آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

آشتی میان علم و دین

درباره رابطه علم و دین گرایشی وجود دارد که جدایی این دو را مطرح می‌کند. البته این گرایش تازگی ندارد، ولی شکل ویژه‌اش جدید است. این جریان هم در کشور ما و هم در اروپا پیشینه‌ای کهن دارد و آغازش به «رنسانس» برمی‌گردد. همان زمانی که دستگاه کشیش‌ها و پاپ‌ها در اروپا و به‌طور کلی مغرب‌زمین رویاروی دانشمندان قرار گرفت. آنان بر یافته‌های ذهنی و خیالی خود که نه پایه‌ای در علم و نه ریشه‌ای در وحی داشت، پافشاری می‌کردند و تعصبات بیجا می‌ورزیدند. به همین سبب کم‌کم چنین تفکری پدید آمد که اصولاً علم و دین با هم سازگار نیست و دین تنها در یک دوران خاص که هنوز علم به وجود نیامده یا رشد نکرده بود می‌توانسته نقشی کمابیش مؤثر در اجتماع ایفا کند؛ ولی با رشد علم، به‌ویژه علوم تجربی، دیگر جایی برای دین باقی نمی‌ماند و دستگاه دین باید جمع شود!
البته در مواردی خاص چنین تضادی بین علم و آنچه دین نامیده می‌شد وجود داشت. یافته‌هایی که کلیسا به نام دین مطرح می‌کرد، ولی هیچ اساسی در وحی الاهی و عقل نداشت، طبعاً با علم هم سازگار نبود. پس به ناچار باید دست به گزینش زد؛ یا باید علم را برگزید و آنچه به ‌نام دین و مسیحیت نامیده ‌می‌شود، کنار گذاشت، یا برعکس.
متأسفانه ‌آنچه در مسیحیتِ تحریف شده آن روز طرح می‌شد، به گمان برخی، در همه ادیان جاری بود؛ یعنی کسانی پیدا شدند که مشترکاتی بین ادیان، به جز اسلام ـ که به عقیده مسلمانان، آن ادیانْ تحریف شده‌ هستند ـ یافتند و اینها را از مشخصات دین دانسته و گفتند: اینها با علم نمی‌سازد. بنابراین باید میان این دو، یکی را برگزید. سرانجام کسانی که به هر دلیل مدافع دین بودند، درصدد بر‌آمدند که نوعی آشتی بین علم و دین برقرار کنند، که این کار در شکل‌های مختلفی انجام شد.
‌﴿ صفحه 116 ﴾
از جمله این کارها، تفسیر متون دینی بود و به جایی رسید که زبان دین را اسطوره‌ای و افسانه‌ای تلقی کردند. بعدها که زبان‌شناسی به‌ظاهر پیشرفت کرد، زبان دین را زبانی ویژه دانستند که در برخورد با آن باید مفهوم واقعی‌اش را فهمید و نباید گزاره‌های دینی را با گزاره‌های علمی و فلسفی اشتباه کرد، و طبعاً این کار از دست زبان‌شناسان برمی‌آید.
به هر روی، کوشش‌های مختلفی برای آشتی دادن علم، یعنی علوم تجربی و دین، یعنی مسیحیت، یا ادیان تحریف شده دیگر که جهاتی مشترک با این آیین داشتند، انجام می‌گرفت و گهگاه نیز مؤثر واقع می‌شد، ولی این تلاش‌ها اغلب سطحی و بی‌تأثیر بود. برای حل این مسئله، اصولاً می‌بایست دو نکته را در نظر داشت:
۱. در مسیحیت تحریف‌شده، نقطه‌ضعف‌هایی وجود داشت که با حقایق اصیل دینی و کلام وحی منافات پیدا می‌کرد و در دین اسلام چنین چیزهایی وجود ندارد.
2. آنچه علم نامیده‌ می‌شود، حقایق ثابت و تغییرناپذیری نیستند و اغلبْ مطالبی که به نام علم عرضه می‌شوند فرضیه‌هایی کم‌اعتبارند که بسا در آینده‌ای نه چندان دور باطل شوند.
بنابراین برای آشتی دادن اسلام با علم مشکلی در میان نیست، یعنی در اصل بین آنها تضادی نیست که لازم باشد آن را از بین ببریم، یا کم کنیم. البته اختلافاتی بین بعضی فرضیه‌های ظنی علوم و ظواهر برخی آیات و روایات دیده می‌شود که قابل حل است، زیرا یا دلالت قطعی بر آن مطلب در دین وجود ندارد، یا آن مطلب علمی به طور یقینی ثابت نشده، بلکه تنها یک مطلب ظنی است که مدتی در محافل علمی رواج یافته، طرفدارانی پیدا می‌کند و پس از چندی تاریخ مصرف آن پایان می‌یابد.
