آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

جلوگیری از رخنه منافقان

آنچه باید در درجه نخست برای مسلمانان اهمیت داشته باشد، اسلام است. یک انسان مسلمان، متدین و مسئول در این‌ باره نگرانی و دغدغه جدی دارد که مبادا اسلام در معرض مخاطرات قرار گیرد.
پایداری اسلام نیز در درجه نخست به حقانیت آن است. آنچه باید در نخستین گام به آن اهمیت داد، پرداختن به مسائلی است که با اعتقادات و اصول اساسی اسلام در ارتباط است. نباید اجازه داده شود جاهلان، مغرضان، منحرفان و اهل التقاط به این دژ استوار، یورش آورند. باید جدّی به میدان آمد و از اینها صیانت کرد، یخ‌های تردید درباره اصل وجود خدا، وحی، معرفت پیامبران و عصمت ائمه(علیهم السلام) باید با آفتاب اندیشه مطهر‌ی‌ها ذوب شود و از بین برود. اگر اجازه دهیم هر کسی به این قلمرو گام نهد و بخواهد به این سرچشمه‌های اصیل و بنیان‌های مقدس حمله کند، دیگر چیزی از اسلام، هویت مذهبی و اصالت دینی باقی نمی‌ماند.
در گام دوم،باید موضوعاتی مانند حکومت و اقتصاد اسلامی‌ چنان برای مردم درست، اصولی و استوار تبیین و تشریح شود که جای رخنه منافقان و منحرفان در بنیان مرصوص مردم نباشد. نفوذ در عقاید، افکار و باورهای مردم بسیار خطرناک‌تر از نفوذ به حدود و ثغور آنان است. البته یک مسئله دیگر که باید در نظر گرفته شود این است که ما کجای زمان ایستاده‌ایم؛ با چه افکار وارداتی روبرو هستیم و در میان چه جمع و نسلی زندگی می‌کنیم. آیا در جایی زندگی‌ می‌کنیم که مذهب تشیع را هدف گرفته‌اند، یا در دانشکده علوم اجتماعی و سیاسی، در بین افرادی هستیم که شماری از برداشت‌های ناجور و غیرمنطقی را مطرح می‌کنند و باید حقیقت را برای آنان بازگوییم.
شهید آیت‌الله مطهری هم‌زمان با تفسیر قرآن، صیانت از دیانت و دردشناسی‌ها از جامعه آن روز با گروهک‌هایی روبرو شد که گرایش‌های مادی و برداشت‌های اسلامی را با هم آمیخته بودند و از ترکیب این دو ضد، یک ایدئولوژی باطل و التقاطی تدوین
‌﴿ صفحه 201 ﴾
کرده بودند که گسترش و نشر آن در جامعه، بسیار آفت‌زا و خطرناک بود. او هم‌زمان با تلاش‌های علمی و فرهنگی دیگر، یک‌تنه پیش آمد و در برابر این تفکر منحط التقاطی سخنرانی کرد؛ مقاله‌ها نوشت؛ حتی هفته‌ای دو روز به قم می‌آمد و به طلاب درس می‌‌داد، تا آنان را برای برخورد با این منحرفان بسیج و مسلح کند و سرانجام جان خود را در همین راه فدا کرد.(174)
پس از سال 1341 توفانی التقاطی در جامعه ایران وزید. کسانی با پوشش اسلام، همان گرایش‌های مادی و الحادی را رواج می‌دادند. همین سازمان مجاهدین که به منافقین شهرت دارند و با اسلاف خود هم‌مرام هستند، در واقع مروج این اندیشه‌ها بودند که باید اسلام را با مارکسیسم همراه کرد و امروز آمیختن این دو، داروی دردهای اجتماعی و سیاسی ماست. آنان در آغاز نوشته‌هایشان که به‌گونة‌ اطلاعیه، جزوه، نشریه و کتاب پخش می‌شد، به جای آنکه بنویسند: «بسم الله الرحمن الرحیم»، می‌نوشتند:
