آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

تفکیک حق از باطل

هر کس، هر ادعای باطلی داشته باشد، می‌تواند آن را با پیرایه‌هایی از حقیقت تدوین کند و این مسئله، دارای پیشینه‌ای بسیار است.‌ از هزاران سال پیش‌، شیاطین این مسائل را القا می‌کردند؛ همان مطالبی را که امیرمؤمنان(علیه السلام) در نهج البلاغه فرموده‌اند.
فَلَو أَنَّ الباطل خَلَصَ من مزاج الحقّ لَم‌ یخف علی المرتادین ولَو انّ الحقَ خلص من لبس الباطل، انقطعت عنه السُنُ المعاندین ولکن یوخذ من هذا ضغث فَیمزجان فهنا لک یستولی الشّیطان علی اولیائه وینجو... .(137) «پس اگر باطل با حق مخلوط نمی‌شد بر طالبان، حق پوشیده نمی‌ماند و اگر حق از باطل جدا و خالص می‌گشت، زبان دشمن قطع می‌گردید. اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می‌گیرند و به هم می‌آمیزند. آنجاست که شیطان بر دوستان خود چیره می‌گردد. (و تنها آنان که مشمول لطف و رحمت پروردگارند، نجات می‌یابند).»
فطرت انسان در پی باطل نیست، بلکه حق را دوست دارد و انسان‌ها هنگامی که بفهمند چیزی حق نیست به دنبالش نمی‌روند. البته حق هیچ‌گاه با باطل کنار نمی‌آید، بلکه شیاطین مردم را فریب می‌دهند. آنان ظاهری از حقیقت می‌سازند، ولی محتوا و باطنش باطل است. اگر باطل و حق با هم ترکیب نمی‌شدند، دشمنان دستمایه‌ای برای مخالفت با حق نداشتند، پس با شرارت‌ می‌کوشند دستاویزی بیابند، تا ‌علیه مؤمنان و
‌﴿ صفحه 158 ﴾
حق‌جویان سخن گویند. البته وقتی لغزش‌ها وجود داشته باشد، بهانه و دستاویز فراهم می‌شود. اگر می‌شد حق را به طور کامل از عناصر باطل تفکیک کرد، دیگر امکان مخالفت وجود نداشت. معاندان در صورتی می‌توانند با حق درگیر شوند که پیرایه‌هایی به آن بسته و خرافاتی به آن ضمیمه شود؛ آن‌گاه جرئت می‌یابند تبلیغات خود را آغاز و انتقاد یا زبان‌درازی کنند؛ زیرا شهامت مخالفت با خود حق را ندارند زیرا سرشت مردم ملکوتی و حق‌جوست.
اهل باطل حرکتی خلاف را در نظر می‌گیرند؛ پوششی از حق برایش فراهم می‌کنند و آنرا به صورتی زیبا جلوه می‌دهند و در واقع، یک ماده سمی، تلخ، مرارت‌آور و هلاک‌کننده را با لایه‌ای از شیرینی می‌آرایند و می‌گویند بفرمایید! وقتی مردم می‌چشند، می‌گویند خوشمزه است، اما نمی‌دانند وقتی این سطح شیرین مکیده شد، آن زهر کشنده، حیات انسانی را تهدید می‌کند. اهل باطل می‌گویند ما اصلاح‌طلب هستیم، ولی می‌خواهند آنچه را مصلحان انجام داده‌اند، ویران کنند؛(138) ادعا دارند ما دموکرات هستیم، ولی مردم را عذاب می‌دهند و امنیت را از آنان می‌گیرند.
