آفتاب مطهر(زندگی و اندیشه شهید مطهری)

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی‌زواره

مسلمات دینی و مقتضیات اجتماعی

مطلبی که به صورت‌های گوناگون در فرمایش‌های شهید مطهری مطرح شده و امروزه با برخی نکته‌هایی که بدان افزوده شده، آهنگی جدید یافته، این است که در نظر برخی افراد سطحی‌نگر چنین می‌نماید که معارف، ارزش‌ها و احکام اسلام با مقتضای عصر و فرهنگ حاکم بر دنیا سازگاری ندارد.
مغرب‌زمین ـ که امواجش به ویژه در سال‌های اخیر به سوی کشور ما سرایت کرده ـ بیابند؛ از جمله راهی که امروز بیشتر در جامعه رایج گردیده این است که آنچه ما تا به حال از دین شناختیم و پنداشتیم با علم، با فلسفه‌های مدرن و نهایتاً با فرهنگ مهاجم نمی‌سازد، این طبق قرائتی ویژه از دین بوده است؛ اما برای اینکه ما بفهمیم دین با علم، توسعه و ترقی تضادی ندارد، باید قرائتی دیگر از دین را مطرح سازیم. اینان در این راستا از پاره‌ای نظریه‌های فلسفی نیز بهره گرفتند؛ از جمله نظریه معروفی که امروز به صورت یک شاخه‌ای از فلسفه درآمده و خود آن شاخه‌هایی فرعی پیدا کرده است، یعنی نظریه هرمنوتیک(64).
﴿ صفحه 90 ﴾
بدین صورت به سخن خودشان یک شکل علمی هم داده‌اند. این پیشنهاد چیز جدیدی هم نیست و دانشمندان غربی درباره‌اش کتاب‌هایی بسیار نوشته‌اند و بحث‌های فراوانی هم کرده‌اند.
نتیجه این مطلب آن است که وقتی ما در مقام تفاهم برمی‌‌‌آییم، می‌خواهیم مطلبی را به دیگری منتقل کنیم یا از دیگری دریافت نماییم؛ آنچه در عمق ذهن گوینده یا نویسنده وجود دارد نامعلوم است و افراد از یک متن مشخص برداشت‌های گوناگون می‌کنند. علت اختلاف برداشت‌ها، اختلاف در ذهن‌هاست. فرض ما در این موضعی که چنین اشخاصی می‌گیرند این است که آنان با حسن نیت به این کار پرداخته‌اند، ولی در کنارش کسانی هستند که از این رفتار دلسوزانه و آشتی‌جویانه بین دین و فرهنگ‌های غربی و الحادی سوء استفاده کرده‌ و به بهانه تأویل متون دینی به ریشه‌کن کردن دین پـرداخته‌اند؛ همه چیـز دین را مـورد تردید قـرار داده‌اند و بعد هم نهایتاً همه را انکـار
‌﴿ صفحه 91 ﴾
کرده‌اند. نمونه‌اش نیز موجود است. برخی در گفتارها، مقالات، نشریات یا کتاب‌ها ابتدا به عنوان اینکه معرفت دینی شناور است، نظریه هرمنوتیک را طرح می‌کنند و بعد کم‌کم می‌رسند به اینکه اصولاً دین پایه عقلانی ندارد. کم‌کم می‌رسند به اینکه اصلاً معلوم نیست قرآنْ کلام وحی باشد؛ بنابراین نقدپذیر است و ما باید آن را به محک نقد بزنیم و مشخص کنیم کجایش درست و کجایش نادرست است. وقتی پرسیده می‌شود آن محکی که درست و نادرست را مشخص می‌کند کدام است، می‌گویند تجربه. آری؛ چنین تردید‌هایی در جامعه به وجود می‌آورند و مسلم‌ترین حقایق را زیر سؤال می‌برند و حتی ادعا می‌کنند که این حرکت ما اسلام را حفظ می‌کند؛ ما احیاگر اسلام هستیم و اگر اینها را نگوییم اسلام از بین می‌رود. منت دارند بر سر اسلام که ما با تفسیرهای هرمنوتیک آن را صیانت می‌نماییم و اگر بخواهیم دین در جامعه زنده بماند و استمرار یابد، باید تفسیر نویی برای آن بنمائیم!(65)
اینان به تصور خودشان راهی جدید را مطرح کرده‌اند و می‌گویند تا به حال دینداری به روش درستی نبوده؛ قرائتی از سوی عده‌ای بوده است؛ اما ما قرائتی را بیان می‌کنیم که با همه فرهنگ‌های دیگر سازگاری دارد؛ اسلامی را عرضه می‌کنیم که حتی کفار، مخالفان و دشمنان هم قبول دارند؛ چرا اسلام را باید در یک تفسیر تنگِ متحجرانه نگاه داشت؟ چرا کهنه‌هایی را مطرح کنیم که دیگران نپذیرند؟ یک خورده بازتر بنگریم و تفسیری مقبول‌تر از اسلام ارائه دهیم تا همه عالم قبول کنند!