«به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران!». بوی تعفنِ شرک از نوشته‌هایشان برمی‌خاست. در آن زمان برخی نیروهای مذهبی خودی تأثیرگذار و مبارز که شایسته‌ نیست به نامشان اشاره شود، به این شیوه تفکر منحط بسیار خوش‌بین بودند. برای نمونه، برخی به گونه‌ای مستقیم می‌گفتند: الحمدلله اینان عاقبت به خیر شدند. این بدان سبب بود که در زمان رژیم شاه، ساواک برخی از سران مجاهدین را دستگیر و اعدام کرد. نیز یک‌ بار شخصی که اهل علم می‌نمود و در حوزه علمیه قم، فقه و اصول خوانده و با حدیث، تفسیر و کلام اسلامی آشنا بود، می‌گفت: ما و مارکسیست‌ها هر کدام نیمی از حقیقت را می‌گوییم؛ آنان عدالت دارند بدون خدا، و ما خدا داریم بدون عدالت؛ باید این دو را با هم بیامیزیم تا مشکل جامعه حل شود. یعنی برداشتش این بود که در اسلام تنها
‌﴿ صفحه 202 ﴾
اعتقاد به خداوند متعال مطرح است؛ اسلام با آفریدگار جهان هستی سر و کار دارد؛‌ نسبت به اجتماع و اصلاح آن برنامه‌ای ندارد؛ متوجه آسمان است و نمی‌تواند عدالت را در جامعه پیاده کند. او از مفاهیم قرآنی و روایی که بر این اصل تأکید دارد اطلاعات کافی نداشت؛ عدالتی را که مدعیان دروغین مارکسیسم مطرح می‌کردند نیز به‌درستی نمی‌شناخت و ساده‌اندیشانه می‌گفت اگر بخواهیم جامعه را به اعتدال در حقوق، اقتصاد و جایگاه‌های اجتماعی برسانیم، باید سراغ مکتب مارکسیسم برویم. وی با این سخنان، به گونه ضمنی و کنایی می‌گفت اسلام یک بُعدی است، در حالی که فرهنگ قرآن و عترتْ همه‌جانبه، جاویدان و تعمیم‌پذیر در هر زمان و مکانی است و اصول بنیان‌های دینی چنان زایایی، پویش و بالندگی دارد که می‌تواند هر گرهی را بگشاید و هر مشکلی را حل کند. البته آن شخص سخنان خود را با جدیت می‌گفت و حتی برای آمیزش این دو عنصر متضاد کوشش‌هایی نیز کرد و افرادی را برای این منظور پرورش داد.
باز کسی که توانست در برابر این حرکت التقاطی بایستد و این موج خروشان را فرو بنشاند، متفکر به‌خون‌خفته، شهید مطهری بود. اگر آن فداکاری، فرزانگی و فروزندگی مطهری نبود، بیم آن می‌رفت که عقاید بسیاری از کسانی که در آغاز انقلاب در مصدر کارهای مهم قرار می‌گیرند، التقاطی شود و با این تصورات باطل به کارهای نادرست و مخالف دیانت دست بزنند.‌ او افکار و اعتقادات مردم را پالایش، اندیشه‌ها را غربال و سره را از ناسره جدا کرد و حق را از باطل منفک ساخت. وی به نسل جوان، دانشگاهیان، طلاب و دیگر حق‌جویان و مؤمنان هشدار داد که مراقب این التقاط مسموم باشند و در برابر این ویروس کشنده خود را واکسینه کنند. آن شهید همواره در پی مصون‌سازی اسلام،‌ افشاگری و نقادی بود.
