آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

خطری خزنده

با توجه به سیر تاریخی اندیشه‌های مذهبی و فلسفی می‌توان فهمید در هر عصر، یک سلسله افکار فلسفی یا مذهبی ویژه مطرح می‌شده و رواج می‌یافته است. ظهور یک مکتب فلسفی، یا یک عقیده دینی، یا یک تفکر فرقه‌ای یا تاریخی،‌ موجب می‌شد که پیروان دین و مذهب حق درصدد برآیند تا با این جریان فکری به گونه علمی و منطقی برخورد کنند. گاه بسته به موقعیت جغرافیایی یک منطقه، این مسائل گسترده‌تر و عمومی‌تر بود. برای نمونه جایی که مسلمانان با بودایی‌ها در تماس بودند و آمیزش داشتند، چنان‌که این شرایط در هندوستان و کشورهای جنوب شرقی و شرق آسیا وجود دارد، زمینه‌های برخورد فکری مناسب با این عقاید، مانند اسلام در مقابل مذهب بودایی(144) یا برهمایی(145) وجود داشت. همچنین در جایی دیگر که مسلمانان با مسیحیان در یک کشور یا از راه یک کشور مجاور ارتباط داشتند، تضارب فکری در محافل علمی و مدارس بیشتر بود.
‌﴿ صفحه 166 ﴾
در کشورهای اسلامی که اختلافات عقیدتی و مذهبی مانند شیعه و سنی یا مذاهب کلامی اشعری(146) و معتزلی(147) وجود داشته، محور بحث‌ها را همین اختلاف‌های اعتقادی تشکیل می‌داد و موضوع کتاب‌هایی که در آن زمان و آن مناطق نوشته می‌شد، تحقیق در این زمینه‌ها بوده است؛ چنان‌که بیشتر مسائل کلامی در بین شیعه و سنی، محاکمه بین اشعری و معتزلی است. تفکرات مادی پیشینه‌ای بسیار دارد و اعتقاد به روزگار و طبیعت از مدت‌ها پیش مطرح بوده است.
از ویژگی‌های تفکر معاصر، آشکار شدن اندیشه‌های مارکسیستی(148) است که گونه‌ای
‌﴿ صفحه 167 ﴾
اندیشه ماتریالیستی بود. البته این گونه تفکرات پیش از ظهور مارکسیسم در غرب پدید‌
آمد و پیروان زیادی داشت، اما مارکس ماتریالیسم دیالکتیک را ابداع کرد. این‌ گونه اندیشه‌های الحادی که در دوران ما مطرح شد، به دلیل جاذبه‌های سیاسی و اجتماعی و صبغة‌ حمایت از محرومان، کشاورزان و کارگران در میان بسیاری از مردم جهان با سرعت رواج یافت. آنان افکار فلسفی خود را نیز در شعاع این جاذبه‌های دروغین رواج دادند. در ایران نیز یک موج مادی‌گری و مارکسیستی پدید آمد و بسیاری از جوانان را در کام خود فرو برد. این خطری بود که در آن عصر احساس شد و امثال علامه طباطبایی، استاد شهید علامه مطهری و شهید سیدمحمدباقر صدر، درصدد مقابله با این امواج خطرناک بر‌آمدند و کارهای خوبی هم انجام دادند، ولی اثرات این امواج ویرانگر بر جای ماند و چنین تفکر نادرستی به طور کلی نابود نشد و هنوز ماهیت فکری آن در گوشه و کنار دنیا وجود دارد. این تفکر امروز نیز حامیانی در محافل علمی و فلسفی دارد. برای نمونه مکتب فرانکفورت در آلمان و مکاتب مشابه در چین، کره
‌﴿ صفحه 168 ﴾
شمالی، کوبا، شوروی سابق و حتی اروپا، پیرو مکتب مارکسیسم هستند. اما این تفکر یک موج غالب که همه چیز را فراگیرد، یا سیل بنیان‌کنی که فرهنگ و تفکرات اسلامی را از ریشه برکند، نیست. در عین حال نباید اشکال گوناگون تفکرات مادی را نادیده گرفت؛ زیرا همان‌طور که این اندیشه‌ها پیشینه تاریخی ممتدی دارند، باز هم ادامه خواهند یافت. اکنون حتی همراه با تفکرات لیبرال، افکار مادی مطرح می‌شوند و بسیاری از فلسفه‌های غربی معاصر نیز با مادی‌گری و ماتریالیسم همراه است.