اصولاً بررسی این مسائل یک بحث فلسفی است که در جای خودش باید انجام شود و علما در این باره کتاب‌هایی فراوان نوشته‌اند و جوانب قضیه را بررسی کرده‌‌اند، اما نکته مهم‌تر این است که با افرادی که این سخنان را مطرح می‌کنند چگونه برخورد کنیم. اولاً حرف‌های آنان متناقض است؛ یعنی یکسان حرف نمی‌زنند. در آغاز می‌گویند ما دین
﴿ صفحه 92 ﴾
را قبول داریم؛ اسلام را می‌پذیریم؛ اما قبلی‌ها بد فهمیده‌اند، قرائت بهتر از دین چنین است. ثانیاً طبق ادعای خودشان این ادعاها هم می‌تواند مورد نقد قرار گیرد و رد شود، چون یک قرائت است. چه معلوم که فهم این افراد، برداشت آنان و تصورشان غلط نباشد!
اسف‌انگیزتر آنکه این مدعیان دروغین و منادیان اصلاحات ادعا دارند ما راه شهید مطهری را ادامه می‌دهیم؛ زیرا او کوشید اسلام را با مقتضیات زمان تطبیق دهد و ما نیز می‌خواهیم همین کار را انجام دهیم. اینان می‌گویند اسلام باید همگام با زمان پیشرفت کند و با این طرح جدید، جاذبه آن افزایش می‌یابد و مخالفانش کم می‌شود!
اما این راه که چنین افراد معلوم‌الحالی می‌روند از ترکستان سر در می‌آورد، شهید مطهری دو ضرورت را مطرح ساخت: یکی شناخت صحیح اسلام واقعی به منزله یک دستگاه سازنده فکری و اعتقادی همه‌جانبه و سعادت‌بخش، و دیگری ضرورت شناخت شرایط و مقتضیات زمان و تفکیک واقعیت‌های ناشی از علم و فناوری از پدیده‌های انحرافی و فاسد.
برای یک کشتی که می‌خواهد اقیانوس‌ها را طی کند و از سرزمینی به ناحیه‌ای دیگر برود، هم قطب‌نما برای جهت‌یابی لازم است و هم لنگر محکم برای محفوظ ماندن از غرق شدن و زیر پا گذاشتن طوفان‌ها و جزر و مدها. اسلام هم یک راهنمای استوار و هم یک لنگر محکم و نگهدارنده است.
اسلام راه است نه توقف‌گاه و خود قرآن هم از آن به منزله صراط مستقیم یاد می‌کند. این غلط است که ما بگوییم چون منزل‌ها عوض می‌شوند، باید مسیرها هم دگرگون گردند. بنابراین بنیان‌های اصیل و مبانی دین جاویدان است و کهنه نمی‌گردد و از امور قطعی و ضروریات اسلام می‌باشد، اما این آیین در زمان و مکان خاصی توقف نمی‌کند و می‌توان از دل حقایق زوال‌ناپذیرِ آن، برای هر زمان و هر جامعه‌ای قوانینی استخراج کرد که حیات فردی و اجتماعی آنان را از رشد و شکوفایی برخوردار سازد و
‌﴿ صفحه 93 ﴾
سعادت و آرامش ارمغان آن باشد. این ویژگی‌ مورد تأکید مطهری بود، نه آنکه اصول و بنیان‌ها‌ را فراموش کنیم؛ تابع فرضیه‌های جدید شویم؛ قرائت‌های خاص را به جای مسلمات اسلام قرار دهیم و اصل را فراموش کنیم.(66)

حکیم داستان‌نویس

