بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

غفلت از خداوند بزرگ‌ترین کیفر الاهی

کسانی که بر ارتکاب گناهان پای می‌فشارند و از طغیان و فساد باز نمی‌ایستند، به بدترین کیفر دنیایی خداوند گرفتار می‌شوند و آن گمراهی و غفلت محض از حق و بسته شدن همة راه‌های هدایت و رهایی از دام شیطان است. گرفتاران به این کیفر سنگین، نه میلی به شنیدن سخن حق دارند و نه حال و مجالی برای عمل به آن. آنان همچون کسی هستند که با تصمیم و اختیار خود شروع به دویدن از سرازیری دره‌ای می‌کند، اما با فزونی گرفتن سرعت، مهار خویش از دست می‌دهد و ناخواسته سقوط می‌کند و از بین می‌رود. کسانی که در مسیر شیطان حرکت می‌کنند و شتابان به سوی تحقق بخشیدن به تمایلات و خواسته‌های شیطانی گام برمی‌دارند، به جایی می‌رسند که شیطان مُهر بندگی خویش را بر پیشانی آنان می‌زند و بر دل و دیگر عناصر وجودی آنان سلطه می‌یابد و راه برگشت و رهایی از سقوط و انحطاط را به رویشان می‌بندد. در نتیجه آنان در گمراهی و غفلت محض، به شقاوت و تیره‌روزی ابدی گرفتار می‌آیند:
إِنَّهُ لَیْسىَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِینَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ؛(130) شیطان را بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می‌کنند تسلطی نیست. تسلط او تنها بر کسانی است که وی را دوست و سرپرست خود گرفته‌اند و بر کسانی که به او (خدا) شرک می‌ورزند.
شیطان نمی‌تواند بر کسانی سلطه داشته باشد که به خدا ایمان و توکل دارند و طوق
﴿ صفحه 180 ﴾
بندگی پروردگار را بر گردن انداخته‌اند و تدبیر امور زندگی خویش را به وی سپرده‌اند؛ بلکه بر کسانی سلطه دارد که ولایت شیطان را پذیرفته باشند، پس تولی شیطان در نتیجة غفلت پایدار و ایجاد خصلت ثابت مفسده‌جویی و ارتکاب گناه حاصل می‌شود، نه به صرف لغزشی که از انسان سر می‌زند و در پی آن شخص پشیمان می‌گردد و توبه می‌کند. کسی ولایت شیطان را پذیرفته و زیر پرچم او رفته و در نتیجه شیطان بر او سلطه یافته است که با همة وجود در پی انجام گناه است و از آن صرف‌نظر نمی‌کند. چنین کسی اگر به انجام گناه بزرگی چون رباخواری مبتلا شد، به هیچ وجه از کردار زشت خود پشیمان نمی‌گردد و با علاقه و پشتکار بدان ادامه می‌دهد. او به مرتبه‌ای از انحطاط رسیده که نه عذاب الاهی و دوزخ بیمی در او پدید می‌آورد و نه سخن از بهشت و سعادت ابدی برای او جاذبه‌ای دارد. او اصلاً در پی بهشت نیست و سخن از خدا، پیامبر، قیامت، مرگ، عذاب، ثواب و بهشت الاهی او را می‌رنجاند و تنها کام‌جویی از لذت‌های دنیا و سخن از آنها برایش شیرین و جذاب است:
وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ؛(131) و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل‌های کسانی که به عالم آخرت ایمان ندارند منزجر می‌گردد و چون کسانی جز او یاد شوند ناگاه شادمان گردند.