همان‌طور که پیش از این در سایه جاذبه مارکسیسم، افکار فلسفی مارکسیست‌ها در بین توده‌های مردم رواج می‌یافت، امروز نیز پس از فروپاشی این مکتب، در اثر غلبه سیاسی کشورهای به اصطلاح سرمایه‌داری، حرف‌های فلسفی آنان گسترش می‌یابد و ما باید اهتمام بیشتری به دفع این خطر داشته باشیم و درصدد پاسخ‌گویی به شبهات آنان بر‌‌‌‌‌آییم. البته لیبرالیسم مکتبی در برابر سایر مکاتب فلسفی نیست، بلکه یک تفکر اجتماعی یا سیاسی است که در زمینه اقتصاد نیز فعالیت دارد. به هر روی لیبرالیسم خطری مهم است که با آن روبه‌روییم.
پیش از فروپاشی مارکسیسم و زوال کشورهای کمونیستی به‌ویژه شوروی، افرادی به طور کامل از این افکار متزلزل تأثیر پذیرفتند؛ کمونیست شدند و اسلام و عقاید دینی را نفی ‌کردند، ولی بسیاری از افراد نیز که شاید تعدادشان کمتر نبود، عناصری از تفکر مارکسیسم را با بخش‌هایی از اعتقادات و تفسیرهای مذهبی ترکیب کردند، یا کوشیدند افکار مذهبی را با گرایش‌های الحادی هماهنگ و این دو را در ارتباط با یکدیگر تفسیر و تعبیر کنند. آنان بدون نفی اسلام، افکار مارکسیستی را می‌پذیرفتند، تا آنجا که گروه‌هایی در ایران و برخی کشورهای دیگر به نام مارکسیست اسلامی شناخته شدند، و این خطر شدیدتر از انکار علنی دین و پذیرش مارکسیسم بود. امروز نیز همین اصل وجود دارد، یعنی افکار وارداتی ملحدانه به گونه‌ای مرموز و نامحسوس لباس اسلامی
‌﴿ صفحه 169 ﴾
می‌پوشند و پس از تأویل و تفسیر اصول اسلامی، با افکار الحادی هماهنگ می‌شوند، که این شیوه موذیانه و منافقانه در بین مسلمانان حساسیتی برنمی‌انگیزد.
کسانی که با صراحت می‌گفتند اسلام واقعیت ندارد و دروغ است بسیار کم بودند، ولی افرادی که مروج مخلوطی از عقاید وارداتی مارکسیست‌ها و اعتقادات اسلامی بودند، اگرچه خودشان چندان
پرشمار نبودند، بر شمار چشمگیری از افراد تأثیر گذاشتند. امروز هم این‌چنین است و بسیاری از مفاهیم فرهنگ غربی و ضد اسلامی در فرهنگ ما نفوذ کرده‌اند. حتی شماری از گویندگان و نویسندگان، چه بسا ناخود‌آگاه این افکار را پذیرفته‌اند و برخی نیز تصور می‌کنند اینها هیچ تضادی با هم ندارند. این خطری بزرگ است. شگفت‌آور است اگر بدانیم بسیاری از مفاهیمی که گاه ما در گفته‌ها و نوشته‌های خود به کار می‌بریم مفاهیم ارزشی اسلامی نیست، یا چیزهایی که ما ارزشمند می‌دانیم و در سطح جامعه و کشور اسلامی مطرح است، ارزش‌های با اصالت اسلامی نیستند، مانند دموکراسی و آزادی؛ البته آن‌گونه که در فرهنگ غرب و به نام حقوق طبیعی و حقوق بشر ارائه می‌شود. بسیاری از ما‌ نیز با حالت انفعالی، خودباختگی و گونه‌ای حقارت می‌گوییم اینها همان چیزهایی است که اسلام می‌گوید. برخی نیز بر اثر ضعف بینش دینی یا ایمان اندک به‌گونه جدی با آنها برخورد ندارند، حتی از مواضع اسلامی خود عقب‌نشینی می‌کنند.
