آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

فصل هشتم: قاطعیت در برابر التقاط

‌﴿ صفحه 192 ﴾
‌﴿ صفحه 193 ﴾

نغمه نفاق

پس از یک دهه که امواج الحاد، مادی‌‌گرایی و تبلیغات مارکسیستی اندکی فروکش کرد و شهید مطهری و دیگران توانستند تا حدّی جلوی این تخریب‌های فکری و فرهنگی را بگیرند، یک موج جدید پدیدار شد. این جریان خزنده، موجی مادی‌گرایانه، پوشش‌دار و نفاق‌آمیز بود که آن را موج التقاط می‌گویند. یعنی کسانی آمدند و ادعا کردند ما هم اسلام را قبول داریم و هم مارکسیسم را. نمونه بارز این افراد، مجاهدین خلق(168) هستند.
‌﴿ صفحه 194 ﴾
آنان‌ می‌گفتند ما با اسلام موافق هستیم؛ یعنی نماز می‌خواندند و روزه می‌گرفتند. در آغاز برخی از سران آنان اهل تهجد و نماز شب، و گروهی از آنان نیز حافظ نهج‌ البلاغه
‌﴿ صفحه 195 ﴾
بودند، اما اعتقاد داشتند که گرچه دین، قرآن و نهج‌ البلاغه‌ خوب، سودمند و اثرگذارند، به تنهایی کافی نیستند. یعنی دین یک بال است و بال مورد نیاز دیگر برای اوج‌گیری، پرواز و رونق مارکسیسم است. باید این دو را توأمان پذیرفت و ترویج کرد. نتیجه این تفکر، شد التقاط که نمونه بارزش گروه مجاهدین خلق، گروهک فرقان(169) و برخی گروهک‌های دیگر بودند.
اینان عناصری از تفکر مارکسیسم را با مذهب می‌آمیختند، یا مبانی مذهبی و معارف دینی را آن‌گونه تعبیر و تفسیر می‌کردند که با اندیشه‌های مادی هماهنگ باشد. ایشان اسلام را نفی نمی‌کردند، ولی دیالکتیک مارکس را هم قبول داشتند؛ یعنی به گونه‌ای مرموز و با جمع نقیضین، هم می‌گفتند ملحدان درست می‌گویند و هم ادعا می‌کردند اسلام آیین خوبی است و ما هر دو را به‌طور هماهنگ و هم‌سو قبول داریم؛ این دو، یکدیگر را تکمیل می‌کنند و ما را برای رسیدن به رشد و پویایی یاری می‌دهند!
در دوران مبارزات مردم مسلمان علیه رژیم پهلوی، این افراد التقاطی برای اینکه
﴿ صفحه 196 ﴾
بتوانند در جامعه اسلامی نفوذ یابند و اوضاع اجتماعی و سیاسی را به‌دست گرفته، خودی نشان دهند، این حرکت منافقانه را تشدید کردند. این شیوه‌ای است که در طول تاریخ، در همه کشورهای دنیا به کار گرفته شده است. هرگاه بخواهند در جریان‌های فعال سرزمینی نفوذ یابند، ظاهر و الفاظ را حفظ می‌کنند،
ولی محتوایی دیگر به آن می‌دهند. در برخی کتاب‌ها این جمله معروف به چشم می‌خورد: «فرم و شکل را حفظ کنید؛ محتوا را تغییر دهید». در بین نویسندگان معاصر، از زمان مشروطه به بعد، نخستین کسی که بر این مسئله تأکید کرد، فتحعلی آخوندزاده(170) بود. وی از نویسندگان بسیار فعال و از کسانی بود که در ترویج اندیشه‌های سکولاریسم و لائیک در ایران بسیار مؤثر بود. او به دوستان خود سفارش می‌کرد آشکارا با اسلام و موازین مذهبی مخالفت نکنید، زیرا مردم به این زودی‌ها از دیانت و اعتقاداتشان دست برنمی‌دارند. ظواهر و الفاظ را نگاه دارید و بکوشید معنایی دیگر به آنها بدهید. ایشان برای رسیدن به هدف خود، در پس واژه‌ها و مباحثی که مسلمانان به آنها حساسیت نداشتند، کارشان را پی‌ می‌گرفتند و این نیرنگی بود که بسیاری از گروه‌های دیگر نیز از آن بهره‌ می‌بردند. همچنین مارکسیست‌های دوران نهضت اسلامی می‌گفتند ما قرآن و سنت اسلامی را قبول داریم، اما معنا و تفسیر این اسلام، غیر از تفسیر متداول است که
‌﴿ صفحه 197 ﴾
شماری از علما و اهل مذهب مطرح می‌کنند، بلکه باید یک قرائت دیگر از مفاهیم اسلامی ارائه کرد.
