سید را عریان كنند و با تازیانه‌هاى آهنى بر بدن شریفش بكوبند. سپس آتش برافروخته‌اى را در ظرفى آهنى كرده و بر سر مباركش قرار دادند. روح طاهرش این‌گونه مظلومانه به عرش رحمت الهى پرواز كرد. این واقعه جانسور در سال 1019 هـ.ق رخ داد.
گنبدى كوچك با دو گل‌دسته زیبا با سنگ قبرى كه با پارچه‌اى سبز و گلبرگ‌هاى سرخ پوشیده شده، بارگاهى است كه جسم پاك شهید ثالث را در آغوش خود گرفته است. نخ‌ها و پارچه‌هاى بسیارى كه به نرده‌هاى اطراف قبر گره زده‌اند اگر به همان نیت مردم ایران در زیارت‌گاه امام‌زادگان آن سرزمین باشد، نشان از اعتقاد راسخ هندیان به این وجود و احیاناً كرامات بى‌شمار مدفون این خاك دارد. حاج‌آقا از همانآغاز ورودشان به این بارگاه، معامله‌اى ویژه با صاحب مزار دارند‌؛ ابتدا مدتى نه‌چندان كوتاه كنار قاضى نورالله مى‌نشینند. چه مى‌گویند من نمى‌شنوم. سپس به نماز مى‌ایستند. من كه گرفتار غفلتم به یك‌باره از لرزش شانه‌هاى حاج‌آقا به چشم‌هایشان مى‌نگرم كه بارانى است. قنوتشان هم طولانى شده، چه مى‌خواهند نمى‌فهمم.

تاج‌محل

ظریفى مى‌گفت: مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن توفیق نیافته‌اند. زیبایى توصیف‌ناپذیر و شكوه
﴿ صفحه 112﴾
كم‌نظیر این محل پیام پنهان این جمله است. هندى‌ها هم این بنا را چونان تاجى مى‌دانند كه بر تارك هند مى‌درخشد.
تاج‌محل مجموعه‌اى است از یك گنبد بزرگ و چهار گنبد كوچكتر با چهار گل‌دسته، كه همگى از مرمر سفید و شفاف با سنگ‌هاى ریز قیمتى ساخته شده است. مى‌گویند وقتى قرص ماه كامل است تاج‌محل چون نگینى درخشان در دل شب مى‌درخشد و از صدها عاشق نشسته به تماشاى خود دل مى‌رباید.
این شاهكار كم‌تاى بشرى تركیبى از معمارى اسلامى ـ هندى و ثمره عشق افسانه‌اى شاه جهان به همسر محبوبش «ممتاز محل بیگم» است. این بانو در طول 18 سال زندگى مشترك با شاه جهان همواره نزدیك‌ترین دوست و مشاور او بود و حتى در میدان‌هاى جنگ دوشادوش شوهرش پیكار مى‌كرد. شاه جهان آن قدر به این زن علاقه داشت كه تصمیم گرفت بهترین مقبره روى كره زمین را بر مزار ملكه خود بسازد. براى ساختن این مقبره رؤیایى بهترین معماران دنیا به هند دعوت شدند. كار ساخت تاج محل را به تعداد زیادى از استادان معمارى آن زمان نسبت داده‌اند از جمله استاد سنان عثمانى، عیسى خان شیرازى، استاد احمد لاهورى و حتى جرومینو و رونئو طلاسازان ایتالیایى.
در طول 22 سال، میلیون‌ها روپیه صرف شد و هزاران كارگر استثمار، تا تاج‌محل در زیباترین شكوه ممكن خلق شود. از راجستان، مرمرهاى سفید آوردند از نواحى مركزى مرمرهاى زرد، از چین كریستال، از پنجاب سنگ‌هاى قیمتى، از ایران
﴿ صفحه 113﴾
سنگ‌هاى سلیمانى (باباقورى)، فیروزه را از تبت و مرجان و مرواریدهاى اصیل را از دل اقیانوس.
صدها كارگر براى ساخت تاج‌محل جان دادند و شهرتش را به شاه‌جهان سپردند. شاید گردشگرانى كه امروز از تاج‌محل و از قبرهاى مرمرین شاه جهان و ملكه‌اش دیدن مى‌كنند، هرگز نه یاد آن صدها كارگر جان داده بیفتند و نه حتى معمار اصلى تاج‌محل كه به دستور شاه، دست‌هایش را قطع و چشم‌هایش را كور كردند تا تاج‌محل، ممتاز بماند، و حتماً خیلى‌ها هم نمى‌دانند كسى كه تاج محل به خاطر او ساخته شد هرگز این كاخ رؤیایى را ندید.
آرى چه عجب دارى كاندر چمن گیتى *** جغد است پى بلبل زاغ است پى الحان
گه‌گه به زبان اشك آواز ده ایوان را *** تابو كه به گوش دل پاسخ شنوى ز ایوان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نو *** پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان(45)
گفتیم كه مردمان جهان دو دسته‌اند آنان كه تاج‌محل را دیده‌اند و آنها كه هنوز به دیدن آن موفق نشده‌اند و ما به رغم همه این توصیف‌ها، از گروه دوم بودیم این‌كه چرا، بماند از اسرار این سفر.