آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

متفکر مبارز

شهید مطهری خود نیز در مبارزات سیاسی حضوری فعال داشت، اما شیوه‌اش در این عرصه به‌گونه‌ای بود که در ورای آن جوش و خروش انقلابی، انسانی آرام و برکنار از جریان‌های سیاسی به نظر می‌رسید و فعالیت‌های سیاسی خود را از نزدیک‌ترین دوستان که انقلابی نبودند پنهان می‌کرد. او اعتقاد داشت پرخاشگری‌ها و هیجانات زودگذر برای به ثمر نشستن انقلاب چندان سودی ندارد و باید فکر اصیل این حرکت حفظ، و محتوای اسلامی آن تقویت شود.
یکی از تشکل‌هایی که شهید مطهری ارتباط جدی با آن داشت، گروه زیرزمینی و مخفی هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بود که بار عمده مبارزه را در سال 1341 تا 1349 بر دوش می‌کشید.(189) مؤتلفه اسلامی پس از مدتی تلاش، به دلیل ضرورتْ شورایی را
‌﴿ صفحه 225 ﴾
به‌وجود آورد تا در امور مهم و حساس تصمیم‌گیری کنند. شهید مطهری با نهایت دقت، رعایت اصول تقیه و مخفی‌کاری با این هیئت مرتبط بود و آن‌چنان با فراست، کاردانی و تدبیر پیش می‌رفت که وقتی دستگیر شد ساواک نتوانست چیزی به‌دست آورد و ناگزیر، وی را آزاد کرد.
آن شهید در سال‌های پس از 1342 با تلاشی گسترده به تبیین فرهنگ اسلامی در جامعه پرداخت و رسالت تدوین فرهنگ انقلاب و آگاه ساختن نسل جوان را عهده‌دار شد. فعالیت‌ در حسینیه ارشاد و مسجدالجواد نقطه اوج کوشش‌های فرهنگی استاد در سال‌های 1342 تا 1350 بود. سرانجام با بسته شدن این کانون‌های مقاومت دینی توسط ساواک در سال 1351 و دستگیری استاد و سپس ممنوع‌المنبر شدنش، مشکلاتی فراوان برای شهید مطهری، در آن مقطع حساس و اوج خفقان و اختناق بوجود آمد. فعالیت‌های سیاسی شهید مطهری چنان برای رژیم شاه مهم و اساسی بوده است که ساواک از کارگزاران خود می‌خواهد درباره فعالیت‌های او گزارش‌هایی مستمر تهیه کنند.(190)
پس از تبعید امام به نجف، شهید مطهری ارتباط خود را به وسیله نامه و... با رهبر انقلاب ادامه داد. در سال 1355 استاد مطهری عازم عتبات عالیات شد و پس از زیارت بارگاه امام حسین(علیه السلام) در کربلا، به نجف رفت و پس از زیارت مضجع مقدس حضرت علی(علیه السلام) به دیدار امام خمینی(رحمه الله) شتافت. او مدت یک هفته در نجف ماند و با امام درباره مسائل نهضت، حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها به گفت‌وگو پرداخت.(191)
‌﴿ صفحه 226 ﴾
شهید مطهری در جامعه روحانیت مبارز نیز حضوری فعال داشت و جزو مؤسسان این تشکل بود. جامعه روحانیت مبارز عمده‌ترین کارها را در ارتباط با تظاهرات مردم، راهپیمایی‌ها، جلسات بزرگ و مهم و سخنرانی‌ها، برنامه‌ریزی و هدایت می‌‌کرد و شهید مطهری در جلسات آن، فعالیتی مؤثر و قابل توجه داشت.(192) شهید مطهری سفری نیز به پاریس داشت که در پی آن با امام ملاقات کرد و امام مسئولیت تشکیل شورای انقلاب اسلامی را به عهده ایشان نهاد.(193)
در بحبوحه انقلاب اسلامی که اعتصاب‌ها اوج گرفت و مردم ایران بر اثر اعتصاب کارکنان شرکت نفت از نظر سوخت دچار مشکل شدند، شهید مطهری برای رفع این تنگنا طرحی پیشنهاد کرد که به تصویب امام خمینی(رحمه الله) رسید و رضایت مردم را فراهم ‌آورد.(194)
پس از ورود امام به فرودگاه مهرآباد، خیر مقدمی که استاد مطهری نوشته بود، خوانده شد. چنین تنظیم شده بود که وقتی امام به بهشت‌ زهرا می‌رود تا برای میلیون‌ها نفر از علاقه‌مندان و مبارزان سخنرانی کند، در آغاز پدر یکی از اعضای گروهک منافقین
‌﴿ صفحه 227 ﴾