شهید مطهری در موضوعی وارد نمی‌شد، مگر اینکه نوشتن آن کتاب یا مقاله یا سخنرانی در پیرامونش برای جامعه اثربخش باشد. چنین مردی فقیه، فیلسوف، سخنور، نویسنده و استاد دانشگاه، با همه این خصوصیات برای نوجوانان کتاب داستان می‌نویسد. این نشانه کمال خلوص و تعهد ایشان است. خودش می‌گوید من دیدم در زمان ما نسل جوان به طور طبیعی میل دارد قصه بخواند؛ این گونه مطالب برایشان جاذبه دارد و چنین علاقه‌ای آنان را به سوی رمان‌های تخیلی، کاذب، مبتذل و شاید مضر می‌کشاند و از سوی دیگر ما کتاب‌ها‌یی که حاوی داستان‌های آموزنده برای نسل جوان باشد در دسترس نداریم. با وجود اینکه در منابع تاریخی، فرهنگی و روایی ما در این باره زمینه‌های زیادی وجود دارد؛ ولی کسی پا به میان ننهاده است، تا از این سرچشمه‌های ناب و مطمئنْ قصه‌ها و حکایاتی خواندنی استخراج کند. اگر یک نوجوان از ما می‌خواست یک کتاب حاوی داستان‌های مذهبی برایش ارائه دهیم، نداشتیم. به همین دلیل من تصمیم گرفتم این کتاب داستان راستان را به نگارش درآورم. اگر درست دقت کنیم، اگر کسی در چنین مقام علمی و در موقعیت اجتماعی بسیار عالی، خود را این چنان تنزل دهد و به این قصه‌نویسی روی آورد، چیزی جز احساس مسئولیت او و پاسخگویی به نیازهای جامعه نیست.
آن شهید حتی در انتخاب قصه‌ها به آسیب‌های اجتماعی توجه داشته و کوشیده
‌﴿ صفحه 94 ﴾
است در منابع روایی تاریخی جست‌وجو کند و هر حکایتی که مناسب با اوضاع کنونی است با یک بازنویسی ادبی و زبانی ساده به نگارش درآورد.
راستی دیگران درباره چنین حرکتی از یک استاد برجسته حوزه و دانشگاه چه قضاوتی می‌کنند؟ داستان‌نویسی شخصیت اجتماعی او را بالا نمی‌برد، بلکه در نگاه ظاهربینان شأن علمیش را کاهش می‌دهد.(67) اگر او در پی چنین شهرتی بود و می‌خواست در این مسیرها قرار گیرد، به چنین کاری دست نمی‌زد. تنزل از مقام
‌﴿ صفحه 95 ﴾
تدریس، اجتهاد و استادی حکمت به مقام داستان‌نویسی، آن هم نه به منزله هنر داستان‌نویسی و کار ادبی کلاسیک، بلکه صرفاً برای احساس وظیفه، اقناع جوانان و کنترل تمایل آنان به قصه‌خوانی که مبادا به رما‌ن‌های گمراه‌‌کننده گرایش یابند، نشانگر میزان خلوص نیت اوست. شهید مطهری نمی‌گوید من فیلسوف هستم؛ به قله اجتهاد رسیده‌ام؛ مرا به اینها چه کار و به من چه؛ بلکه می‌گوید مردم تشنه هستند؛ چرا باید آب شور و تلخ و آلوده بخورند؛ بیاییم جرعه‌هایی از چشمه زلال اسلام را به این تشنگان بنوشانیم؛ چرا باید جوانان ما داستان‌های منحرف کننده و زیان‌بار مطالعه کنند؟ او خود وارد میدان شد، قصه‌های اسلامی ناب نوشت و در اختیار جوانان گذاشت.
شهید مطهری تنها به این بسنده نکرد که بگوید: آی جوان! به سوی خلاف نرو؛ گناه نکن و مطالب اغوا کننده نخوان؛ بلکه خوراک فکری سالم تحویلشان داد و گفت: این را بخوان؛ این بهتر و آموزنده است.