بنابراین اختلافات جزئی نباید ملاک سنجش دین و علم قرار گیرد. هر‌گاه گزاره‌ای دینی و یقینی با یک مطلب قطعی علمی اختلاف پیدا کرد، می‌توان از تضاد علم و دین
‌﴿ صفحه 117 ﴾
سخن گفت، در حالی که هیچ مطلب قطعی دینی در اسلام با مباحث یقینی علم تنافی نداشته و نخواهد داشت.
این حرکت که از دوره رنسانس در غرب آغاز شد، امروز با پشتوانه‌های سیاسی در پی تضعیف اسلام است. بدین‌سان برای جوانان و دانشجویان مسلمان چنین می‌نمایانند که یا باید دین اسلام را پذیرفت، یا علم را؛ وفاداری به این دو، به‌طور هم‌زمان امکان ندارد. طبعاً چون دانشجو، به دانسته‌های علمی و یافته‌های دانش‌های جدید گرایش دارد، دست‌کم درباره دین دچار تردید و دودلی می‌شود و این حالت در اعماق ذهنش رسوخ می‌کند و همین برای دشمنان اسلام کافی است تا از آن به نفع خود بهره‌برداری کنند.
اینان از آن فداکاری‌، شهادت‌طلبی و گذشت‌هایی که دین برای جوانان به ارمغان می‌آورد می‌هراسند. هنگامی که انسان با ایمانی قوی، خدا و روز رستاخیز را باور کرده و به یقین برسد، این دنیا را ناپایدار دانسته، برای آن جهان جاوید می‌کوشد. ‌آن ایثارها هم محصول چنین نگرشی است. بدیهی است وقتی جوانی به این مبانی مسلّم شک کند، دیگر جانش را برای یک فرض مشکوک نمی‌دهد و در عرصه‌های ایثار و دفاع حضور نمی‌یابد.
بی‌تردید دست‌هایی پشت پرده‌ است که چنین حرکت‌هایی را تشدید می‌کند و چه بسا افرادی هم بدون آگاهی از نقشه‌های دشمنان، در حال بازی در این میدان هستند. به هر حال مستکبران می‌کوشند حرکت مسلمانان را در جهت بیداری اسلامی، احیای هویت معنوی و بازگشت به ایمان متوقف، یا دست‌کم از شدت هیجان و فراگیری آن کم کنند.(80)
‌﴿ صفحه 118 ﴾
شهید آیت‌الله مطهری برای اینکه چنین تردیدهایی را از ذهن‌ها بزداید و نقشه‌های مخالفان را درباره تعالیم حیات‌بخش اسلام کم‌رنگ و خنثی کند، نخست ضرورت علم‌آموزی را در فرهنگ اسلامی مورد توجه قرار داد. سپس تقسیم علوم را به دو رشته دینی و غیر دینی نادرست خواند، و افزود جامعیت اسلام اقتضا می‌کند هر علم سودمندی را که برای جامعه اسلامی ضروری است به دست آوریم. او یادآوری کرد علوم قطعی که از حالت نظری، فرضیه‌ و نظریه‌های مقدماتی به مباحث کاربردی رسیده‌اند با اسلام هیچ‌گونه تضادی ندارند، ولی علم به‌تنهایی نمی‌تواند ضامن سعادت جامعه باشد. جامعه هم‌زمان به این دو بال نیاز دارد و ایمانِ بدون علم وبال است. آن شهید فریاد زد اگر می‌خواهیم دینی درست داشته باشیم و عدالت در میان ما حکم براند باید با علم، ایمان، شناخت و آگاهی مردم را افزایش دهیم. مسلمانان باید همگی بیدار شده برای رهایی از نابودی، نادانی و عقب‌ماندگی، جهادی مقدس را آغاز کنند که هم نیازمند دانش‌آموزی و تولید علم‌ است و هم محتاج رشد اخلاقی، تربیتی و معنوی.