سخنرانی کند. آن روزها این افراد محبوبیتی هم در میان مردم داشتند. شهید مطهری با آن بینش سیاسی دقیق در واپسین لحظات از اجرای این برنامه جلوگیری کرد.(195)
با ورود امام به تهران و استقرار ایشان در مدرسه رفاه، استاد مطهری به منزله مرزبانی بیدار و دلاور آنجا حضور داشت. در واقع بیت امام را شهید مطهری اداره می‌کرد و مراقب بود که مبادا عناصر ناسالم، یا اعضای گروهک‌ها با نفوذ به داخل، اخلال یا سوء‌استفاده کنند.(196)
استاد مطهری پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای تثبیت و استقرار نظامی اسلامی، فعالیت‌هایی ارزنده‌ انجام داد و مهم‌ترین و مورد اعتمادترین مشاور امام خمینی(رحمه الله) بود. او علاوه بر شرکت در جلسات شورای انقلاب و ارائه پیشنهاد‌های سودمند به رهبری انقلاب، بیشترین وقت خود را صرف تبیین حکومت و انقلاب اسلامی کرد.

شب‌پرستان کوردل

گروه فرقان دین را از سیاست جدا می‌دانستند. آنان افکاری مانند منافقین داشتند و به آنان القا شده بود که روحانیان موجود مرتجع‌اند؛ می‌خواهند کشور را به قرون وسطا بازگردانند؛ پایگاه طبقاتی دارند و در واقع همان مسائلی را مطرح می‌کردند که مارکسیست‌ها می‌گفتند. البته آنان نمی‌توانستند تجزیه و تحلیلی درست بکنند، زیرا این افکار از خودشان نبود و در پی ترقی تقلیدی بودند. منافقین افکاری مارکسیستی را با لباس مذهب به آنان تزریق می‌کردند.(197)
‌﴿ صفحه 228 ﴾
گروه فرقان پیش از انقلاب نوشته‌هایی منتشر می‌کردند، اما پس از انقلاب فعال‌تر شدند. شهید مطهری از این وضع ناراحت شده، احساس خطر کرد و در مقدمه کتاب علل گرایش به مادیگری نکاتی را در نقد عقاید باطل آنان نوشت. با نشر این کتاب موجی به راه افتاد. چندی پس از توزیع این نوشتار در میان مردم، شخصی که مرتبط با گروه فرقان بود، طی تماس با یکی از شاگردان شهید مطهری، تهدید کرد که اگر استاد بخواهد این روش را ادامه دهد، بچه‌های فرقان شدت به خرج خواهند داد و بعد هم این گروهک اعلامیه‌ای منتشر کرد که در آن آمده بود هرکس مانع نشر افکار ما شود، به‌گونه انقلابی پاسخ او را می‌دهیم. چون شهید مطهری از این تهدید باخبر شد، بدون هیچ‌گونه واهمه گفت: اگر بناست آدمی از این دنیا برود، چه بهتر که در راه اصلاح عقاید و دفاع از اسلام باشد و من در این راه هیچ‌گونه تردیدی ندارم.(198)
گروه فرقان نخست به ترور شخصیت مطهری پرداختند و تهمت‌ها و افتراهایی را مطرح کردند تا او را از چشم مردم بیندازند. آنان گفتند او آخوندی‌ سودجو، فرصت‌طلب، متعصب و ناآگاه از علوم و اوضاع جهان است، و بدین‌گونه می‌خواستند از علاقه مردم نسبت به آن متفکر بکاهند، زیرا مردم به افکار و آرمان‌های مطهری عشق می‌ورزیدند. بین جوانان و قشرهای گوناگون چنین اشاعه‌ می‌دادند که این سخن‌های مطهری و این نوشته‌ها از خودش نیست؛‌ از دیگران می‌گیرد و به نام خودش مطرح می‌‌کند؛ استقلال در فکر و عمل ندارد؛ هر طرف باد بیاید، آن طرف می‌رود؛ تنگ نظر است؛ نمی‌تواند ترقی و پیشرفت دیگران را تحمل کند و از این روی اگر روشنفکری بیاناتی ایراد کند، یا به طرح اندیشه‌ای بپردازد، مطهری بر او می‌تازد. با این تبلیغات مسموم و کاذب می‌خواستند شخصیت مطهری را خراب کنند. درست کار خوارج را تعقیب کردند. وقتی از یکی از اعضای این گروه پرسیده بودند چرا شهید مطهری را هدف قرار دادید،
‌﴿ صفحه 229 ﴾
گفت ما او را کافر می‌دانستیم! متفکران و علمای ما با چنین منحرفانی روبه‌رو بوده‌اند که در گرداب گمراهی غوطه می‌خوردند و در آخر هم دست به چنین جنایاتی می‌زدند.