تأثیری که آن علامه متفکر در مبارزه با الحاد، کژروی، گمراهی و نفاق داشت، یک موهبت الاهی بود که خداوند نصیبش ساخت. او به‌دست کسانی کشته شد که همین
‌﴿ صفحه 203 ﴾
بیماری التقاط را داشتند و مبتلا به کژروی و برداشت باطل از قرآن و حدیث بودند. آنان می‌گفتند مطهری را به شهادت رساندیم، زیرا با نظام اسلامی همکاری داشت و نیز به فلان کس نمی‌گفت «شهید». مطهری اهمیت هدایت را بسیار خوب درک کرد و فساد و عواقب خطرناک باتلاق گمراهی را به خوبی تشخیص داد. او فهمید بهترین خدمت به جامعه این است که آن را از این عذاب ابدی نجات دهد. پس تصمیم گرفت و انجام وظیفه کرد. البته این مسئولیت، منحصر به فردی ویژه و محدود به زمانی خاص نیست. مقام نبوت و امامت ویژه اشخاصی معین است، اما پیگیری راه ائمه(علیهم السلام) برای همه میسر است. ائمه هدی(علیهم السلام) تنها به بیان احکام و معارف الاهی بسنده نمی‌کردند، بلکه ضمن احیای فرهنگ قرآن و سنت محمدی، فرهنگ مردم را اصلاح می‌کردند و مراقب بودند این فرقه‌های منحرف و این علف‌های هرز جامعه را آلوده نکنند. آنان برای گسترش حقایق اسلامی، دفاع از حریم دین و جلوگیری از تحریف، شاگردانی پرورش می‌دادند و جبهه حق را یاری می‌کردند. همچنین ایشان بر امور و وقایع جامعه اسلامی، به‌ویژه آنچه در میان مدعیان دین و دانش جریان داشت نظارت داشتند و به محض آنکه فردی از خواص یا برجستگان دچار ضعف اراده یا تشخیص می‌‌شد، یا تقوایش خللی می‌یافت و برداشت‌هایی منحرفانه بیان می‌کرد، او را هشدار داده، به خود می‌آوردند. اگر مواعظ و نصایح امام برایش سودمند نبود، امام مردم را نسبت به خطا و کژروی وی آگاه می‌کرد. امام معیار حق و جداکننده نور و تاریکی بود.
روزی رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند: رحِمَ اللهُ خُلفایی؛ «خداوند جانشینان مرا رحمت کند». این جمله را سه بار تکرار کردند. اصحاب فهمیدند که حضرت عنایتی ویژه بر این مطلب دارند. عرض کردند: «یا رسول‌الله! مگر ما جانشینان شما نیستیم؟» فرمودند: «نه، جانشینان من در آخرالزمان می‌آیند؛ علوم و معارفی که از ما مانده یاد می‌گیرند و به دیگران می‌‌آموزند». اگر امروز دانشجویان مسلمان همت کنند و بکوشند معارف اسلامی
‌﴿ صفحه 204 ﴾
را درست بیاموزند، می‌توانند این نقش را بر عهده گیرند؛ در هر رشته‌ای که تحصیل کنند، می‌توانند بخشی از وقت خود مانند زمان‌های تعطیل و فراغت را صرف آموختن معارف دین نموده، با پیگیری جدی و رفتن به کلاس، به این هدف دست یابند. افراد بسیاری هستند که با گذراندن یک دوره آموزش چهل و پنج روزه توانسته‌اند چندین نفر را هدایت کنند. کسانی که در طرح ولایت شرکت کرده بودند، توانستند شماری از دوستان خود را از گمراهی برهانند. این کار شدنی است. بکوشیم با شبهاتی که درباره عقاید دینی، نظام اسلامی، ولایت فقیه و دیگر چیزهایی که امروز ستون فقرات نظام اسلامی را تشکیل می‌دهد و به دست دشمنان اسلام و عوامل فریب‌خورده یا خود‌فروخته آنان، به‌ویژه در این چند سال اخیر در کشور رواج یافته است، مبارزه کنیم. باید به این تشکیکات پاسخ دهیم و بی‌اعتنا از کنارشان نگذریم.(175)
اشاره به خاطره‌ای درباره مرحوم استاد مطهری(رحمه الله) جالب توجه است. پیش از انقلاب، جلسه‌ای در قم برگزار شد. شهید مطهری، مرحوم دکتر بهشتی، مرحوم قدّوسی، ‌آیت‌الله جنّتی و آیت‌الله خزعلی در این محفل حضور داشتند. بنده نیز حاضر بودم. اینان، کسانی بودند که در مدرسه منتظریه (حقّانی) درس می‌دادند. جلسه در منزل آیت‌الله خزعلی برگزار شده بود. مرحوم مطهری داستان خود را با برخی سران مجاهدین چنین تعریف کرد:
در جلسات ماهانه‌ای که در مسجد قُبا(176) برگزار می‌شد و من و دکتر بهشتی آنجا
‌﴿ صفحه 205 ﴾
سخنرانی می‌کردیم، همین حنیف‌نژاد نیز می‌‌آمد. بعدازظهرهای جمعه که من سخنرانی می‌کردم، او همان وقت متن را به تبریز می‌برد و منتشر می‌کرد. یعنی تا این حد به درس‌های مذهبی و این‌گونه فعالیت‌های دینی و فرهنگی علاقه داشت، ولی متأسفانه بعدها گرایش مارکسیستی پیدا کرد و دیدم دیگر نمی‌آید. هنگامی که احوالش را پرسیدم، کسی به‌درستی خبر نداشت. پس از مدتی فهمیدم که اینان گروهی تشکیل داده‌اند و می‌خواهند یک تشکیلات سیاسی را سازماندهی کنند. چند نفر نیز مشغول تدوین ایدئولوژی بودند و پس از چندی جزوه شناخت را منتشر کردند. این جزوه، ترجمه یک کتاب مارکسیستی بود؛ تنها در آغازش نوشته بودند: «به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران» و در آخر نیز یک شعار اسلامی درج کرده بودند. بقیه جزوه، ترجمه حرف‌های مادی‌گرایان و مارکسیست‌ها بود. این بی‌انصاف دست‌کم این جزوه را یک‌بار به من نشان نداد. ما چنان با هم رفت و آمد داشتیم که انتظار می‌رفت دست‌کم این جزوه را به من نشان دهد تا من نیز نظرم را بگویم.
