بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

سرسپردگی عالم‌نمایان خودپرست به شیطان

اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاكاً وَ اتَّخَذَوهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ فِی حُجُورِهِمْ.
جملة فباض و فرّخ (لانه کرد و تخم گذارد)، و جملة دَبّ فِی حجورِهِم (در دامنشان به جنب‌و‌جوش و فعالیت پرداخت) دو ضرب‌المثل و تعبیر کنایی در ادبیات و زبان عرب‌اند. تعبیر کنایی اول دربارة کسی به کار می‌رود که جایی را تصاحب می‌کند و از آن بیرون نمی‌رود؛ نظیر پرنده‌ای که در جایی لانه می‌سازد و تخم می‌گذارد و تا جوجه‌هایش از تخم در نیایند و بالغ نشوند آنجا را رها نمی‌کند. تعبیر کنایی دوم دربارة کسی به کار می‌رود که جایی را برای فعالیت، جولان و رشد و نمای خود و وابستگانش برمی‌گزیند، نظیر کودکی که در دامان مادر به جنب‌وجوش و فعالیت می‌پردازد و در آن پرورش می‌یابد.
بر اساس سخن حضرت، عالم‌نمایان خودپرست به جای پیروی از خداوند و دستورات حیات‌بخش او، از شیطان پیروی کردند و خواسته‌های او را معیار و ملاک رفتار خود قرار دادند و بر اثر تمایل به ریاست، لذت‌ها و شهوات دنیوی بر وی تکیه
﴿ صفحه 174 ﴾
کردند و در نتیجه، شیطان نیز جان و دل آنان را دامگه و آشیانة خویش قرار داد و به پرورش و شکل‌دهی اندیشه‌ها و رفتار آنان پرداخت. اکنون این پرسش مطرح می‌شود که شیطان چگونه با انسان ارتباط برقرار می‌کند و او را شریک خود می‌سازد و از مسیر اندیشه‌ها و رفتار او اهداف و خواسته‌های خود را محقق می‌سازد؟ آیا شیطان بدون مقدمه و وجود زمینة قبلی کسی را برای خود برمی‌گزیند و بر او مسلط می‌شود و زمام اختیارش را به دست می‌گیرد، و او چاره‌ای جز اطاعت ندارد؟ یا آنکه به‌ تدریج و از مسیر خاصی عواملی در انسان شکل می‌گیرند و تقویت می‌شوند که سرانجام به تسلط شیطان بر انسان می‌انجامند؟ به تعبیر دیگر، سلطة شیطان و سقوط انسان، بر اثر عاملی جبری رخ نمی‌دهد، بلکه کار شیطان از فریب دادن انسان و آراستن خطاها و گناهان او تجاوز نمی‌کند و شیطان هرگز نمی‌تواند قدرت اختیار و انتخاب را از انسان باز گیرد. خداوند سه عامل مهم و اثرگذار عقل، فطرت و پیامبران را فراروی انسان نهاد که راه سعادت و هدایت را به ما می‌نمایانند، و با وجود آنها، شیطان مجالی برای گمراه کردن انسان نمی‌یابد. اما وقتی انسان این عوامل هدایت‌بخش را در درون خود خنثا و بی‌اثر ساخت، به اختیار خود طوق بندگی شیطان را بر گردن می‌نهد و آن موجود پلید و رهزن طریق سعادت و خوشبختی را بر تفکر و رفتار خویش حاکم می‌سازد. این همان پاسخی است که شیطان در قیامت به دوزخیانی می‌دهد که او را سرزنش می‌کنند:
وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِیَ عَلَیْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُواْ أَنفُسَكُم مَّا أَنَاْ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛(124) و چون کار [حسابرسی در رستاخیز] فرا رسید، شیطان [به
﴿ صفحه 175 ﴾
دوزخیان] گوید:«در حقیقت خدا به شما وعده‌ داد، وعدة راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف کردم و مرا بر شما هیچ تسلطی نبود، جز اینکه شما را خواندم و مرا پاسخ دادید. پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شمایم و نه شما فریادرس من؛ من به اینکه پیش از این (یعنی در دنیا) مرا (با خدا) شریک می‌گرفتید باور ندارم. همانا ستمکاران را عذابی است دردناک.

