معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

مادّیها در برابر این مطالب حیرت انگیز چه مى گویند؟

آنها به یکى از سه جواب دست مى زنند.
1- گاهى مى گویند: اینگونه امور ممکن است از طریق شعبده بازى و تردستى و استفاده از وسائل الکتریکى بوده باشد و یا توطئه ها و تبانیهائى از قبل در کار بوده است.
2- ممکن است اینگونه پدیده ها وجود واقعى نداشته باشد و از تلقین هاى پى در پى و مکرر بوسیله افراد ورزیده سرچشمه بگیرد.
3- این احتمال نیز هست که قسمتى از این پدیده ها اثر وجدان ناآگاه باشد، به این معنى که یک سلسله از مسائل در وجدان ناآگاه شخص قرار دارد و خود او از آن غافل است و به هنگام خواب مغناطیسى، پرده از روى آن برداشته مى شود، و افرادى که از وجود این وجدان ناآگاه خبر ندارند تصور مى کنند با مسئله خارق العاده اى برخورد کرده اند.
ولى دانشمندان روحى (اسپریتها) تمام این راهها را بسته اند و براى اینکه هرگونه احتمال تبانى، و شعبده بازى، و استفاده از وسائل مختلف الکتریکى، از بین برود و جاى کمترین ابهام و ایرادى باقى نماند دست به اقداماتى زده اند از جمله اینکه:
اولا گاهى «مدیومها»(76) را از میان بچه هاى دو ساله یا کمتر انتخاب مى کنند و پیام ارواح را بوسیله آنها مى شنوند و یا اگر بزرگسالند آنها را در قفس مخصوصى قرار داده و حتى دست و چشم آنها را مى بندند تا هیچ
﴿ صفحه 200﴾
گونه استفاده اى از وسائل خاصى براى آنها ممکن نشود.
ثانیاً شرکت کنندگان در این جلسات همانطور که گفتیم گاهى از میان دانشمندان بزرگ انتخاب مى شوند، بدیهى است احتمال تلقین پذیرى در مثل چنین اشخاصى، آن هم بطور دسته جمعى، عادتاً ممکن نیست.
از طرفى گاهى بعضى از حیوانات را در آن جلسات شرکت مى دهند، تا عکس العمل صحنه هاى وحشت زا را در آنها بررسى کنند و اتفاقاً نتیجه مثبت است، یعنى آنها با دیدن چنان صحنه هائى آماده فرار مى شوند و یا فرار مى کنند و شک نیست که مسئله تلقین در مورد آنها قابل قبول نیست.
ثالثاً واسطه ها و مدیومها گاهى به هنگام خواب مغناطیسى مسائلى را اظهار مى دارند که در گذشته به هیچ وجه به گوش آنها نخورده و احتمال رسوب در وجدان ناآگاه آنها نیست. (به کتابهایى که قبلاً نام بردیم مراجعه شود).

چند یادآورى لازم

در اینجا لازم است براى روشن ساختن جوانب این بحث، چند موضوع را یادآورى کنیم:
1- مسئله ارتباط با ارواح گرچه همانطور که گفتیم از نظر محققان این فن، و جمعى از دانشمندان دیگر، یک موضوع قطعى و مسلم است و ما در کتاب «عود ارواح» نام جمع کثیرى از محققانى که به این موضوع صریحاً اعتراف کرده اند آورده ایم، ولى این موضوع به آن معنى نیست که ما ادعاهاى بى اساس جمعى «شیاد» و یا «ساده لوح» را که مدعى ارتباط با ارواحند بپذیریم. زیرا متأسفانه از مسئله ارتباط با ارواح، سوء استفاده
﴿ صفحه 201﴾
فراوان شده است، و عده زیادى از سود جویان حرفه اى و یا ساده لوحان ابله، گاهى چنین ادعاهائى را مى کنند و خود را با همه ارواح در ارتباط مى دانند، و از این رهگذر احیاناً استفاده هاى سرشار مى برند، اینگونه افراد بدبختانه رنگ خرافى به این مسئله علمى و تجربى در انظار بعضى از آگاهان زده اند، و خیالبافى ها و شیادیهاى آنها سبب شده که بعضى اصل موضوع را انکار کنند، در حالى که حساب اینگونه افراد از دانشمندان و محققان این بحث جدا است و گاهى از میان دهها مدعى ارتباط با ارواح، یکى صادق نیست، بنابراین ما باید کاملاً به هوش باشیم و این بحث علمى را از سوء استفاده افراد شیاد و یا خیالباف برکنار داریم، و فریب مدعیان دروغین را نخوریم، و اعمال نادرست آنها را به حساب این بحث علمى نگذاریم.
