معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

آیا انسان یک موجود استثنایى است؟

البته انسان یک تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان طبیعت دارد، و آن اینکه قدرت عجیب به نام اراده توأم با اختیار و آزادى دارد، یعنى; پس از مطالعه و بررسى و تفکر هر چیز را به سود خود تشخیص داد انجام مى دهد و هر چه را به زیان خود دید ترک مى کند، و از این نظر خودش
﴿ صفحه 152﴾
حاکم بر سرنوشت خویش است.
و همین امتیاز بزرگ ضامن «تکامل معنوى و اخلاقى و انسانى» اوست، زیرا اگر او آزاد نمى بود و مثلاً کارهاى نیک، و خدمات مردمى را با اجبار از طرف عوامل درونى یا بیرونى انجام مى داد هیچ گونه تفاوتى با سنگهاى بیابان نداشت که در میان آنها هم اجناس و انواع مختلف گران قیمت و ارزان قیمت وجود دارد و این تفاوت جنس، امتیاز اخلاقى براى آنها نیست.
فى المثل اگر کسى را زیر فشار سر نیزه وادار به کمک چند میلیونى به یک مؤسسه خیریه کنند، آن مؤسسه به هر حال به راه مى افتد ولى این امر هیچ گونه تکامل اخلاقى و انسانى براى او ایجاد نمى کند در حالى که اگر حتى یک ریال با دست خود و با آزادى اراده مى داد به همان نسبت سهمى از این نوع تکامل داشت. بنابراین شرط نخستین تکامل انسانى و اخلاقى، داشتن آزادى اراده است که بشر با پاى خود این راه را بپیماید، نه به اجبار همچون عوامل اضطرارى جهان طبیعت. و اگر آفریدگار جهان این امتیاز بزرگ را به انسان داده به خاطر همین هدف عالى بوده است (دقت کنید).
طبیعى است که جمعى هم از این آزادى سوء استفاده مى کنند و دست به جنایات و خلافکاریهایى مى زنند.
حال اگر انسان تا نیت گناه کند قلبش «سنگ کوب» کند و گرفتار «آنفاکتوس» و «سکته قلبى» شود، و به مجرد اینکه مال یتیم مى خورد از دل درد تا دم مرگ پیش رود، و یا به هنگامى که دست به سرقت مى زند - به قول آن مرد پشت کوهى که تکلیف براى خدا درست مى کرد - دستش فوراً خشک شود و نام او به عنوان سارق بر صفحه آسمان با خط درشت و روشن
﴿ صفحه 153﴾
نوشته شود، باز مسأله شکل اجبار به خود مى گیرد و هیچ کس سراغ این گناهان نمى رود، ولى این گناه نکردن سر سوزن افتخارى براى او نمى آفریند، و امتیاز انسانى و تکامل روحى محسوب نمى شود... اینها همه از یک سو.
از سوى دیگر انسان نمى تواند از قانون عدالت که فرمان آفریدگار در سراسر عالم هستى است مستثناباشد و وصله ناهمرنگى براى جهان خلقت گردد زیرا این استثنا کاملاً بى دلیل است، به این دلیل یقین پیدا مى کنیم که براى او نیز دادگاه و محکمه اى تعیین شده که همگان بدون استثنا در آن حضور خواهند یافت و سهم خود را از «عدالت عمومى جهان آفرینش» دریافت خواهند کرد (باز هم دقت کنید).
﴿ صفحه 154﴾