خوشبختانه بسیاری از علما و فضلا در این زمینه‌ها قلم زدند و کتاب‌هایی نوشتند. اهل فن بی‌کار نمی‌نشینند؛ احساس مسئولیت کرده، حقایق را روشن می‌سازند و کف‌های باطل را از این جویبار با‌صفا کنار می‌زنند. اما گروهی که فرصت این بررسی‌ها را ندارند و توانایی تحقیق را هم در خود نمی‌بینند، باید در سخنان دشمنان دقت کنند، زیرا حرف‌های آنها متناقض است و یک جور حرف نمی‌زنند. آنان نخست می‌گویند دین و اسلام را قبول داریم، سپس می‌گویند آخوندها بد فهمیده‌اند و آنچه ما درک کرده‌ایم درست است؛ پس از آن هم یکی دو اشتباه از کسی که معصوم و مصون از
‌﴿ صفحه 159 ﴾
خطا نیست پیدا می‌کنند. برای نمونه در حاشیه کتاب اسفار که چندین جلد است حاج ملاهادی سبزواری عبارتی دارد. در میان این همه مطلب علمی و فلسفی می‌کاوند تا یک جمله از این حکیم بیابند و بگویند پس حرف آخوندها باطل است و ما درست می‌گوییم. می‌پرسیم: بسیار خوب، این مطلب شما مطابق با اسلام است. بنابراین آیا باید این‌گونه عمل کنیم؟ می‌گویند: نه، ما سند نمی‌دهیم. می‌پرسیم: پس چه می‌فرمایید؟ پاسخ می‌دهند: فهم انسان متغیر است و هر روز امکان دارد مطلب جدیدی بیابد!
اگر از ایشان بپرسیم: آیا قرآن را که اصلی‌ترین منبع شناخت اسلام است قبول دارید؟ می‌گویند ما با قرآن مشکلی نداریم‌؛ اما وقتی براساس قرآن مطلبی را که انکارپذیر هم نیست با کمال وضوح اثبات می‌کنیم، چون با هوس‌های آنان سازگاری ندارد می‌گویند معلوم نیست این مطلب واقعاً گفته خداوند باشد! اول می‌گفتند میان همه منابع دینی، این کتاب شریف را قبول داریم؛ اما اکنون وقتی در قرآن نکته‌ای پیدا می‌شود که برخلاف نظرشان است، در آن نیز تردید روا می‌دارند. آنان از اول نمی‌گویند کلام وحی درست نیست؛ بلکه در عصمت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تشکیک، می‌کنند که احتمال دارد او در فهم و دریافت سخنان خدا دچار خطا شده است. آنچه به ما رسیده، فهم و تفسیر پیامبر از وحی است نه خود وحی! در پایان به اینجا می‌رسند که دلیلی بر وجود خدا نداریم!
هرگز روشن نیست اینان از چه اسلامی دفاع می‌کنند و در پی احیای چه چیزی هستند. در اسلام اعتقاد به خدا و پیامبر از ضروریات دین است. آیا می‌توان دین‌دار بود و اصول مسلم آن را مورد انکار یا تردید قرار داد؟
چنین افرادی معتقدند احکام اسلام نیز هیچ ارتباطی با قوانین اجتماعی ندارند و دین یک رابطه شخصی‌ با خداست. آنان فرقی بین دین داشتن و کفر قائل نمی‌شوند، ولی تظاهر می‌کنند که اسلام را قبول دارند. اینها نمونه‌ای از آمیختن حق و باطل است.
‌﴿ صفحه 160 ﴾
ایشان چیزی را با صراحت انکار نمی‌کنند، اما به‌تدریج پیش می‌روند و می‌گویند خدا و پیامبر نقدپذیر هستند؛ احکام شرعی نیز مربوط به گذشته است و اسلام با اجتماع و سیاست کاری ندارد.‌ از همین چندگونه سخن‌ گفتن می‌توان فهمید اینان دروغگو، شیاد و منافق‌ا‌ند. این پراکنده‌گویی،‌ زیر و رو کردن و انکار احکام، ضروریات و معارف اسلام که نامش را حمایت از اسلام نهاده‌اند، چه معنایی دارد؟
حرف هرکسی را نباید دربست پذیرفت. وقت کافی بگذارید؛ مسائل را بررسی کنید؛ به مطالعه بپردازید؛ هر چیزی را از اهلش بپرسید؛ کتاب‌های مدعی را بخوانید؛ خودتان درصدد تحقیق برآیید و حق را از باطل تفکیک کنید.