اینجا، یک پرسش مطرح است که چرا آنان این اسلام‌شناس راستین را نشانه گرفتند و کسی را به شهادت رسانیدند که امام او را حاصل عمر خویش دانست و تمام آثارش را بدون استثنا آموزنده معرفی کرد. مگر چه خصوصیتی در سیمای این عارف سالک دیدند که او را از ملت مسلمان ایران و انقلاب اسلامی گرفتند؟ باید گفت دشمنان درست تشخیص داده بودند. آنان می‌دیدند اندیشه‌ها، تعالیم و بیانات این مرد بزرگ چون چراغی فروزان، به جامعه روشنی می‌بخشد. نبوغ استاد به اندازه‌ای بود که بسیار زود پی به انحرافات این گروهک‌ها می‌بُرد. با تسلط بر میراث علمی، فقهی و فلسفی علمای پیشین هر جا انحطاط فکری و عقیدتی می‌دید، عکس‌العمل نشان می‌داد و نقد می‌کرد. اجازه نمی‌داد در اعتقادات مردم التقاط پدید آید و عقاید آنان تخریب شود.‌ او می‌کوشید جوانان را در مسیر هدایت قرار دهد و نسلی مؤمن، معتقد، مقاوم و باصلابت پرورش دهد. به این خاطر دشمنان او را برای هدف شوم خود برگزیدند؛ زیرا او دل‌های مؤمنان را از دست زندیقان و ملحدان نجات می‌داد. خفاش‌صفتان دریافتند تا آفتاب مطهری در آسمان ایران پرتو می‌افشاند، دیگر جایی برای آشکار شدن آنان نیست؛ بنابراین مغزش را هدف قرار دادند و امت اسلامی را از وجود چنین رادمرد بزرگ و متفکر والامقامی محروم کردند، تا بتوانند نقشه‌های شیطانی خود را عملی کنند و به بدعت‌گذاری و تحریفات خود ادامه دهند.
دشمنان، مطهری را از دست امت اسلامی ِگرفتند تا بتوانند نقشه‌های شوم خود را عملی کنند و حقایق را وارونه نشان دهند و به گمان خود مسیر انقلاب اسلامی را منحرف کنند. آنان خواستند ماجرای مشروطیت را تکرار کرده، با به در آویختن امثال شیخ فضل‌الله نوری، روحانیان متعهد، متدین و مبارز را منزوی سازند. اما دوراندیشی رهبر انقلاب و
‌﴿ صفحه 230 ﴾
فراست امثال شهید مطهری به آنان فرصت نداد آن تجربه تلخ و ماجرای اسف‌انگیز را تکرار کنند. انقلابی‌های راستین با این رهنمودها مراقب بودند که غرب‌زدگان، ملحدان و منافقین در درونشان نفوذ نکنند و در نتیجه اگرچه آنان جنایتی بزرگ مرتکب شدند، نتوانستند راه مطهری را دگرگون کنند. حقیقتی که مطهری برایش می‌کوشید، همچنان زنده، پویا و تأثیرگذارْ جامعه را به سوی معنویت و تعالی سوق می‌دهد.(199)

حکیم شهید

قاتل استاد شهید، جوانی فریب‌خورده و از اعضای گروهک سیاسی و منافق فرقان به نام محمدعلی بصیری بود که در شب چهارشنبه، 12 اردیبهشت 1358، ساعت ده و بیست دقیقه شب با شلیک گلوله، استاد را به فیض عظمای شهادت و آرزوی دیرینه‌اش رسانید.(200) وی گفته بود من اصلاً مطهری را نمی‌شناختم، ولی از آنجا که نسبت به روحانیت
‌﴿ صفحه 231 ﴾
کینه‌ای عمیق داشتم، پس از اینکه در بین افراد گروه مطرح شد که می‌خواهیم یکی از روحانیان شورای انقلاب را ترور کنیم، من داوطلب شدم، ولی بعد فهمیدم که چه اشتباه بزرگی انجام داده‌ام.(201)