بد نیست به منزله یک نکته تاریخی و برای یادآوری و عبرت‌آموزی جوانان، به برخی کژاندیشی‌های آن دوران اشاره شود. گروهی پیدا شدند که برخی از آنان درس‌های علوم اسلامی را در حوزه‌ها خوانده بودند؛ حتی برخی از ایشان در درس‌های ما هم شرکت کرده بودند. اینان در آغاز انسان‌هایی معتقد، متدین و خوش‌فکر بودند، اما ناگهان دچار انحراف شدند. گاه یک انسان در سلامت کامل به سر می‌برد و مشکلی هم ندارد. ناگهان می‌بینی رنجور و ضعیف شده؛ رنگ چهره‌اش پریده و سر و کارش با پزشک، دارو و بیمارستان می‌افتد. شگفت‌زده می‌شوی که ای آقا! شما که باکی نداشتی؛‌ بیمار نبودی؛ چطور شد؟ پاسخ می‌دهد ویروسی به اندام‌های بدنم هجوم آورده و مبتلایم ساخته است. پس از بررسی معلوم می‌شود سلول‌های ایمنی بدن و عواملی که باید وی را در برابر بیماری‌ها نگاه دارند، ضعیف بوده است. بنابراین میکروب‌ها به خون راه یافته و او را درگیر بیماری کرده‌اند. در مسائل عقیدتی و فکری نیز این‌گونه است. آن شاگرد درس‌خوان، مؤمن و اهل عبادت گرفتار یک انحراف و التقاط شده است و لذا ناگهان می‌آید و می‌گوید ما قرآن را قبول داریم؛ اسلام را می‌پذیریم؛ ولی معنای آیات قرآن چیزی دیگر است. برای نمونه می‌گفتند کلمه «آخرت»، «یوم آخر» و «قیامت» به معنای روز قیام، فرمان جنبش و حرکت است، که البته نباید این قیام را آشکار کرد؛ ‌فعالیت زیرزمینی است و اگر زمان و چگونگی قیام افشا شود نمی‌توان به مبارزه ادامه داد. همچنین می‌گفتند «جن» یعنی مخفیانه عمل کردن،‌ استراتژیک بودن و رعایت تاکتیک‌ها. برای «غیب» نیز تفسیرهایی انحرافی داشتند. آنان در زمینه تفسیر قرآن کتاب‌ها نوشتند و برخی شخصیت‌ها همین مطالب را به نام تفسیر قرآن درس می‌دادند. از جمله آثاری که با این روش آفت‌زده و بیمار به رشته نگارش در‌‌ آمد، کتاب
‌﴿ صفحه 198 ﴾
توحید، از فردی به نام حبیب‌الله آشوری است. آشوری از مشهد به قم آمده بود و در مدرسه آیت‌الله بروجردی بحث می‌کرد، و با گیرایی و حرارتی ویژه برای طلبه‌های جوان به سخنرانی می‌پرداخت. او در کتاب خود نوشته است ما نه با ماتریالیسم فلسفی، که با ماتریالیسم اخلاقی مخالفیم. گروهی ظاهربین که فریفته جذابیت‌های ظاهری وی شده بودند، به تهران می‌رفتند و به هر قیمت، گاه به طور قاچاقی این کتاب را می‌خریدند، و قربه الی‌الله در قم پخش می‌کردند. از مطالب عجیب این کتاب، این بود: اگر ماتریالیسم فلسفی پویا و زایا باشد بد نیست. یعنی اگر انسان به خدا اعتقاد نداشته باشد، اشکال ندارد؛ آنچه اهمیت دارد این است که اخلاق مادّی نداشته باشد و ماتریالیسم و روح ماده‌گرایی در رفتار آدمی رسوخ نکند.