مخصوصاً بازى خاصى که میان جمعى به نام ارتباط با ارواح بوسیله میزگرد رائج شده و عده اى بدون هیچ گونه آمادگى علمى یا عملى تنها با تهیه کردن یک میز گرد با یک صفحه گردان، ادعا مى کنند که کلید عالم ارواح را به دست آورده و با ارواح صغیر و کبیر ارتباط دارند، از روشنترین نمونه هاى اینگونه ارتباطهاى قلابى و بى اساس است که باید از آن به شدت بر حذر بود (شرح این مطلب را در کتاب عود ارواح آورده ایم).
2- آیا در منابع اسلامى، دلیل بر امکان ارتباط با ارواح وجود دارد؟
پاسخ این سؤال مثبت است، زیرا در تواریخ اسلامى مى خوانیم که بعد از جنگ بدر پیامبر (ص) دستور داد کشتگان دشمن را در چاهى بریزند، سپس سر در چاه کرد و فرمود: «هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَکُمْ رَبُّکُمْ حَقّاً فَاِنّى قَدْ
﴿ صفحه 202﴾
وَجَدْتُ ما وَعَدَنى رَبّى حَقّاً; آیا شما آنچه را خداوند وعده کرده بود یافتید ما که وعده خدا را به حقیقت دریافتیم»
بعضى از حاضران گفتند: آیا با افراد بى جانى صحبت مى کنى که به صورت جیفه اى در آمده اند؟
پیامبر (ص) فرمود: «شما سخنان مرا بهتر از آنها نمى شنوید».(77)
و در نهج البلاغه مى خوانیم: على - علیه السلام - به هنگامى که از جنگ «صفین» باز مى گشت در کنار قبرستانى که پشت شهر کوفه قرار داشت ایستاد، و رو به قبرها کرده و با ساکنان آنها چنین سخن گفت:
«اى صاحبان خانه هاى وحشتناک و قبرهاى تاریک!... شما پیشرو این قافله بودید و ما به دنبال شما مى آئیم، اما خانه هاى شما به دست دیگران افتاد و همسران شما ازدواج کردند و اموال شما تقسیم شد!... اینها خبرهائى است که نزد ماست. نزد شما چه خبر؟... سپس رو به یاران خود کرده و فرمود: اگر به آنها اجازه سخن دهند به شما مى گویند که بهترین زاد و توشه ها تقوا ست».(78)
با توجه با این مدارک و مانند آن روشن مى شود که از نظر منابع اسلامى نیز، ارتباط با ارواح امر غیر ممکنى نیست.
3- آیا ارواح همه چیز را مى دانند؟ و یا تمام آنچه را مى دانند مى توانند بگویند؟
جواب این سؤال مسلماً منفى است، زیرا روح پس از جدائى از این
﴿ صفحه 203﴾
جهان اگر چه فعالیت وسیعترى مى یابد، ولى باز هر چه باشد معلوماتش محدود است، و چنان نیست که از همه چیز آگاه باشد و به فرض محال که به همه چیز آگاه باشد، معلوم نیست که بتواند همه را بازگو کند و جمله «اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود» که در عبارت نهج البلاغه بود گواه بر این است که آنها مجاز به ذکر همه چیز نیستند.
4- موضوع مهم دیگر اینکه گاهى مسئله امکان «ارتباط با ارواح» با مسئله «عود ارواح» و زندگى تکرارى، اشتباه مى شود، و بعضى چنین مى پندارند که هر کس معتقد به ارتباط با ارواح است الزاماً باید مسئله عود ارواح را نیز بپذیرد، یعنى معتقد باشد که روح بعد از جدائى از بدن در جنین مادر دیگرى قرار مى گیرد، و مجدداً متولد مى شود، و این کار ممکن است چندین بار تکرار گردد و یک روح چندین بار به این جهان بیاید.
ولى این عقیده که همان عقیده به تناسخ است اشتباه محض است، زندگى تکرارى ممکن نیست، و روح بعد از جدایى از این بدن در بدن دیگر قرار نخواهد گرفت.
ما دلایل زیادى بر باطل بودن این عقیده در کتاب «عود ارواح» بیان کرده ایم، براى آگاهى از آن به کتاب مزبور مراجعه فرمائید.

