معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

معاد جسمانى در ترازوى عقل

در بحثهاى سابق این حقیقت کاملاً روشن شد که در قرآن هر کجا سخن از معاد به میان آمده، منظور معاد جسمانى بوده است و اصولاً کمتر کسى در محیط نزول قرآن «معاد روحانى فقط» را انکار مى کرده است، بنابراین وحشتى که عرب جاهلى از طرح معاد قرآن داشته به خاطر همان جنبه جسمانى آن بوده است.
اکنون ببینیم از «عقل» هم مى توانیم سندى براى این سخن بیابیم؟
عقل مى گوید: روح و بدن دو حقیقت جدا از هم نیستند بلکه کاملاً به هم پیوسته اند، و همانند «ماده» و «انرژى» لازم و ملزوم یکدیگرند، با هم پرورش مى یابند و با هم تکامل پیدا مى کنند بنابراین ادامه بقاى هیچ یک از آن دو (براى یک مدت طولانى) ممکن نیست این از یکسو.
از سوى دیگر همانطور که جسم دو انسان هیچ گاه از تمام جهات مثل
﴿ صفحه 235﴾
هم نیست، و حتى به گواهى تحقیقات وسیعى که درباره انسانها به عمل آمده، خطوط سرانگشتان دو نفر نیز همانند یکدیگر دیده نشده، دو روح نیز همانند یکدیگر نیست و همان طور که جسم بدون روح ناقص است، روح نیز بدون جسم کمبود دارد و اگر در جهان برزخ (عالمى که در میان دنیا و سراى آخرت است) این دو از هم جدا مى شوند، جنبه موقتى دارد و در همان مرحله موقتى نیز فعالیت هاى روح محدود است و لذا زندگى برزخى به هیچ وجه توسعه زندگى عالم قیامت را ندارد.
به عبارت دیگر روح فرمانده و عامل مؤثر است و بدن فرمانبر و ابزار کار، همان طور که هیچ فرمانده و هنرمندى از فرمانبر و یا ابزار کار بى نیاز نیست، روح هم براى ادامه فعالیت هاى خود بى نیاز از جسم نیست، منتها روح در جهان دیگر در سطحى بالاتر از این جهان قرار مى گیرد به همان نسبت باید جسمى کامل تر و عالى تر در اختیار داشته باشد و چنین هم خواهد بود.
در هر صورت جسم و روح همزاد یکدیگر و مکمل یکدیگرند و بنابراین معاد نمى تواند تنها جنبه روحانى و یا تنها جنبه جسمانى داشته باشد، مطالعه در وضع پیدایش جسم و روح این حقیقت را روشن مى سازد.
ولى در اینجا چهار «اشکال» و یا به عقیده بعضى چهار «بن بست» خودنمایى مى کند که باید به طور گسترده مورد بررسى قرار گیرد:
1- شبهه آکل و مأکول;
2- کمبود مواد خاکى روى زمین
3- با وجود تبدیل جسم انسان در طول عمر، کدامیک باز مى گردد؟
4- رستاخیز در کجا صورت مى گیرد؟ زیرا سطح کره زمین براى حشر
﴿ صفحه 236﴾
و نشر این همه انسان مسلماً کافى نیست.
هر یک از این ایرادهاى چهارگانه باید جداگانه مورد بحث قرار گیرد.

1- شبهه آکل و مأکول

این ایراد یکى از قدیمى ترین ایرادهایى است که در مورد معاد جسمانى ذکر شده و خلاصه آن چنین است:
فرض کنید انسانى به هنگام قحطى و گرسنگى شدید از گوشت انسان دیگرى تغذیه کند به طورى که همه یا قسمتى از بدن انسان اول جزء بدن انسان دوم شود، آیا اجزاى بدن انسان اول در رستاخیز از انسان دوم جدا مى شود یا نمى شود؟ اگر بگوییم مى شود; بدن انسان دوم ناقص مى گردد و اگر بگوییم نمى شود بدن انسان اول ناقص مى شود.
اصولاً احتیاج به این فرض هم نیست، این موضوع دائماً در طبیعت جریان دارد که انسان هایى از دنیا مى روند بدن آنها خاک مى شود، خاک ها جزء زمین مى گردد، و از طریق جذب ریشه درختان تدریجاً تبدیل به گیاه یا میوه مى شود و انسان هاى دیگرى از آن تغذیه مى کنند، و یا حیواناتى از آن استفاده مى کنند که بعداً انسان گوشت آن حیوانات را مى خورد، بنابراین اجزاى بدن هاى پیشین از این طریق جزء بدن انسان هاى بعد مى شود.
تعجب نکنید اگر بگوییم این سیبهایى که الان در میوه خورى پیش روى ما گذارده شده شاید تاکنون ده بار جزء بدن انسانى گردیده مجدداً به خاک برگشته، بار دیگر از طریق ریشه هاى درخت جذب و مبدل به سیب شده سپس انسانى آن را خورده و جزء بدن او گردیده است.
﴿ صفحه 237﴾
با این حال اگر معاد جسمانى باشد، در روز رستاخیز ده بدن درباره اجزاى معینى به جنگ و نزاع مى پردازند و هر کدام مدعى خواهند بود که این اجزاء از آن آنهاست، با این حال چگونه معاد جسمانى امکان پذیر است؟