این حرکت، نمونه‌ای از اخلاص و تعهد این مرد میدان معرفت و معنویت است. استاد می‌دید عده‌ای دست به کار شده‌اند تا نسل نوجوان و جوان را بر پایه فرهنگ غربی تربیت کنند و بله قربان‌گوی استکبار و استبداد باشند. بنابراین با وجود اشتغالات فراوان فکری ـ اعتقادی، چنین مجالی را به دست آورد و در این راه قلم زد. نگفت وقت ندارم؛ گرفتارم و فرصت ندارم. این بُعد، هم فروتنی او را ثابت، و هم فداکاری و اخلاصش را تأیید می‌کند.(68)

تبیین مفهوم ولایت

یکی دیگر از زمینه‌های جالب که استاد در آن روزگارِ تیره استبداد‌زده بدان پرداخت و
‌﴿ صفحه 96 ﴾
کمتر کسی فکر می‌کرد این‌قدر مورد نیاز باشد، مفهوم ولایت بود. او چندین سخنرانی در این باره ایراد کرد که در کتابی با عنوان ولاء‌ها و ولایت‌ها منتشر شد. استاد در آن روزگار که هنوز صحبت از ولایت فقیه، حکومت ولایی و این مسائل نبود، نگارش مطالبی محققانه و عمیق را در این عرصه آغاز کرد؛ واژه ولایت، کاربردهایش در قرآن، فرهنگ اسلامی و انواع ولایت‌هایی را که در فرهنگ خود داریم مورد بحث قرار داد و حاصل سخنرانی‌هایش در قالب کتابی، در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت.
نزدیک چهل سال است که استاد این سخنرانی‌ها را ایراد کرده، اما تاکنون کتابی که در حد رقابت با آن باشد نداشته‌ایم. اغلب برعکس است؛ گوهرها ناشناخته می‌مانند و خرمهره‌ها بازار فکر و اندیشه و پژوهش را تصرف می‌کنند.
لازم است به کتاب ولاء‌ها و ولایت‌ها که در آن زمان چاپ شد، اشاره‌ای شود؛ زیرا ما امروز هم به همان مباحث و استمرارشان نیازمندیم. ما مسلمانیم و معتقدیم خداوند، انبیا را برای هدایت بشر فرستاد تا او را به سوی سعادت دنیوی و اخروی راهنما باشند. «ولایت» یعنی عده‌ای با طوع و رغبت، دعوت انبیا را بپذیرند و آماده شوند حکومتی براساس آموزه‌های دینی به وجود آورند و مدیریت جامعه را عهده‌دار شوند. در پی این اعتقاد که تقریباً بین همه مسلمانان مورد اتفاق است، شیعه متممی دارد که چنانچه جامعه اسلامی به رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و جانشینان بر حق و معصوم او دسترسی نداشت، به خود وانهاده نمی‌شود.
خدای متعال از شدت لطف و رحمتش و نیز پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به دلیل مراقبتی که بر هدایت مردم داشت ـ حَرِیصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَئؤُفٌ رَحِیم(69) ـ برای این روزگار هم
‌﴿ صفحه 97 ﴾
چاره‌ای اندیشیده است، یعنی در زمانی که به امام معصوم دسترسی ندارید، چه امام حضور داشته باشد و چه غایب باشد (که در این صورت، نیاز بیشتری به راهنمایی هست) فقیه جامع‌الشرایط، جانشین امام معصوم است. این، ویژه مکتب شیعه است. گرچه برخی بزرگان اهل ‌سنت هم چیزی شبیه به این گفته‌اند، ولی اصل آن از ویژگی‌های مکتب تشیع است.
به اعتقاد ما هرم قدرت باید به کسی که در مسائل اسلامی آگاه‌ترین مردم است، منتهی شود؛ همان که به او می‌گوییم ولی‌فقیه. پس این ولایت، پرتوی است از ولایتی که خداوند به معصومین تفویض کرده و وقتی به مجتهد می‌‌رسد در حکم ولایت فقیه تبلور می‌یابد. در سراسر دنیا، حکومت ایران را حکومت ولایی می‌شناسند.
دشمنان درصدد برآمدند این دستمایه انقلاب و سرمایه عظیم را که شهید مطهری و امثال او زمینه‌هایش را فراهم آوردند، از مردم بگیرند. آنها دو حرکت را آغاز کردند: از سویی کوشیدند در مبانی ولایت فقیه تشکیک کنند؛ سیمایش را مشوش جلوه داده و آن را دیکتاتوری یا فاشیستی نشان دهند و از سوی دیگر، کوشیدند ریشه این درخت را که میوه‌اش ولایت‌ فقیه است قطع کنند. یعنی یک حرکت را از اصل و اساس آغاز کردند و یکی را هم از میوه‌ها و شاخه‌ها.