﴿ صفحه 155﴾

دومین دلیل عقلى

فلسفه آفرینش مى گوید: عالم پس از مرگ وجود دارد

شناخت فلسفه آفرینش و خلقت انسان به شناخت عالم پس از مرگ کمک مى کند.
بالاخره روزى منظومه شمسى خاموش مى گردد!
آیا چرخهاى تکامل انسان هم پس از آن همه پیشرفت از کار مى افتد؟
آیا این بیهوده کارى نیست؟!... .
غالباً سؤال مى کنند فلسفه آفرینش ما و این جهان وسیع چیست؟
اگر ما آفریده نمى شدیم چه مى شد؟
باغبان، درخت را براى میوه مى کارد، باغبان عالم هستى ما را براى چه کاشته است؟
ما که نمى فهمیم براى چه آمده ایم؟ و براى چه هستیم؟ و براى چه خواهیم رفت؟ به همین دلیل، احساس بیهودگى و پوسیدگى مى کنیم، و این احساس رنج دهنده هر وقت از کار روزانه فارغ مى شویم و لحظه اى در فکر فرو مى رویم به ما دست مى دهد.
مطالعه آثار بعضى از فلاسفه و شعرا نیز نشان مى دهد آنها نیز چنین
﴿ صفحه 156﴾
احساسى را داشته اند.
ولى شاید قبلاً هم اشاره کرده باشیم که براى حل اینگونه سؤالات به ظاهر پیچیده باید از نقاط روشن و ساده شروع کرد، همان نقاط روشنى که «دکارت» فیلسوف معروف فرانسوى مکتب خود را روى آن بنا نهاد.
فرض کنید از کنار شهرى عبور مى کنیم در بیرون شهر چشم ما به ساختمان عظیم و پرشکوهى مى افتد که تازه از زیر دست نقاش بیرون آمده، از آن دیدن مى کنیم، اسلوب جالب، نقشه عالى، معمارى خیره کننده، روشنایى کافى، و انتخاب صحیح مصالح، تحسین و اعجاب ما را بر مى انگیزد، ما از نظر اصولى هر چیزى را در جاى خود و حساب شده مى یابیم، اما نمى دانیم این ساختمان پرشکوه براى چه ساخته شده است؟
آیا عقل و منطق به ما اجازه مى دهد که فکر کنیم تمام اجزاء این ساختمان حساب شده و روى هدف است، اما مجموعه آن بیهوده و بى هدف است؟ قطعا نه، آن کس که در کوچک ترین جزء هدفى را داشته چگونه ممکن است کل را فراموش کند؟
حالا به درون کارگاه عظیم وجود خودمان فرو مى رویم قلب را مى بینیم که با صداى موزن و حرکات منظم و پى در پى خود بدون یک لحظه توقف در وسط سینه ما ایستاده و کار مى کند، آنچه درباره ساختمان قلب شنیده ایم از دریچه ها، بطنها، دهلیزها، رگهاى خارج کننده خون و رگهاى داخل کننده خون، همه را در جاى خود مى بینیم که هر کدام هدفى دارند و به دنبال آن در حرکتند، حتى یک جزء زائد و بى هدف در این تلمبه خودکار نمى بینیم، و کار آن تغذیه و تهویه و سیراب کردن و
﴿ صفحه 157﴾
شستشوى تمام سلولهاى بدن است، از آن مى گذریم و به تماشاى معده و سپس کبد، کلیه، ریه، و ماهیچه ها و... مى پردازیم مى بینیم همه داراى برنامه و هدف هستند.
سپس به کارگاه عجیب مغز وارد مى شویم و پس از بررسى یک یک دستگاههاى بدن و گیرنده ها و فرستنده ها و دستگاه هاى کنترل کننده به فکر فرو مى رویم و از خود مى پرسیم:
آیا ممکن است کوچکترین دستگاههاى بدن ما - حتى یک مژه - هدفى داشته باشد، اما مجموعه این انسان، پوچ و بیهوده و بى هدف باشد؟
آیا عقل اجازه مى دهد که حتى چنین احتمالى را در مغز خود راه بدهیم؟
و سپس از درون خود بیرون مى آئیم و بر بالهاى فرشتگان دور پرواز خیال سوار مى شویم، و به سیر عالم هستى مى پردازیم، مى بینیم در کنار هر اتمى تابلویى نصب شده و هدف آفرینش آن اتم روى آن نوشته شده و ما در پرتو علم و دانش این قدرت را پیدا کرده ایم که این خطوط را به مقدار وسیعى بخوانیم.
اکنون که در همه ذرات این جهان هدفى مى یابیم، آیا راستى مجموعه این جهان پهناور مى تواند بى هدف باشد؟
آیا در کنار این عالم پهناور تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهائى نصب نشده که بر اثر عظمتش نمى توانیم آن را در لحظات نخست ببینیم و آیا روى این تابلوى بزرگ چیزى جز کلمات «تکامل و تربیت» به چشم مى خورد؟(66)
اکنون که دانستیم هدف آفرینش ما تکامل و تربیت ما بوده و این است
﴿ صفحه 158﴾
فلسفه آفرینش انسان، باید ببینیم آیا این تکامل مى تواند با مرگ ما پایان یابد و همه چیز با مرگ ما تمام شود؟
آیا این زندگى کوتاه مدت با آن همه دردسرها و بدبختیها و رنجها مى تواند هدف این آفرینش بزرگ باشد؟