معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

3- عدم انطباق بزرگ و کوچک

بحث در این بود که آیا روح انسان یک حقیقت ثابت و مافوق طبیعى است یا یک خاصیت وابسته به بدن و دائماً در حال تغییر.
﴿ صفحه 191﴾
آیا همانطور که دهان ترشح بزاق، و کبد ترشح صفرا مى کند، مغز هم فعالیت فکرى دارد و با خاموش شدن مغز روح هم نابود مى گردد؟ و یا مانند سفینه هاى فضاپیماست که هنگامى که موشک هاى چند مرحله اى آنها را به پرواز درآورند، این موشک ها یکى پس از دیگرى از سفینه جدا مى شوند و آن سفینه با دریافت سرعت لازم به پرواز و پیشروى خود همچنان ادامه خواهد داد، روح آدمى هم پس از جدا شدن از بدن در جهان ارواح مى ماند و به پیشروى خود ادامه مى دهد.
تاکنون دلایلى براى اثبات نظریه استقلال روح ذکر کرده ایم و اکنون به سراغ دلیل دیگرى مى رویم:
فرض کنید در کنار دریاى زیبایى نشسته ایم، چند قایق کوچک و یک کشتى عظیم روى امواج آب در حرکتند، آفتاب را مى بینیم که از یک سو غروب مى کند و ماه را مى بینیم که از سوى دیگر در حال طلوع کردن است.
مرغ هاى زیباى دریایى دائماً روى آب مى نشینند و بر مى خیزند و در یک سمت ما کوه عظیمى سر به آسمان کشیده است.
اکنون ما لحظاتى چشم خود را مى بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم مى نماییم: کوه با همان عظمت، دریا با همان وسعت، و کشتى عظیم با همان بزرگى که دارد در ذهن ما مجسم مى شوند و همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما یا در درون روح ما وجود دارند.
حالا این سؤال پیش مى آید که جاى این نقشه بزرگ کجا است؟
آیا سلول هاى فوق العاده کوچک مغزى مى تواند چنین نقشه عظیمى را در خود بپذیرد؟ مسلماً نه، بنابراین باید ما داراى بخش دیگرى از وجود
﴿ صفحه 192﴾
باشیم که مافوق این ماده جسمانى است و آنقدر وسیع است که تمام این نقشه ها را در خود جاى مى دهد.
آیا نقشه یک عمارت پانصدمترى را مى توان روى زمین صدمترى پیاده کرد؟
آیا یک سالن ورزشى ده هزار مترى را مى توان روى یک زمین یک مترى بنا نمود؟
مسلماً پاسخ این گونه سؤالات همه منفى است، چون یک موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود هرگز منطبق بر موجود کوچکى نمى شود، لازمه انطباق این است که یا مساوى آن باشد یا کوچکتر از آن که بتواند روى آن پیاده شود.
با این حال چگونه ما مى توانیم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلول هاى کوچک مغزى خود جاى دهیم؟!
ما مى توانیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون مترى اش در ذهن خود ترسیم کنیم و نیز مى توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است و همچنین کهکشانهایى را که میلیونها بار از خورشید ما وسیعترند همه را در فکر خود مجسم کنیم، این نقشه ها اگر بخواهند در سلول هاى کوچک مغزى ما پیاده شوند طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر کوچک امکان پذیر نیست، پس باید به وجودى مافوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه هاى بزرگ مى باشد و جنبه مادى ندارد.
﴿ صفحه 193﴾