در جامعه ما، با وجود تلاش‌های امام خمینی و بحث‌های ایشان در نجف با عنوان «ولایت فقیه» و نیز تلاش‌های شاگردانش مانند شهید مطهری در پی‌گیری این بحث‌ها، در اثر نقشه‌های شوم دشمنان، اصل مسئله برای نسل جوان کاملاً روشن نیست. برای آنان چنین وانمود شده که معتقدان به این اصل، دیکتاتوری را پذیرفته‌اند؛ یعنی ولی‌فقیه هر چه خواست می‌کند و مردم موظف‌اند بدون چون و چرا اجرا کنند. این حرکت ناجوانمردانه‌ای است که نسبت به این برنامه درست و ضروری انجام می‌گیرد، تا کسی به آن رغبت نکند و به دنبالش نرود.
‌﴿ صفحه 98 ﴾
امام خمینی(رحمه الله) و فرزندان معنوی او، شهید مطهری، دکتر بهشتی و دیگران توضیح دادند که ولایت فقیه نه‌تنها دیکتاتوری و فاشیستی نیست، بلکه شایسته‌ترین، عاقلانه‌ترین و حکیمانه‌ترین شکل حکومت است که تا به حال به فکر بشر رسیده است. ولی‌فقیه حق ندارد به دلخواه خود دستور دهد و حکم صادر کند، بلکه اگر عملاً در رفتار شخصی خود گناه یا عملی مخالف عدالت انجام دهد، از مقام ولایت برکنار می‌شود. این شرایط را مقایسه کنید با وضع حکومتی که در کشورهای به اصطلاح دموکرات وجود دارد؛ که رئیس‌جمهور با تقلب یا تبلیغات کاذب به قدرت می‌رسد و در واقع، کارتل‌های سرمایه‌دار، زرسالاران آنها را سر کار می‌آورند. همچنین وقتی چنین شخصی به قدرت می‌رسد، به فساد اخلاقی، سوء استفاده مالی و استفاده نادرست از قدرت روی می‌آورد، ولی متأسفانه نه‌تنها کسی به این روند پر‌آفت اشکال نمی‌گیرد، بلکه آن را به منزله مصداق دموکراسی می‌پذیرند و بهترین شکل حکومت می‌دانند!
اما در حکومت ولایت فقیه، کسانی که می‌خواهند ولی فقیه را انتخاب کنند، باید اهل تشخیص بوده، شرایط رهبری را بهتر از دیگران بدانند. این افراد، خودشان فقیه و مجتهد‌ هستند و اگر در حوزه انتخابیه خود به دینداری، تقوا، توانایی علمی، درستکاری و انصاف شناخته شده باشند، بهترین فرد (خبره) از سوی مردم برگزیده می‌شوند، تا به مجلس خبرگان بروند و رهبر را تعیین کنند.
بنابراین، نظریه «ولایت فقیه» از لحاظ انسجام، کامل‌ترین نظریه، از لحاظ روش انتخاب، اطمینان‌بخش‌ترین روش و از لحاظ ضمانت مشروعیت، کامل‌ترین است، زیرا با یک تخلف، ولی ‌فقیه از ولایت برکنار می‌شود، و اطاعت ولی ‌فقیه تا زمانی واجب است که در خط اسلام باشد و به دستورات اسلام عمل کند؛ اگر جایی بخواهد تخلف کند، دیگر اطاعتش واجب نیست. آیا راهی بهتر
از اینها هست؟ این راهی است که ائمه اطهار(علیهم السلام) برای ما بیان کردند و نیز در زمان غیبت، علمای بزرگ و در دوران معاصر،
‌﴿ صفحه 99 ﴾
حضرت امام به صورت کامل تبیین کردند. البته نباید حق دیگران را نادیده گرفت. از جمله کسانی که این مسئله را درست تبیین کرد، مرحوم آیت‌الله بروجردی بود. در زمان طاغوت و اختناق رضاخان چه کسی جرئت داشت از این حرف‌ها بزند؟ ایشان شجاعت و شهامتی خدادادی و قدرتی روحی داشت. امام هم که در مکتب چنین کسی تربیت شده و از درس‌های ایشان استفاده کرده بود، این نظریه را در کتاب ولایت فقیه تبیین کرد. سپس شاگردان امام، به‌ویژه شاگرد برجسته‌اش شهید مطهری ـ که به تعبیر خودش حاصل عمرش بود ـ در این زمینه بحث‌هایی ریشه‌ای را آغاز کردند، اما متأسفانه استاد مطهری پیش از پایان بحث‌ها به شهادت رسیدند. بحمدالله شاگردان او این بحث‌ها را ادامه دادند.