آن متفکر فرزانه، تصریح کرد علم و ایمان دو رکن از ارکان انسانیت است، ولی تعالیم تحریفی اربابان کلیسا، علم و دین را در برابر هم قرار داد و همین برداشت سبب شد که تاریخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به عصر ایمان و علم تقسیم کنند. در صورتی که تاریخ تمدن اسلامی به دو دوره شکوفایی علم و ایمان و نابودی هم‌زمان این دو تقسیم شده است. او سفارش می‌کرد مسلمانان کورکورانه تضاد علم و ایمان را امری مسلّم تلقی نکنند.
به اعتقاد شهید مطهری علم‌گرایی محض، ویژه انسان ناتوان است و انسانی که با این شرایط تربیت می‌شود دچار کمبود‌هایی است و باید ایمانی در کار باشد که عشق، امید و حرارت به‌ وجود آورد و درون را به سوی هدفی عالی رهنمون شود. پس علم و دین نه‌تنها نقض‌کننده یکدیگر نیستند، بلکه مکمل و متمم هم می­باشند. جدایی این دو،
‌﴿ صفحه 119 ﴾
خسارت‌هایی جبران‌ناپذیر به بار می‌آورد؛ ایمان بدون علم و شناخت از جهل، خرافات و جمود به دست می‌آید و علم هم وقتی از ایمان و دیانت فاصله بگیرد، تیغی است در کف زنگی مست و چراغ در دست دزد برای گزیده‌تر بردن کالا.
عالم و جاهل بی‌ایمان از نظر رفتار با هم تفاوتی ندارند. جایی که ایمان بدون علم حضور داشته است، کوشش‌های بشردوستانه صرف اموری شده که نتایج خوبی به بار نیاورده و گاهی منشأ تعصب‌ها و کشمکش‌های زیانبار شده است. همچنین وقتی علم یکه‌تاز میدان باشد و برای ایمان و دیانت جایی نگذارد، مانند بسیاری از جوامع امروز، همه توانایی علوم، فناوری‌ها و توسعه‌های صنعتی و تکنولوژی صرف خودخواهی‌ها، فزون‌طلبی‌ها، برتری‌جویی‌ها، استثمارها، اسارت مردم، نیرنگ‌ها و توطئه‌ها می‌شود. برخی دانشمندان می‌گویند همه مشکلات بشر با سرانگشت علم باز می‌شود؛ اما تجربه خلاف آن را ثابت کرده است. شهید مطهری با این توضیحات می‌افزاید امروز دیگر متفکری نیست که نیاز انسان را به ایمان انکار کند. علم همیشه ثابت باقی نمی‌ماند و گاهی در بنیادهای خود شک می‌کند که البته همین باعث گسترش آن می‌‌شود؛ اما در تعالیم دینی که از کانون وحی گرفته شده است امکان چنین تردید و خطا‌هایی وجود ندارد و بنیان‌های مذهبی، جاودانه تغییرناپذیر، مقدس و یقینی هستند. به‌علاوه علم نتوانسته به بسیاری از پرسش‌ها پاسخ دهد و در زمینه پیدایش جهان هستی و غایت جهان به بن‌بست می‌رسد.

برنتافتن برداشت‌های سطحی

تحلیل اینکه چه کسانی می‌توانند در برابر اسلام واقعی قد علم کنند و سنگی فرا راه پویندگان اسلام واقعی باشند، نیازمند بحث‌هایی گسترده است؛ ولی به طور خلاصه باید دانست که مردم از نظر عمق تفکر با یکدیگر بسیار تفاوت دارند. این تفاوت، کمابیش
‌﴿ صفحه 120 ﴾
در قشرهای گوناگون ظهور می‌کند. حتی در دانشگاه می‌توان کسانی را دید که با آنکه دارای مدارک عالی علمی هستند یا سال‌هایی را با درس و بحث و تحقیق گذرانیده‌اند، از نظر ژرفای فکری و تبیین برهانی مسائل در سطحی نازل جای دارند و با روحیه‌ای تقلیدی و طوطی‌وار، هر چه اعم از کتاب، نوشته، سخنرانی و مطالب نشریات به آنها القا می‌شود یاد گرفته، ارائه می‌دهند؛ در حالی که خودشان اهل تحقیق و تعمق نیستند.
برعکس افرادی برجسته‌ را می‌توان دید که خودشان اهل کاوش‌اند؛ تحقیق می‌کنند؛ صاحب‌نظرند؛ تنها ‌به خواندن کتاب یا تقلید از درس و مطالب استاد بسنده نمی‌کنند و این توانایی را در خود به ‌وجود آورده‌اند که درباره مسائل مورد علاقه خویش پژوهش نمایند. البته این افراد بسیار نادرند. گروهی هم در وضع متوسط و بینابین جای می‌گیرند؛ بدین معنا که نه چندان اهل عمق‌نگری و کاوش‌اند و نه چندان سطحی‌نگر. در میان قشرهای مردم و حتی‌ در بین خواص و علما نیز این سطوح گوناگون تعمق دیده می‌شود.
