معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

پرهیز از یک اشتباه بزرگ

بعضى تصور مى کنند سلول هاى مغزى عوض نمى شوند و مى گویند: در کتاب هاى فیزیولوژى خوانده ایم که تعداد سلول هاى مغزى از آغاز تا آخر عمر یکسان است، و هرگز کم و زیاد نمى شوند بلکه فقط بزرگ مى شوند، اما تولید مثل نمى کنند و به همین جهت اگر ضایعه اى براى آنها پیش بیاید قابل ترمیم نیستند، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلول هاى مغزى است.
اما این اشتباه بزرگى است، زیراآنها که این سخن را مى گویند دو مسئله را با یکدیگر اشتباه کرده اند آنچه در علم امروز ثابت شده این است که سلول هاى مغزى از آغاز تا پایان عمراز نظر تعداد ثابت است، و کم و زیاد نمى شود، نه اینکه ذرات تشکل دهنده این سلول ها تعویض نمى گردند، زیرا همان طور که گفتیم سلول هاى بدن دائماً غذا دریافت مى کنند و نیز تدریجاً استهلاک مى یابند و ذرات کهنه را از دست مى دهند، درست همانند کسى هستند که دائماً از یک طرف دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد، مسلماً سرمایه چنین کسى تدریجاً عوض خواهد شد اگر چه مقدار آن عوض نشود مانند همان استخر آبى که از یک سو آب به آن مى ریزد و از سوى دیگر آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى
﴿ صفحه 189﴾
محتویات آن به کلى تعویض مى گردد، اگر چه مقدار آن ثابت مانده است.
اتفاقاً در کتاب هاى فیزیولوژى نیز به این مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به کتاب هورمونها، صفحه 11، و کتاب فیزیولوژى حیوانى تألیف دکتر محمود بهزاد و همکاران، صفحه 32 مراجعه شود.
بنابراین سلول هاى مغزى نیز ثابت نیستند و همانند سایر سلول ها عوض مى شوند.

توجیه ها و تفسیرها

بعضى از مادى ها براى حل این مشکل بزرگ یعنى مسأله «وحدت شخصیت» به دست و پا افتاده اند.
گاهى مى گویند: «من» مجموعه تصورات مختلف و پى در پى است که در ذهن وجود مى یابد، بنابراین اتصال وارتباط دائمى این ادراکات، سلسله واحد زنجیر مانندى را تشکیل مى دهد که معرف وحدت شخصیت ما در طول عمر است.
دکتر ارانى مى گوید: «در موجودات زنده سالم مفهوم خود منظما و به طور متوالى در زمان هاىمتوالى وجود دارد، و فقط به وسیله خواب قطع مى شود. اختلال در «خود» ممکن است به واسطه مواد بیهوش کننده و مسکرات به ظهور برسد».(74)
ولى لازمه این سخن بریده شدن من و عوض گشتن و عدم وحدت شخصیت است، زیرا این «من» که آقاى ارانى درست کرده همانند
﴿ صفحه 190﴾
پارچه هاى یک کارخانه پارچه بافى که دائماً عوض مى شود ولى با یکدیگر اتصال دارد.
به همین جهت عده اى از آنها مجبور شده اند بگویند: من جنبه نسبى دارد و هر کس از جهتى خودش است و از جهتى غیر خودش چنانکه نامبرده در همان کتاب مى گوید:
«من در عین اینکه خودم هستم خودم نیستم، من همان خود و ثابت هستم، ولى متغیر مى باشم، بهترین مثال براى فهمیدن این قضیه تشبیه به رودخانه است، رودخانه جارى است و هر لحظه آن با لحظه گذشته اختلاف دارد و در عین حال همان رودخانه است.»(75)
اما این سخن عجیبى است، زیرا معنى آن چنین است که من همان آدم چند سال قبل نیستم و حقیقاً عوض شده ام ولى خیال مى کنم همانم!... و این برخلاف وجدان هر کس است!
از این گذشته «من» مجموعه تصورات نیستم، تصورات کار «من» است نه «من»، پس این «من» کیست که مبدأ تصورات است؟
آنها پاسخ قانع کننده اى براى این سؤال ندارد، و نمى توانند موجود ثابتى را در طول عمر به ما نشان دهند که پایه وحدت شخصیت ما باشد.

3- عدم انطباق بزرگ و کوچک

بحث در این بود که آیا روح انسان یک حقیقت ثابت و مافوق طبیعى است یا یک خاصیت وابسته به بدن و دائماً در حال تغییر.
﴿ صفحه 191﴾
آیا همانطور که دهان ترشح بزاق، و کبد ترشح صفرا مى کند، مغز هم فعالیت فکرى دارد و با خاموش شدن مغز روح هم نابود مى گردد؟ و یا مانند سفینه هاى فضاپیماست که هنگامى که موشک هاى چند مرحله اى آنها را به پرواز درآورند، این موشک ها یکى پس از دیگرى از سفینه جدا مى شوند و آن سفینه با دریافت سرعت لازم به پرواز و پیشروى خود همچنان ادامه خواهد داد، روح آدمى هم پس از جدا شدن از بدن در جهان ارواح مى ماند و به پیشروى خود ادامه مى دهد.
تاکنون دلایلى براى اثبات نظریه استقلال روح ذکر کرده ایم و اکنون به سراغ دلیل دیگرى مى رویم:
فرض کنید در کنار دریاى زیبایى نشسته ایم، چند قایق کوچک و یک کشتى عظیم روى امواج آب در حرکتند، آفتاب را مى بینیم که از یک سو غروب مى کند و ماه را مى بینیم که از سوى دیگر در حال طلوع کردن است.
مرغ هاى زیباى دریایى دائماً روى آب مى نشینند و بر مى خیزند و در یک سمت ما کوه عظیمى سر به آسمان کشیده است.
اکنون ما لحظاتى چشم خود را مى بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم مى نماییم: کوه با همان عظمت، دریا با همان وسعت، و کشتى عظیم با همان بزرگى که دارد در ذهن ما مجسم مى شوند و همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما یا در درون روح ما وجود دارند.
حالا این سؤال پیش مى آید که جاى این نقشه بزرگ کجا است؟
آیا سلول هاى فوق العاده کوچک مغزى مى تواند چنین نقشه عظیمى را در خود بپذیرد؟ مسلماً نه، بنابراین باید ما داراى بخش دیگرى از وجود
﴿ صفحه 192﴾
باشیم که مافوق این ماده جسمانى است و آنقدر وسیع است که تمام این نقشه ها را در خود جاى مى دهد.
آیا نقشه یک عمارت پانصدمترى را مى توان روى زمین صدمترى پیاده کرد؟
آیا یک سالن ورزشى ده هزار مترى را مى توان روى یک زمین یک مترى بنا نمود؟
مسلماً پاسخ این گونه سؤالات همه منفى است، چون یک موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود هرگز منطبق بر موجود کوچکى نمى شود، لازمه انطباق این است که یا مساوى آن باشد یا کوچکتر از آن که بتواند روى آن پیاده شود.
با این حال چگونه ما مى توانیم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلول هاى کوچک مغزى خود جاى دهیم؟!
ما مى توانیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون مترى اش در ذهن خود ترسیم کنیم و نیز مى توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است و همچنین کهکشانهایى را که میلیونها بار از خورشید ما وسیعترند همه را در فکر خود مجسم کنیم، این نقشه ها اگر بخواهند در سلول هاى کوچک مغزى ما پیاده شوند طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر کوچک امکان پذیر نیست، پس باید به وجودى مافوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه هاى بزرگ مى باشد و جنبه مادى ندارد.
﴿ صفحه 193﴾