شهید آیت‌الله مطهری در صف مقدم کسانی بود که این تفکرهای انحرافی و مخرب را معرفی و نقد کرد و حقایق را روشن ساخت و با تأکید بر این مطلب که باطلْ وجودی تبعی، طفیلی و موقت دارد، یادآور شد آنچه استمرار دارد حق است. جامعه‌ای که به سوی این باطل‌ها می‌گراید محکوم به فناست. از حق بریدن یعنی فانی شدن: کل شیء هالک الاّ وجهه؛(139) و یبقی وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام.(140)
باطل‌‌اندیشانِ حق‌نما تظاهر به مذهب می‌کنند، در حالی‌که در باطن ضد مذهب‌اند. اینان می‌خواهند مؤمنان را فریب دهند. پس تلاش‌های فکری خود را در خدمت هوای نفس و شیطنت قرار می‌دهند. امکان دارد باطل به‌طور ظاهری و موقت پیروز شود، اما ناگهان حق از کمین‌گاه بیرون می‌آید و آن را نابود می‌کند.
شهید مطهری تأکید می‌کرد این نمودهای باطل و فراگیری ظلمت آن نباید شما را ناامید کند. البته باید به ایمان و تقوا مجهز، و مراقب باشید که اینها شما را فریب ندهند، زیرا باطل نیروی حق را به خدمت می‌گیرد و مانند انگلی که از خون بدن انسان تغذیه
‌﴿ صفحه 161 ﴾
می‌کند، به سوء‌استفاده از نیروی حق می‌پردازد. نیروهای باطل از وجدان، شرف، اعتماد و اطمینانی که مردم به یکدیگر دارند سوءاستفاده می‌کنند، زیرا این‌ عوامل هستند که اساس جامعه را تشکیل می‌دهند. آنان می‌خواهند در پناه این الفاظ دروغین زندگی کنند. در پناه آزادی، آزادی را از بین می‌برند. اینها تأکیدهای شهید مطهری است. به تعبیر ایشان که البته از نهج ‌البلاغه الهام گرفته است، برخی انسان‌ها تحت تأثیر هواهای نفسانی خود قرار می‌گیرند و به دنبال خواسته‌های خویش می‌روند. آنان برای اینکه در این مسیر نادرست موفق شوند از نیروی حق استفاده، و بدعتی را در لباس دین وارد می‌کنند،(141) زیرا می‌دانند اگر بگویند این را خود گفته‌ایم، کسی حرفشان را نمی‌پذیرد. بنابراین چیزی را به نام دین بیان و سپس افرادی را برای دفاع از همان بدعت با یکدیگر متحد و متفق می‌کنند. از آنجا که حق را با باطل می‌آمیزند، امر بر مردم مشتبه می‌شود. اما هنگامی که حق از پوشش باطل جدا و آزاد شد، زبان بدخواهان قطع می‌شود، زیرا خرابی‌ها و آثار بد از آنِ باطل است و حقِ محض، عوارض فاسد ندارد.(142)
شهید مطهری یادآور می‌شود اگر منحرفان، بدعت‌گذاران و مدعیان دروغین دین و مذهب در کارهای خود موفق شده‌اند، بدان جهت است که لباس حق بر تن کرده‌اند و مردم حقیقت‌جو را فریب داده‌اند. آنان مانند کفی که روی آب است بر دوش حق سوار می‌شوند. البته باطل از دید سطحی و حسی و نه دید تحلیلی و تعقلی در حرکت و جولان است و غلبه ظاهری و گسترده‌ای مانند سیل دارد. مطهری با استناد به قرآن
‌﴿ صفحه 162 ﴾
می‌گوید دیدتان را گسترده سازید و در شناخت افراد به ظاهر حکم نکنید؛ مراقب باشید؛ آگاهی‌های خود را افزایش دهید؛‌ کف‌ها را معیار قضاوت قرار ندهید و بدانید باطل می‌خواهد به نام حق و در سایه آن زندگی کنید. تنها بصیرتی ژرف می‌تواند این دو را از هم تمیز دهد.(143)
‌﴿ صفحه 163 ﴾

فصل هفتم: افشای گذرگاه‌های الحاد

‌﴿ صفحه 164 ﴾
‌﴿ صفحه 165 ﴾

خطری خزنده

