بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

قطره‌ای‌ از یم فضایل امیر مؤمنان(علیه السلام)

در مسیر قرب الهی، شخصیت عظیمی چون امیر مؤمنان(علیه السلام) به عالی‌ترین مقام و منزلت دست یافت؛ منزلتی که نه فقط رسیدن به آن برای دیگران ممکن نیست، بَل اگر ما صد سال عمر می‌داشتیم و آن را صرف شناخت و معرفت مقام و منزلت آن حضرت می‌کردیم، نمی‌توانستیم به مقامی که ایشان در دوران کودکی و در طلیعة بعثت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بدان دست یافتند معرفت یابیم، چه رسد که به مراتب نهایی معرفت و منزلت آن حضرت شناخت پیدا کنیم. آن حضرت از دوران کودکی و شیرخوارگی در آغوش پیامبر(صلى الله علیه وآله) جای گرفت و در دامان ایشان پرورش یافت تا اینکه در بزرگسالی به چنان مقام و منزلتی رسید که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود:
ضَرْبَةُ عَلیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَیْن؛(73) ضربة شمشیر علی(علیه السلام) در جنگ خندق (که بر فرق عمرو بن عبدود فرود آورد) از عبادت همة آدمیان و جنیان(74) برتر است.
چنین شخصیتی با آن‌همه مجاهدت‌ و جان‌فشانی‌ در راه خدا و عبادت‌های بی‌شمار، که نقل کرده‌اند روزی هزار رکعت نماز می‌خوانده‌اند، و نیز با آن همه احسان و دست‌گیری از فقرا و یتیمان، نیمه‌شبان از ترس عذاب الاهی به خود می‌لرزیدند و ناله سر می‌دادند. یکی از اصحاب آن حضرت به نام «ضرار» نزد معاویه بود و او از وی می‌خواهد که دربارة امیر مؤمنان(علیه السلام) سخن بگوید. ضرار در پاسخ می‌گوید: من به چشم‌ خود وی را در موقعیت‌هایی دیدم که پردة سیاه شب همه‌‌جا گسترده بود و او در محراب عبادت ایستاده، در حالی که محاسن خویش را به دست گرفته بود و مانند مار‌گزیده‌ای به خود می‌پیچید و اندوهمندانه می‌گریست و می‌گفت:
﴿ صفحه 105 ﴾
یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا إِلَیْكِ عَنِّی! أَبِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِینُكِ هَیْهَاتَ! غُرِّی غَیْرِی لَا حَاجَةَ لِی فِیكِ، قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِیهَا. فَعَیْشُكِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُكِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِیرٌ. آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ؛(75)شیفتة من شده‌ای؟‌ نه، هنوز نتوانی که علی را بفریبی، هرگز، هرگز. جز مرا بفریب. من به تو نیازی ندارم و با سه طلاق تو را از خود رانده‌ام تا بازگشتی نباشد. روزگارت کوتاه است و ارزشت اندک و آرزویت ناچیز. آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و سختی منزل.
حبّة عرنی می‌گوید: شبی را با نوف بکالی در صحن دارالامارة کوفه خوابیدیم. پس از نیمه‌شب امیر مؤمنان(علیه السلام) آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیاط آمد در حالی که وضعی غیر‌عادی و دهشتی فوق‌العاده‌ بر او مستولی بود، به طوری که نمی‌توانست تعادل خود را حفظ کند. با قامتی خمیده، دست به دیوار گرفته بود و با کمک دیوار راه می‌رفت و این آیات را با خود زمزمه می‌کرد:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ * الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(76) همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشُد شب و روز خردمندان را نشانه‌هاست. همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند [و گویند:] پرودگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.
