معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

فلسفه آفرینش مى گوید: عالم پس از مرگ وجود دارد

شناخت فلسفه آفرینش و خلقت انسان به شناخت عالم پس از مرگ کمک مى کند.
بالاخره روزى منظومه شمسى خاموش مى گردد!
آیا چرخهاى تکامل انسان هم پس از آن همه پیشرفت از کار مى افتد؟
آیا این بیهوده کارى نیست؟!... .
غالباً سؤال مى کنند فلسفه آفرینش ما و این جهان وسیع چیست؟
اگر ما آفریده نمى شدیم چه مى شد؟
باغبان، درخت را براى میوه مى کارد، باغبان عالم هستى ما را براى چه کاشته است؟
ما که نمى فهمیم براى چه آمده ایم؟ و براى چه هستیم؟ و براى چه خواهیم رفت؟ به همین دلیل، احساس بیهودگى و پوسیدگى مى کنیم، و این احساس رنج دهنده هر وقت از کار روزانه فارغ مى شویم و لحظه اى در فکر فرو مى رویم به ما دست مى دهد.
مطالعه آثار بعضى از فلاسفه و شعرا نیز نشان مى دهد آنها نیز چنین
﴿ صفحه 156﴾
احساسى را داشته اند.
ولى شاید قبلاً هم اشاره کرده باشیم که براى حل اینگونه سؤالات به ظاهر پیچیده باید از نقاط روشن و ساده شروع کرد، همان نقاط روشنى که «دکارت» فیلسوف معروف فرانسوى مکتب خود را روى آن بنا نهاد.
فرض کنید از کنار شهرى عبور مى کنیم در بیرون شهر چشم ما به ساختمان عظیم و پرشکوهى مى افتد که تازه از زیر دست نقاش بیرون آمده، از آن دیدن مى کنیم، اسلوب جالب، نقشه عالى، معمارى خیره کننده، روشنایى کافى، و انتخاب صحیح مصالح، تحسین و اعجاب ما را بر مى انگیزد، ما از نظر اصولى هر چیزى را در جاى خود و حساب شده مى یابیم، اما نمى دانیم این ساختمان پرشکوه براى چه ساخته شده است؟
آیا عقل و منطق به ما اجازه مى دهد که فکر کنیم تمام اجزاء این ساختمان حساب شده و روى هدف است، اما مجموعه آن بیهوده و بى هدف است؟ قطعا نه، آن کس که در کوچک ترین جزء هدفى را داشته چگونه ممکن است کل را فراموش کند؟
حالا به درون کارگاه عظیم وجود خودمان فرو مى رویم قلب را مى بینیم که با صداى موزن و حرکات منظم و پى در پى خود بدون یک لحظه توقف در وسط سینه ما ایستاده و کار مى کند، آنچه درباره ساختمان قلب شنیده ایم از دریچه ها، بطنها، دهلیزها، رگهاى خارج کننده خون و رگهاى داخل کننده خون، همه را در جاى خود مى بینیم که هر کدام هدفى دارند و به دنبال آن در حرکتند، حتى یک جزء زائد و بى هدف در این تلمبه خودکار نمى بینیم، و کار آن تغذیه و تهویه و سیراب کردن و
﴿ صفحه 157﴾
شستشوى تمام سلولهاى بدن است، از آن مى گذریم و به تماشاى معده و سپس کبد، کلیه، ریه، و ماهیچه ها و... مى پردازیم مى بینیم همه داراى برنامه و هدف هستند.
سپس به کارگاه عجیب مغز وارد مى شویم و پس از بررسى یک یک دستگاههاى بدن و گیرنده ها و فرستنده ها و دستگاه هاى کنترل کننده به فکر فرو مى رویم و از خود مى پرسیم:
آیا ممکن است کوچکترین دستگاههاى بدن ما - حتى یک مژه - هدفى داشته باشد، اما مجموعه این انسان، پوچ و بیهوده و بى هدف باشد؟
آیا عقل اجازه مى دهد که حتى چنین احتمالى را در مغز خود راه بدهیم؟
و سپس از درون خود بیرون مى آئیم و بر بالهاى فرشتگان دور پرواز خیال سوار مى شویم، و به سیر عالم هستى مى پردازیم، مى بینیم در کنار هر اتمى تابلویى نصب شده و هدف آفرینش آن اتم روى آن نوشته شده و ما در پرتو علم و دانش این قدرت را پیدا کرده ایم که این خطوط را به مقدار وسیعى بخوانیم.
اکنون که در همه ذرات این جهان هدفى مى یابیم، آیا راستى مجموعه این جهان پهناور مى تواند بى هدف باشد؟
آیا در کنار این عالم پهناور تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهائى نصب نشده که بر اثر عظمتش نمى توانیم آن را در لحظات نخست ببینیم و آیا روى این تابلوى بزرگ چیزى جز کلمات «تکامل و تربیت» به چشم مى خورد؟(66)
اکنون که دانستیم هدف آفرینش ما تکامل و تربیت ما بوده و این است
﴿ صفحه 158﴾
فلسفه آفرینش انسان، باید ببینیم آیا این تکامل مى تواند با مرگ ما پایان یابد و همه چیز با مرگ ما تمام شود؟
آیا این زندگى کوتاه مدت با آن همه دردسرها و بدبختیها و رنجها مى تواند هدف این آفرینش بزرگ باشد؟

