معاد و جهان پس از مرگ

آیت الله مکارم شیرازی

اگر مرگ نقطه پایان باشد آفرینش جهان بیهوده خواهد بود

افسوس که سوداى من سوخته خام است *** تا پخته شود خامى من عمر تمام است!
ایمان به یک مبدأ علم و حکمت در جهان هستى از ایمان به «زندگى پس از مرگ» قابل تفکیک نیست.
کوزه گرى را فرض کنیم که کوزه اى را مى سازد همین که از کوره در آمد، آن را به زمین مى زند و مى شکند، آیا در حماقت این کوزه گر تردید خواهید کرد؟
اگر این کوزه گر هنرمند هم باشد و نقش و نگارهاى بسیار جالب و زیبا روى آن نقش کند، و یک اثر هنرى به معنى واقعى - نه به معنى مسخ شده و تهوع آور آن - به وجود آورد، و سپس بیهوده آن را بشکند، آیا ممکن است او را عاقل بدانیم؟
مهندس ثروتمند و ماهر و باذوقى را در نظر بگیرید که با صرف هزینه اى سنگین، ساختمان پرشکوه و زیبایى با بهترین مصالح و حساب شده ترین نقشه ها، بسازد که هر بیننده اى را به اعجاب و تحسین وادارد، و یا با همین هزینه، دست به احداث سدعظیمى بزند و پس از اتمام ساختمان، یا
﴿ صفحه 164﴾
سد، با تشریفات و مراسم پرشکوه و جالبى آن را افتتاح کند و از همه شخصیتها براى این مراسم دعوت نماید.
اما فردا در جراید بخوانیم که آقاى مهندس، ساختمان و سدمزبور را با چند دینامیت نیرومند منفجر ساخته است و در مصاحبه اى که با خبرنگاران انجام داد، چنین توضیح داده است که هدف او از این ساختمان این بوده که یک روز در آن استراحت کند و یا چند ساعت با قایق روى دریاچه سدبه گردش پردازد!
چقدر این سخن کودکانه و دور از عقل است؟ نه تنها یک فرد حکیم و دانشمند از چنان کار بیهوده و بى حاصلى بر کنار است، از یک آدم بى سواد هم بعید به نظر مى رسد.
اگر تشکیلات و سازمان این عالم پهناور را بنگریم و به عظمت و دقتى که در ساختمان این جهان عموماً، و انسان از نظر جسمى و روحى خصوصاً، به کار رفته بیندیشیم، خواهیم دانست که «مرگ» نمى تواند پایان زندگى بشر و نقطه توقف هستى او باشد; زیرا در این صورت زندگى او و جهانى که پیرامون اوست بى حاصل یا نامفهوم، و غیر منطقى خواهد بود، و درست شبیه به کار آن کوزه گر و مهندس بیهوده کار است.
توضیح اینکه:
مطالعه جهان آفرینش هم از نظر «عظمت» و هم از نظر «دقت» این حقیقت را اثبات مى کند که این جهان بیش از آنچه تصور مى کنیم وسیع و پرشکوه و اسرارآمیز است.
به گفته «اینشتین» در کتاب «فلسفه نسبیت»:
﴿ صفحه 165﴾
«آنچه ما از کتاب بزرگ تکوین و آفرینش خوانده ایم بیش از صفحه (یا صفحاتى) نبوده است و ما در پرتو جهش عظیم دانش بشرى تنها به الفباى این کتاب عظیم آشنا شده ایم».
و به این سخن باید اضافه کرد: این کتابى است که جلد روئین آن را «ازلیّت» و جلد زیرین آن را «ابدیّت» تشکیل مى دهد و اوراق آن پهنه زمین و آسمان را فرا گرفته، کلمات و حروف آن را منظومه ها و ستارگان و کرات عظیم و کهکشانها تشکیل مى دهند و چه عمر طولانى و شایستگى بى نظیرى مى خواهد که کسى همه این کتاب را بخواند، اگر چنین چیزى امکان داشته باشد.
و یا به گفته پرفسور «کارل گیلزین» در کتاب «سفرى به جهانهاى دور دست»:
«مجموعه غول پیکر ستارگان یا کهکشانها، همین جزایر فلکى که پیرامون محور خود مى چرخند و در فضا شناورند در فواصل عظیمى از هم قرار دارند که اندیشیدن آن نیز دشوار است.