2- خوابهاى مغناطیس «مانیتیسم» و «هیپنوتیسم»

دانشمندان از قدیم دریافته بودند که نیروى مرموزى در بدن انسان وجود دارد که بدون توسل به وسائل عادى مى تواند در افراد و یا اجسام دیگر اثر
﴿ صفحه 204﴾
بگذارد که بعدها نام آن را «نیروى مغناطیس» و یا «مانیتیسم» که همان «مغناطیس» است و گویا به هنگام ترجمه علوم اسلامى به زبان لاتینى به این شکل تغییر صورت داده است نامیدند!
این قوه مرموز (سیاله مغناطیسى) شاید در همه افراد وجود داشته باشد، منتها در بعضى بسیار ضعیف است، در حالى که در بعضى دیگر فوق العاده نیرومند مى باشد، که بوسیله تمرین نیز مى توان آن را پرورش داد و نیرومندتر کرد.
حتى درباره بعضى از حیوانات - از جمله مار - نقل مى کنند که آنها بوسیله این سیاله مخصوص، دشمنان یا شکار خود را از حرکت باز مى دارند، و اگر در مورد وجود این نیرو در حیوانات تردید کنیم در مورد انسان قابل تردید نیست.
در آغاز وجود چنین نیروئى در مشرق زمین کشف شده بود، کلدانیها و مصریها و هندیها به آن پى برده بودند، اما چندان شکل عمومى نداشت تا اینکه یک پزشک اطریشى به نام «مسمر» در اواخر قرن 18 میلادى (در سال 1775) آن را به عنوان یک کشف علمى مطرح کرد و گفت: در وجود انسان نیروى سیال مخصوصى وجود دارد که مى توان براى درمان بعضى از بیماران از آن استفاده کرد.
البته مطابق معمول که هر کس کشف جدیدى مى کند، مورد هجوم حملات افراد غیر وارد و یا مطلعین حسود واقع مى گردد، در آن روز طوفانى از اعتراضات پیرامون «مسمر» به راه افتاد حتى بعضى او را دیوانه خواندند، البته بلند پروازیهاى مسمر نیز به این حملات دامن زد و دستاویز به دست مخالفان داد.
﴿ صفحه 205﴾
او به ناچار از اطریش به فرانسه آمد و کار خود را ادامه داد، اما تا اینجا سخنى از خواب مغناطیسى د رمیان نبود، تنها بحث از سیاله مغناطیسى بود. تا اینکه «پویسگور» یکى از شاگردان مسمر به روش استاد آشنا شد و براى درمان بیماران از این نیروى مرموز بدن خود استفاده مى کرد و به اصطلاح این امواج مغناطیسى مخصوص را به بدن بیمار روانه مى ساخت.
یک روز هنگامى که مشغول درمان یک روستایى بود ناگهان با نهایت تعجب دید او به خواب فرو رفت، او از این جریان سخت متوحش و دستپاچه شد و خواست وى را بیدار کند، او را صدا زد برخیز! برخیز!.
در این موقع با صحنه عجیبترى روبرو شد، بیمار در حالى که هنوز در خواب بود از جا برخاست و شروع به راه رفتن کرد!
او با تعجب و وحشت گفت: بایست! ایستاد.
کم کم فهمید که بیمار در حالى شبیه به خواب فرو رفته که با خوابهاى معمولى فرق بسیار دارد، او در این حال صداى خواب کننده را مى شنود و هر چه به او دستور داده شود انجام مى دهد.
بالاخره هر طور بود، او را بیدار و به حال عادى برگرداند و به این ترتیب موضوع خواب مغناطیسى لااقل در آن محیط کشف شد و معلوم گردید که از طریق مانیتیسم (سیاله مغناطیسى) مى توان به هیپنوتیسم (خواب مغناطیسى) دست یافت.
با ادامه تحقیقات در این زمینه آشکار شد که نگاههاى طولانى به یک نقطه نیمه روشن، توأم با تلقینهاى پى درپى، به ضمیمه استفاده از سیاله مزبور، براى خواب کردن افرادى که آمادگى دارند کافى است و با این سه عامل مى توان افراد را به خواب مغناطیسى فرو برد.
﴿ صفحه 206﴾
آزمایشها ادامه یافت، و هر زمان شگفتیهاى تازه اى از این خواب آشکار گشت که نشان مى داد این خواب با خوابهاى طبیعى فرق بسیار دارد.
مسئله مهم اینجا بود که «عامل» (خواب کننده) مى توانست جانشینى اراده و تصمیم «معمول» (خواب رونده) گردد، و معمول به تمام معنى تسلیم اراده او شود، و هر دستورى به او بدهد بدون چون و چرا - جز در موارد استثنائى - انجام دهد.