با توجه به سیر تاریخی اندیشه‌های مذهبی و فلسفی می‌توان فهمید در هر عصر، یک سلسله افکار فلسفی یا مذهبی ویژه مطرح می‌شده و رواج می‌یافته است. ظهور یک مکتب فلسفی، یا یک عقیده دینی، یا یک تفکر فرقه‌ای یا تاریخی،‌ موجب می‌شد که پیروان دین و مذهب حق درصدد برآیند تا با این جریان فکری به گونه علمی و منطقی برخورد کنند. گاه بسته به موقعیت جغرافیایی یک منطقه، این مسائل گسترده‌تر و عمومی‌تر بود. برای نمونه جایی که مسلمانان با بودایی‌ها در تماس بودند و آمیزش داشتند، چنان‌که این شرایط در هندوستان و کشورهای جنوب شرقی و شرق آسیا وجود دارد، زمینه‌های برخورد فکری مناسب با این عقاید، مانند اسلام در مقابل مذهب بودایی(144) یا برهمایی(145) وجود داشت. همچنین در جایی دیگر که مسلمانان با مسیحیان در یک کشور یا از راه یک کشور مجاور ارتباط داشتند، تضارب فکری در محافل علمی و مدارس بیشتر بود.
‌﴿ صفحه 166 ﴾
در کشورهای اسلامی که اختلافات عقیدتی و مذهبی مانند شیعه و سنی یا مذاهب کلامی اشعری(146) و معتزلی(147) وجود داشته، محور بحث‌ها را همین اختلاف‌های اعتقادی تشکیل می‌داد و موضوع کتاب‌هایی که در آن زمان و آن مناطق نوشته می‌شد، تحقیق در این زمینه‌ها بوده است؛ چنان‌که بیشتر مسائل کلامی در بین شیعه و سنی، محاکمه بین اشعری و معتزلی است. تفکرات مادی پیشینه‌ای بسیار دارد و اعتقاد به روزگار و طبیعت از مدت‌ها پیش مطرح بوده است.
از ویژگی‌های تفکر معاصر، آشکار شدن اندیشه‌های مارکسیستی(148) است که گونه‌ای
‌﴿ صفحه 167 ﴾
اندیشه ماتریالیستی بود. البته این گونه تفکرات پیش از ظهور مارکسیسم در غرب پدید‌
آمد و پیروان زیادی داشت، اما مارکس ماتریالیسم دیالکتیک را ابداع کرد. این‌ گونه اندیشه‌های الحادی که در دوران ما مطرح شد، به دلیل جاذبه‌های سیاسی و اجتماعی و صبغة‌ حمایت از محرومان، کشاورزان و کارگران در میان بسیاری از مردم جهان با سرعت رواج یافت. آنان افکار فلسفی خود را نیز در شعاع این جاذبه‌های دروغین رواج دادند. در ایران نیز یک موج مادی‌گری و مارکسیستی پدید آمد و بسیاری از جوانان را در کام خود فرو برد. این خطری بود که در آن عصر احساس شد و امثال علامه طباطبایی، استاد شهید علامه مطهری و شهید سیدمحمدباقر صدر، درصدد مقابله با این امواج خطرناک بر‌آمدند و کارهای خوبی هم انجام دادند، ولی اثرات این امواج ویرانگر بر جای ماند و چنین تفکر نادرستی به طور کلی نابود نشد و هنوز ماهیت فکری آن در گوشه و کنار دنیا وجود دارد. این تفکر امروز نیز حامیانی در محافل علمی و فلسفی دارد. برای نمونه مکتب فرانکفورت در آلمان و مکاتب مشابه در چین، کره
‌﴿ صفحه 168 ﴾
شمالی، کوبا، شوروی سابق و حتی اروپا، پیرو مکتب مارکسیسم هستند. اما این تفکر یک موج غالب که همه چیز را فراگیرد، یا سیل بنیان‌کنی که فرهنگ و تفکرات اسلامی را از ریشه برکند، نیست. در عین حال نباید اشکال گوناگون تفکرات مادی را نادیده گرفت؛ زیرا همان‌طور که این اندیشه‌ها پیشینه تاریخی ممتدی دارند، باز هم ادامه خواهند یافت. اکنون حتی همراه با تفکرات لیبرال، افکار مادی مطرح می‌شوند و بسیاری از فلسفه‌های غربی معاصر نیز با مادی‌گری و ماتریالیسم همراه است.