هر یک از این کهکشانها شامل چندین میلیارد ستاره است، فواصل آنها چنان عظیم است که پرتو نور (با آن سرعت بى نظیر و سرسام آور) گاهى صدها هزار سال وقت لازم دارد تا فاصله میان دو ستاره را که در مرزهاى یک کهکشان قرار دارند طى کند».(67)
دقتى که در ساختمان کوچک ترین واحد این جهان به کار رفته همانند دقتى که در ساختمان عظیم ترین واحدهاى غول پیکر آن دیده مى شود حیرت انگیز است و «انسان» - در این میان - لا اقل کامل ترین موجودى
﴿ صفحه 166﴾
است که ما تاکنون شناخته ایم، و با آن ساختمان عجیب خود عالى ترین محصول این جهان - البته تا آنجا که ما مى دانیم - محسوب مى گردد.
از سوى دیگر:
مشاهده مى کنیم که این انسان که عالى ترین محصول شناخته شده این دستگاه است، در این عمر کوتاه مدت خود که در برابر عمر کواکب و کهکشانها لحظه اى بسیار زودگذر و ناپایدار است در میان چه ناراحتى ها و مشکلاتى بزرگ مى شود.
دوران طفولیّت او که دشوارترین و پرمشقت ترین دوران هاى زندگى اوست، برنامه بسیار سنگین و طاقت فرسا دارد، در محیط تازه اى گام گذارده که همه چیز براى او نامأنوس و تازه است او حتى طرز نگاهدارى آب دهان را نمى داند و باید با تجربیات زیاد و آزمایشها و تمرین هاى مکررى که روزها به طول مى انجامد بر عضلات لب و اطراف دهان، و طرز مهار کردن این چشمه جوشان مسلط گردد. او جهت صدا را نمى شناسد، از اندازه گیرى فاصله ها با چشم خود کاملاً بى خبر است و شاید در آغاز همه چیز را روى یک صفحه و نزدیک به چشم خود مى پندارد، از حرکت دادن امواج هوا روى تارهاى صوتى و ایجاد انواع صداها و سپس شکستن و بریدن و شکل دادن به صداها، به وسیله حرکات ماهرانه و چابک زبان و عضلات دهان و گلو کمترین اطلاعى ندارد و شب و روز بیش از یک جوان دانشگاهى باید در همان گاهواره فراموش شده برنامه اجرا کند، درس بخواند و تمرین کند، تا به محیط زیست خود آشنا و بر ابزار
﴿ صفحه 167﴾
بهره بردارى آن مسلّط گردد.
و در ضمن با انواع بیمارى ها به مبارزه برخیزد تا بتواند سرانجام هماهنگى با محیط را تحمّل نماید، و در هر حال تمرین هایى را که او مى کند تا به محیط آشنا گردد بیش از تمرین هاى طاقت فرساى فضانوردان براى زیست در کره ماه، واجد اهمیت است، و به این ترتیب دوران پرمشغله کودکى را با تمام دردسرهایش پشت سر مى گذارد.
هنوز نفسى تازه نکرده دوران پرغوغاى جوانى با طوفان هاى شدید و کوبنده اش فرا مى رسد و او را در میان امواج خود پى در پى مى فشارد تا نیروى تازه اى به جان و روح او بدهد، از این کوره حادثه باید به کوره دیگر، و از آن به کوره هاى جدید، نقل مکان کند تا تدریجاً خامى او بریزد و پخته شود.
هنوز جاى پاى خود را کاملاً محکم نکرده فصل شباب گذشته و دوران کهولت و سپس پیرى فرا رسیده است، که کم کم دارد چیزى از زندگى مى فهمد از اشتباهات گذشته - که قسمتى از آنها براى رسیدن به حالت نضوج و پختگى اجتناب ناپذیر بود - ناراحت و نگران است و مشغول بررسى و تهیه بیلان و جبران آنهاست و پیش خود فکر مى کند که اکنون از نظر پختگى و تجربه آماده زندگى جدید است اما، افسوس که نیروى جوانیش تحلیل رفته و زیر لب آن شعر معروف را زمزمه مى کند:
مرد هنرمند هنرپیشه را *** عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکى تجربه اندوختن *** با دگرى تجربه بستن به کار!
اما کسى نیست که این دستور او را اجرا کند، و به زودى لحظه مرگ فرا مى رسد و همه قالب ها فرو مى ریزند و تمام پختگیها، تجربه ها، دانشها
﴿ صفحه 168﴾
و... به خاک مى روند!
از اینها گذشته دورانهاى سه گانه عمر با تمام برنامه هاى فشرده اش جولانگاه حوادث دردناک طبیعى و اجتماعى، از دست رفتن دوستان و عزیزان، ناکامیها، تلخیها و اندوههاى فراوان است.