آن زمان تعبیر «بی‌انصاف» درباره سران مجاهدین خلق، گناهی نابخشودنی به حساب می‌آمد. یعنی اینان چنان در جامعه جای باز کرده و بین قشرهای مبارز و مذهبی نفوذ یافته بودند، که شخصی مثل شهید مطهری بالاترین ناسزایش به آنان، همین کلمه بی‌انصاف بود. کسی باور نمی‌کرد اینان منحرف باشند.(177)

بیداری در برابر بدعت‌ها

از وقتی که شهید مطهری فهمید اینان درصدد ایجاد چنین انحرافی برآمده‌اند و می‌خواهند یک ایدئولوژی ساختگی، التقاطی و همراه با بدعت و تحریف را گسترش
‌﴿ صفحه 206 ﴾
دهند و بر پایه آن، فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را سامان دهند، بسیار ناراحت شد و بنابر احساس مسئولیت، بسیاری از کارهایش را تعطیل کرد و درصدد برآمد تا برای مقابله با این مرداب متعفن، حرکتی عالمانه و محققانه انجام دهد. او اعتقاد داشت که این کار به همراهان و همکارانی بسیار نیاز دارد،
زیرا پیش‌بینی می‌کرد برای خنثاسازی این موج کوشش فرهنگی و علمی گسترده‌ای لازم است. این افراد سازمان مجاهدین و دیگر گروه‌های التقاطی با سیمایی فریبنده پیش آمده بودند؛ شعارهای اسلامی را مطرح می‌کردند و در لابلای جزواتشان که از مارکسیست‌ها اقتباس شده بود، آیات، احادیث و برخی مباحث کلامی اسلامی دیده می‌شد. بنابراین مطهری برای فضلای جوان درسی را آغاز کرد. زمان کلاس‌ها روزهای پنج‌شنبه و جمعه بود. وی با جدیت و انگیزه‌ای قوی به قم می‌آمد تا بنیه علمی، قدرت فکری و توان شاگردان خود را چنان بیفزاید که بتوانند در برابر شبهات التقاطی، با توضیحات و پاسخ‌های منطقی، مستدل و قانع‌کننده بایستند. روش ممتاز آن شهید و پاسخ‌های دندان شکن او چنان مؤثر واقع شد که حتی نظریه‌پردازان گروهک‌های مارکسیستی گفته بودند: مطهری سخنان ما را بهتر از خودمان درک، تجزیه و تحلیل می‌کند! علامه مطهری به صورت سطحی، تبلیغی، شعاری، مصرفی و موقتی با مسائل روبرو نمی‌شد، بلکه بسیار ریشه‌ای، برنامه‌ریزی شده و با پرهیز از سر و صداهای تبلیغی، نخست تحریفات و مطالب التقاطی را حلاجی می‌کرد؛ سپس پیرامون آنها به بحث می‌پرداخت؛ جوانبش را در نظر می‌گرفت و با کمال دقت و با بهره‌مندی از آن توانایی علمی، هوشیاری ویژه و ژرف‌اندیشی، جمله جمله نوشته‌ها و ادعاهای آنان را ارزیابی و نقد می‌کرد و بُطلانشان را به گونه‌ای مستدل و منطقی ثابت می‌ساخت. دشمن نیز به خوبی فهمید که او می‌تواند نقشه‌هایشان را نقش بر آب کند و به همین دلیل، درصدد برآمد تا او را از میان بردارد.