ایشان خود را بسیار ساده و زاهد می‌نمایاندند؛ غذای ساده می‌خوردند و ظاهرسازی‌هایی عجیب می‌کردند، ولی در باطن رفتارشان گونه‌ای دیگر بود. آشوری که با ظاهری مذهبی و کسوتی دینی در قم سخنرانی می‌کرد، رفته بود در شهری ـ ظاهراً شاهرود ـ و در بین دوستان خود گفته بود ما به‌گونه دسته‌جمعی ازدواج، و این سنت را احیا می‌کنیم، زیرا مطابق قرآن است! حتی طرفدارانش، دخترها و پسرها همه را جایی گرد آورده بود تا با هم به طور جمعی ازدواج کنند و به این آیات استناد کرده بود: نساؤکم حرث لکم؛(171) أُحِلَّ لَکمْ لَیلَه الصِّیامِ الرَّفَثُ إِلَی نِسَآئِکم.(172) او گفته بود: «نساء» به «کُم» نسبت داده شده است، پس مجموعه‌ای از زنان می‌توانند متعلق به مجموعه‌ای از مردان باشند!
این‌ اعمال را به نام دین انجام می‌دادند و چنین کسانی، با این نگرش‌های التقاطی و باطل می‌خواستند سیر نهضت اسلامی را منحرف و جامعه اسلامی را به کارهایی بیهوده
‌﴿ صفحه 199 ﴾
و نادرست سرگرم کنند. اگر معلوم شود چه کسانی حتّی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از حبیب‌الله آشوری حمایت می‌کردند، همگان شگفت‌زده می‌شوند.‌ برخی جوانانِ با استعداد این‌گونه مبتلا شدند و به دام تحریف و التقاط افتادند.
کسی که پای در میدان نهاد و در برابر اینان ایستاد، شهید مطهری(رحمه الله) بود. هیچ‌کس مانند او توان درک و پیش‌بینی این آفت‌ها و بلاها را نداشت. دیگران به هر دلیل اشتباهاتی داشتند و رفتار این گروه‌ها را توجیه، بلکه در دوران مبارزه، از آنان حمایت می‌کردند. حبیب‌الله آشوری خود را با کسانی که مسلمان بودند و مبارزه می‌کردند همسو نشان می‌داد و آنان نیز در برابر تحریفات وی خاموش بودند، تنها شهید مطهری بود که فریاد زد ما باید خط اسلام ناب، مسیر قرآن و سنت محمدی و راه اهل‌بیت(علیهم السلام) را از خط کفر و نفاق جدا کنیم. مبارزه، برای نگهداری اسلام است. نمی‌توانیم برای اینکه در قلمرو سیاسی با آن منافق و ضد دیانت هدفی مشترک داریم، در عقاید اسلامی، چشم خود را بر روی جریان التقاطی ببندیم.
مطهری نمی‌پذیرفت کسی دین‌دار و مسلمان باشد و عقاید منکران خدا را هم بپذیرد. این روند امروز نیز همچنان ادامه دارد. در آن روزها می‌گفتند «قرائت مارکسیستی از اسلام» و امروز از چندین برداشت یا پلورالیسم سخن می‌گویند. اینان نه مشرکان، کفار و بی‌دین‌ها، بلکه کسانی هستند که خود را پشتیبان اسلام و نظام اسلامی می‌دانند. این فتنه‌ها همیشه بوده است و خواهد بود. مسلمانان هستند که باید بکوشند درکی درست از جامعه داشته باشند؛ آفات را بشناسند و وظیفه خود را در این مواقع تشخیص دهند.(173)
‌﴿ صفحه 200 ﴾

جلوگیری از رخنه منافقان

آنچه باید در درجه نخست برای مسلمانان اهمیت داشته باشد، اسلام است. یک انسان مسلمان، متدین و مسئول در این‌ باره نگرانی و دغدغه جدی دارد که مبادا اسلام در معرض مخاطرات قرار گیرد.
پایداری اسلام نیز در درجه نخست به حقانیت آن است. آنچه باید در نخستین گام به آن اهمیت داد، پرداختن به مسائلی است که با اعتقادات و اصول اساسی اسلام در ارتباط است. نباید اجازه داده شود جاهلان، مغرضان، منحرفان و اهل التقاط به این دژ استوار، یورش آورند. باید جدّی به میدان آمد و از اینها صیانت کرد، یخ‌های تردید درباره اصل وجود خدا، وحی، معرفت پیامبران و عصمت ائمه(علیهم السلام) باید با آفتاب اندیشه مطهر‌ی‌ها ذوب شود و از بین برود. اگر اجازه دهیم هر کسی به این قلمرو گام نهد و بخواهد به این سرچشمه‌های اصیل و بنیان‌های مقدس حمله کند، دیگر چیزی از اسلام، هویت مذهبی و اصالت دینی باقی نمی‌ماند.