﴿ صفحه 106 ﴾
آن حضرت پیوسته این آیات را تلاوت می‌کرد، در حالی که از خود بی‌خود شده بود و گویی هوش از سرش پریده بود. پس به من فرمود:
أَرَاقِدٌ أَنْتَ یَا حَبَّةَ أَمْ رَامِقٌ؟؛ حبه، خوابی یا بیداری؟
گفتم: بیدارم. تو که از هیبت و خشیت خدا چنین می‌کنی، پس وای به حال ما. آن حضرت چشم‌ها را پایین انداخت و گریست و سپس فرمود:
یَا حَبَّةُ إِنَّ لِلّهِ مَوْقِفاً وَ لَنَا بَیْنَ یَدَیْهِ مَوْقِفٌ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ شَیْ ءٌ مِنْ أَعْمَالِنَا. یَا حَبَّةُ إِنَّ اللّهَ أَقرَبُ إِلَیَّ وَ إِلَیْكَ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ. یَا حَبَّةُ إِنَّهُ لَا یَحْجُبُنِی وَ لَا إِیَّاكَ عَنِ اللَّهِ شَیْ ءٌ؛(77) ای حبه، همانا برای خداوند توقفگاهی است و ما روزی در برابر خداوند نگاه ‌داشته خواهیم شد و هیچ عملی از اعمال ما بر او پوشیده نمی‌ماند. ای حبه، خداوند به من و تو از رگ گردن نزدیک‌تر است و همانا هیچ چیز نمی‌تواند بین ما و خدا حایل شود.
چنان­كه گذشت، امیر مؤمنان(علیه السلام) روزی هزار رکعت نماز مستحبی می‌خواندند. ممکن است برای کسانی که تصور می‌کنند هر نمازی را باید با شرایط و رعایت آداب خواند، این پرسش مطرح شود که چطور آن حضرت با آن‌همه اشتغال و فعالیت‌، هر روز و شب در محراب عبادت می‌ایستادند و هزار رکعت نماز به جای می‌‌آوردند؟ پاسخ این است که رعایت شرایط و آداب نماز، مانند ایستادن رو به قبله، در نماز‌های واجب لازم است، و رعایت آنها در نماز‌های مستحبی واجب نیست. بنابراین نماز‌های مستحبی را می‌توان هنگام حرکت و کار کردن خواند، و رکوع و سجدة آن نماز‌ها را می‌شود با اشاره به جای آورد. پس آن حضرت اگر کار خاصی نداشتند، نماز‌های مستحبی خود را با رعایت شرایط می‌خواندند، وگرنه هم‌زمان با کار در مزرعه و در هنگام دستگیری از فقرا و مستمندان و... نماز مستحبی نیز می‌خواندند، چنان‌كه برخی علما هنگام حرکت و راه رفتن، نمازهای نافله یا قضای آنها را می‌خواندند.
﴿ صفحه 107 ﴾

شکوه بندگی پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پیشگاه خداوند

در منابع روایی شیعه و اهل سنت آمده است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آن‌قدر می‌ایستادند و نماز می‌خواندند که پاهای ایشان ورم می‌کرد. در روایتی امیر مؤمنان(علیه السلام) دربارة عبادت‌های بی‌شمار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) می‌فرمایند:
وَلَقَد قام رسول‌الله(صلى الله علیه وآله) عَشْرَ سِنِینَ عَلَى أَطْرَافِ أَصَابِعِهِ حَتَّى تَوَرَّمَتْ قَدَمَاهُ وَ اصْفَرَّ وَجْهُهُ یَقُومُ اللَّیْلَ أَجْمَعَ حَتَّى عُوتِبَ فِی ذَلِكَ فَقَالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «طه *مَا أَنزَلْنَا عَلَیْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»(78) بَلْ لِتَسْعَدَ بِهِ؛(79) همانا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در طی بیست‌ سال برای عبادت و نماز آن‌قدر برپا ایستادند ‌که پاهایشان تاول زد و رُخسار‌شان زرد گشت. آن حضرت تمام شب را به عبادت می‌پرداخت تا اینکه مورد عتاب قرار گرفت و خداوند به ایشان فرمود: «طه، قرآن را بر تو نازل نکردیم تا خود را به رنج و زحمت افکنی» بلکه آن را نازل کردیم تا بِدان به سعادت برسی.