البته این مسئله تازگی ندارد. از صدر اسلام افراد سطحی‌نگری بوده‌اند که اندیشه ژرفی نداشته‌اند. شاید در عرصه اخلاق، رفتار و اعمال صالح بسیار جدی و با همت بوده‌، ذوق و تعصب داشته‌اند؛ اما از نظر فکر و درک مسائل ضعیف بوده‌اند. نمونه بارز چنین اشخاصی خوارج هستند. آنان در عبادت، اغلب بسیار قوی بودند؛ شب زنده‌داری می‌کردند؛ حافظ قرآن بودند و پیشانی و زانوهایشان از شدت برنامه‌های عبادی پینه بسته بود؛ ولی از نظر خرد و تفکر در سطحی پایین قرار داشتند.
شهید مطهری با توجه به منابع تاریخی و روایی، سیمای آنان را به خوبی ترسیم کرده است و تأکید می‌کند اینان نه بصیرتی در دین داشتند و نه ژرفایی در عمل. آنان اساساً منکر بصیرت بودند و اعتقاد داشتند تکلیف شرعی امری کاملاً تعبدی است و باید آن را چشم‌بسته انجام داد. جالب توجه آنکه این گروهِ اهل جمود، از نظر خلافت
‌﴿ صفحه 121 ﴾
و رهبری مانند متجددهای امروز، اندیشه‌ای دموکرات‌مآبانه داشتند و می‌گفتند خلافت باید با انتخاب آزاد صورت گیرد؛ و با این دیدگاه هم در برابر شیعه و هم در برابر اهل سنت قرار گرفتند.
به هر روی این انشعاب در اسلام از آنجا پدید آمد که چنین افرادی ظاهر را می‌دیدند؛ نگاه تیزبینی نداشتند و به هر واقعه‌ای برمی‌خوردند، آن را درست می‌پنداشتند؛ زیرا به عمق قضیه کاری نداشتند.
مردی از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جنگ جمل سخت دچار تردید شد. از سویی حضرت علی(علیه السلام) و شخصیت‌های برجسته‌ای را که در رکابش می‌جنگیدند مشاهده می‌کرد و از سوی دیگر، در طرف مقابلْ عایشه همسر رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)، و طلحه و زبیر را می‌دید. عایشه بر حسب آیه قرآن چون همسر پیامبر است، مادر امت اسلامی محسوب می‌شود.(81) طلحه از پیشتازان خوش‌سابقه و سلحشور صدر اسلام در چندین غزوه بود. زبیر نیز خدمات ارزنده‌ای‌ داشت و حتی در روز سقیفه از جمله کسانی بود که به دلیل اعتراض به آن حرکت، در خانه حضرت علی(علیه السلام) متحصن شد. آن مرد بصری با حیرتی بسیار به محضر امیرمؤمنان(علیه السلام) شرفیاب شد و گفت: آیا امکان دارد این سه نفر بر باطل باشند؟ علی(علیه السلام) در پاسخ، سخنی استوار دارد.(82) آن حضرت فرمود: سرت کلاه رفته و حقیقت بر تو اشتباه شده است. حق و باطل را نمی‌توان با میزان قدر و شخصیت افراد شناخت و درست نیست افراد را مقیاس سنجش حق و باطل قرار دهی، بلکه این حق و باطل است که باید مقیاس اشخاص و کارنامه آنان باشد.(83)
‌﴿ صفحه 122 ﴾
شهید مطهری پس از اشاره به این مقاطع تاریخی و نمونه‌های عبرت‌انگیز، می‌افزاید افرادی فراوان در جامعه هستند که شعار تشیع سر می‌دهند، اما روحشان با این مذهب مغایرت دارد. اینان با اینکه شاید برجستگی‌ها و امتیازاتی روشن داشته باشند، ولی جنبه‌های تاریک روحشان چنان فراوان است که نه‌تنها از صف شیعیان جدا می‌شوند، بلکه در صف مخالفان اهل‌بیت و پیروان آنان قرار می‌گیرند. خوارجْ مبارز و فداکار بودند؛ عبادت می‌کردند و به احکام اسلامی و ظواهر شرعی پایبند بودند، اما یکی از شگفتی‌های سیره حضرت علی(علیه السلام) این است که با اقدامی شجاعانه با این مقدس مآب‌های مغرور و متحجر به نبرد برخاست و به روی این افراد ظاهر الصلاح و عبادت پیشه شمشیر کشید. اگر ما آنجا بودیم و آن چهره‌های حق‌به‌جانب را می‌دیدیم، بی‌شک احساساتمان برمی‌انگیخت و می‌گفتیم کشیدن تیغ بر این عابدان شب و شیران روز روا نیست؛ اما امام شیعیان، حضرت علی(علیه السلام)، افتخار می‌کند که در این نبرد چشم فتنه را درآورد. در حالی که هیچ کس جرئت چنین کاری را نداشت، زیرا موج تاریکی و تردید بالا گرفته بود.(84) ایشان خوارج را همچون سگ هار، خطرناک قلمداد می‌کند. یعنی آنان همچون سگی هستند که حامل بیماری مُسری است و از شدت دیوانگی به هر کس می‌رسد گازش می‌گیرد و همه را مبتلا می‌کند.