مراتب سه‌گانه انسان‌ها

برای شناخت بهتر ارتباط شیطان با انسان و شرکت او در شئون زندگی او به دسته‌بندی سه‌گانة انسان‌ها از منظر قرآن می‌پردازیم:
الف) مرتبة مخلَصین
دستة اولِ انسان‌ها از منظر قرآن، «مخلَصین» و به تعبیر دیگر «معصومان» هستند که شیطان از آنان ناامید است و در گمراه ساختن ایشان طمعی ندارد. قرآن از قول شیطان دربارة این گروه می‌فرماید:
قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ؛(125) گفت: «پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی من [هم گناهانشان را] در زمین در نظرشان می‌آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت؛ مگر آن بندگانت از میان آنان را که پاک و ویژه و برگزیدة تو باشند.
معصوم کسی است که اندیشه و رفتارش از نقص و عیب پاک است، و در مرتبة کاملش خطا و سهو نیز از او سر نمی‌زند و همة شئون زندگی‌اش خالص برای خداست
﴿ صفحه 176 ﴾
و شیطان هیچ طمع و امیدی در آلوده ساختن او ندارد. اگر هم در مواردی شیطان درصدد اغفال معصومان برآمده تیرش به سنگ خورده و نتیجه‌ای نگرفته است؛ نظیر ماجرای حضرت یوسف(علیه السلام) که شیطان نتوانست ایشان را گرفتار وسوسة خود سازد و آن حضرت توانست از دام مکر شیطان و زلیخا به سلامت برهد و دامن خویش را از گناه و پلیدی پاک نگهدارد:
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَولا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ؛(126) و در حقیقت [آن زن] آهنگ وی کرد و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او می‌کرد. چنین [کردیم] تا بدی و زشتکاری را از او بازگیریم؛ چراکه او از بندگان مخلَص ما بود.
چنان نیست که معصوم مجبور به ترک گناه باشد،‌ بلکه با اراده و اختیار خویش و به سبب آگاهی از فرجام گناه و پلیدی آن، فکر گناه را به دل راه نمی‌دهد؛ چه رسد که بدان دست یازد. نظیر انسان عاقل که مشاهده و بوی بد مدفوع او را می‌آزارد و حتی به ذهن خود خطور نمی‌دهد که از آن استفاده کند. زشتی گناه برای معصوم به قدری هویداست که ممکن نیست حتی اندیشه انجام آن را در سر بپرورد.
ب) مرتبه متقین
دستة دوم متقین‌اند که گرچه به لحاظ مرتبه از معصومان و اولیای خدا فروترند، به جهت تربیت یافتن در نزد انبیا و اولیا و تأسی به آنان و عمل به دستورات خداوند، به مقام تقوا نایل آمده‌ و از گناهان پرهیز می‌کنند. شیطان به فریفتن این گروه طمع دارد، اما چون آنان اهل ذکر و تذکرند و می‌کوشند عوامل غفلت و دوری از خداوند را از
﴿ صفحه 177 ﴾
خود دور سازند، شیطان نمی‌تواند بر اینان تسلط پیدا کند. شیطان همواره این گروه را زیر نظر دارد تا راه نفوذی در آنان بیابد و گاهی موفق می‌شود تا ارتباط ضعیفی با آنان برقرار کند، اما آن گروه خداترس و پرهیزکار مکر شیطان را درمی‌یابند و خود را از دام او می‌رهانند:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ؛(127) کسانی که پرهیزکاری کردند چون وسوسه‌ای از شیطان به آنان رسد [خدای را] یاد کنند، پس به‌ناگاه بینا شوند.
متقین نیز در یک رتبه نیستند و مراتب فراوان دارند. کسانی همچون سلمان و ابوذر در عالی‌ترین مراتب‌اند، اما حد مشترک آنان این است که شیطان رفیق و قرینشان نیست و نمی‌تواند بر آنان سلطه یابد، و اگر آنها را وسوسه کرد یا اگر به ندرت مرتکب گناهی شدند، توبه می‌کنند و به خدا پناه می‌برند و خداوند آنان را از شر شیطان حفظ می‌کند.
ج) مرتبه گناه‌کاران
دستة سوم از بندگان خدا کسانی هستند که گناه و انحراف از مسیر حق خصلت ثابت و پایدار آنان شده است. این دسته وقتی دچار گناه و لغزشی می‌شوند فوراً به یاد خدا نمی‌افتند و از کردار زشت خود توبه نمی‌کنند و در نتیجه شیطان چنان گناهان را در نظرشان می‌آراید که چون موجودی بی‌اراده و ‌اختیار، بیشتر به گناهان روی می‌آورند و در نتیجه، میل به گناه خصلت ثابت و ملکة آنان می‌شود و هنگام انجام گناه از خداوند و عاقبت خویش غافل می‌گردند. ویژگی برجستة این گروه آن است که رفیق و
﴿ صفحه 178 ﴾
همنشین شیطان‌اند و او در همة شئون زندگی، افکار و رفتارشان نفوذ می‌کند در حالی که دل‌هاشان از یاد خداوند تهی است:
وَمَن یَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ * وَإِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ؛(128) و هرکه از یادکرد خدای رحمان روی برتابد، شیطانی بر او می‌گماریم که وی را دمساز و همنشین باشد، و هر آینه آنها (شیطان‌ها) آنان را از راه بازدارند و برگردانند و آنان می‌پندارند که راه‌یافتگان‌اند.
دل انسان یا جلوه‌گاه نور و یاد خدا می‌شود و یا جولانگاه شیطان، و بر اساس نظامی که خداوند در حوزة رفتار اختیاری انسان در نظر گرفته، اگر کسی خداوند را فراموش کرد و از او غافل شد، شیطان به او نزدیک و بر وی چیره می‌‌شود. پس شیطان بی‌سبب طوق بندگی‌اش را بر گردن کسی نمی‌اندازد، و وقتی کسی از دستورات خدا سرپیچید و افتخار بندگی او را از دست داد، خداوند شیطان‌ها را سوی وی می‌فرستد تا با او همنشین و رفیق شوند و از آن پس، سروکار او با شیطان است و در هر حال فکر او متوجه تمایلات شیطانی می‌گردد. او در سرسپردگی شیطان تا آنجا پیش می‌رود که کاملاً تحت سلطة او درمی‌آید و زمام اختیار خویش را به دست او می‌دهد، و بدین ترتیب نمی‌خواهد و نمی‌تواند خود را از دست شیطان نجات دهد و روزنه‌های حقیقت و نور کاملاً به روی او بسته می‌شود. چنین کسی نه گوش برای شنیدن سخن حق دارد و نه چشمی برای دیدن حقایق و نه دلی که به اندیشه در حقیقت بپردازد:
إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ؛(129) کسانی که کافر شدند برایشان یکسان است که آنان را بیم دهی یا ندهی؛ آنان ایمان نمی‌آورند.
﴿ صفحه 179 ﴾
خداوند بر دل‌هاشان و بر گوش‌هاشان مُهر نهاده و بر دیدگانشان پرده‌ای است و آنان را عذابی است بزرگ.