در اثر همین عقب‌نشینی و نیز ممارست این شیاطین مُلحد در طول بیش از یک قرن، فرهنگ ما با فرهنگ غرب اختلاط یافته و واژه‌ها و مفاهیم این مکاتب غیراسلامی وارد فرهنگ ما شده است و ما متوجه نیستیم. در حالی‌که این واژه‌ها نه‌تنها در متن فرهنگ ما وجود ندارد، بلکه با آن در تضاد است.
برای نمونه در اسلام هیچ ارزش مطلقی به نام آزادی با آن مفهومی که در غرب مطرح است وجود ندارد، بلکه ارزشی که ما در فرهنگ خود داریم بندگی خداست. البته به تعبیر شهید مطهری انبیا آمدند تا
‌﴿ صفحه 170 ﴾
مردم را از اسارت و بردگی یکدیگر نجات دهند و به آنان گونه‌ای آزادی اجتماعی ببخشند، تا بهتر بتوانند در انسانیت،‌ معرفت و معنویت رشد کنند. اما تفاوت مکتب انبیا و این مکتب‌های غربی این است که فرستادگان الاهی آمده‌اند به مردم آزادی معنوی بدهند که آزادی مقدسی است و تنها از راه نبوت، دین، وحی، ایمان و تقوا به‌دست می‌‌آید. انسان باید روح خود را از این رذالت‌ها، جهالت‌ها، گناه‌ها و سرپیچی از قوانین الاهی آزاد کند و از اسارت نفس، شهوات و هواهای نفسانی بیرون آید. کسی که آزادی معنوی دارد تنها خدا را می‌پرستد: وَیضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کانَتْ عَلَیهِم؛(149) «(این رسول گرامی) بار گرانشان را از دوششان برمی‌دارد و بند و زنجیرشان را می‌گشاید».
انسانی که برده دنیا، جاه‌طلبی، ثروت و زیاده‌خواهی است نمی‌تواند ادعای آزادی داشته باشد. شهید مطهری در برابر این ملحدان و منافقان که دم از آزادی می‌زدند، نخست اصلیت آن آزادی را رد کرد و سپس گونه‌ای آزادی معنوی را مطرح کرد که تابعی از گونه عالی آزادی است و جامعه‌ای که در پی آن نوع آزادی نباشد به این آزادی نخواهد رسید.(150) امروز یکی از پرسش‌هایی که در غرب بیان می‌شود و برخی نویسندگان و گویندگان داخلی ‌آن را به گونه‌ای مغالطه‌آمیز مطرح می‌کنند، این است که «دین برای انسان است یا انسان برای دین؟» طبعاً پاسخ می‌دهند دین برای انسان است و از این نتیجه می‌گیرند که دین باید با انسان هماهنگ بوده، پیرو خواسته‌های او باشد و هنگامی ارزش دارد که بتواند خواسته‌های آدمی را تأمین کند. اما یک مسلمان واقعی می‌داند که این ادعا بی‌معناست. خداوند دین را برای هدایت بشر فرستاده و هر
﴿ صفحه 171 ﴾
دین‌داری باید تسلیم خدا باشد. کلمه اسلام یعنی تسلیم و این ویژگی با آن آزادی به معنای هرزگی و رهایی که غرب، مادی‌گراها و لیبرال‌ها مطرح می‌کنند سازگاری ندارد. آن آزادی الحاد، کفر، شرک و فسق را رواج می‌دهد و این آزادی مروج تقوا، بندگی خدا و خوبی‌هاست.