آیا ما نردبان ترقى دیگرانیم؟

ممکن است بگوئیم: با مرگ ما جهان انسانیت پایان نمى پذیرد بلکه ما جاى خود را به افرادى مترقى تر و پیشترفته تر مى دهیم و به این ترتیب قافله تکامل همچنان پیش مى رود، امروز در جنبه هاى مادى و تکنولوژى، و فردا در جنبه هاى اخلاقى و انسانى.
بنابراین، فلسفه آفرینش تکامل و تربیت نوع انسان است نه افراد. و این تکامل نوعى، با مرگ افراد نابود و متوقف نمى گردد و همچنان پیش خواهد رفت. ولى این پاسخ شباهت به یک داروى مسکن دارد و هرگز نمى تواند مشکل اصلى را حل کند چرا که:
اولا- آیا ادامه تکامل نوع انسان، با فنا و نابودى یک فرد، تبعیض ظالمانه نیست؟
اگر محصول زندگى ما فراهم کردن یک سلسله امکانات براى پیشرفت آیندگان است و ما خودمان هیچ نتیجه اى جز نردبان ترقى آیندگان شدن، و جز براى آنها بیگارى کردن نمى بریم، آنها را نابرده رنج، گنج میسر مى شود، و ما رنج بران را سهمى از آن گنج نیست، این با عدالت مطلقه اى که بر هستى حکومت مى کند چگونه سازگار است؟ (چون تمام این بحثها
﴿ صفحه 159﴾
بعد از قبول وجود خدا و صفات اوست).
بنابراین مرگ نمى تواند نقطه پایان حتى براى یک فرد باشد و گرنه مسأله پوچى و بیهودگى حیات انسانى زنده خواهد گشت.
ثانیاً- همه دانشمندان به ما مى گویند: سیاره اى که ما روى آن زندگى مى کنیم در آینده - آینده اى که از نظر مقیاسهاى فضائى چندان دور نیست - به خاموشى مى گراید، و تمدن فوق العاده عالى و تکامل یافته آن زمان نیز تدریجاً یا بطور ناگهانى خاموش مى گردد، و به زمین تبدیل به کره اى ویران و سرد و خاموش مى شود و آنگاه این فکر پیش مى آید که از این آمد و شد چه حاصلى به دست آمد؟ آیا این کار شبیه به ساختن یک تابلوى بسیار نفیس و زیبا و شکستن و نابود کردن آن نیست؟
اما اگر قبول کنیم که زندگى انسان - به شکل دیگر و در جهانى وسیعتر - تا بى نهایت ادامه مى یابد آنگاه است که مى توانیم فلسفه آفرینش را به روشنى لمس کنیم و شاهد ادامه قانون تکامل بوده باشیم.
بنابراین فلسفه آفرینش و قانون تکامل انسان به ما مى گوید: مرگ نمى تواند نقطه پایان زندگى باشد و زندگى به شکل عالیتر پس از مرگ همچنان ادامه خواهد یافت.