غفلت از خداوند بزرگ‌ترین کیفر الاهی

کسانی که بر ارتکاب گناهان پای می‌فشارند و از طغیان و فساد باز نمی‌ایستند، به بدترین کیفر دنیایی خداوند گرفتار می‌شوند و آن گمراهی و غفلت محض از حق و بسته شدن همة راه‌های هدایت و رهایی از دام شیطان است. گرفتاران به این کیفر سنگین، نه میلی به شنیدن سخن حق دارند و نه حال و مجالی برای عمل به آن. آنان همچون کسی هستند که با تصمیم و اختیار خود شروع به دویدن از سرازیری دره‌ای می‌کند، اما با فزونی گرفتن سرعت، مهار خویش از دست می‌دهد و ناخواسته سقوط می‌کند و از بین می‌رود. کسانی که در مسیر شیطان حرکت می‌کنند و شتابان به سوی تحقق بخشیدن به تمایلات و خواسته‌های شیطانی گام برمی‌دارند، به جایی می‌رسند که شیطان مُهر بندگی خویش را بر پیشانی آنان می‌زند و بر دل و دیگر عناصر وجودی آنان سلطه می‌یابد و راه برگشت و رهایی از سقوط و انحطاط را به رویشان می‌بندد. در نتیجه آنان در گمراهی و غفلت محض، به شقاوت و تیره‌روزی ابدی گرفتار می‌آیند:
إِنَّهُ لَیْسىَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِینَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ؛(130) شیطان را بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می‌کنند تسلطی نیست. تسلط او تنها بر کسانی است که وی را دوست و سرپرست خود گرفته‌اند و بر کسانی که به او (خدا) شرک می‌ورزند.
شیطان نمی‌تواند بر کسانی سلطه داشته باشد که به خدا ایمان و توکل دارند و طوق
﴿ صفحه 180 ﴾
بندگی پروردگار را بر گردن انداخته‌اند و تدبیر امور زندگی خویش را به وی سپرده‌اند؛ بلکه بر کسانی سلطه دارد که ولایت شیطان را پذیرفته باشند، پس تولی شیطان در نتیجة غفلت پایدار و ایجاد خصلت ثابت مفسده‌جویی و ارتکاب گناه حاصل می‌شود، نه به صرف لغزشی که از انسان سر می‌زند و در پی آن شخص پشیمان می‌گردد و توبه می‌کند. کسی ولایت شیطان را پذیرفته و زیر پرچم او رفته و در نتیجه شیطان بر او سلطه یافته است که با همة وجود در پی انجام گناه است و از آن صرف‌نظر نمی‌کند. چنین کسی اگر به انجام گناه بزرگی چون رباخواری مبتلا شد، به هیچ وجه از کردار زشت خود پشیمان نمی‌گردد و با علاقه و پشتکار بدان ادامه می‌دهد. او به مرتبه‌ای از انحطاط رسیده که نه عذاب الاهی و دوزخ بیمی در او پدید می‌آورد و نه سخن از بهشت و سعادت ابدی برای او جاذبه‌ای دارد. او اصلاً در پی بهشت نیست و سخن از خدا، پیامبر، قیامت، مرگ، عذاب، ثواب و بهشت الاهی او را می‌رنجاند و تنها کام‌جویی از لذت‌های دنیا و سخن از آنها برایش شیرین و جذاب است:
وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ؛(131) و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل‌های کسانی که به عالم آخرت ایمان ندارند منزجر می‌گردد و چون کسانی جز او یاد شوند ناگاه شادمان گردند.