پیرو این اختلاط‌هاست که برخی به خود جرئت می‌دهند به نام آزادی، در برابر دین بایستند، وگرنه چگونه امکان دارد کسی مسلمان باشد و هم‌زمان یک آزادی مطلق را معتبر و ارزشمند بداند؟ این خطرها خزنده است. آزادی در اسلام با عنایت به اصول اعتقادی، باورها و ارزش‌های الاهی تفسیر می‌شود. کسی که آزادی وارداتی را می‌پذیرد دیگر نمی‌تواند پیرو معصوم باشد؛ از قرآن و سنت متابعت کند و ولایت فقیه را بپذیرد. مطهری ریشه این انحرافات را می‌یافت؛ خطر آنها را گوشزد می‌کرد و نیز مرزهای آزادی فکری، ‌آزادی معنوی و آزادی اجتماعی را از هم تفکیک می‌کرد.
ایشان تأکید داشت معنا ندارد به یک عقیده مارکسیستی، وارداتی، ملحدانه و منافقانه اجازه جولان دهیم و بگوییم انسان آزاد است. به تعبیر ایشان این آزادی‌ها، آزادی معنوی را آسیب‌پذیر می‌سازد و از امنیت روانی و فکری جامعه می‌کاهد.‌ محدودیت‌هایی که اسلام معین کرده، برای رعایت عدالت و توجه به حقوق انسانی است و در واقع اسلام مصالح عالی انسانی را در نظر گرفته است.
آن شهید فریاد می‌زد که اسلام جهاد و دفاع را برای نجات مظلومان لازمْ و قصاص و مجازات مجرمان را برای تأمین امنیت اخلاقی و فرهنگی جامعه واجب می‌داند. ولی از نظر غربی‌ها اینها ضد آزادی و دخالت در امور دیگران است. آنجا که آزادی فرد موجب اختلال در آزادی و سلب امنیت
دیگران می‌شود باید جلویش را گرفت. در گذشته می‌خواستند اسلام را با مارکسیسم هماهنگ نشان دهند، و اکنون می‌خواهند بگویند اسلام و لیبرالیسم همسویند. باید در این عرصه‌ها هوشیار باشیم و از شهید
‌﴿ صفحه 172 ﴾
مطهری پیروی کنیم که با فراست و اسلحه معرفت و اندیشه به مقابله با امواج الحاد رفت و آنها را سرکوب کرد. امروز نیز یک الحاد دیگر به ما چنگ و دندان نشان می‌دهد. الحادی که با برخی مسائل مذهبی آمیخته‌اند‌ تا مردم را بفریبند.‌‌ بزرگداشت مطهری و تکریم واقعی او بدین معناست که راهش را با گام نهادن در این میدان فکری ادامه دهیم. باید افکار و ارزش‌های دینی را بازشناسیم؛ آنها را به مردم نشان دهیم و با صراحت و شجاعت بگوییم اصل اسلام معنویت، قر‌آن و سنت است. این حقوق بشر دستاویز و بازیچه‌ای برای تأمین خواسته‌های قدرت‌های بزرگ است.‌ طبیعی است وقتی بگوییم رشد انسان با بندگی خدا امکان‌پذیر است و آدمی در مسیر بندگی به شکوفایی می‌رسد، خواسته‌های افرادی که غرق در تفکر مادی هستند تأمین نمی‌شود. به همین سبب دست به دامن تهمت می‌شوند و می‌گویند مرتجع، دیکتاتور، فاشیست و... ولی ما نباید بترسیم. خطرشناسان باید همچون علامه مطهری در این مواقع آژیرهای خطر را به صدا درآورند، تا انسان‌های غافل آگاه و بیدار شوند. دیده‌‌بان‌ها باید از مطهری درس بگیرند. وقتی موج افکار الحادی و التقاطی به سوی جامعه سرازیر می‌شد و می‌خواست آسیبی وارد کند، وی سریع اقدام می‌کرد و به مردم هشدار می‌داد، زیرا با آگاهی، احساس مسئولیت و بصیرت خود پیش‌بینی می‌کرد که این سیلاب‌ها چه آثار وخیمی دارند.(151)