انعکاس این منطق در قرآن

با اینکه قرآن مجید در لا به لاى سوره هاى مختلف از رستاخیز و زندگى پس از مرگ و جزئیات آن بحث مى کند، مى بینیم بعضى از سوره هاى قرآن از آغاز تا پایان به مسأله معاد مى پردازد، از جمله سوره واقعه که تقریباً
﴿ صفحه 160﴾
سراسر آن بحث معاد است و از آیه 57 تا 73 (هفده آیه) همین بحث فلسفه آفرینش و قانون تکامل را به شکل جالبى با ذکر چند مثال تعقیب مى کند که خلاصه مجموع آن چنین است:
«شما چگونه در رستاخیز تردید مى کنید» با اینکه:
اولا: ما شما را آفریدیم و به صورت نطفه اى در رحم مادر قرار گرفتید و سیر تکاملى خود را پیمودید و انسانى کامل شدید.
آیا آن کس که این سیر تکاملى نطفه را در جنین رهبرى مى کند ممکن است آن را پس از به ثمر رسیدن متوقف سازد و یا ممکن است از تجدید حیات بعد از مرگ ناتوان باشد؟
ثانیاً: شما به این دانه اى که در زمین مى افشانید بنگرید، آیا شما مراحل تکامل آن را رهبرى مى کنید، ما اگر مى خواستیم محصول آن را چیزى جز کاه خشکیده قرار نمى دادیم.
اما ما این جهان را به سوى تکامل پیش مى بریم و از یک دانه گندم دانه ها مى رویانیم و سپس جزء بدن انسان مى شود و مرحله تازه اى از تکامل را سیر مى کند.
آیا ممکن است این شعله فروزان تکامل با مرگ این انسان بکلى خاموش گردد و سرانجام تبدیل به خاک بى ارزش شود؟ آیا این عمل، بیهوده کارى نیست؟
ثالثاً: این آب گوارایى را که شما مى نوشید بنگرید، فراموش نکنید که آب شور و تلخ و ناگوارى در دریا بود، ما آن را تصفیه کردیم و به صورت ابر به آسمان فرستادیم ما مى توانستیم (املاح آن را نیز همراه آن به آسمان بفرستیم و) آن را آب تلخى قرار دهیم.
﴿ صفحه 161﴾
ولى نه، چنین نکردیم و قانون تکامل را در آن پیاده نموده آب گوارا از آن ساختیم که جزء بدن گیاهان و سپس انسانها گردد، آیا با مرگ انسان این بساط تکامل را برمى چینیم؟ آیا این بیهوده کارى نیست؟
رابعاً: این آتشى را که مى افروزید بنگرید، آیا شما درخت و چوب آن را ایجاد کردید؟ یا ما بودیم که براى یادآورى شما و همچنین رفع نیازمندیهایتان آن را آفریدیم.
ما بودیم که به آفتاب فرمان تابش دادیم و انرژیهاى پراکنده آن را از طریق تابش در بدنه درخت و چوب آن ذخیره کردیم، تا بتوانید در چند لحظه کوتاه مجموعه اى از انرژى آفتاب را به صورت شعله هاى داغ از درون آن بیرون بکشید و از آن انرژى، در حیات خود استفاده کنید و جزء خود سازید.
ما که این انرژى را در مسیر تکامل مرحله به مرحله رهبرى کردیم تا میوه اى به نام انسان داد آیا ممکن است با مرگ او همه چیز پایان یابد، نه: چنین نیست.
همه اینها گواهى مى دهند که حیات واقعى با مرگ جسم پایان نمى پذیرد.
﴿ صفحه 162﴾

﴿ صفحه 163﴾