خانة سادة پیامبر چندین اتاق داشت که هرکدام از آنها متعلق به یکی از همسران ایشان بود و آن حضرت هر شب را در اتاق یکی از همسران خود سپری می‌کردند. یکی از شب‌هایی که پیامبر در اتاق عایشه به سر می‌بردند، آن‌قدر به عبادت و قیام پرداختند که عایشه گفت: ای رسول خدا، با اینکه خداوند در گذشته و آینده گناهی را برای شما ثبت نکرده چرا این‌قدر خود را به زحمت می‌افکنید؟ آن حضرت پاسخ دادند:
یَا عَایِشَةُ ألَا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً؛ای عایشه آیابندة سپاسگزار خدا نباشم؟
ما جز در مواردی که کمبودی در زندگی خود مشاهده کنیم، به نیاز خود به خداوند توجه نداریم و از اینکه دربارة حیات مادی و نیز حیات معنوی‌مان و هدایت به تعالی و
﴿ صفحه 108 ﴾
کمال سراپا نیاز به خداوندیم غافلیم. اما اولیای خدا و به‌ویژه رسول‌الله(صلى الله علیه وآله)، که در عالی‌ترین مرتبة انسانیت و قرب الاهی قرار دارد، با همة وجودْ خود را نیازمند هدایت و دستگیری خداوند می‌دیدند و با آن‌همه مناجات و عبادت، با ناله و زاری از او می‌خواستند که لحظه‌ای ایشان را به خودشان وانگذارد و از هدایت خود محروم نسازد. امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شبی در خانة همسر خود، ام سلمه، به سر می‌بردند. نیمه‌شب ام سلمه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را در بستر خود نیافت. حس حسادت زنانه در درونش شعله کشید و برخاست و به جست‌وجوی آن حضرت پرداخت تا اینکه ایشان را در گوشه‌ای از خانه یافت که ایستاده و دست‌ها را به سوی آسمان بلند کرده‌اند و می‌گریند و می‌گویند:
أَللّهُمَّ، لا تَنْزَعُ مِنِّیِ صَالِحَ ما أَعْطَیْتنیِ أَبَداً، أَللَّهُمَّ لا تُشْمِتْ بِی عَدُوّاً وَ لا حَاسِداً أَبَداً، أَللّهُمَّ وَ لا تَرُدَّنیِ فیِ سُوءٍ اسْتَنْقَذْتَنیِ مِنْهُ أَبَداً، أَللّهُمَّ وَ لا تَكِلْنیِ إِلىَ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً؛ خدایا، هرگز نعمت‌های شایسته‌ای که عطایم کرده‌ای از من نستان. خدایا، هرگز مرا خار نساز تا دشمن و حسود، بر من شاد گردد. خدایا، هرگز مرا گرفتار بدی و مصیبتی که از آن نجاتم داده‌ای باز مگردان. خدایا، هرگز به قدر چشم برهم‌زدنی نیز مرا به خود وامگذار.
ام سلمه با شنیدن سخنان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) گریه‌کنان برگشت. رسول خدا نیز با شنیدن صدای گریة او نزد وی آمد و فرمود: ام سلمه، چه چیز تو را گریانده است؟ او گفت: پدر و مادرم فدای تو باد. ای رسول خدا چرا نگریم، با اینکه می‌نگرم به منزلت و مقام متعالی شما نزد خداوند و اینکه گناهان گذشته و آینده شما را خداوند بخشیده، ولی با این حال شما از خداوند می‌خواهید دشمنتان را بر شما شاد مگرداند و شما را به بدی و مصیبتی که از آن نجاتتان داده گرفتار نسازد و نعمت‌های شایسته‌ای که ارزانی‌تان ساخته از شما نستاند و شما را یک چشم‌برهم‌زدن نیز به خود وانگذارد. آن حضرت فرمود:
﴿ صفحه 109 ﴾
یَا أَمَّ سَلَمَةِ وَمَا یُؤْمِنُنِی؟ وَإِنَّمَا وَكَّلَ اللَّهُ یُونُسَ بْنِ مَتى إِلَى نَفْسِهِ طَرْفَةَ عَیْنِ وَکَانَ مِنْهُ مَا كَانَ؛(80) ای ام سلمه، چگونه من به خود مطمئن شوم، و حال آنکه خداوند یک چشم برهم‌زدن یونس را به خود وانهاد و آنچه نمی‌بایست انجام دهد مرتکب شد.