دفع امواج فرساینده

در عصر شهید مطهری دو خطرِ فرهنگی، اسلام و مسلمین را تهدید می‌کرد که یکی از سمت اردوگاه غرب بود و دیگری از طرف اردوگاه شرق. خطر مارکسیسم و کمونیسم در آن زمان بسیار جدی بود، زیرا یک جریان انحرافی کاملاً جدید بود که وارد جهان
‌﴿ صفحه 173 ﴾
اسلام می‌شد، همچنان ‌که در سراسر جهان یک حرکت تازه بود. این جریان جاذبه‌هایی ویژه داشت، زیرا مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها از محرومان، رنج‌دیدگان و افراد عقب‌افتاده اقتصادی به‌ ظاهر حمایت می‌کردند و در شعارها، تظاهرات و میتینگ‌ها سنگ طبقات پایین و پابرهنه را بر سر و سینه می‌زدند. از سوی دیگر در کشورهای اسلامی به دلیل فشارهای سیاسی ـ اقتصادی استکبار، حاکمیت رژیم‌های ضدمردمی و دیکتاتور و نیز برنامه‌ریزی‌های نادرست، مشکلات اجتماعی و اقتصادی بسیاری پدید آمده بود و از این روی بسیاری از محرومان و مستضعفان به شعارهای مارکسیستی و کمونیستی دل‌ بسته بودند و امیدوار بودند اینان از دشواری‌هایشان بکاهند. بدین روی این مرام منحرف و مسیر پر آفت با شدت و حدت بسیار رواج یافت و در میان قشرهای گوناگون مردم نفوذ قابل توجهی به‌دست آورد. بیشتر مردم که محروم و کم‌درآمد بودند، فریب شعارهای دروغین مارکسیسم را می‌خوردند و در کنارش محافل دانشگاهی و روشنفکری نیز سخت از این تفکرات و فلسفه‌های ماتریالیستی دیالکتیکی تأثیر پذیرفته بودند. بسیاری از اساتید مراکز علمی و دانشگاهی به طور رسمی به حمایت از این مکتب وارداتی منحرف می‌پرداختند و با صراحت در کلاس‌های درس، افکار مارکسیستی را به منزله اندیشه‌های علمی، معتبر، اثربخش و گره‌گشا تبلیغ می‌کردند!
کمابیش در دبیرستان‌ها هم این روند همراه با گمراهی وجود داشت. اساتید دانشگاه آن زمان کتاب‌هایی فراوان را در تأیید و ترویج مکتب مارکسیسم نگاشتند. هنوز هم برخی اساتید که در نظام اسلامی در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند دارای چنین گرایش‌هایی هستند و بدشان نمی‌آید شرایطی فراهم‌ آید تا خفاش‌صفت به پرواز درآیند و به ترویج چنین تفکری که مغایر با اسلام و دیانت است بپردازند. به‌ویژه شرایط در رشته‌های علوم اجتماعی مساعدتر است.
