معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

دلایل استقلال روح

سخن از مسئله روح بود و اینکه مادیها اصرار دارند، پدیده روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و «فکر» و «حافظه» و «ابتکار» و «عشق» و «نفرت» و «خشم» و «علوم و دانشها» را همگى در ردیف مسائل آزمایشگاهى و مشمول قوانین جهان ماده بدانند، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح، دلایلى بر نفى و طرد این عقیده دارند که در ذیل به قسمتهایى از آن اشاره مى شود:

1- خاصیت واقع نمایى (آگاهى از جهان برون)

نخستین سؤالى که مى توان در این زمینه از ماتریالیستها کرد این است که: اگر افکار و پدیده هاى روحى همان خواص «فیزیکو شیمیائى» مغزند، باید تفاوت اصولى میان کار مغز و کار معده یا کلیه و کبد نبوده باشد، زیرا کار معده - مثلاً ترکیبى از فعالیتهاى فیزیکى و شیمیائى است و با حرکات مخصوص خود و ترشح اسیدهایى غذا را هضم و آماده جذب بدن مى کند، و همچنین کار بزاق چنان که گفته شد ترکیبى از کار فیزیکى و شیمیایى است، در حالى که ما مى بینیم میان این دو فرق بسیار روشنى است.
اعمال تمام دستگاههاى بدن کم و بیش شباهت به یکدیگر دارند به جز
﴿ صفحه 184﴾
«مغز» که وضع آن استثنایى است آنها همه مربوط به جنبه هاى داخلى است در حالى که پدیده هاى روحى جنبه خارجى دارند و ما را از وضع بیرون وجود ما آگاه مى کنند.
براى توضیح این سخن باید به چند نکته توجه کرد:
نخست اینکه: آیا جهانى بیرون از وجود ما هست یا نه؟
مسلماً چنین جهانى وجود دارد، و ایده آلیستها - که وجود جهان خارج را انکار مى کنند و مى گویند: هر چه هست «مائیم» و «تصورات ما»، و جهان خارج درست همانند صحنه هایى که در خواب مى بینیم چیزى جز تصورات نیست - سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات کرده ایم که چگونه ایده آلیستها در عمل رئالیست مى شوند و آنچه را در محیط کتابخانه خود مى اندیشند در کوچه و خیابان و در محیط زندگى فراموش مى کنند!(73)
دیگر اینکه: آیاما از وجود جهان بیرون آگاه هستیم یا نه؟ قطعا پاسخ این سؤال نیز مثبت است زیرا ما آگاهى زیادى از جهان بیرون خود داریم، و از موجوداتى که در اطراف ما یا نقاط دور دست است اطلاعات فراوانى در اختیار ما هست.
اکنون این سؤال پیش مى آید آیا جهان خارج به درون وجود ما مى آید؟ مسلماً نه، بلکه نقشه آن پیش ما است که با استفاده از خاصیت «واقع نمایى» به جهان بیرون وجود خود پى مى بریم.
این واقع نمایى نمى تواند تنها خواص فیزیکوشیمایى مغز باشد زیرا این خواص زائیده تأثرات ما از جهان بیرون است و به اصطلاح معلول آنها
﴿ صفحه 185﴾
است درست همانند تأثیرهایى که غذا روى معده ما مى گذارد آیا تأثیر غذا روى معده و فعل و انفعال فیزیکى و شیمیایى آن سبب مى شود که معده از غذاها آگاهى داشته باشد، پس چطور مغز ما مى تواند از دنیاى بیرون خود باخبر گردد؟
به تعبیر دیگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عینى یک نوع احاطه بر آنها لازم است و این احاطه کار سلول هاى مغزى نیست. سلول هاى مغزى تنها از خارج متأثر مى شوند، و این تأثر، همانند تأثر سایر دستگاه هاى بدن از خارج است، اما احاطه و آگاهى بر وضع خارج چیز دیگرى است، این موضوع را ما به خوبى درک مى کنیم.
اگر تأثر از خارج دلیلى بر آگاهى ما از خارج بود لازم بود ما با معده و زبان خود نیز بفهمیم در حالى که چنین نیست، خلاصه وضع استثنایى ادارکات ما دلیل بر آن است که حقیقت دیگرى درآن نهفته است (دقت کنید).