وقتی رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که مقامات و کمالات نامتناهی دارد و سرآمد همة ملائکه و پیامبران و انسان‌هاست، لحظه‌ای نمی‌تواند بر خود تکیه کند و از خداوند می‌خواهد که در راه دشوار قرب به خویش لحظه‌ای وی را به خود واننهد، ما چطور با عبادت‌هایی اندک به خود می‌‌بالیم و فراموش می‌کنیم که در آغاز راهیم؟ و فراموش می‌کنیم که مسیر سعادت و هدایت الاهی، راهی پرپیچ و خم است، و تنها با موفقیت در آزمون‌های سخت الاهی و صبر و استقامت می‌توانیم به مقصد دست‌ یابیم؟
بیش از پنجاه سال پیش که ما تازه به قم آمده بودیم، یکی از دوستان که در فاجعة هفتم تیر شهید شد، در تهران خدمت مرحوم آیت‌الله شیخ محمدتقی آملی رسیده بود و از ایشان در‌خواست توصیه و دستورالعمل اخلاقی کرده بود. آن مرحوم به دوست ما فرموده بودند: آیا می‌دانی پیمودن راهی که در نظر داری چقدر دشوار است؟ آیا خودت را برای پیمودن این راه دشوار آماده کرده‌ای؟ پیمودن و حرکت در این راه چون کندن کوه با مژه چشم است!
ما باید دشواری‌ها و سختی‌های راه طولانی بندگی خدا را بشناسیم تا اولاً، در آغاز راه مغرور نشویم؛ و ثانیاً، بر این باور نباشیم که در راهی کوتاه و آسان قرار داریم که وقتی برخلاف باور و انتظارمان دشواری‌های راه و طولانی بودن آن را دریافتیم، سرخورده و ناامید شویم. البته سختی راه نباید ما را از حرکت باز دارد و باید با عزمی راسخ و با یاری خواستن از خداوند در مسیر بندگی معبود خویش حرکت کنیم و باور داشته باشیم که خود نمی‌توانیم آن راه را بپیماییم، اما با یاری خداوند آن راه برای ما هموار و آسان می‌گردد.
﴿ صفحه 110 ﴾

خورشید یقین، روشنگر و آرامش‌بخش دوستان خدا

فَهُوَ مِنَ الْیَقِینِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلّهِ سُبْحَانَهُ فِی أَرْفَعِ الْأُمُورِ مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ وَارِدٍ عَلَیْهِ وَ تَصْیِیرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلَى أَصْلِهِ؛ پس او از یقینی به روشنی آفتاب بهره‌مند است. او نفس خود را در خطیرترین و بزرگ‌ترین امور فقط برای خدا برپا داشته است، از صادر کردن هرچه که بر او وارد شود و در گرداندن هر فرعی به اصل خود.