به هر روی در آن زمان، این وضع خطری جدی تلقی می‌شد. انتشار افکار
‌﴿ صفحه 174 ﴾
مارکسیستی در محافل روشنفکری دانشگاهی مانند سرایت یک ویروس خطرناک بود و هر لحظه به تکثیر سرطانی خود می‌پرداخت. کسانی که بتوانند پاسخی دندان‌شکن به شبهات و امواج آنان بدهند و جلوی این پیشرفت سیل‌آسا و بنیان‌کن را بگیرند، کمتر در دانشگاه دیده می‌شدند.(152)
پس از سال ‌1332 به تدریج این افکار الحادی در کشور نفوذ یافت و روشنفکران و فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه با مکاتب فلسفی مادی ‌آشنا ‌شدند. دانشجویان از راه مباحثی که مواد درسی دانشگاه بود، یا آنچه در دانشگاه‌های خارج می‌آموختند، یا در اثر مطالعه کتاب‌هایی که ترجمه یا به زبان‌های دیگر روانه بازار می‌شد، با این مکاتب خو می‌گرفتند. ‌اما در برابر این امواج فرساینده، رنج‌آور و آلوده در حوزه حکمت و فلسفه اسلامی کاری چشمگیر و درخور توجه که بتواند این موج را در هم بشکند دیده نمی‌شد. پس به تدریج دو گونه فلسفه به‌وجود آمد: یکی شرقی و اسلامی و دیگری غربی. مکاتب اروپایی در برخی نقاط دنیا از جمله ایران طرفدارانی داشت و در دانشکده‌های جهان مورد بررسی قرار می‌گرفت. کم‌کم این فکر در برخی اذهان شکل گرفت که شاید فلسفه اسلامی توان ایستادگی در برابر فلسفه‌های غربی و الحادی را ندارد. دانشجویان و تحصیل‌کرده‌ها تصور می‌کردند دیگر دوران فلسفه اسلامی گذشته و اکنون نوبت این مکاتب وارداتی جدید غربی است، در صورتی که اتقان و استحکام مباحث فلسفه اسلامی به مراتب بیشتر از فلسفه غربی بود. آنچه باید انجام می‌شد یک بحث تطبیقی و مقارنه‌ای بود که طی آن موضع فلسفه اسلامی در برابر مکاتب اروپایی تبیین و حقانیت فلسفه اسلامی و برتری آن بر این افکار غربی و الحادی ثابت شود. ولی در حوزه‌ها چنین کاری نشده بود و کسی هم وارد شدن به این عرصه را در ذهن
‌﴿ صفحه 175 ﴾
خویش نمی‌پرورانید. انجام این‌ کار گونه‌ای شجاعت، فداکاری و توانایی علمی فوق‌العاده را می‌طلبید که افرادی با این ویژگی‌ها از نوادر روزگار بودند.(153)
اینجا بود که علامه طباطبایی و آیت‌الله مطهری آستین بالا زدند تا جلوی این تهاجم را بگیرند.

احساس خطر

پس از شهریور 1320 کتاب‌های زیادی در دفاع از ماتریالیسم و مارکسیسم منتشر ‌شد و برخی ‌کوشیدند دیدگاه‌های این تفکرات دیالکتیکی و انحرافی را برای خوانندگان تبیین کنند. شخصی به نام تقی ارانی(154) در این زمینه‌ها جزوات و کتاب‌هایی ‌نوشت. او قلم
‌﴿ صفحه 176 ﴾
خوبی داشت و در عالم مطبوعات و نشریات و رسانه‌های جمعی شهرتی به‌دست آورده بود. در ایرانِ آن زمان بیشتر کسانی که با انتشارات، جراید و کتاب آشنایی داشتند، تقی ارانی را می‌شناختند‌. او نظریه‌پرداز مارکسیسم بود و در رشته خود مهارت داشت و کتاب‌هایی هم در موضوعاتی ویژه می‌نگاشت؛ برای نمونه عرفان و اصول مادی کتابی بود که در آن کوشیده بود رابطه عرفان با اصول مادی را روشن کند. پس از او نیز سایر سران حزب توده و برخی از مارکسیست‌ها در این زمینه فعال بودند و برای ترویج مادی‌گری و الحاد روزنامه‌های فراوان و مجلات گوناگون منتشر می‌کردند.