‌﴿ صفحه 207 ﴾
البته مطهری با مشکلاتی نیز روبرو بود. برخی افراد که نیتشان نیز خیر بود، چنان از جاذبه‌های کاذب این گروه‌ها اثر پذیرفته بودند که نمی‌خواستند باور کنند چنین تشکل‌ها و افرادی در باتلاق گمراهی غوطه خورده‌اند و امکان دارد جامعه را به ورطه‌های هلاک‌کننده بکشانند. من خود در مجلسی شاهد گفت‌وگوی شهید مطهری با نزدیک‌ترین دوستانش بودم. البته این راز سر به مهری است که نباید از پرده برون افتد. استاد مطهری هر چه کوشید به دوست خود ثابت کند که این سران مجاهدین خلق گمراه‌اند؛ اسلام را به نابودی می‌کشند و خطرناک‌اند، آن شخص بزرگوار لبخندی تمسخرآمیز به شهید مطهری می‌زد و می‌‌گفت: این گونه سخن نگویید؛ اینان مسلمان‌ا‌ند؛ دارند در راه اسلام زحمت می‌کشند؛ حافظ قرآن و اهل تهجدند. اما مطهری خون دل می‌خورد. می‌دانست اینان دارند ریشه اسلام را می‌زنند. کمتر کسی بود که بتواند حرفش را درک، و باور کند که این مسلمان‌نمایان، مصداقی بارز از چهره نفاق و نمونه‌ای از نهروانیان هستند.‌ او بود که پیشقدم شد این فتنه را خنثا کند.
گروه‌هایی که ایدئولوژی التقاطی داشتند، چند دسته بودند. یک دسته‌شان مجاهدین خلق بودند. برخی کسانی بودند که حتی پیشینه تحصیلات حوزوی داشتند، ولی چون تحصیلاتشان عمقی نداشت و به‌ویژه در مسائل فلسفی و معرفتی تخصصی نداشتند، از افکار مارکسیستی اثر پذیرفته بودند. یکی از اینان که بااستعداد بود و بهترین نمره‌ها را در کلاس من می‌گرفت، دچار همین کژروی شد. او مدتی در زندان بود و پس از انقلاب اسلامی به هلند گریخت. او طلبه‌ای درس‌خوانده بود و هوشی فوق‌العاده‌ داشت، اما گرفتار گونه‌ای بیماری خودکم‌بینی و حقارت روحی بود، که برخی شرایط محیطی این مشکلات را برایش به‌وجود آورده بود. با اینکه شهید بزرگوار، آیت‌الله قدوسی بسیار کوشید او را درست پرورش دهد و ما نیز به سهم خود برای پرورش او تلاش کردیم، مشکل درونی‌اش باعث شد تحت تأثیر آن گروهک‌ها و شبکه‌های الحاد
‌﴿ صفحه 208 ﴾
و نفاق قرار گیرد و خود یکی از افراد آنان شود و اکنون نیز در خارج از کشور به سر می‌برد. به هر روی این موج به دلیل آراسته بودن به برخی مسائل اسلامی، حتی طلاب را نیز تحت تأثیر قرار می‌داد. بنابراین مرحوم علامه مطهری با آن روشن‌بینی ویژه، تصمیم گرفت حرکتی پایه‌ای را آغاز کند. هیچ‌کس به اندازه آن شهید از سوی این گروه‌ها احساس خطر نمی‌کرد. برخی نامه‌هایی که او برای حضرت امام(رحمه الله) نوشته، چاپ شده است. او در این آثار و نیز در کتاب‌هایش از این احساس مسئولیت حکایت می‌کند از اینکه چنین خطر شدیدی از سوی ایدئولوژی‌های التقاطی وی را رنج می‌داده است.(178)
کسانی دیگر نیز بودند که با نهایت حُسن نیت و با وجود فداکاری در مسائل مبارزاتی و دلسوزی برای انقلاب اسلامی، این توطئه را جدی نمی‌گرفتند و حتی به اینان کمک مادی نیز می‌کردند. شهید مطهری به خاطر همین سخت‌کوشی و مواضع
‌﴿ صفحه 209 ﴾
