معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

رستاخیز در تجلیگاه فطرت

* اگر براى فنا آفریده شده ایم غریزه عشق به بقا چه مفهومى دارد؟
* اگر رستاخیز فطرى نیست چرا این عقیده در طول تاریخ از بشر جدا نشده؟
* این باور کردنى نیست که در درون جان ما محکمه اى باشد و در این عالم بزرگ حساب و کتابى مطلقاً نباشد!
بحثهاى مقدماتى درباره رستاخیز به پایان رسید. اکنون موقع آن است که - به اصطلاح - وارد ذى المقدمه شویم و دلایل اثبات چنان عالمى را با مشخصات و ویژگیهایش - تا آنجا که براى ما که در چهار دیوار زندگى این دنیا محبوسیم قابل درک است - بررسى نمائیم.

1- فطرت، نخستین رهنمون راه

پیش از هر چیز راه را میان بر کرده و سرى به قلبمان نه این تلمبه خودکار، بلکه اعماق روح و جانمان - که آن را قلب مى نامیم - مى زنیم و به ندایى که از درون آن بر مى خیزد گوش فرا مى دهیم.
آیا در آنجا زمزمه اى از زندگى پس از مرگ هست، اصولاً این مسأله در
﴿ صفحه 140﴾
محفل قلبها مطرح است یا نه؟
چرا ما نخست به اینجا سر زدیم؟
چرا ندارد... زیرا حوادث جهان بزرگ قبلاً در اینجا ظاهر مى شوند.
توضیح اینکه: همانطور که روح ما از دو دستگاه «خودآگاه» و «ناخودآگاه» تشکیل یافته، قوانین جهان بزرگ هم در دو رشته تنظیم شده اند، قوانین آفرینش (تکوین) و قوانین قراردادى (تشریع) که گویا در جهان هستى اوّلى دستگاه ناخود آگاه روح جهان را تشکیل مى دهد و دوّمى «خودآگاه» آن را.
قوانین آفرینش بدون اراده و تصمیم و توجه ما، راه خود را گرفته به پیش مى روند، و همانند دستگاه ناخودآگاه وجود انسان، گوششان بدهکار خواست و اراده مانیست، اما قوانین تشریعى و آنچه با تعلیم و تربیت و آزادى سرو کار دارد مثل دستگاه خودآگاه وجود ما بسته به خواست و اراده ماست. بدون تردید هر قانونى که به عنوان یک قانون آسمانى به پیامبرى اعلام شده، قبلاً در آفرینش، ریشه اى داشته، و در مجلس آفرینش به تصویب رسیده است.
این دو دستگاه در حقیقت «تار» و «پود» بافت هستى را تشکیل مى دهند. آیا تار و پود یک پارچه مى تواند با هم تضاد داشته باشد؟ مسلماً نه. والّا پارچه اى نخواهیم داشت بلکه باید الزاماً مکمل یکدیگر بوده باشند تا پارچه کاملاً زیبائى بوجود آید.
فى المثل وجود ما در این جهان بدون علم و دانایى کالبد بى روح و بى ارزشى است، به همین دلیل تار و پود جهان هستى دست به دست هم داده اند تا ما را به دنبال علم و دانش بفرستند.
﴿ صفحه 141﴾
نخست عشق سوزانى در درون جان ما ریخته که لحظه اى از «گاهواره» تا «گور» از ما جدا نمى شود، گاهى به مطالعه کهکشانها، زمانى به آنچه در کره مریخ مى گذرد، روزى به آنچه در سلولهاى تن ما وجود دارد، زمانى به اسرار اعماق اقیانوسها و جنگلها، خلاصه این محرک ناخودآگاه، لحظه اى از سر ما دست بردار نیست.
جالب اینکه در تعلیمات مذهبى (دستگاه خودآگاه آفرینش) نیز دستورى درست همانند آن مى بینیم که «اُطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ اِلَى اللَّحْدِ; ز گهواره تا گور دانش بجوى»(57) درست همان نداى آفرینش و فطرت.
بنابراین نه تنها اصل «توحید» بلکه تمام اصول و فروغ تعلیمات انبیاء ریشه اى در فطرت و نهاد آدمى دارد و دستورهاى پیامبران در تمام زمینه ها، پرورش دهنده فطرت و مکمل آن است.
از اینجا یک نتیجه مهم مى گیریم که اگر در درون فطرت خود علاقه به چیزى یافتیم باید بدانیم آن چیز حتماً وجود خارجى دارد.
حالا برگردیم و ریشه هاى رستاخیز را در وجود خودمان جستجو کنیم:

2- عشق به بقا

اگر انسان راستى براى فناو نیستى آفریده شده بود باید عاشق فنا باشد، و از مرگ - هر چند مرگ به موقع و در سنین بالا - لذت ببرد، در حالى که مى بینیم قیافه مرگ (به معنى نیستى) در هیچ زمانى براى او خوشایند نبوده و نیست، نه تنها خوشایند نیست بلکه، با تمام وجود خود عاشق بقاء و هستى
﴿ صفحه 142﴾
است، و این عشق و علاقه شدید از خلال همه کارهاى او نمایان است.
کوشش براى زنده نگه داشتن نام و فکر و ذکر خود، تهیه اهرام چند هزار ساله مصر، و مقابر جاویدان، مومیائى کردن بدن مردگان، با آن مخارج هنگفت، حتى علاقه به حیات فرزند که دنباله حیات او است و... همه نشانه این عشق غریزى به بقاء است.
دویدن دنبال عمر طولانى، اکسیر جوانى و آب حیات هر کدام نشانه اى از این واقعیت است.
اگر ما براى «فنا» آفریده شده ایم، این علاقه به «بقا» چه مفهومى دارد؟ و در حقیقت یک علاقه مزاحم، و یا لااقل بیهوده و بى مصرف است.
در سخنى که از آزاد مرد جهان حضرت على (ع) نقل شده این حقیقت در جمله کوتاهى تجلّى کرده است:
«ما خُلِقْتَ اَنْتَ وَ لا هُمْ لِدارِ الْفَناءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِدارِ الْبَقاءِ; شما براى بقا آفریده شده اید نه براى فنا»(58) و نشانه هاى آن در وجود شما به چشم مى خورد.