همان‌طور که پیش از این در سایه جاذبه مارکسیسم، افکار فلسفی مارکسیست‌ها در بین توده‌های مردم رواج می‌یافت، امروز نیز پس از فروپاشی این مکتب، در اثر غلبه سیاسی کشورهای به اصطلاح سرمایه‌داری، حرف‌های فلسفی آنان گسترش می‌یابد و ما باید اهتمام بیشتری به دفع این خطر داشته باشیم و درصدد پاسخ‌گویی به شبهات آنان بر‌‌‌‌‌آییم. البته لیبرالیسم مکتبی در برابر سایر مکاتب فلسفی نیست، بلکه یک تفکر اجتماعی یا سیاسی است که در زمینه اقتصاد نیز فعالیت دارد. به هر روی لیبرالیسم خطری مهم است که با آن روبه‌روییم.
پیش از فروپاشی مارکسیسم و زوال کشورهای کمونیستی به‌ویژه شوروی، افرادی به طور کامل از این افکار متزلزل تأثیر پذیرفتند؛ کمونیست شدند و اسلام و عقاید دینی را نفی ‌کردند، ولی بسیاری از افراد نیز که شاید تعدادشان کمتر نبود، عناصری از تفکر مارکسیسم را با بخش‌هایی از اعتقادات و تفسیرهای مذهبی ترکیب کردند، یا کوشیدند افکار مذهبی را با گرایش‌های الحادی هماهنگ و این دو را در ارتباط با یکدیگر تفسیر و تعبیر کنند. آنان بدون نفی اسلام، افکار مارکسیستی را می‌پذیرفتند، تا آنجا که گروه‌هایی در ایران و برخی کشورهای دیگر به نام مارکسیست اسلامی شناخته شدند، و این خطر شدیدتر از انکار علنی دین و پذیرش مارکسیسم بود. امروز نیز همین اصل وجود دارد، یعنی افکار وارداتی ملحدانه به گونه‌ای مرموز و نامحسوس لباس اسلامی
‌﴿ صفحه 169 ﴾
می‌پوشند و پس از تأویل و تفسیر اصول اسلامی، با افکار الحادی هماهنگ می‌شوند، که این شیوه موذیانه و منافقانه در بین مسلمانان حساسیتی برنمی‌انگیزد.
کسانی که با صراحت می‌گفتند اسلام واقعیت ندارد و دروغ است بسیار کم بودند، ولی افرادی که مروج مخلوطی از عقاید وارداتی مارکسیست‌ها و اعتقادات اسلامی بودند، اگرچه خودشان چندان
پرشمار نبودند، بر شمار چشمگیری از افراد تأثیر گذاشتند. امروز هم این‌چنین است و بسیاری از مفاهیم فرهنگ غربی و ضد اسلامی در فرهنگ ما نفوذ کرده‌اند. حتی شماری از گویندگان و نویسندگان، چه بسا ناخود‌آگاه این افکار را پذیرفته‌اند و برخی نیز تصور می‌کنند اینها هیچ تضادی با هم ندارند. این خطری بزرگ است. شگفت‌آور است اگر بدانیم بسیاری از مفاهیمی که گاه ما در گفته‌ها و نوشته‌های خود به کار می‌بریم مفاهیم ارزشی اسلامی نیست، یا چیزهایی که ما ارزشمند می‌دانیم و در سطح جامعه و کشور اسلامی مطرح است، ارزش‌های با اصالت اسلامی نیستند، مانند دموکراسی و آزادی؛ البته آن‌گونه که در فرهنگ غرب و به نام حقوق طبیعی و حقوق بشر ارائه می‌شود. بسیاری از ما‌ نیز با حالت انفعالی، خودباختگی و گونه‌ای حقارت می‌گوییم اینها همان چیزهایی است که اسلام می‌گوید. برخی نیز بر اثر ضعف بینش دینی یا ایمان اندک به‌گونه جدی با آنها برخورد ندارند، حتی از مواضع اسلامی خود عقب‌نشینی می‌کنند.