از جمله:
1- عامل مى تواند با تلقینهاى پى درپى بدن او را بى حس کند بطورى که کمترین احساس درد، نداشته باشد.
این کار مخصوصاً امروز در پزشکى به جاى داروى بى هوشى مورد بهره بردارى است و هم اکنون در مجلات پزشکى بحثهاى فراوان پیرامون استفاده از خوابهاى مغناطیسى به جاى داروى بى هوشى مى شود، و در پاره اى از کشورها جنبه عملى به خود گرفته و جمعى معتقدند که اثر آن از داروى بى هوشى بهتر و عوارض آن کمتر است.
2- عامل مى تواند به او تلقین کند که مثلاً او یک فرمانده لشکر و یا یک زندانى زنجیرى است، و او بلافاصله در صورت اول قیافه یک فرمانده لشکر به خود مى گیرد، و با همان تن صدا و حرکات مخصوص یک فرمانده لشکر سخن مى گوید، و در صورت دوم درست مانند یک اسیر زندانى واکنش از خود نشان مى دهد!
نگارنده در شهرستان خرم آباد در یکى از مسافرتها شاهد و ناظر یکى از صحنه هاى خواب مغناطیسى که در منزل یکى از دوستان به پیشنهاد بعضى دیگر از دوستان انجام گرفت بودم.
﴿ صفحه 207﴾
خواب کننده که مرد محترمى است پس از آنکه به «معمول» که جوان مؤدبى بود دستور داد بطور طاق باز روى زمین دراز بکشد، با حرکات مخصوص دست خود، که در اصطلاح آنها پاس دادن نامیده مى شود، سیاله مغناطیسى را به بدن او فرستاد، و با نگاه مداوم در چشم او و تلقینهاى مکرر که «الان نزدیک است به خواب بروى» و «به زودى به خواب خواهى رفت» یا مانند آن در حالى که اتاق بصورت نیمه تاریک در آمده بود، و جمعى در حدود پانزده نفر از افراد فاضل ناظر این صحنه بودند، معمول را خواب کرد.
سپس بوسیله تلقین، ارتباط او را از همه کس جز از خودش قطع نمود، بعد به او تلقین کرد که بدنش مانند چوب خشک خواهد شد.
چیزى نگذشت که چنین شد بطورى که یک نفر پاى معمول، و یک نفر سر او را گرفت و از روى زمین بلند کردند و پشت پاى او را روى لبه بالاى پشتى یک صندلى و گردن او را روى لبه بالاى صندلى دیگر که در فاصله اى از هم قرار داشتند گذاردند، منتهابراى اینکه گردن و پاى او روى لبه هاى صندلى ناراحت نشود زیر هر کدام عبائى از حاضران قرار دادند.
جالب اینکه معمول، همانند یک قطعه چوب خشک روى این دو صندلى قرار گرفته بود و حتى هنگامى که روى شکم او فشار مى آوردند کمر او درست مانند فنر حرکت مى کرد بدون اینکه از روى صندلى به زمین بیفتد و یا کج شود.
سپس او را به روى زمین گذاردند و «عامل» با تلقیناتى بدن او را به حال عادى باز گرداند، بدون اینکه از خواب بیدار شود.
بار دیگر با تلقین هاى مکرر بدن او را بى حس کرد بطورى که احساس
﴿ صفحه 208﴾
درد نکند در این موقع سیگارى را آتش زد و آتش سیگار را روى دست او گذارد، اما او هیچ گونه عکس العملى از خود نشان نداد، تنها موقعى که از خواب بیدارش نمود، اظهار مى داشت روى دست خودم کمى احساس سوزش مى کنم.
3- عامل گاهى به معمول دستور سخن گفتن به زبانهاى مختلف مى دهد حتى زبانهائى که آشنائى با آن نداشته است!
4- گاهى عامل، خاطراتى را که معمول براى همیشه فراموش کرده به یاد او مى آورد و او را به زندگانى گذشته خود مى فرستد، جالب اینکه در تمام این حالات عکس العملهایى همانند حالات سنین گذشته از خود نشان مى دهد!
5- گاهى عامل به او دستور مى دهد که به نقاط دور دستى مسافرت کند و مشاهدات خود را بازگو نماید.(79)
اینها همه نشان مى دهد که غیر از سلولهاى مغزى ما و فعل و انفعالات آن، نیروى دیگرى در وجود ما است که با نیروهاى مادى که مى شناسیم فرق بسیار دارد و قدرت و فعالیت آن بالاتر از نیروهاى مادى است که بوسیله علم و دانش امروز شناخته شده است، و پدیده ها و آثارى از خود نشان مى دهد که با آنچه در جهان ماده دیده و با آن آشنا هستیم متفاوت است.