سلطه شیطان بر انسان در تقابل با سلطه خداوند بر او

روشن شد که سلطة شیطان بر انسان یک‌باره و ‌بی‌مقدمه صورت نمی‌گیرد؛ بلکه بر اساس آنچه از قرآن و روایات برمی‌آید، سلطة شیطان برآیند نظام و سلسلة اسباب و
﴿ صفحه 181 ﴾
مسبباتی است و طی یک جریان و سیر تکاملی منفی که از نقطه‌ای آغاز و به نقطه‌ای ختم می‌شود، حاصل می‌آید. بر این اساس، در آغاز شیطان بر انسان سلطه‌ای ندارد و آدمی با فطرت بیدار خویش خواهان کارهای نیک، سعادت دنیوی و اخروی و دوستی خداست و از رفتار زشت و شرک و کفر برکنار است. اما بر اثر پیروی از هوای نفس و وسوسه‌های شیطان و معاشرت با دوستان بد، میل به بدی در انسان پدید می‌آید و انجام دادن کارهای زشت و نافرمانی خدا، کار او را به جایی می‌رساند که شیطان رفیق و همنشین همیشگی‌اش می‌شود و بر همة شئون، اندیشه‌ها و رفتارهای او تسلط می‌یابد:
فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَى لِسَانِهِ.
عالم‌نمایان خودپرست که اختیار خویش را به شیطان سپرده‌اند، در سرسپردگی به او بدان‌جا می‌رسند که چشمشان ابزاری می‌شود برای شیطان که با آن می‌نگرد و زبانشان نیز در اختیار شیطان قرار می‌گیرد تا با آن سخن گوید. گویی آنان لال‌اند و شیطان است که با زبان ایشان سخن می‌گوید؛ یعنی شیطان با زبان و چشم آنان به مقاصد و خواسته‌های خود می‌رسد و آن سرسپردگان بد‌بخت را به لغزش‌های پی‌درپی وا می‌دارد و گناهان بزرگ و زشت را برایشان می‌آراید تا با حرص و ولع بیشتری خویش را آلوده سازند. در نتیجه، این گمراهان به قهقرا رفته، سدّ راه جویندگان راستی و درستی می‌شوند و با هر فرد و گروهی که همراه شوند، منحرفشان می‌سازند.
به‌جز در نهج البلاغه و در این خطبه، در دیگر روایات این تعبیر را نمی‌یابیم که شیطان با چشم دوستان خود می‌نگرد و با زبان آنان سخن می‌گوید، و به دیگر سخن، دست و پا و گوش و چشم گنهکاران، دست و پا و گوش و چشم شیطان می‌گردد. اما نقطة مقابل آن، دربارة اولیا و دوستان خدا فراوان در روایات یافت می‌شود و در فرهنگ
﴿ صفحه 182 ﴾
دینی ما نیز کاربرد بسیاری دارد؛ از جمله در حدیث «قرب نوافل» که در کتاب‌های معتبر شیعی و با سند‌های گوناگون از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده، آمده است:
إِنَّ اللَهَ جَلَّ جَلَالُهُ قَالَ: مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیْ ءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا، إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ؛(132) خداوند متعال می‌فرماید: هیچ بنده‌ای از بندگانم به سوی من تقرب نمی‌جوید به چیزی که نزد من محبوب‌تر باشد از آنچه بر او واجب کرده‌ام. آن‌گاه او با نوافل (مستحبات) به من تقرب می‌جوید تا اینکه او را دوست می‌دارم و آن‌گاه که او را دوست داشتم، گوش او خواهم بود که با آن می‌شنود و چشمی که با آن می‌بیند و زبانی که با آن سخن می‌گوید و دستی که با آن برمی‌گیرد. اگر مرا بخواند اجابت کنم و اگر درخواستی کند عطا کنم.
بر اساس این حدیث شریف کسی که در مسیر تقرب به خداوند گام بردارد و افزون بر انجام واجبات، به مستحبات نیز بپردازد، به مقامی دست می‌یابد که چشمش خدایی می‌‌شود و خدا با آن می‌نگرد و زبانش خدایی می‌گردد و خدا با آن سخن می‌گوید و دستش خدایی می‌شود. درک این معنا برای ما بسیار دشوار است و تنها رهیافتگان به آن مقام متعالی آن را درک می‌کنند و فهم دیگران از آن مقام متعالی و رفیع ناچیز است. بهترین تفسیر از حدیث مزبور این است که انسان تا آنجا می‌تواند به خداوند تقرب جوید که هرچه را دارد در اختیار او نهد و افکار و رفتار خویش را از مسیر اراده و خواست خداوند سامان دهد. در این مرحله او چنان با قوای ارادی و فکری خویش مستغرق در معرفت و توجه به خداوند می‌شود که دیگر به خودش و زندگی‌اش توجه استقلالی ندارد.
﴿ صفحه 183 ﴾

