معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

2- وحدت شخصیت

دلیل دیگرى که براى استقلال روح مى توان ذکر کرد، مسئله وحدت شخصیت در طول عمر آدمى است.
توضیح اینکه: ما در هر چیز شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدى نداریم که «وجود داریم».
«من هستم» و در هستى خودم تردید ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح علم حضورى است نه «حصولى» یعنى من پیش خودم حاضرم و از خودم جدا نیستم.
﴿ صفحه 186﴾
بنابراین آگاهى من به وجود خودم به این صورت نیست که عکسى از وجود من در ذهنم ترسیم شده باشد بلکه از این راه که خود من از خودم جدا نیستم.
به عبارت دیگر: آگاهى ما از موجودات خارجى، مثلاً از اینکه این کتاب پیش روى ما است و خطوط و نقوشى دارد از این راه است که نقشه اى از آنها در ذهن ما ترسیم مى گردد و از این طریق احاطه به وضع خارج پیدا مى کنیم.
این نوع علم را در فلسفه «علم حصولى» یا ارتسامى مى نامند.
اما آگاهى ما از وجود خودمان چنین نیست زیرا همان طور که گفتیم این آگاهى از طریق نقشه و تصویر ذهنى نمى باشد; بلکه زائیده این است که ما خودمان پیش خودمان حاضریم.
این نوع علم را علم حضورى مى نامند.
به هر حال، آگاهى ما از خودمان روشنترین معلومات ما است و احتیاج و نیازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى که دکارت فیلسوف معروف فرانسوى براى وجود خودش کرده که: «من فکر مى کنم پس هستم» استدلال زاید و نادرستى به نظر مى رسد، زیرا پیش از آنکه اثبات کند، دوبار اعتراف به وجود خودش کرده (یکبار آنجا که مى گوید «من» و بار دیگر آنجا که مى گوید «مى کنم»)... این از یکسو.
از سوى دیگر این «من» از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست «من امروز» همان «من دیروز» همان «من بیست سال قبل» مى باشد. من از کودکى تاکنون یک نفر بیشتر نبودم من همان شخصى هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین شخصم، نه شخص دیگر، البته درس خواندم، با
﴿ صفحه 187﴾
سواد شده ام، تکامل یافته ام و باز هم خواهم یافت، ولى یک آدم دیگر نشده ام، و به همین دلیل همه مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم مى شناسند، یک نام دارم، یک شناسنامه دارم و... .
اکنون بنشینیم و حساب کنیم و ببینیم این موجود واحدى که سراسر عمر ما را پوشانده چیست؟ آیا ذرات و سلول هاى بدن ما و یا مجموعه سلول هاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟ اینها که در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقریباً در هفت سال یکبار تمام سلول ها تعویض مى گردند، زیرا مى دانیم در هر شبانه روز میلیون ها سلول در بدن ما مى میرد و میلیون ها سلول تازه جانشین آن مى شود، همانند ساختمانى که تدریجاً آجرهاى آن را بیرون آورند، و آجرهاى تازه اى به جاى آن کار بگذارند، این ساختمان بعد از مدتى به کلى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند و یا همانند استخر بزرگى که از یک طرف آهسته آهسته آب وارد آن مى شود، و از طرف دیگر خارج مى گردد، بدیهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود اگر چه افراد ظاهربین توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببینند.
به طور کلى هر موجودى که دریافت غذا مى کند و از سوى دیگر مصرف غذا دارد، تدریجاً «نوسازى» و «تعویض» خواهد شد.
بنابراین یک آدم هفتاد ساله احتمالاً ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است. بنابراین اگر همانند مادیها، انسان را همانند جسم و دشتگاه هاى مغزى و عصبى و خواص فیزیکوشیمیایى آن بدانیم باید این «من» در مدت هفتاد سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد، در حالى که هیچ وجدانى این سخن را نخواهد پذیرفت.
﴿ صفحه 188﴾
از اینجا روشن مى شود که غیر از اجزاى مادى، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد که همانند اجزاى مادى تعویض نمى شود و اساس وجود ما را همان تشکیل مى دهد و عامل وحدت شخصیت ما همان است.