سرسختانه‌ در برابر اینان، بسیاری از دوستان خود را از دست داد. این مطلبی است که بنده از نزدیک از آن آگاهی دارم.‌ اگر روزگاری مصلحت ایجاب کند، اسناد مربوط به این ماجرا را خواهم گفت، ولی هنوز فکر نمی‌کنم این شرایط فرا رسیده باشد. اگر استاد مطهری به شهادت نرسیده بود، امروز معرفتی درست درباره‌اش نداشتیم. به هر روی این وضع مرارت‌بار گذشت و او نیز در بحبوحه حوادث و فشارهای درونی و بیرونی به وظیفه خود عمل کرد و از هیچ چیز نهراسید. با اینکه دوستانش می‌گفتند: اینان خطری ندارند؛ بی‌اهمیت‌اند؛ وقتی انقلاب پیروز شود در مشت ما هستند و نقشه‌هایشان بی‌رنگ می‌شود، شهید مطهری استدلالش این بود که خطر فکری با خطر نظامی تفاوت دارد؛ یورش‌های نظامی را می‌توان با سلاح سرکوب کرد، اما تهاجم فکری را باید با ارائه بینشی درست پاسخ داد و خنثا‌سازی چنین شبهاتی که امواج التقاطی به‌وجود می‌آورند، یک کار منطقی و درازمدت می‌طلبد. از آنجا که او یار و یاوری نداشت، خود آستین همت را بالا زد و به‌تنهایی به مبارزه با این معضل پرداخت.(179)

فراست و سرسختی

استاد شهید مرتضی مطهری با التقاط و انحراف از اسلام ناب محمدی سرسختانه مبارزه می‌کرد و تا مدت‌ها تنها کسی بود که به این خطر توجه داشت. تا سال‌های 1352 و 1353 بسیاری از علما، فضلا و محققان در تهران، قم، مشهد و شهرهای دیگر به این خطر توجه نمی‌کردند. آنان نوشته‌های مجاهدین خلق، غرب‌گرایان و دیگر گروه‌های التقاطی را می‌خواندند؛ مطالب اشتباه و انحراف را نیز تشخیص می‌دادند و به‌خوبی
‌﴿ صفحه 210 ﴾
می‌فهمیدند که اگر این متن با منابع قرآنی و روایی سنجیده شود،‌ دارای مشکلات، نارسایی‌ها و آفات بسیار است، ولی متأسفانه به این مسئله با دیده اغماض می‌نگریستند. در این میان شهید مطهری به‌طور مطلق و قاطع برخاست؛ اغماض را روا ندانست و سخت‌گیرانه و موشکافانه این نقاط ضعف و مطالب انحرافی را بیرون کشید. به تعبیر مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) باید گفت شهید مطهری در مبارزه با التقاط نقش و درجه نخست را دارد. مقام معظم رهبری درباره این جنبه از تلاش‌های فکری و اعتقادی شهید مطهری گفته‌اند:
... تا سال 1349 و 1350 شمسی مسائل انحرافی در محیط مبارزه به چشم نمی‌خورد. وقتی که منافقین دستشان را رو کردند و نوشته‌های ایدئولوژیک آنها کم‌کم پخش شد، آقای مطهری بیش از همه ما حساسیت نشان داد و ما باید اعتراف کنیم که ایشان بعد از امام بیش از همه حساسیت نشان داد، چون من به یاد دارم که در سال 1351 شمسی تلاش فراوانی شد که امام را وادار کنند که این حرکت جوان‌ها را تأیید کنند که به نام مجاهدین و... بودند، اما امام سخت ابا کردند و یک‌بار کتاب‌های مجاهدین را خوانده بودند و گفته بودند اینها همان حرف‌های لنین و ارانی است، پس حرف‌های شما کدام است. مرحوم مطهری در معرفی اینها به امام نقش داشتند و خودشان آن‌قدر حساسیت نشان دادند تا عملاً کنار کشیدند و آن وقت مجاهدین ایشان را متهم کردند به اینکه سازش‌کارند و اهل مبارزه نیستند و حال اینکه کنار کشیدن ایشان حساسیت ایشان را نشان می‌داد و مؤثر و مفید هم واقع شد و ایشان در آن موقع کار ایدئولوژیک‌شان را زیاد کردند و اثرش این بود که در سه چهار سال بعد حقانیت حرکت ایشان روشن شد و حرکت صحیح