شهید مطهری پس از این تحلیل‌های ارزنده فریاد می‌زند وای به حال مسلمانان اگر گروهی مقدس، منجمد، نادان و بی‌خبر، پا را در یک کفش کرده، به جان این و آن بیفتند و بگویند حق همان است که ما تشخیص داده‌ایم. کدام روح نیرومندی است که آستین بالا زده، در برابر اینان بایستد و به مردم ثابت کند چنین قشرهایی کج‌فهم هستند؟ وقتی گروهی جهالت و عبادت را با هم همراه ‌سازند، جداسازی‌اش
‌﴿ صفحه 123 ﴾
بسیار سخت است. از دیدگاه اسلام چنین زهد و تقوایی بی‌ارزش است و حتی این عابدانِ نادان آلت دست دشمنان زیرک و مانعی بزرگ برای رشد جامعه اسلامی‌ می‌شوند.(85)
اسلامْ تنگ‌نظری و کوتاه‌فکری را برنمی‌تابد و چقدر خطرناک است که این کوتاه‌اندیشی تبدیل به یک عقیده دینی شود. البته برخی نیز بسیار شگفت‌انگیز، دور‌اندیش و عمیق بوده‌اند، اما طبعاً بسیاری از مردم بین این دو حالت قرار دارند؛ نه چندان ساده‌‌اندیش، سطحی‌نگر، کج‌سلیقه و کج‌فهم‌اند و نه از آن ژرف‌نگری برخوردارند. اگر تاریخ علمای اسلام و مشاهیرِ فرقه‌ها و مذاهب را بررسی کنیم، همین اختلافات را بین آنان می‌بینیم. این ظاهربینی و سطحی‌نگری در مسائل اعتقادی، کلامی، فقهی و نیز دیدگاه‌های اجتماعی همواره وجود داشته است و پیش‌بینی می‌شود که در آینده نیز کمابیش وجود داشته باشد. برای نمونه، در مسائل کلامی عده‌ای ـ بیشتر از متکلمین اهل تسنن و به‌ندرت از شیعیان ـ بودند که تنها به ظواهر آیات و روایات بسنده می‌کردند و به خودشان اجازه نمی‌دادند در‌ آنها دقت کافی به خرج بدهند. برای مثال، اوصافی را بر حسب آنچه از ظاهر کلام استفاده می‌شد برای خداوند اثبات می‌کردند و دیگر به خود زحمت نمی‌دادند قرائن را یافته، ببینند که آیا حقیقت این کلام در لفظ است یا در معنای مجازی و کنائی‌اش. این‌ گروه را در علم کلام «حشویه»(86) می‌نامند.
طوایف و فِرقَ دیگری‌ نیز در مسائل گوناگون از اینان پیروی می‌کردند؛ مانند
‌﴿ صفحه 124 ﴾
فرقه‌های «مجسّمه» و «مشبّهه»(87) که بسیار سطحی‌نگر بودند. برای نمونه ایشان حرکت از آسمان به زمین و مانند آن را به پروردگار نسبت می‌دادند و به استناد برخی ظواهر ـ که بی‌تردید معنای ظاهری‌شان مورد نظر نبود، و قرائنی برای اثبات معنای مجازی‌شان وجود داشت ـ به اثبات نظریه سطحی‌نگرانه خودشان می‌پرداختند.
