معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

شعاع دید ما از این جهان

در اثناء یک سفر تابستانى از وسط جنگلى عبور مى کنیم، منظره زیباى طبیعى جنگل، درختان خاموش که اسرار زیادى در دل نهفته دارند، نجوا و همهمه برگهائى که در معرض وزش نسیمها و طوفانهاى وحشى قرار گرفته اند، حیوانات، و پرندگان و حشرات جنگل که هر یک داستانى دراز و طولانى دارند، نقش و نگار طبیعى زمین جنگل با آثار و بقایاى قرون و اعصار، هر کدام براى ما که میهمانى رهگذر هستیم، به نوعى نشاط بخش و خاطره انگیز است، مخصوصاً در دنیاى ماشینى امروز که از بس صحنه هاى بى روح و ساختگى و غیر طبیعى دیده ایم خسته و کسل شده ایم، بازگشت به آغوش طبیعت، طبیعتى که دست آفرینش، آن را مملو از لطف و زیبایى ساخته، به روح و جان مرده ما زندگى و طراوت مى پاشد، زیرا نقشها، رنگها، خطوط و چهره هایش همه براى روح ما مأنوس و آشناست، نه مانند نقوش و خطوط زندگیهاى ساختگى و بى روح و فاقد لطافت!
امام به هر حال آنچه ما مى بینیم داستان امروز جنگل است در حالى که این جنگل، تایخچه اى بسیار طولانى - شاید صدها میلیون سال - در گذشته دارد، و در آینده نیز به همین مقدار ممکن است ادامه یابد اگر زندگى ماشینى امروز تکنولوژى خشن و خشک و «حیات کش»، خاکستر آن را به باد فنا ندهد.
همین درختى که الان در برابر ما ایستاده و به نظر سى ساله مى رسد شاید تا کنون صدها هزار بار متولد شده و مرده و پوسیده و خاک شده و از نو بوسیله یک بذر کوچک، جان گرفته و جذب ریشه هاى آن شده
﴿ صفحه 113﴾
و زندگى را از سر گرفته است، و معلوم نیست در آینده نیز چند بار این صحنه مرگ و زندگى تکرار گردد؟
اگر مجموعه جهان هستى را به آن جنگل تشبیه کنیم منظومه شمسى یکى از درختان آن، و کره زمین ما یکى از شاخه هاى آن مى باشد، و ممکن است هزاران بار این منظومه و این کرات متولد شده و مرده باشند، پوسیده و متلاشى شده و همانند همان درخت جنگلى از نو جان تازه گرفته باشند، مگر نه این است که ژئوفیزیستها اخبارى جسته گریخته درباره خاموشى تدریجى جهان و پدید آمدن حالت سردى و یکنواختى در آن و سپس تجدید حیات نوین با انفجار جرقه عظیم دیگرى در کانون آن جهان بى روح به ما مى دهند؟
در حقیقت زندگى ما بى شباهت به زندگى یک مشت موجودات زنده ذره بینى که روى یک برگ شناور در وسط یک اقیانوس عظیم به سر مى برند، نیست. همین قدر مى بینیم امواجى قایق ما را بالا و پائین مى برد، اما این امواج از کدامین نقطه اقیانوس سرچشمه گرفته، براى ما روشن نیست.