یکی از سیاست‌های مارکسیست‌ها این بود که در هر کشوری وارد می‌شدند، عده‌ای از اهل ذوق، صاحبان قلم، ادیبان و داستان‌نویسان را شکار و ادبیات آن سرزمین را قبضه می‌کردند. در ایران و برخی کشورهای عربی، امریکای لاتین و نقاط دیگر مارکسیست‌ها بهترین نویسندگان بودند. آنان توجه ویژه‌ای داشتند که اعضا، حامیان و ناشرانِ افکار مادی را خوش‌قلم بارآورند و ادیب تربیت کنند و سبک‌های ادبی ویژه‌ای را گسترش دهند. در ایران نیز همین‌گونه بود. بهترین رمان‌ها و داستان‌ها در آن زمان از آنِ مارکسیست‌ها بود. زمانی که من به مدرسه می‌رفتم، گاه از دوستانم می‌خواستم کتابی برای تقویت درس انشا و ادبیات معرفی کنند و آنان نیز برخی آثار ادبی را برایم می‌آوردند. وقتی مطالعه می‌کردم، متوجه می‌شدم که اندیشه‌های مادی و مارکسیستی در آنها موج می‌زند، اما ادبیات و سبک نثرشان بسیار جذاب و شیوا بود و نویسنده از ظرافت‌هایی دل‌انگیز بهره برده بود.
به هر روی در آن دوران، افکار مارکسیستی از اندیشه‌های فلسفی و ماتریالیسم دیالکتیک تا افکار اعتقادی ـ اجتماعی سوسیالیستی بسیار رواج داشت. بهترین ادبیات آن عصر ویژه اینان بود. استادان دانشگاهی که بهترین کرسی‌ها را به‌ویژه در علوم اجتماعی و انسانی و مباحث اقتصادی اشغال کرده بودند، این افکار را گسترش
‌﴿ صفحه 177 ﴾
می‌دادند. از سوی دیگر در حوزه علمیه و محافل مذهبی سدی عظیم که بتواند جلوی این سیلاب را بگیرد، یا قله‌ای که چنین توفان‌هایی را خنثا کند وجود نداشت. آنچه در مراکز فراگیری علوم اسلامی و حوزه‌ها رواج داشت فقه و اصول بود و این علوم نیز در عرصه‌هایی دیگر پاسخگو بود، نه در این قلمرو. مرحوم شهید مطهری از اندک افراد پیشگامی بود که چنین خطری را احساس کرد و کوشید در خدمت علامه طباطبایی آن بحث‌های فلسفی را مطرح کند. آنان جلساتی را در روزهای پنج‌شنبه و جمعه تشکیل دادند. شب‌ها بحث می‌کردند و روزها می‌نوشتند. استاد متن را تنظیم می‌کرد و شاگرد برجسته‌اش پاورقی‌ها را تدارک می‌دید که نتیجه آن کتاب سترگ اصول فلسفه و روش رئالیسم است.
این حرکت در برخی کشورهای دیگر و از سوی متفکرانی برجسته‌ چون شهید سیدمحمدباقر صدر،(155) شیوه‌ای بسیار کاربردی و مؤثر بود و آن شهید نیز با تأثیرپذیری از علامه طباطبایی و شهید مطهری به نگارش کتاب‌هایی پرداخت که بتواند این امواج کشنده را خنثا یا دست‌کم اثرش را کم‌رنگ کند.(156)
زمانی که جوانان کتاب‌های مارکسیست‌ها را با آن جاذبه‌های ادبی می‌خواندند بی‌شک از قلم آنان اثر می‌پذیرفتند. این روند موج گسترده‌ای داشت و اگر به این منوال
‌﴿ صفحه 178 ﴾
پیش می‌رفت، اگر نه همه جوانان، بسیاری از آنان ملحد و منکر دین خدا می‌شدند. کسی که برای مبارزه کمر همت بست و جلوی این موج خروشان و ویرانگر ایستاد، استاد شهید مرتضی مطهری بود. او به استادش علامه طباطبایی پیشنهاد کرد در این زمینه بحثی جدی را آغاز و در بیانات آموزشی و نوشته‌های علمی و فلسفی، ماتریالیسم دیالکتیک را عالمانه و حکیمانه نقد کند. استاد نیز پذیرفت و ضمن تدوین اصول فلسفه اسلامی با روشی جدید و نگارشی نو، جذاب و خوش‌فهم، فلسفه غربی و مادی را نقد و رد کرد.(157)