‌﴿ صفحه 211 ﴾
اسلامی دوباره از سال 1354 شمسی رو به رشد رفت و کم‌کم خط امام تبلور یافت....»(180)
شهید مطهری در شناخت ماهیت افراد و گروه‌های مختلفِ انحرافی و نیز پیش‌بینی خطرات آنان به چند دلیل موفق بود. نخست اینکه او به دلیل هوش و ذکاوت ذاتی‌اش، وقتی کتاب‌های اینان را مطالعه و بررسی می‌کرد، به زودی هدف نویسنده را درمی‌یافت و می‌گفت او می‌خواهد فلان مسئله مادی و مارکسیستی را در ظاهری اسلامی به اثبات رسانده، آیات قرآن و روایات را با نظریه‌های ماتریالیستی تطبیق دهد. دلیل دوم این بود که او به معارف اسلامی آگاهی کامل داشت و آثار انحرافی را با منابع اصیل و متون اساسی شیعه می‌سنجید. عامل سوم اینکه وی درباره افکار اروپاییان و مکاتب جدید، مطالعاتی گسترده‌ داشت و با ریشه‌یابی این تحریفات به‌درستی تشخیص می‌داد که هر یک از کدام مکتب وارداتی تغذیه می‌شود. او در برخی نشست‌های خود با علما و نیروهای مؤمن و مسلمان می‌گفت این سازمان مجاهدین می‌تواند در آینده خطراتی به مراتب بدتر از استبداد رژیم پهلوی داشته باشد، زیرا یک سازمان مارکسیستی است که اسلام را وسیله‌‌ای برای رسیدن به اهداف شوم و پلید خود قرار داده است. این در حالی بود که سازمان مجاهدین خلق در میان جوانان، قشرهای تحصیل‌کرده، دانشگاهیان و حتی برخی روحانیان و طلاب طرفدارانی داشت و اگر کسی شهامت به خرج داده، با اینان مخالفت می‌کرد، او را همکار رژیم قلمداد می‌کردند. التقاط و تحریفات اعتقادی این فرقه منحط، حتی برای بسیاری از نیروهای مبارز مؤمن و معتقد قابل هضم نبود و به همین دلیل، آن حقیقتی را که شهید مطهری در سال‌های اختناق، بین 1352 تا 54 به آنان گوشزد می‌کرد، سال‌ها بعد و حتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی دریافتند.(181)
‌﴿ صفحه 212 ﴾
این موضع قاطع و درست شهید مطهری موجب شد منافقان او را مورد تهاجم تبلیغی شدید منفی قرار دهند و با تهمت‌های بی‌پایه، برای ترور شخصیت ایشان گام‌هایی بلند بردارند. تخریب ایشان چنان با بی‌انصافی همراه شد که در وصف نمی‌‌‌گنجد. ‌در ذهن دانشجویان چنین القا کردند که او در مسیر رژیم پهلوی گام برمی‌دارد و به همین دلیل است که ساواک برای تدریس وی در دانشکده الاهیات دانشگاه تهران هیچ مانعی نمی‌تراشد. آنان می‌گفتند: اصلاً شهید مطهری اسلام مترقی و مبارزاتی را نپذیرفته است؛ بر پایه بافته‌های ذهنی و برخی موهومات خشک فلسفی، آثاری می‌نگارد و به همین دلیل نوشته‌هایش قابل خواندن نیست؛ آثار علمی ندارد؛ ذهن‌گرایی می‌کند و از واقعیت‌های جامعه فاصله دارد. این تبلیغات منفی بدان سبب بود که آنان می‌دانستند اگر افشاگری‌های شهید مطهری برای افراد جامعه جا بیفتد، دیگر آنان راه زوال را خواهند پیمود. آنان حتی در زندان کتاب‌های آن استاد متعهد را می‌گرفتند و صفحات میانی آنها را درآورده، کتاب‌ها را ناقص می‌کردند، تا مبادا خوانندگان از آنها بهره‌ای ببرند؛ حقایق برایشان آشکار شود و خودشان در انزوا و مورد نفرت قرار گیرند.