در مسائل فقهی در بین جوامع عامه (اهل تسنن)، گرایشی ظاهری وجود داشته، که به ظاهر روایات فراوان استناد می‌کردند و نیز در میان شیعیان اخباری‌‌گری مطرح است. اینها نمونه‌هایی از سطحی‌نگری در مسائل دینی و اعتقادی، چه در زمینه کلام و چه در فقه و فروعات دینی است. طبعاً هنگامی که اینها با مباحث اجتماعی بیامیزد و در این قلمرو با دیدی سطحی و کم‌عمق همراه شود، دید فقهی و کلامی خدشه‌دار شده، آثاری بسیار نامطلوب برجای می‌ماند. به همین سبب علمای با بصیرت، اهل فراست و ژرف نگر، همچون دیده‌بانی برای اعتقادات و پاسداری برای سنگرهای نظری، باید بکوشند با تدبیری نیکو جلوی این انحرافات ساده‌انگارانه را بگیرند. آنان باید بدون ایجاد تنش در جامعه، با روشی مطلوب، افکار را به سوی مسیری درست جهت داده، از افتادن مردم در چنین دره‌ها و دام‌های انحرافی عقیدتی، فقهی و فکری جلوگیری کنند. این طبیعی است که در هر مکتب فکری درست، کسانی با مسائلِ اصلی، ساده و سطحی برخورد کرده، به عمق مطالب نرسند؛ ولی اینان می‌توانند برای کسانی که می‌خواهند به حقیقت مکتب برسند، زحماتی بیافرینند. در این روزگار نیز کمابیش این مسائل بوده و هست. امام راحل(رحمه الله) بارها از چنین افرادی نالیده و آنان را به صورت‌هایی مناسب، با
‌﴿ صفحه 125 ﴾
ویژگی‌هایشان برای مردم معرفی کرده‌اند، تا مردم چنین کسانی را بشناسند و آگاه باشند که در دام نیفتند.(88)
شهید آیت‌الله مطهری(رحمه الله) نیز با چنین افرادی برخورد داشت، زیرا هر کس بخواهد به منزله مصلح اجتماعی، رهبر دینی و دیده‌بان اعتقادی به عرصه‌های فرهنگی، تبلیغی و اجتماعی گام نهد، خواه ناخواه با این گونه افراد روبه‌رو می‌شود. البته این قشرهای منجمد و متحجر، گروهی منحرف‌اند و برای رشد و بالندگی جامعه اسلامی و اسلام واقعی و راستین بسیار خطرناک. شهید مطهری، این خطرها را یادآور شده و هشدار می‌دهد اگرچه علی(علیه السلام) را عبدالرحمن بن ملجم مرادی به شهادت رسانید، ولی عامل این حادثه ناگوار، جمود و خشک‌مغزی بود. خطر جمود را نباید دست‌کم گرفت، زیرا کسی که عقیده‌ای متحجر دارد، از آنْ دفاع، و به طرف مقابل به گونه‌ای غیر‌اصولی حمله می‌کند. این روش برای اسلام بسیار آسیب‌زاست و بدبینی و نفرت به‌ ‌وجود‌ می‌آورد. با نگاهی به اندیشه‌های استاد مطهری می‌توان فهمید قشری‌گری، ویژگی‌هایی دارد که با آنها افراد اهل انجماد فکری و کلامی را می‌شناسیم. از جمله این ویژگی‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
۱. گذشته‌گرایی، مخالفت با نو‌آوری و پویایی، تعصب خشک و انعطاف‌ناپذیری؛
۲. بی‌اعتنایی یا نداشتن تحمل در برابر افکار دیگران؛ به رسمیت نشناختن تفاوت‌های فکری قشرهای جامعه و انتقاد ناپذیری؛
‌﴿ صفحه 126 ﴾
۳. شکل‌گرایی، ظاهربینی و برداشت سطحی؛
۴. بی‌اعتنایی به بنیان‌های عقلی و پرهیز از تعقل و تدبر؛
۵. دوری جستن از دستاوردهای علمی و رشد معرفتی جامعه، و تنبلی فکری؛
۶. راحت‌طلبی در داوری‌ها، متهم ساختن بی‌جا و قضاوت‌های کلیشه‌ای، ‌تخیلی و موهوم؛
۷. عوام‌زدگی، نداشتن شناخت عمیق و روحیه علمی، شخصیت‌زدگی، ستیزه‌جویی در بحث‌ها و دوری از جدال احسن؛
۸ . خشونت به جای قاطعیت، مغالطه‌گرایی، غلو، افراط‌گری و اعتقاد به خرافات،‌ امور خیالی و غیرواقعی.(89)

ظاهر‌گرایی دینی، آفت جامعه اسلامی

آیا کافی است ما نیز مانند برخی بگوییم: چون صرفیین چنین کردند، ما هم چنین می‌کنیم؟ آیا با این نوع رفتار، پاسخ خدا را داده‌ایم؟ باید با هوشیاری بیشتر، خطرهایی را که در کمین عقاید، ارزش‌ها، احکام و نظام اسلامی است شناسایی کنیم. بالاترین خطرها کدام است؟ دقت کنید! این جمله را یادداشت کنید؛ اگر باور کردید، پیگیری وگر‌نه روی آن فکر کنید.