در گام دوم،باید موضوعاتی مانند حکومت و اقتصاد اسلامی‌ چنان برای مردم درست، اصولی و استوار تبیین و تشریح شود که جای رخنه منافقان و منحرفان در بنیان مرصوص مردم نباشد. نفوذ در عقاید، افکار و باورهای مردم بسیار خطرناک‌تر از نفوذ به حدود و ثغور آنان است. البته یک مسئله دیگر که باید در نظر گرفته شود این است که ما کجای زمان ایستاده‌ایم؛ با چه افکار وارداتی روبرو هستیم و در میان چه جمع و نسلی زندگی می‌کنیم. آیا در جایی زندگی‌ می‌کنیم که مذهب تشیع را هدف گرفته‌اند، یا در دانشکده علوم اجتماعی و سیاسی، در بین افرادی هستیم که شماری از برداشت‌های ناجور و غیرمنطقی را مطرح می‌کنند و باید حقیقت را برای آنان بازگوییم.
شهید آیت‌الله مطهری هم‌زمان با تفسیر قرآن، صیانت از دیانت و دردشناسی‌ها از جامعه آن روز با گروهک‌هایی روبرو شد که گرایش‌های مادی و برداشت‌های اسلامی را با هم آمیخته بودند و از ترکیب این دو ضد، یک ایدئولوژی باطل و التقاطی تدوین
‌﴿ صفحه 201 ﴾
کرده بودند که گسترش و نشر آن در جامعه، بسیار آفت‌زا و خطرناک بود. او هم‌زمان با تلاش‌های علمی و فرهنگی دیگر، یک‌تنه پیش آمد و در برابر این تفکر منحط التقاطی سخنرانی کرد؛ مقاله‌ها نوشت؛ حتی هفته‌ای دو روز به قم می‌آمد و به طلاب درس می‌‌داد، تا آنان را برای برخورد با این منحرفان بسیج و مسلح کند و سرانجام جان خود را در همین راه فدا کرد.(174)
پس از سال 1341 توفانی التقاطی در جامعه ایران وزید. کسانی با پوشش اسلام، همان گرایش‌های مادی و الحادی را رواج می‌دادند. همین سازمان مجاهدین که به منافقین شهرت دارند و با اسلاف خود هم‌مرام هستند، در واقع مروج این اندیشه‌ها بودند که باید اسلام را با مارکسیسم همراه کرد و امروز آمیختن این دو، داروی دردهای اجتماعی و سیاسی ماست. آنان در آغاز نوشته‌هایشان که به‌گونة‌ اطلاعیه، جزوه، نشریه و کتاب پخش می‌شد، به جای آنکه بنویسند: «بسم الله الرحمن الرحیم»، می‌نوشتند:
«به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران!». بوی تعفنِ شرک از نوشته‌هایشان برمی‌خاست. در آن زمان برخی نیروهای مذهبی خودی تأثیرگذار و مبارز که شایسته‌ نیست به نامشان اشاره شود، به این شیوه تفکر منحط بسیار خوش‌بین بودند. برای نمونه، برخی به گونه‌ای مستقیم می‌گفتند: الحمدلله اینان عاقبت به خیر شدند. این بدان سبب بود که در زمان رژیم شاه، ساواک برخی از سران مجاهدین را دستگیر و اعدام کرد. نیز یک‌ بار شخصی که اهل علم می‌نمود و در حوزه علمیه قم، فقه و اصول خوانده و با حدیث، تفسیر و کلام اسلامی آشنا بود، می‌گفت: ما و مارکسیست‌ها هر کدام نیمی از حقیقت را می‌گوییم؛ آنان عدالت دارند بدون خدا، و ما خدا داریم بدون عدالت؛ باید این دو را با هم بیامیزیم تا مشکل جامعه حل شود. یعنی برداشتش این بود که در اسلام تنها
‌﴿ صفحه 202 ﴾
اعتقاد به خداوند متعال مطرح است؛ اسلام با آفریدگار جهان هستی سر و کار دارد؛‌ نسبت به اجتماع و اصلاح آن برنامه‌ای ندارد؛ متوجه آسمان است و نمی‌تواند عدالت را در جامعه پیاده کند. او از مفاهیم قرآنی و روایی که بر این اصل تأکید دارد اطلاعات کافی نداشت؛ عدالتی را که مدعیان دروغین مارکسیسم مطرح می‌کردند نیز به‌درستی نمی‌شناخت و ساده‌اندیشانه می‌گفت اگر بخواهیم جامعه را به اعتدال در حقوق، اقتصاد و جایگاه‌های اجتماعی برسانیم، باید سراغ مکتب مارکسیسم برویم. وی با این سخنان، به گونه ضمنی و کنایی می‌گفت اسلام یک بُعدی است، در حالی که فرهنگ قرآن و عترتْ همه‌جانبه، جاویدان و تعمیم‌پذیر در هر زمان و مکانی است و اصول بنیان‌های دینی چنان زایایی، پویش و بالندگی دارد که می‌تواند هر گرهی را بگشاید و هر مشکلی را حل کند. البته آن شخص سخنان خود را با جدیت می‌گفت و حتی برای آمیزش این دو عنصر متضاد کوشش‌هایی نیز کرد و افرادی را برای این منظور پرورش داد.