خوب، حالا کلاه خود را قاضى کنیم:
آیا باور کردنى است که هدف این دستگاه بزرگ و عظیم و شگرف آفرینش، مخصوصاً هدف از آفرینش این دنیاى کوچک عجیبى که نامش «انسان» است تنها همین زندگى، همین آمد و رفت آمیخته با هزاران ناراحتى باشد، و پس از آن همه آموزشها و آمادگیهاى روحى که به نظر مى رسد جنبه مقدماتى براى زندگى دیگرى دارد، این دفتر بکلى بسته شود و با یک عقب گرد وحشتناک آن سلولهاى عجیب مغزى که محتوى بزرگترین پرونده هاى دنیاست با مرگ، تبدیل به ذرات ساده اى از خاک و غبار جهان طبیعت گردد؟
آیا این شبیه به کار آن کوزه گر نیست؟
آیا شبیه به کار آن مهندس سازنده سد عظیم نیست؟
آیا این با حکمت بالغه پروردگار مى سازد؟
باغبان درخت را براى میوه مى نشاند، باغبان جهان هستى این نهال عجیب را براى چه نشانده؟... براى همین چند روز پر دردسر!
آیا اگر - فرضاً - ما با همین عقلى که داریم به جاى او بودیم چنین کارى را مى کردیم؟ تا چه رسد به او که عقل است و علم و حکمت بى پایان.
چگونه مى توان باور کرد این همه غوغا را براى هدفى دانست که تقریباً مساوى با هیچ است!
﴿ صفحه 169﴾
آیا این شبیه به آن نیست که کودکى را در یک رحم مصنوعى پرورش دهند آنگاه که ورزیده و آماده زندگى شد او را بکشند؟
بنابراین آن کس که ایمان به خدا و حکمت او دارد نمى تواند انکار کند که با مرگ آدمى حیات او برچیده نمى شود.
در قرآن مجید در چند مورد به این استدلال اشاره شده و با بیان کوتاه و لطیف در ضمن استفهام انکارى تجسم یافته است:
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثًا وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ; آیا گمان کردید ما شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوى ما باز گردانده نمى شوید؟»(68)
در اینجا عدم رجوع به سوى پروردگار (یعنى رستاخیز و ادامه حیات و حرکت به سوى نقطه بى نهایت هستى) مساوى با عبث بودن آفرینش معرفى شده که اگر پاى معاد و زندگى پس از مرگ در میان نیاید، آفرینش به بیهودگى خواهد انجامید.
«أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًى * أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى * ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى * فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ اْلأُنْثى * أَ لَیْسَ ذلِکَ بِقادِر عَلى أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتى; آیا انسان چنین مى پندارد که بى هدف رها مى شود؟ آیا او نطفه اى از منى که در رحم ریخته مى شود نبود؟ سپس بصورت خون بسته اى در آمد و خداوند او را آفرید و موزون ساخت و دو زوج مرد و زن از آن آفرید! آیا چنین کسى قادر نیست که مردگان را زنده کند؟»(69)
روى سخن در اینجا با منکران رستاخیز است، که اگر به زعم آنها همه
﴿ صفحه 170﴾
چیز با مرگ تمام مى شد آفرینش مهمل و بیهوده بود (سُدّى در لغت به معنى مهمل است) به همین دلیل بعضى از مفسران بزرگ اسلام گفته اند که منظور از انسان در آیه بالا «اَلْکافِرُ بِالْبَعْثِ الْجاحِدُ لِنِعَمِ اللّهِ; منکران رستاخیز و نعمتهاى گسترده پروردگار در زندگى دیگرند».(70)
و راستى در خور ملامتند که با مشاهده این جهان و عظمت آن، جهان آینده را نمى بینند.
﴿ صفحه 171﴾

چهارمین دلیل عقلى

بقاى روح نشانه اى از رستاخیز است

یکى دیگر از دلائلى، که با مسأله رستاخیز و زندگى پس از مرگ رابطه نزدیک دارد و نشان مى دهد که با «مرگ»، فنا و نابودى مطلق به سراغ انسان نمى آید، مسئله بقاى روح است.
اثبات وجود روح به عنوان یک حقیقت مستقل - نه یک خاصیت عارضى بدن - این موضوع را روشن مى سازد که پس از مرگ، روح آدمى باقى مى ماند و مرگ پایان زندگى به معنى مطلق نیست و اثبات این موضوع در حقیقت یک گام بزرگ به سوى اثبات وجود جهان بعد از مرگ و معاد است. ولى براى رسیدن به این هدف باید سه موضوع را جداگانه بررسى کرد:
1- استقلال روح
2- تجرد روح
3- بقاى روح
اما قبلاً ذکر این نکته لازم است که مسأله روح از قدیمى ترین و پیچیده ترین مباحثى است که فلاسفه و دانشمندان با آن روبه رو بوده اند.