«شدیدترین خطرهایی که دین و جامعه اسلامی را تهدید می‌کند، انحرافاتی است که به‌نام دین انجام می‌شود و کسانی با لباس دیانت ‌آنها را مطرح می‌کنند». اگر یک کافر ملحدی سخنی علیه دین بگوید، تأثیر چندانی ندارد، زیرا مردم می‌دانند چنین کسی دشمن دیانت و مخالف اسلام است؛ اما اگر کسی با عنوان طرفدار دین، به‌ویژه اگر لباس دینی
‌﴿ صفحه 127 ﴾
بر تنش باشد، علیه مبانی فکری، اعتقادی و ارزشی کار کند؛ سخنی بگوید یا رفتاری نشان دهد، خطرش هزاران بار بیشتر از خطر کفار است. این همان آفت کشنده‌ای است که مولا امیرمؤمنان(علیه السلام) در سراسر نهج ‌البلاغه از آن نالیده است. ما باید هوشیار باشیم و آن روزنه‌هایی که شیطان از آنها وارد می‌شود و ایمان جوانان ما را هدف قرار می‌دهد بشناسیم و بدانیم این روزنه‌ها را چه کسانی می‌گشایند. انحرافات دینی را دشمنان آغاز نمی‌کنند و اگر هم بخواهند انحرافی در دیانت پدید آورند، کسی به حرفشان گوش نمی‌دهد. طبق نص قرآن کریم، انحرافات دینی را اغلب علما آغاز می‌کنند:
وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَینَاتُ بَغْیا بَینَهُم؛(90) «ولی جز کسانی که کتاب بر آنها نازل شده و حجت‌ها آشکار گشته بود، از روی حسدی که نسبت به هم‌ می‌ورزیدند در آن اختلاف نکردند».
إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوْتُواْ الْکتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیا بَینَهُم؛(91) «هر آینه دین نزد خدا اسلام است و اهل کتاب راه خلاف نرفتند، مگر از آن پس که به حقانیت دین آگاه شدند و نیز از روی حسد (این مسیر را پیش گرفتند)».
وَمَا تَفَرَّقُوا إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْیا بَینَهُم؛(92) «از روی حسد و عداوت فرقه فرقه نشدند، مگر از آن پس که به دانش دست یافتند».
وَآتَینَاهُم بَینَاتٍ مِّنَ الأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمْ الْعِلْمُ بَغْیا بَینَهُم؛(93) «و آنها را درباره آن، دلایلی روشن دادیم و در آن از روی حسد و کینه اختلاف نکردند، مگر آن‌گاه که دانش یافتند».
‌﴿ صفحه 128 ﴾
باید از این خطرها آگاه باشیم وخود را برای پاسخ‌گویی، به هر قیمت ممکن آماده کنیم. حد پایانی این کار شهادت، و آن نیز افتخار ماست. امیرالمؤمنین(علیه السلام) درخطبه‌ای که نوف بکالی نقل کرده، می‌فرماید:
ما ضَرَّ اِخوانَنَا الّذین سُفِکَت دِماءهم ـ و هم بصفّین ـ ألاّ یکونوا الیوم احیاء یسیغوُنَ الغُصص وَ یشرَبُونَ الرَّنق! قَد ـ والله ـ لَقواللهَ فَوَفّاهُم أُجورَهُم و أحَلَّهُم دارَ الأمنِ بَعدَ خَوفِهم. أَینَ اخوانِی الّذین رَکَبوا الطّریق و تضوا عَلَی الحَقَّ؟ أینَ عَمّار و أینَ ابنُ التّهیان و أینَ ذوالشهادتین؟ و اَینَ نظرائهم من اخوانهم الّذین تعاقدوا علی المنیه و اُبرد برؤوسهم الی الفجره؛(94) «آری! آن دسته از برادرنی که در جنگ صفین خونشان ریخت هیچ زیانی نکرده‌اند،‌ که امروز وجود ندارند تا خوراکشان غم و غصه و نوشیدنی آنان خونابه دل باشد. به خدا سوگند آنها خدا را ملاقات کردند و پاداش آنها را داد و پس از دوران خوف آنان را در سرای امن خویش جایگزین فرمود. کجایند برادرانی که به راه حق رفتند و با حق درگذشتند؟ کجاست عمّار؟ کجاست پسر تیهان؟(95) و کجاست ذوالشهادتین؟(96) و کجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازی بستند و سرهایشان را برای ستمگران فرستادند؟» سپس امام دست به محاسن مبارک خویش گرفته، مدتی گریست و به بیانات خود ادامه داد.