پرهیز از یک اشتباه بزرگ

بعضى تصور مى کنند سلول هاى مغزى عوض نمى شوند و مى گویند: در کتاب هاى فیزیولوژى خوانده ایم که تعداد سلول هاى مغزى از آغاز تا آخر عمر یکسان است، و هرگز کم و زیاد نمى شوند بلکه فقط بزرگ مى شوند، اما تولید مثل نمى کنند و به همین جهت اگر ضایعه اى براى آنها پیش بیاید قابل ترمیم نیستند، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلول هاى مغزى است.
اما این اشتباه بزرگى است، زیراآنها که این سخن را مى گویند دو مسئله را با یکدیگر اشتباه کرده اند آنچه در علم امروز ثابت شده این است که سلول هاى مغزى از آغاز تا پایان عمراز نظر تعداد ثابت است، و کم و زیاد نمى شود، نه اینکه ذرات تشکل دهنده این سلول ها تعویض نمى گردند، زیرا همان طور که گفتیم سلول هاى بدن دائماً غذا دریافت مى کنند و نیز تدریجاً استهلاک مى یابند و ذرات کهنه را از دست مى دهند، درست همانند کسى هستند که دائماً از یک طرف دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد، مسلماً سرمایه چنین کسى تدریجاً عوض خواهد شد اگر چه مقدار آن عوض نشود مانند همان استخر آبى که از یک سو آب به آن مى ریزد و از سوى دیگر آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى
﴿ صفحه 189﴾
محتویات آن به کلى تعویض مى گردد، اگر چه مقدار آن ثابت مانده است.
اتفاقاً در کتاب هاى فیزیولوژى نیز به این مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به کتاب هورمونها، صفحه 11، و کتاب فیزیولوژى حیوانى تألیف دکتر محمود بهزاد و همکاران، صفحه 32 مراجعه شود.
بنابراین سلول هاى مغزى نیز ثابت نیستند و همانند سایر سلول ها عوض مى شوند.

توجیه ها و تفسیرها

بعضى از مادى ها براى حل این مشکل بزرگ یعنى مسأله «وحدت شخصیت» به دست و پا افتاده اند.
گاهى مى گویند: «من» مجموعه تصورات مختلف و پى در پى است که در ذهن وجود مى یابد، بنابراین اتصال وارتباط دائمى این ادراکات، سلسله واحد زنجیر مانندى را تشکیل مى دهد که معرف وحدت شخصیت ما در طول عمر است.
دکتر ارانى مى گوید: «در موجودات زنده سالم مفهوم خود منظما و به طور متوالى در زمان هاىمتوالى وجود دارد، و فقط به وسیله خواب قطع مى شود. اختلال در «خود» ممکن است به واسطه مواد بیهوش کننده و مسکرات به ظهور برسد».(74)
ولى لازمه این سخن بریده شدن من و عوض گشتن و عدم وحدت شخصیت است، زیرا این «من» که آقاى ارانى درست کرده همانند
﴿ صفحه 190﴾
پارچه هاى یک کارخانه پارچه بافى که دائماً عوض مى شود ولى با یکدیگر اتصال دارد.
به همین جهت عده اى از آنها مجبور شده اند بگویند: من جنبه نسبى دارد و هر کس از جهتى خودش است و از جهتى غیر خودش چنانکه نامبرده در همان کتاب مى گوید:
«من در عین اینکه خودم هستم خودم نیستم، من همان خود و ثابت هستم، ولى متغیر مى باشم، بهترین مثال براى فهمیدن این قضیه تشبیه به رودخانه است، رودخانه جارى است و هر لحظه آن با لحظه گذشته اختلاف دارد و در عین حال همان رودخانه است.»(75)
اما این سخن عجیبى است، زیرا معنى آن چنین است که من همان آدم چند سال قبل نیستم و حقیقاً عوض شده ام ولى خیال مى کنم همانم!... و این برخلاف وجدان هر کس است!
از این گذشته «من» مجموعه تصورات نیستم، تصورات کار «من» است نه «من»، پس این «من» کیست که مبدأ تصورات است؟
آنها پاسخ قانع کننده اى براى این سؤال ندارد، و نمى توانند موجود ثابتى را در طول عمر به ما نشان دهند که پایه وحدت شخصیت ما باشد.