توجیه علمی تسلط شیطان بر انسان

همچون درک مضمون این حدیث، درک اینکه شیطان چگونه با چشم دوستان خود می‌نگرد و چگونه با زبان آنان سخن می‌گوید نیز دشوار است. برای روشن شدن مطلب و تقریب به ذهن می‌توانیم به هیپنوتیزم و تأثیرات روانی‌ای که در نتیجة آن در فرد پدید می‌آید اشاره کنیم. در فرآیند هیپنوتیزم و منیتیزم، در خواب یا بیداری دستورات و افکاری به فرد القا می‌شود و او وادار به واکنش و رفتاری می‌شود که هیچ اراده و تصمیمی در انجام آنها ندارد، و بعدها از اینکه چنان رفتارها و واکنش‌هایی از وی سر زده متحیر و شگفت‌زده‌ می‌شود. یکی از دوستان ما، که از مقامات کشوری است، نقل می‌کرد در دانشکدة حقوق در تهران استادی داشتیم که به این فن آشنا بود. روزی آن استاد سر کلاس درس گفت می‌خواهم تأثیر هیپنوتیزم را به شما نشان دهم. یکی از شما داوطلب شود تا او را هیپنوتیزم کنم. یکی از دانشجویان نزد استاد رفت و در برابر او نشست. استاد خیره‌خیره در چشمان او نگریست تا اینکه حالت خواب و خلسه به آن فرد دست داد. در آن حالت استاد به او گفت هنگام درس هرگاه من عینکم را از چشمم برداشتم و روی میز گذاشتم، تو از جا برمی‌خیزی؛ به هوا می‌پری؛ و دست‌هایت را به هم می‌زنی و بعد سر جای خود می‌نشینی! پس از مدتی آن دانشجو از حالت خواب و خلسه خارج شد و به حال عادی برگشت و استاد هم مشغول تدریس شد. در وسط درس تا استاد عینکش را از چشم برداشت و روی میز گذاشت، آن دانشجو به هوا پرید و دست‌هایش را به هم زد و جای خود نشست. بعد از درس از او پرسیدیم چرا در وسط کلاس درس آن رفتار را از خود نشان دادی؟ او گفت من خودم متوجه نشدم و نمی‌دانم چرا آن رفتار را انجام دادم. اما وقتی استاد عینکش را برداشت و روی میز گذاشت، بدون اینکه کسی مرا مجبور کند، این حس و میل در من پدید آمد که به هوا بپرم و دست‌هایم را به هم بزنم.
﴿ صفحه 184 ﴾
بر این اساس انسان قابلیتی دارد که موجودی قوی‌تر بر اراده و تصمیم‌های او تسلط یابد و بتواند از طریق وی خواسته‌های خود را عملی سازد. خوشا به حال بندگان معصوم خدا و انسان‌های مخلص و باتقوا که اراده و خواست آنان تابع خواست و ارادة خداست و ولایت پروردگارشان را پذیرفته‌اند و مطیع فرمان‌ها و دستورهای اویند. در برابرِ خضوع و تسلیم و بندگی آنان، خداوند نیز تدبیر همة شئون زندگی، افکار و رفتارهای آنان را به دست می‌گیرد. از همین روی، سخن آنان با سخن افراد عادی بسیار متفاوت است و چه‌بسا با نصیحت و سخنی کوتاه، زندگی انسان‌های ره گم‌‌کرده و خطاکار را دگرگون می‌سازند. یا به اذن خداوند رفتار آنان آثار تکوینی غیرعادی و معجزه‌آسایی می‌یابد؛ چنان‌كه خداوند دربارة حضرت عیسی(علیه السلام) می‌فرماید:
وَرَسُولا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُكُم بِآیَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّینِ كَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَكُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِﺉُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْیِـی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِكُمْ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِینَ؛(133) و فرستاده‌ای [گردانَد] به سوی فرزندان اسرائیل که [گوید:] برای شما نشانه‌ای از پروردگارتان آورده‌ام که به خواست و فرمان خدا برایتان از گِل بسان پرنده‌ای می‌سازم و در آن می‌دمم پس پرنده‌ای می‌شود؛ و به خواست و فرمان خدا نابینای مادرزاد و پیس را بهبود می‌بخشم و مردگان را زنده می‌کنم و شما را از آنچه می‌خورید و در خانه‌هایتان اندوخته می‌کنید خبر می‌دهم. هر آینه در این [کارها] برای شما اگر مؤمن باشید نشانه‌ای است.
﴿ صفحه 185 ﴾