بنابراین آنچه درباره عظمت جهان هستى ذیلا مى گوئیم در حدود شعاعى است که هم اکنون از آن آگاهى داریم، شعاعى که نسبت به پهنه آفرینش بسیار ناچیز و محدود است و بیش از آنچه تصور شود کوچک.
اما همین شعاع کوچک بسیار عظیم و حیرت زاست و شاهکار بزرگى است که هم «عظمت» و هم «ساختمان» آن شگفت انگیز است.
مى دانیم در گذشته ابعاد این جهان را سه هزار میلیون سال نورى
﴿ صفحه 114﴾
(همان مقیاس فضائى که به راستى بک سالش با توجه به مقیاسهاى زمینى ما سر سام آور است) تخمین مى زدند، ولى اخیراً یکى از دانشمندان ضمن مطالعات خود به ستاره، یا منظومه اى، در آن طرف کهکشانها بر خورد که احتمالا 12 هزار میلیون سال از ما فاصله دارد! گر چه این دانشمند مدعى بود که فضا بعد از آن ستاره در تاریکى «عدم» فرو رفته، و ماوراى آن هیچ نیست، اما بهتر این است که بگوئیم در تاریکى «بى اطلاعى و ضعف آگاهى» ما فرو رفته است، و همانطور که چشم انداز جهان در چند سال چهار برابر شده در چند سال آینده ممکن است باز به همین نسبت افزایش یابد و همچنین...
در این جهان عظیم هر نوع موجودى که تصور کنیم هست، حیات و زندگى در چهره هاى بسیار متنوع و رنگارنگ با تجهیزات و دستگاههاى فوق العاده مختلف، تا آنجا که تنها در کره زمین ما و تنها در جهان حشرات بیش از دویست هزار نوع به وسیله دانشمندان حشره شناس شناخته شده که ارگانیسم بدن آنها بسیار با هم متفاوت است و اگر گفتار دانشمندان علوم طبیعى را بپذیریم که فقط در کهکشانى که منظومه شمسى ما یک عضو ساده آن مى باشد دهها میلیون ستاره مسکونى دیگر وجود دارد، با موجودات زنده گوناگون دیگر، که حتى تصور اشکال و دستگاههاى حیاتى و چگونگى زندگى آنها براى ما غیر ممکن است، پى به تنوع عجیب حیات و زندگى در این جهان مى بریم.
اینجاست که قرآن ندا مى دهد: «أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِر عَلى أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتى بَلى إِنَّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ; آیا آنها نمى دانند خداوندى که آسمانها و زمین را
﴿ صفحه 115﴾
آفریده و از آفرینش آنها ناتوان نشده است، مى تواند مردگان را زنده کند؟ آرى او بر هر چیز تواناست».(46)
و آیا زنده کردن مردگان چیزى بالاتر و مهمتر و پیچیده تر از پیدایش این جهانهاى وسیع و آن همه موجودات گوناگون آن است؟
آیا آن قدرت نمایى خیره کننده دلیل بارز این قدرت نیست؟
تنها کسانى که در خود، و قدرت محدود ناچیز خویش فرو رفته اند ممکن است چنین چیزى را «مشکل» بپندارند، اما دانشمند فرزانه اى که از دیدگاه علم به افقهاى وسیعترى مى نگرد و چشم انداز عالم هستى را با شگفتیهایش بررسى مى کند بر چنان فکرى لبخند مى زند، و امکان بازگشت انسان را به زندگى امرى ساده مى داند.
در آیات آخر سوره یس نیز این منطق به گونه دیگرى منعکس شده:
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ * فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْء وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ; فرمان او چنین است که هر گاه چیزى را اراده کند مى گوید: موجود باش، آن هم بلافاصله موجود مى شود، پس منزه است آن کس که حکومت همه چیز جهان در دست اوست و به سوى او بازگشت مى کنید».(47)
این دو آیه با توجه به آیات قبل، امکان رستاخیز را از طریق عمومیت قدرت خداوند اثبات مى کند.
﴿ صفحه 116﴾

یک اشکال گیج کننده!