مشاهدات متعددى که افراد مورد اعتماد درباره تجرید روح یعنى جدایى موقت آن از بدن، و رفتن به نقاط مختلف نقل مى کنند به اندازه اى
﴿ صفحه 209﴾
است که انسان مى تواند از مجموع آنها به وجود روح به عنوان یک واقعیت مستقل، و مافوق ماده از طریق تجربه، اطمینان پیدا کند که به عنوان نمونه یکى از آنها ذیلاً نقل مى شود:
مرحوم «آقا شیخ هاشم قزوینى» از علما و اساتید بزرگ حوزه علمیه «مشهد» بود و جریانى که ذیلاً نقل مى شود بسیارى از دوستان و شاگردانش از او شنیده اند از جمله یکى از شاگردان آن مرحوم - که از فضلاى حوزه علمیه قم است - چنین نقل مى کرد: روزى خدمت مرحوم شیخ هاشم قزوینى رسیدم و از او خواهش کردم، جریانى را که در زمینه تجرید روح و جدائى موقت آن از بدن براى ایشان واقع شده شخصاً توضیح دهند، او چنین گفت:
«مردى بود که با این علم آشنائى داشت، من نزد او رفته و از او خواستم که روح مرا از بدن تجرید کند، او قبول کرد و هنگامى که آماده این موضوع شدم ناگاه دیدم بدنم به گوشه اى افتاد و خودم از آن جدا شدم!
من گفتم: بد نیست از این آزادى استفاده کنم و سرى به روستاى خودمان که در اطراف قزوین قرار داشت بزنم، ناگاه دیدم در نزدیکى روستا هستم، در بیرون ده، مردى را دیدم که به هنگام سحر، آب را از نهر دزدیده و به سوى ملک خودش مى برد، طولى نکشید دیدم صاحب آب آمد و هنگامى که از جریان مطلع گردید عصبانى شد و با بیلى که در دست داشت چنان بر سارق زد که او بر زمین افتاد و جان داد.
من کاملاً ناظر این جریان بودم ولى او مرا نمى دید، سرانجام قاتل فرار کرد و جسد مقتول روى زمین ماند، زنان ده که براى بردن آب، کنار نهر آمده بودند از جریان قتل آگاه شدند، و وحشتزده این خبر را به اهالى ده
﴿ صفحه 210﴾
رساندند، مردم ده دسته دسته به تماشا مى آمدند ولى از قاتل خبرى نبود و به همین جهت مضطرب و متحیر بودند که چه کنند، بالاخره بدن مقتول را براى دفن آماده ساختند.
من به خود آمدم که راستى طلوع آفتاب نزدیک است و من هنوز نماز نخوانده ام ناگهان دیدم در بدنم هستم و شخصى که روح مرا تجرید کرد به من گفت: حالت چطور است؟ من آنچه را دیده بودم براى او نقل کردم و تاریخ حادثه را دقیقاً ضبط نمودم.
دو ماه از این جریان گذشت چند نفر از اهالى روستا به «مشهد» آمدند. هنگامى که با من ملاقات کردند، من از حال مقتول جویا شدم و بدون اینکه سخنى از قتل او بگویم پرسیدم حالش چطور است؟
گفتند: متأسفانه دو ماه قبل او را کشته اند و جسد او را در کنار نهر یافته ایم! اما قاتل او شناخته نشده است.
هفت سال از این جریان گذشت، من به ده آمدم تا بستگان و دوستان را از نزدیک ببینم، مردم دسته دسته به ملاقات من مى آمدند تا اینکه شخص قاتل به مجلس آمد، هنگامى که مجلس خلوت شد او را به نزدیک خود دعوت کردم و گفتم: راستى بگو ببینم قاتل فلانى چه کسى بوده است؟ او اظهار بى اطلاعى کرد گفتم: پس آن بیل را چه کسى بلند کرد و با آن فلانى را کشت؟ رنگ از صورتش پرید و فهمید که من از این موضوع باخبرم، ناچار شد جریان را براى من بازگو کند.
گفتم: من مى دانستم ولى مى خواستم به تو بگویم که باید بروى دیه او را به ورثه او بپردازى و یا از آنها بخواهى که تو را حلال کنند».
﴿ صفحه 211﴾