2- وحدت شخصیت

دلیل دیگرى که براى استقلال روح مى توان ذکر کرد، مسئله وحدت شخصیت در طول عمر آدمى است.
توضیح اینکه: ما در هر چیز شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدى نداریم که «وجود داریم».
«من هستم» و در هستى خودم تردید ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح علم حضورى است نه «حصولى» یعنى من پیش خودم حاضرم و از خودم جدا نیستم.
﴿ صفحه 186﴾
بنابراین آگاهى من به وجود خودم به این صورت نیست که عکسى از وجود من در ذهنم ترسیم شده باشد بلکه از این راه که خود من از خودم جدا نیستم.
به عبارت دیگر: آگاهى ما از موجودات خارجى، مثلاً از اینکه این کتاب پیش روى ما است و خطوط و نقوشى دارد از این راه است که نقشه اى از آنها در ذهن ما ترسیم مى گردد و از این طریق احاطه به وضع خارج پیدا مى کنیم.
این نوع علم را در فلسفه «علم حصولى» یا ارتسامى مى نامند.
اما آگاهى ما از وجود خودمان چنین نیست زیرا همان طور که گفتیم این آگاهى از طریق نقشه و تصویر ذهنى نمى باشد; بلکه زائیده این است که ما خودمان پیش خودمان حاضریم.
این نوع علم را علم حضورى مى نامند.
به هر حال، آگاهى ما از خودمان روشنترین معلومات ما است و احتیاج و نیازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى که دکارت فیلسوف معروف فرانسوى براى وجود خودش کرده که: «من فکر مى کنم پس هستم» استدلال زاید و نادرستى به نظر مى رسد، زیرا پیش از آنکه اثبات کند، دوبار اعتراف به وجود خودش کرده (یکبار آنجا که مى گوید «من» و بار دیگر آنجا که مى گوید «مى کنم»)... این از یکسو.
از سوى دیگر این «من» از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست «من امروز» همان «من دیروز» همان «من بیست سال قبل» مى باشد. من از کودکى تاکنون یک نفر بیشتر نبودم من همان شخصى هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین شخصم، نه شخص دیگر، البته درس خواندم، با
﴿ صفحه 187﴾
سواد شده ام، تکامل یافته ام و باز هم خواهم یافت، ولى یک آدم دیگر نشده ام، و به همین دلیل همه مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم مى شناسند، یک نام دارم، یک شناسنامه دارم و... .
اکنون بنشینیم و حساب کنیم و ببینیم این موجود واحدى که سراسر عمر ما را پوشانده چیست؟ آیا ذرات و سلول هاى بدن ما و یا مجموعه سلول هاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟ اینها که در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقریباً در هفت سال یکبار تمام سلول ها تعویض مى گردند، زیرا مى دانیم در هر شبانه روز میلیون ها سلول در بدن ما مى میرد و میلیون ها سلول تازه جانشین آن مى شود، همانند ساختمانى که تدریجاً آجرهاى آن را بیرون آورند، و آجرهاى تازه اى به جاى آن کار بگذارند، این ساختمان بعد از مدتى به کلى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند و یا همانند استخر بزرگى که از یک طرف آهسته آهسته آب وارد آن مى شود، و از طرف دیگر خارج مى گردد، بدیهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود اگر چه افراد ظاهربین توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببینند.
به طور کلى هر موجودى که دریافت غذا مى کند و از سوى دیگر مصرف غذا دارد، تدریجاً «نوسازى» و «تعویض» خواهد شد.
بنابراین یک آدم هفتاد ساله احتمالاً ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است. بنابراین اگر همانند مادیها، انسان را همانند جسم و دشتگاه هاى مغزى و عصبى و خواص فیزیکوشیمیایى آن بدانیم باید این «من» در مدت هفتاد سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد، در حالى که هیچ وجدانى این سخن را نخواهد پذیرفت.
﴿ صفحه 188﴾
از اینجا روشن مى شود که غیر از اجزاى مادى، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد که همانند اجزاى مادى تعویض نمى شود و اساس وجود ما را همان تشکیل مى دهد و عامل وحدت شخصیت ما همان است.