باز کسی که توانست در برابر این حرکت التقاطی بایستد و این موج خروشان را فرو بنشاند، متفکر به‌خون‌خفته، شهید مطهری بود. اگر آن فداکاری، فرزانگی و فروزندگی مطهری نبود، بیم آن می‌رفت که عقاید بسیاری از کسانی که در آغاز انقلاب در مصدر کارهای مهم قرار می‌گیرند، التقاطی شود و با این تصورات باطل به کارهای نادرست و مخالف دیانت دست بزنند.‌ او افکار و اعتقادات مردم را پالایش، اندیشه‌ها را غربال و سره را از ناسره جدا کرد و حق را از باطل منفک ساخت. وی به نسل جوان، دانشگاهیان، طلاب و دیگر حق‌جویان و مؤمنان هشدار داد که مراقب این التقاط مسموم باشند و در برابر این ویروس کشنده خود را واکسینه کنند. آن شهید همواره در پی مصون‌سازی اسلام،‌ افشاگری و نقادی بود.
تأثیری که آن علامه متفکر در مبارزه با الحاد، کژروی، گمراهی و نفاق داشت، یک موهبت الاهی بود که خداوند نصیبش ساخت. او به‌دست کسانی کشته شد که همین
‌﴿ صفحه 203 ﴾
بیماری التقاط را داشتند و مبتلا به کژروی و برداشت باطل از قرآن و حدیث بودند. آنان می‌گفتند مطهری را به شهادت رساندیم، زیرا با نظام اسلامی همکاری داشت و نیز به فلان کس نمی‌گفت «شهید». مطهری اهمیت هدایت را بسیار خوب درک کرد و فساد و عواقب خطرناک باتلاق گمراهی را به خوبی تشخیص داد. او فهمید بهترین خدمت به جامعه این است که آن را از این عذاب ابدی نجات دهد. پس تصمیم گرفت و انجام وظیفه کرد. البته این مسئولیت، منحصر به فردی ویژه و محدود به زمانی خاص نیست. مقام نبوت و امامت ویژه اشخاصی معین است، اما پیگیری راه ائمه(علیهم السلام) برای همه میسر است. ائمه هدی(علیهم السلام) تنها به بیان احکام و معارف الاهی بسنده نمی‌کردند، بلکه ضمن احیای فرهنگ قرآن و سنت محمدی، فرهنگ مردم را اصلاح می‌کردند و مراقب بودند این فرقه‌های منحرف و این علف‌های هرز جامعه را آلوده نکنند. آنان برای گسترش حقایق اسلامی، دفاع از حریم دین و جلوگیری از تحریف، شاگردانی پرورش می‌دادند و جبهه حق را یاری می‌کردند. همچنین ایشان بر امور و وقایع جامعه اسلامی، به‌ویژه آنچه در میان مدعیان دین و دانش جریان داشت نظارت داشتند و به محض آنکه فردی از خواص یا برجستگان دچار ضعف اراده یا تشخیص می‌‌شد، یا تقوایش خللی می‌یافت و برداشت‌هایی منحرفانه بیان می‌کرد، او را هشدار داده، به خود می‌آوردند. اگر مواعظ و نصایح امام برایش سودمند نبود، امام مردم را نسبت به خطا و کژروی وی آگاه می‌کرد. امام معیار حق و جداکننده نور و تاریکی بود.