پاسخ و بررسى

گفتیم این ایراد یکى از قدیمى ترین ایرادها در معاد جسمانى است و فلاسفه و متکلمان پیشین همانند خواجه نصیرالدین طوسى و علامه حلى و... هر یک به نوعى به آن پاسخ گفته اند.
مهم ترین پاسخى که دانشمندان پیشین به این ایراد داده اند از طریق «اجزا اصلى» و «اجزاء غیر اصلى» است.
طبق این نظر آنها مى گویند: بدن انسان داراى دو قسم اجزاء است: اجزاى اصلى و اجزاى اضافى.
اجزاى اصلى اجزایى است که در تمام طول عمر باقى مى ماند نه عوض مى شود و نه نابود مى گردد و هرگز جزء بدن انسان دیگرى نخواهد شد، حتى اگر انسان دیگرى آن را بخورد جذب بدن او نمى شود.
اما اجزاى اضافى قابل تغییر و دگرگونى هستند و دائماً در حال عوض شدن مى باشند و ممکن است جزء بدن انسان یا حیوان دیگرى شوند.
به این ترتیب مشکل حل مى شود، یعنى در روز رستاخیز اجزاى اصلى بدن هر کس همانند دانه هاى گیاه و یا نطفه انسان در مدت کوتاهى پرورش مى یابند و بدن اصلى را مى سازند.
تنها سؤالى که در برابر این جواب باقى مى ماند و آن را به صورت یک
﴿ صفحه 238﴾
«فرضیه مبهم» نشان مى دهد این است که این اجزاى اصلى کدام اجزاى بدنند و در چه عضوى قرار دارند و چگونه مى توان آن ها را از دیگر اجزا باز شناخت؟
در برابر این سؤال، پاسخ هاى مختلفى گفته شده که شاید نتواند ابهام را برطرف سازد، از جمله:
1- اجزاى اصلى همان «ژنها» هستند، که در درون «کروموزمها» در وسط هسته سلول ها قرار دارند، بنابراین «ژنها» جزیى از هسته سلول هستند که وضع آنها در تمام عمر ثابت است، و اجزاى اصلى بدن انسان را تشکیل مى دهند.
2- آخرین استخوان ستون فقرات یعنى پایین ترین استخوانى که در این ستون قرار دارد جزء اصلى بدن انسان است که هرگز از بین نمى رود و جذب حیوان یا انسان دیگرى نیز نمى شود.
3- اجزایى که آنها را به طور مشخص نمى شناسیم، اما مى دانیم در بدن انسان وجود دارند و خاصیتشان این است که هرگز از بین نمى روند و جذب بدن انسان یا حیوان دیگرى نمى شوند.
ولى هیچ یک از این احتمالات از نظر علمى قابل قبول نیست.
زیرا: ژنها از نظر مواد دائماً در تغییرند و با گذشت زمان مواد آنها عوض مى شود آنچه باقى مى ماند و ثابت و یکنواخت است خواص ژنهاست.
از سوى دیگر، آخرین استخوان ستون فقرات نیز از نظر ساختمان تفاوتى با سایر استخوان هاى بدن ندارد و این ادعا از نظر علوم روز ثابت نیست، زیرا این استخوان همانند سایر اجزاى بدن در تغییر و تحول است و بعد از مرگ خاک مى شود، و طبعاً جذب بدن انسان یا حیوان دیگر مى گردد.
﴿ صفحه 239﴾
از سوى سوم، موضوع «اجزاى ناشناخته ثابت» نیز به فرضیه شبیه تر است تا به یک موضوع قطعى، یعنى دلیلى بر وجود چنان اجزایى در بدن انسان نداریم و ما تفاوتى در میان اجزاى بدن نمى یابیم و قانون نمو و تحلیل مى گوید همه در تغییرند و پس از مرگ خاک مى شوندو امکان دارد به بدن حیوان یا انسان دیگرى باز گردند.
بنابراین مسأله اجزاء اصلى و غیر اصلى یک فرضیه است که اثبات آن احتیاج به دلیل دارد و متأسفانه چنین دلیلى فعلاً در دست نداریم.