شهید آیت الله مطهری نه‌تنها زیان نکرد، بلکه با شهادت به آرزوی دیرینه خود رسید. زیان برای ماست که این شخصیت ارزشمند را از دست دادیم، و تا مدت‌ها جانشینی برای او نخواهیم یافت. باید گوشه‌هایی از کارهایی که ایشان یا امثالش انجام
‌﴿ صفحه 129 ﴾
دادند، دنبال کرده، خطرش را به جان بخریم و ‌در راه ترویج دین نه از دشمنان بترسیم، نه از ظاهرسازان. کسانی که به ظواهر و مسائل سطحی بسنده می‌کردند نمی‌توانستند حرکت عمیق و ریشه‌ای مطهری را تحمل کنند و بدین جهت، او را با سرزنش‌های خود می‌آزردند. مطهری نیز تاب ظاهرگرایی آنان را نداشت و بدین سبب تنها بود. اما او از راهش دست برنداشت و هنگامی که وظیفه‌اش را بازشناخت، پیش رفت، تا در تاریکی‌هایی که این خودی‌های نادان به ‌وجود آورده بودند، چراغ‌هایی را روشن کند. او تنها به دادن شعار بسنده نکرد و به میدان عمل گام نهاد. مطهری از اینکه محافل و مراسمی گسترش می‌یابد که در آنها دوستی بدون شناخت نسبت به دین و معصومین ترویج می‌شود، ناراحت بود. وی نوحه‌خوانان غوغاگری را که در این مجالس فریاد می‌زدند و گهگاه تحریفات، بدعت‌ها، خرافات و مسائل متضاد با سیره و سخن ائمه(علیهم السلام) مطرح می‌کردند، نمونه کسانی می‌دانست که در سوره حجرات از آنها یاد شده است. همانان که با فریاد و نعره رسول خدا را مخاطب قرار داده، جملاتی عوامانه بر زبان جاری می‌ساختند. خداوند این افراد را از چنین روشی نهی کرده، زیرا بی‌ادبی مقدمه‌ای برای از بین بردن اعمال است. قرآن اعتراض می‌کند که چرا اینان با عباراتی سخیف، لحنی نامناسب و نامأنوس به گفت‌وگو با رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) می‌پردازند.
نباید فراموش کرد، همین ظاهرگرایی‌ و پرهیز از ژرفابخشی به فرهنگ مذهبی و معنوی است که برخی جوامع را به انحراف کشانده است. ظاهرگرایی بنی‌اسرائیل موجب شد آنان گوساله سامری را هم‌سنگ معجزات نبی خدا تلقی کنند و همان‌گونه که با اژدها شدن عصایی به موسی ایمان آوردند، با در آمدن صدایی از حلقوم گوساله، به طریقه سامری دل بستند. جنبه مهم خیانت اهل کوفه به حضرت علی(علیه السلام) و بهانه‌جویی در یاری آن حضرت و فرزندانش امام حسن و امام حسین(علیه السلام)، همین سطحی‌نگری‌ها،‌ توجه به احساسات و ترویج مسائلی به دور از معرفت بود. در تبیین شخصیت‌ها باید
‌﴿ صفحه 130 ﴾
کوشید انگیزه‌ها، اهداف، ‌جهت‌گیری‌های دینی و سیاسی اصل قرار گیرد، نه شکل کارها. شهید مطهری، به این امور توجه داشت و می‌کوشید جامعه را از انجماد فکری و کلامی بپیراید و در این راه، وظیفه‌اش را انجام داد و از هیچ چیز نهراسید. اگرچه احترام کردن و شعار دادن نیکوست و ثواب دارد، ولی این کجا و آن کجا.(97)
‌﴿ صفحه 131 ﴾