هیچ کس نمى تواند آغازى براى این بحث بیان کند، زیرا طبق گواهى تاریخ از پنج هزار سال قبل، مصرى ها - و احتمالاً اقوام دیگر - به مسئله روح
﴿ صفحه 172﴾
کم و بیش آشنایى داشته اند، حتى به گفته «آلوسى» دانشمند معروف اسلامى تاکنون (در حدود) یک هزار قول و نظریه در این مسئله ابراز شده، و هر کس به نوعى از ماهیت روح سخن گفته است.
اما به نظر مى رسد نخستین چیزى که سبب توجه انسان به مسئله روح شده موضوع خواب و رؤیا بوده است.
انسان - حتى انسان قبل از تاریخ - در عالم خواب صحنه ها و عوالم وسیعى را مشاهده مى کرد که پس از بیدارى هیچ یک از آنها را در محیط خود نمى دید.
انسان با توجه به این مسئله، چنین احساس مى کرد که نیروى مرموزى در وجود او نهفته است که به هنگام بیدارى به شکلى، و به هنگام خواب به شکل دیگر، فعالیت و خودنمایى مى کند، حتى در موقعى که دستگاه هاى بدن خاموشند و انسان در گوشه اى افتاده، «او» مشغول فعالیت است.
این نیروى مرموز را «روح» (یا معادل آن در زبان هاى دیگر) نامید.
به هنگامى که فلسفه به صورت یک «علم مُدوَّن» شکل گرفت، مسئله روح یکى از مسائلى بود که در صدر مباحث فلسفى جایى براى خود باز کرد.
و همانطور که به زودى - به خواست خدا - خواهیم دید، همین مسئله خواب یکى از کلیدهاى عالم ارواح است، بلکه خواهیم دید که خواب دیدن و رؤیا از دو جهت مى تواند ما را به عالم ارواح راهنمایى کند:
نخست اصل مسئله رؤیا و صحنه هایى که انسان در خواب مى بیند - خواه وجود خارجى پیدا کند یا نه و به اصطلاح خواه تعبیرى داشته باشد یا نداشته باشد - و دیگر کیفیت و چگونگى خوابها و رؤیاهایى که انسان
﴿ صفحه 173﴾
مى بیند و احیاناً پرده از حوادث «موجود» یا «گذشته» یا «آینده» بر مى دارد.
در اینجا افراد سطحى فوراً خود را راحت مى کنند و مى گویند: خواب و رؤیا که چیز مهمى نیست، همان صحنه هایى است که در بیدارى مى بینیم و گاهى هم فعالیت نیروى واهمه و خیال و یا روشنگر محتویات ضمیر ناآگاه است.
کار نداریم که خواب و رؤیا از کجا سرچشمه مى گیرد و نتیجه فعالیت چیست؟ و آیا مربوط به گذشته است یا آینده؟ سخن در این است که این صحنه هاى وسیعى را که در عالم خواب مى بینیم لابد جایى در وجود ما دارند، آیا محل آنها سلولهاى مغزى ما و درون جمجمه ما است و یا این نقشه هاى وسیع روى تابلوى دیگرى ترسیم مى گردد.
مثلاً ما در خواب مى بینیم در باغى نشسته ایم، استخر وسیعى با امواج لرزان و زیبایش در وسط باغ به چشم مى خورد، این باغ زیبا در دامنه کوه عظیمى قرار گرفته که شانه هاى آن در آسمان پیش رفته است.
کار نداریم که این صحنه مربوط به گذشته یاآینده است، ولى به هر حال این نقشه ذهنى محلى لازم دارد که همانند یک تابلو نقاشى در آن محل پیاده شود، آیا محل آن مى تواند سلول هاى مغزى باشد؟ به زودى خواهیم فهمید که نه، پس محل دیگرى لازم دارد که آن را «روح» مى نامیم.
به هر حال در آینده خواهیم دید که مسئله خواب و رؤیا تا چه اندازه مى تواند پرده از روى اسرار روح بردارد و نشان دهد که این مسئله همان طور که در آغاز کلیدى براى راه یافتن به منطقه وسیع روح بوده است امروز هم ارزش خود را به عنوان یک دلیل فلسفى و حتى یک دلیل تجربى از دست نداده است.
﴿ صفحه 174﴾
از آن به بعد هر قدر هم علم و دانش بشر و مسائل فلسفى گسترش یافت دلایل تازه اى براى اثبات وجود روح به دست آمد، که بحث هاى آینده این دلایل را تعقیب مى کند، منظور در اینجا فقط اشاره به تاریخچه پیدایش گفتگو درباره روح و مسائل روحى در سطح عموم و در سطح افکار دانشمندان بود.
﴿ صفحه 175﴾