البته گروه فرقان تصریح کرده بودند بدین علت به قتل مطهری دست زدیم که او با افکار، نگرش‌ها و تحلیل‌های ما مخالفت داشت. قاتل استاد نیز در مدارس علوم دینی درس خوانده بود، ولی دچار این ضلالت و جنایت بزرگ شد.(202)
البته شهید مطهری واقعاً شهادت را برای خود یک شرف می‌دانست؛‌ شعار نمی‌داد و عاشق این مسیر بود. داستانی از مرحوم آقای مطهری نقل کرده‌اند که بسیار گفته شده است، ولی بوی مشک هرچه تکرار شود از رایحه‌اش نمی‌کاهد. یکی از آشنایان آن شهید که از سادات و علمای بزرگ بود، شب شهادت مطهری خواب دیده بود که با ایشان در یک فضای وسیع قدم می‌زنند؛ به پای کوهی بسیار بلند می‌رسند که بر فرازش یک خیمه بسیار باشکوه برپا شده‌ بود. می‌پرسند این چیست؛ پاسخ می‌آید خیمه رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) است. با هم به سوی خیمه پیامبر راه می‌افتند. مسیر طولانی بود. در حالی که به جانب آن قله و خیمه قدم بر می‌داشتند ناگهان فردی آشکار می‌شود؛ اسبی می‌آورد و شهید آیت‌الله مطهری بر آن سوار شده، با سرعت به سوی خیمه می‌رود. ایشان گفته بود من همین‌طور متحیر بودم که ما با هم بودیم؛ چطور شد برای وی مرکب آوردند و بردندش، ولی من همین‌جا ماندم. در همین حال از خواب بیدار شدم و بعد شنیدم که در همان شب علامه مطهری به شهادت رسیده‌اند. آری آنان باورشان شده بود که شهادت یک فرصت بزرگ است که با استفاده از آن به سرعت به سوی مقصد می‌روند و راه صد ساله را یک‌شبه طی می‌کنند.‌‌ آدم با شهادت زیان نمی‌‌بیند.
‌﴿ صفحه 232 ﴾
شهادت برای آن متفکر بزرگوار یک آرزوی دیرینه بود. او سال‌ها در دعاهایش می‌خواند: و قتلاً فی سبیلک فوفّق لنا. ما نیز این دعا را زیر لب زمزمه می‌کنیم، اما تنها زبانمان به آن مترنم است؛ در حالی که او از اعماق وجود و از ته دل می‌خواند. این‌چنین بود که او پس از انتخاب مسیر و هدفش، هیچ نگران نبود که در خون خویش غوطه‌ور شود.(203)
همسر استاد نقل کرده است که آقای مطهری چند شب پیش از شهادتش، خوابیده بود که ناگهان با نگرانی از رختخواب برخاست. گفتم: چیست؟ چه شده؟ وقتی خود را بازیافت، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت: رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) را در عالم رؤیا مشاهده کردم؛ در حالی که در مسجد الحرام کنار امام خمینی(رحمه الله) ایستاده بودم. روبه‌روی کعبه با امام بودیم که یک وقت دیدم پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سمت ما می‌آیند و من در حال گفت‌وگوی کوتاهی با امام بودم. سپس حضرت پیش‌تر آمدند و لب‌های خود را بر لب‌های من نهادند. مدّتی لب‌های پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر روی لب‌های من بود و حال که از خواب بیدار شده‌ام، حرارت آن را کاملاً احساس می‌کنم. سپس افزود من منتظر حادثه‌ای شگفت هستم و چند شب بعد به شهادت رسیدند.(204)