روزی رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند: رحِمَ اللهُ خُلفایی؛ «خداوند جانشینان مرا رحمت کند». این جمله را سه بار تکرار کردند. اصحاب فهمیدند که حضرت عنایتی ویژه بر این مطلب دارند. عرض کردند: «یا رسول‌الله! مگر ما جانشینان شما نیستیم؟» فرمودند: «نه، جانشینان من در آخرالزمان می‌آیند؛ علوم و معارفی که از ما مانده یاد می‌گیرند و به دیگران می‌‌آموزند». اگر امروز دانشجویان مسلمان همت کنند و بکوشند معارف اسلامی
‌﴿ صفحه 204 ﴾
را درست بیاموزند، می‌توانند این نقش را بر عهده گیرند؛ در هر رشته‌ای که تحصیل کنند، می‌توانند بخشی از وقت خود مانند زمان‌های تعطیل و فراغت را صرف آموختن معارف دین نموده، با پیگیری جدی و رفتن به کلاس، به این هدف دست یابند. افراد بسیاری هستند که با گذراندن یک دوره آموزش چهل و پنج روزه توانسته‌اند چندین نفر را هدایت کنند. کسانی که در طرح ولایت شرکت کرده بودند، توانستند شماری از دوستان خود را از گمراهی برهانند. این کار شدنی است. بکوشیم با شبهاتی که درباره عقاید دینی، نظام اسلامی، ولایت فقیه و دیگر چیزهایی که امروز ستون فقرات نظام اسلامی را تشکیل می‌دهد و به دست دشمنان اسلام و عوامل فریب‌خورده یا خود‌فروخته آنان، به‌ویژه در این چند سال اخیر در کشور رواج یافته است، مبارزه کنیم. باید به این تشکیکات پاسخ دهیم و بی‌اعتنا از کنارشان نگذریم.(175)
اشاره به خاطره‌ای درباره مرحوم استاد مطهری(رحمه الله) جالب توجه است. پیش از انقلاب، جلسه‌ای در قم برگزار شد. شهید مطهری، مرحوم دکتر بهشتی، مرحوم قدّوسی، ‌آیت‌الله جنّتی و آیت‌الله خزعلی در این محفل حضور داشتند. بنده نیز حاضر بودم. اینان، کسانی بودند که در مدرسه منتظریه (حقّانی) درس می‌دادند. جلسه در منزل آیت‌الله خزعلی برگزار شده بود. مرحوم مطهری داستان خود را با برخی سران مجاهدین چنین تعریف کرد:
در جلسات ماهانه‌ای که در مسجد قُبا(176) برگزار می‌شد و من و دکتر بهشتی آنجا
‌﴿ صفحه 205 ﴾
سخنرانی می‌کردیم، همین حنیف‌نژاد نیز می‌‌آمد. بعدازظهرهای جمعه که من سخنرانی می‌کردم، او همان وقت متن را به تبریز می‌برد و منتشر می‌کرد. یعنی تا این حد به درس‌های مذهبی و این‌گونه فعالیت‌های دینی و فرهنگی علاقه داشت، ولی متأسفانه بعدها گرایش مارکسیستی پیدا کرد و دیدم دیگر نمی‌آید. هنگامی که احوالش را پرسیدم، کسی به‌درستی خبر نداشت. پس از مدتی فهمیدم که اینان گروهی تشکیل داده‌اند و می‌خواهند یک تشکیلات سیاسی را سازماندهی کنند. چند نفر نیز مشغول تدوین ایدئولوژی بودند و پس از چندی جزوه شناخت را منتشر کردند. این جزوه، ترجمه یک کتاب مارکسیستی بود؛ تنها در آغازش نوشته بودند: «به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران» و در آخر نیز یک شعار اسلامی درج کرده بودند. بقیه جزوه، ترجمه حرف‌های مادی‌گرایان و مارکسیست‌ها بود. این بی‌انصاف دست‌کم این جزوه را یک‌بار به من نشان نداد. ما چنان با هم رفت و آمد داشتیم که انتظار می‌رفت دست‌کم این جزوه را به من نشان دهد تا من نیز نظرم را بگویم.
آن زمان تعبیر «بی‌انصاف» درباره سران مجاهدین خلق، گناهی نابخشودنی به حساب می‌آمد. یعنی اینان چنان در جامعه جای باز کرده و بین قشرهای مبارز و مذهبی نفوذ یافته بودند، که شخصی مثل شهید مطهری بالاترین ناسزایش به آنان، همین کلمه بی‌انصاف بود. کسی باور نمی‌کرد اینان منحرف باشند.(177)