مطالعه و کسب دانش، عقل انسان را می‌پرورد و بر اندوخته‌های او می‌افزاید، اما او را به ساحت یقین نمی‌رساند و سرگردانی‌ها و شبهات را از دل او نمی‌زداید. سرگردانی‌ها و شبهات در پرتو افاضة نور یقین و به مدد خداوند از جان و دل مؤمن زدوده می‌شوند. چنان‌كه با تابش نور خورشید همه‌جا روشن می‌شود و نقطه‌ای تاریک در زمین باقی نمی‌ماند، خورشیدِ یقین، دل مؤمنِ واصل به معرفت خدا را از حیرت‌ها و ابهام‌ها و تاریکی‌هایی که دیگران را از حرکت باز می‌دارد، می‌رهاند و در اعماق دل او آرامش و اطمینان به مسیری که در پیش روی دارد پدید می‌آورد؛ وسوسه‌ها و تردید‌ها به نهانخانة نورانی دل او راه نمی‌یابند؛ و خورشید بصیرت الاهی همة حقایق را بر او آشکار می‌سازد و راه حق و سعادت را به روشنی به او می‌نمایاند. گاهی حوادثی سهمگین رخ می‌دهد که آرامش را از افراد می‌ستاند و آنان را آشفته‌خاطر و پریشان می‌سازد؛ اما سالکان راه خدا که دلشان به نور یقین روشنی یافته است، در برابر این حوادث کاملاً آرام و خونسردند و واکنش خاصی نشان نمی‌دهند. شاید برخی گمان کنند که آنان از حوادث پیرامون خود اطلاعی ندارند، و از این روی، به آنها بی‌اعتنایند؛ اما چنین نیست، و آرامش و اطمینان خاطر آنها برخاسته از آگاهی به سیر حوادث و فرجام کارهاست. نگرانی و اضطراب در دیگران برخاسته از آن است که نمی‌دانند چه رخ داده و فرجام کار چه خواهد بود؛ اما برای کسی که حقایق پیرامون خود را
﴿ صفحه 111 ﴾
می‌شناسد و به زنجیرة حوادث و فرجام آنها آگاهی و یقین کامل دارد، دلیل منطقی برای اضطراب و نگرانی وجود ندارد.
از میان شخصیت‌های بزرگی که ما با آنان برخورد داشتیم، مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی، رضوان الله علیه، از این ویژگی کاملاً برخوردار بودند. ایشان در برابر حوادث و رخدادهای سخت خم به ابرو نمی‌آوردند و با آرامش و اطمینان خاطری ستودنی با حوادث روبه‌رو می‌شدند. همچنین حضرت امام(رحمه الله) که در سخت‌ترین حوادثی که برای مردم ایران رُخ می‌داد، از جمله در واقعة پانزده خرداد، چون کوه استوار بود و آن حوادث ذره‌ای اضطراب، ترس و نگرانی در ایشان پدید نمی‌آورد، و با ایمان مستحکمی که داشتند با آرامش‌خاطرِ بسیار با رخدادها برخورد می‌کردند. پس از فاجعة پانزده خرداد و کشتارهای رژیم سفاک پهلوی در قم و تهران و سایر شهرها، مأموران رژیم شبانه به خانة امام ریختند و ایشان را دستگیر کردند. پس از آن ماجرا، امام فرموده بودند: در آن وقایع، من لحظه‌ای نترسیدم و حتی افسران و مأموران رژیم که ما را به تهران می‌بردند، از ترس می‌لرزیدند ولی من هیچ نگرانی و ترسی از فرجام کار نداشتم.
کسی که به سختی‌ها و فراز و نشیب‌های راه خدا آشناست و خداوند نور یقین را بر قلبش تابانده و او از دام وسوسه‌های شیطانی رهیده است، می‌تواند مشعل فروزانی برای هدایت دیگران شود و راه‌گشای دیگران در مسیر کمال و نیل به سعادت گردد و در پرتو حقایقی که برایش آشکار شده، به شبهات و پرسش‌ها پاسخ گوید و نیاز‌های معرفتی و علمی دیگران را برطرف سازد. اگر مردم در گزینش راهنمای خویش دقت نکنند، چه بسا به دام شیاطین و شبهه‌افکنان افتند، و آنان به جای راه هدایت، مسیر گمراهی و هلاکت را به ایشان معرفی کنند و کاخ اعتقادات و باورهای صحیح آنان را ویران سازند. پس باید در شناسایی کسانی کوشید که با حیات انسانی آشنایند و با معیار‌های صحیح و در پرتو نور یقین، مسیر هدایت را می‌شناسند و نیز از کژراهه‌هایی
﴿ صفحه 112 ﴾
که بر سر راه سعادت وجود دارند، آگاه‌اند؛ زیرا آنان با تکیه بر توانمندی‌های معرفتی خویش و با اطمینان کامل، به پرسش‌های دیگران پاسخ می‌گویند و آنان را از خطورات و الهامات الاهی که بر قلبشان تابیده برخوردار می‌سازند و با شناخت اصول و قواعد کلی دین، به استخراج فروع، احکام و مسائل جزئی می‌پردازند.