در اثر همین عقب‌نشینی و نیز ممارست این شیاطین مُلحد در طول بیش از یک قرن، فرهنگ ما با فرهنگ غرب اختلاط یافته و واژه‌ها و مفاهیم این مکاتب غیراسلامی وارد فرهنگ ما شده است و ما متوجه نیستیم. در حالی‌که این واژه‌ها نه‌تنها در متن فرهنگ ما وجود ندارد، بلکه با آن در تضاد است.
برای نمونه در اسلام هیچ ارزش مطلقی به نام آزادی با آن مفهومی که در غرب مطرح است وجود ندارد، بلکه ارزشی که ما در فرهنگ خود داریم بندگی خداست. البته به تعبیر شهید مطهری انبیا آمدند تا
‌﴿ صفحه 170 ﴾
مردم را از اسارت و بردگی یکدیگر نجات دهند و به آنان گونه‌ای آزادی اجتماعی ببخشند، تا بهتر بتوانند در انسانیت،‌ معرفت و معنویت رشد کنند. اما تفاوت مکتب انبیا و این مکتب‌های غربی این است که فرستادگان الاهی آمده‌اند به مردم آزادی معنوی بدهند که آزادی مقدسی است و تنها از راه نبوت، دین، وحی، ایمان و تقوا به‌دست می‌‌آید. انسان باید روح خود را از این رذالت‌ها، جهالت‌ها، گناه‌ها و سرپیچی از قوانین الاهی آزاد کند و از اسارت نفس، شهوات و هواهای نفسانی بیرون آید. کسی که آزادی معنوی دارد تنها خدا را می‌پرستد: وَیضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کانَتْ عَلَیهِم؛(149) «(این رسول گرامی) بار گرانشان را از دوششان برمی‌دارد و بند و زنجیرشان را می‌گشاید».
انسانی که برده دنیا، جاه‌طلبی، ثروت و زیاده‌خواهی است نمی‌تواند ادعای آزادی داشته باشد. شهید مطهری در برابر این ملحدان و منافقان که دم از آزادی می‌زدند، نخست اصلیت آن آزادی را رد کرد و سپس گونه‌ای آزادی معنوی را مطرح کرد که تابعی از گونه عالی آزادی است و جامعه‌ای که در پی آن نوع آزادی نباشد به این آزادی نخواهد رسید.(150) امروز یکی از پرسش‌هایی که در غرب بیان می‌شود و برخی نویسندگان و گویندگان داخلی ‌آن را به گونه‌ای مغالطه‌آمیز مطرح می‌کنند، این است که «دین برای انسان است یا انسان برای دین؟» طبعاً پاسخ می‌دهند دین برای انسان است و از این نتیجه می‌گیرند که دین باید با انسان هماهنگ بوده، پیرو خواسته‌های او باشد و هنگامی ارزش دارد که بتواند خواسته‌های آدمی را تأمین کند. اما یک مسلمان واقعی می‌داند که این ادعا بی‌معناست. خداوند دین را برای هدایت بشر فرستاده و هر
﴿ صفحه 171 ﴾
دین‌داری باید تسلیم خدا باشد. کلمه اسلام یعنی تسلیم و این ویژگی با آن آزادی به معنای هرزگی و رهایی که غرب، مادی‌گراها و لیبرال‌ها مطرح می‌کنند سازگاری ندارد. آن آزادی الحاد، کفر، شرک و فسق را رواج می‌دهد و این آزادی مروج تقوا، بندگی خدا و خوبی‌هاست.