یک سؤال لازم

ممکن است گفته شود، نقشه هاى ذهنى ما، همانند «میکروفیلمها» و یا «نقشه هاى جغرافیایى» است که در کنار آن یک عدد کسرى نوشته شده مانند یک صدهزارم و یا یک صد میلیونیم که مقیاس کوچک شدن آن را نشان مى دهد و به ما مى فهماند که باید این نقشه را به همان نسبت بزرگ کنیم تا نقشه واقعى به دست آید، و نیز بسیار دیده ایم عکسى از کشتى غول پیکرى گرفته شده که نمى تواند به تنهایى عظمت آن کشتى را نشان بدهد، و لذا قبل از گرفتن عکس براى نشان دادن عظمت آن انسانى را در عرشه کشتى قرار مى دهند و عکس آن دو را با هم مى گیرند تا با مقایسه آن دو عظمت کشتى روشن شود.
نقشه هاى ذهنى ما نیز تصویرهاى بسیار کوچکى هستند که با مقیاسهاى معینى کوچک شده اند به هنگامى که به همان نسبت آنها را بزرگ کنیم نقشه واقعى به دست مى آید، و مسلماً این نقشه هاى کوچک مى تواند به نوعى در سلولهاى مغزى ما جاى گیرد (دقت کنید).
پاسخ
مسئله مهم اینجاست که میکروفیلمها را معمولاً بوسیله پروژکتورها بزرگ مى کنند و روى پرده اى منعکس مى نمایند و در نقشه هاى جغرافیایى عددى که زیر آن نوشته شده است به ما کمک مى کند که نقشه را در آن عدد ضرب کنیم و نقشه بزرگ واقعى را در ذهن خود منعکس نمائیم. حالا این
﴿ صفحه 194﴾
سؤال پیش مى آید که آن پرده بزرگى که میکروفیلمهاى ذهنى ما روى آن به صورت عظیم منعکس مى گردد کجاست؟ آیا این پرده بزرگ همان سلولهاى مغزى هستند؟ قطعاً، نه. و آن نقشه جغرافیایى کوچک را که ما در عدد بزرگ ضرب مى کنیم و تبدیل به نقشه عظیمى مى نمائیم، مسلماً محلى لازم دارد، آیا مى تواند سلولهاى کوچک مغزى باشد.
به عبارت روشنتر: در مثال میکروفیلم و نقشه جغرافیائى آنچه در خارج وجود دارد، همان فیلمها و نقشه هاى بسیار کوچک هستند ولى در نقشه هاى ذهنى ما چنین نیست، این نقشه ها درست به اندازه وجود خارجى آنها مى باشند و قطعاً محلى لازم دارند به اندازه خودشان اینها از هر تابلو نقاشى رنگین تر و زنده ترند چگونه نیاز به محلى ندارند و مى دانیم سلولهاى مغزى کوچکتر از آن است که بتواند آنها را با آن عظمت منعکس سازد.
کوتاه سخن اینکه: ما این نقشه هاى ذهنى را با همان بزرگى که در خارج دارند تصور مى کنیم و این تصویر و تصور عظیم نمى تواند در سلول کوچکى منعکس گردد، بنابراین نیازمند محلى غیر از آن است و از اینجا به وجود حقیقتى مافوق این سلولها پى مى بریم که مافوق جهان ماده است.

4- پدیده هاى روحى با کیفیات مادى همانند نیستند

دلیل دیگرى که مى تواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد این است که: در پدیده هاى روحى، خواص و کیفیتهائى مى بینیم که با خواص و کیفیتهاى موجودات مادى هیچ گونه شباهت ندارد.
زیرا: موجودات مادى «زمان» مى خواهند و جنبه تدریجى دارند.
﴿ صفحه 195﴾
دیگر اینکه: با گذشت زمان، فرسوده مى شوند.
از سوى سوم: قابل تجزیه به اجزاء متعددى هستند.
ولى پدیده هاى ذهنى داراى این خواص و آثار نیستند، ما مى توانیم جهانى همانند جهان فعلى در ذهن خود ترسیم کنیم بدون اینکه احتیاج به گذشت زمان و جنبه هاى تدریجى داشته باشد.
از این گذشته عکسهایى که مثلاً از زمان کودکى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه کهنه مى شود و نه فرسوده، و همان شکل خود را حفظ کرده است. ممکن است مغز انسان فرسوده شود ولى با فرسوده شدن مغز، خانه اى که نقشه اش از بیست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمى گردد، و از یک نوع ثبات که خاصیت جهان ماوراى ماده است برخوردار است.
روح ما نسبت به نقش ها و عکسها خلاقیت عجیبى دارد، و در یک «آن» مى توانیم بدون هیچ مقدمه اى هر گونه نقشى را در ذهن ترسیم کنیم، کرات آسمانى، کهکشانها و یا موجودات زمینى، دریاها و کوهها و مانند آن، این خاصیت یک موجود مادى نیست بلکه نشانه یک موجود مافوق مادى است.
بعلاوه ما مى دانیم مثلاً 2 به اضافه 2 مساوى با 4، شکى نیست که طرفین این معادله را مى توانیم تجزیه کنیم، یعنى عدد 2 یا 4 را تجزیه نمائیم، ولى این برابرى را هرگز نمى توانیم تجزیه کنیم و بگوئیم «برابرى» دو نیم دارد و هر نیمى غیر از نیم دیگر است، این موضوع ممکن نیست، برابرى یک مفهوم غیر قابل تجزیه است، یا وجود دارد و یا وجود ندارد و هرگز نمى توان آن را دو نیم کرد.
بنابراین این گونه مفاهیم ذهنى قابل تجزیه نیستند و به همین دلیل
﴿ صفحه 196﴾
نمى توانند مادى باشند، زیرا اگر مادى بودند قابل تجزیه بودند، و باز به همین دلیل روح ما که مرکز چنین مفاهیم غیر مادى است نمى تواند مادى بوده باشد بنابراین مافوق ماده است (دقت کنید).