پیرو این اختلاط‌هاست که برخی به خود جرئت می‌دهند به نام آزادی، در برابر دین بایستند، وگرنه چگونه امکان دارد کسی مسلمان باشد و هم‌زمان یک آزادی مطلق را معتبر و ارزشمند بداند؟ این خطرها خزنده است. آزادی در اسلام با عنایت به اصول اعتقادی، باورها و ارزش‌های الاهی تفسیر می‌شود. کسی که آزادی وارداتی را می‌پذیرد دیگر نمی‌تواند پیرو معصوم باشد؛ از قرآن و سنت متابعت کند و ولایت فقیه را بپذیرد. مطهری ریشه این انحرافات را می‌یافت؛ خطر آنها را گوشزد می‌کرد و نیز مرزهای آزادی فکری، ‌آزادی معنوی و آزادی اجتماعی را از هم تفکیک می‌کرد.
ایشان تأکید داشت معنا ندارد به یک عقیده مارکسیستی، وارداتی، ملحدانه و منافقانه اجازه جولان دهیم و بگوییم انسان آزاد است. به تعبیر ایشان این آزادی‌ها، آزادی معنوی را آسیب‌پذیر می‌سازد و از امنیت روانی و فکری جامعه می‌کاهد.‌ محدودیت‌هایی که اسلام معین کرده، برای رعایت عدالت و توجه به حقوق انسانی است و در واقع اسلام مصالح عالی انسانی را در نظر گرفته است.
آن شهید فریاد می‌زد که اسلام جهاد و دفاع را برای نجات مظلومان لازمْ و قصاص و مجازات مجرمان را برای تأمین امنیت اخلاقی و فرهنگی جامعه واجب می‌داند. ولی از نظر غربی‌ها اینها ضد آزادی و دخالت در امور دیگران است. آنجا که آزادی فرد موجب اختلال در آزادی و سلب امنیت
دیگران می‌شود باید جلویش را گرفت. در گذشته می‌خواستند اسلام را با مارکسیسم هماهنگ نشان دهند، و اکنون می‌خواهند بگویند اسلام و لیبرالیسم همسویند. باید در این عرصه‌ها هوشیار باشیم و از شهید
‌﴿ صفحه 172 ﴾
مطهری پیروی کنیم که با فراست و اسلحه معرفت و اندیشه به مقابله با امواج الحاد رفت و آنها را سرکوب کرد. امروز نیز یک الحاد دیگر به ما چنگ و دندان نشان می‌دهد. الحادی که با برخی مسائل مذهبی آمیخته‌اند‌ تا مردم را بفریبند.‌‌ بزرگداشت مطهری و تکریم واقعی او بدین معناست که راهش را با گام نهادن در این میدان فکری ادامه دهیم. باید افکار و ارزش‌های دینی را بازشناسیم؛ آنها را به مردم نشان دهیم و با صراحت و شجاعت بگوییم اصل اسلام معنویت، قر‌آن و سنت است. این حقوق بشر دستاویز و بازیچه‌ای برای تأمین خواسته‌های قدرت‌های بزرگ است.‌ طبیعی است وقتی بگوییم رشد انسان با بندگی خدا امکان‌پذیر است و آدمی در مسیر بندگی به شکوفایی می‌رسد، خواسته‌های افرادی که غرق در تفکر مادی هستند تأمین نمی‌شود. به همین سبب دست به دامن تهمت می‌شوند و می‌گویند مرتجع، دیکتاتور، فاشیست و... ولی ما نباید بترسیم. خطرشناسان باید همچون علامه مطهری در این مواقع آژیرهای خطر را به صدا درآورند، تا انسان‌های غافل آگاه و بیدار شوند. دیده‌‌بان‌ها باید از مطهری درس بگیرند. وقتی موج افکار الحادی و التقاطی به سوی جامعه سرازیر می‌شد و می‌خواست آسیبی وارد کند، وی سریع اقدام می‌کرد و به مردم هشدار می‌داد، زیرا با آگاهی، احساس مسئولیت و بصیرت خود پیش‌بینی می‌کرد که این سیلاب‌ها چه آثار وخیمی دارند.(151)