حالا که سخن به مسأله «عمومیت قدرت آفریدگار» رسید و در مسأله رستاخیز روى آن تکیه شد، بد نیست ایرادى را که براى بعضى «گیج کننده!» جلوه کرده طرح کنیم.
آنها مى گویند: اگر عمومیت قدرت خدا را بپذیریم به تناقض عجیبى برخورد مى گنیم و آن اینکه از ما سؤال مى کنند: آیا خداوند مى تواند جسم عظیمى بیافریند که نتواند آن را حرکت دهد؟
آیا مى تواند موجودى بیافریند که نتواند آن را نابود سازد؟
اگر بگوئیم مى تواند، قبول کرده ایم که نمى تواند آن را حرکت دهد یا نابود کند، و اگر بگوئیم نمى تواند، باز هم قدرت او را انکار کرده ایم!
یا اینکه مى گویند: آیا مى تواند همانند خود را بیافریند؟
اگر بگوئیم مى تواند، براى او شبیه و شریک قائل شده ایم و اگر بگوئیم نمى تواند قدرت او را محدود ساخته ایم!
پاسخ
این ایراد را که بعضى با آب و تاب زیاد نقل مى کنند در حقیقت نه چندان مهم است، و نه باید گیج کننده باشد، و پاسخ آن را به گونه هاى مختلف داده اند، اما به شکل تازه ترى مى توان آن را توضیح داد و آن اینکه: در مسائل ریاضى گاهى به مسأله اى برخورد مى کنیم که مى گویند «صورت مسأله غلط است» یعنى مسأله اصلاً پاسخ ندارد، مثلاً اگر کسى بگوید: «ده متر پارچه داریم که مى خواهیم آنها را میان پنج نفر تقسیم کنیم
﴿ صفحه 117﴾
به طورى که بر هر کدام کمتر از پنج متر نرسد»، فوراً مى گوئیم صورت مسأله غلط است و اول و آخر آن ضد و نقیض است، زیرا در آغاز مى گوئیم ده متر پارچه بیشتر نداریم و در آخر مى گوئیم بیست و پنج متر داریم بدیهى است چنین مسأله اى اصلاً جواب ندارد.
سؤالات بالا درباره قدرت پروردگار عیناً همین گونه است. زیرا: در آغاز که مى گوئیم «خدا جسمى را بسازد» یعنى آن جسم مخلوق باشد، و طبعاً هر مخلوق بالاخره محدود است (و نامحدود تنها خداست) و در آخر که مى گوئیم «نتواند آن را حرکت دهد» مفهومش این است که آن جسم نامحدود باشد، بنابراین صورت سؤال به این شکل در مى آید که: آیا خدا مى تواند جسمى را بسازد که محدود باشد و نامحدود باشد؟!
بدیهى است این صورت مسأله اصلاً از نظر جمله بندى و طرح سؤال غلط و نادرست است و چنین سؤالى اصلاً جواب ندارد.
و یا اینکه در سؤال آخر وقتى مى گوئیم موجودى را بسازد یعنى; حادث باشد نه ازلى، و هنگامى که مى گوئیم مثل خودش باشد یعنى; ازلى باشد، و روى هم رفته سؤال به این شکل در مى آید: «آیا خداوند مى تواند موجودى بسازد که هم حادث باشد و هم ازلى و غیر حادث!».
آیا چنین سؤالى نیاز به جواب دارد؟... مسلماً نه!
براى توضیح بیشتر مى توانید به کتاب «خدا را چگونه بشناسیم» مراجعه کنید.
﴿ صفحه 118﴾

﴿ صفحه 119﴾

خفتگان شهر اُفسوس

پنجمین راه:
آیا داستان اصحاب کهف، یک واقعیت تاریخى است وانگهى با مسأله رستاخیز چه ارتباطى دارد؟
آیا چنین خواب طولانى از نظر علمى امکان پذیر است و مى توان شواهدى براى آن یافت؟
در قرآن مجید (سوره کهف) سرگذشت چند جوان با ایمان را مى خوانیم که از مردم بت پرست زمان خود که درباره «خدا» و «معاد» (هر دو) تردید داشتند فرار نمودند و به غارى پناهنده شدند.
«آنها به خاطر آزاد منشى و اندیشه بیدار خود دریافته بودند که بت پرستى که محیط خفقان بار آنها را پر کرده، و افکار مردم را به زنجیر کشیده، خرافه اى بیش نیست که بتهاى بزرگ اجتماع و زمامداران وقت، براى تحمیق توده هاى مردم، و تخدیر افکار آنها، و هموار ساختن راه الوهیت خود، بوجود آورده اند.
آنها که پستهاى حساسى در اجتماع خود داشتند آزادى از این خرافات و اسارتها و ذلتها را بر حفظ مقام خود ترجیح دادند و به طور پنهانى شهر و دیار خود را به سوى مقصد نامعلومى پشت سر گذاشتند و پس از مدتى به
﴿ صفحه 120﴾
غارى رسیده و آن را به عنوان پناهگاه خود انتخاب کردند. و در آن غار یک خواب عجیب و طولانى آنها را فرا گرفت. صدها سال خوابیدند! و هنگامى که از این خواب گران و سنگین بیدار شدند تصور مى کردند - طبق معمول - یک روز یا قسمتى از یک روز، بیشتر نخوابیده اند، اما همه شواهد; قیافه ها و وضع محیط اطراف غار نشان مى داد که موضوع غیر از این است و به همین دلیل آنها در تردید عمیقى فرو رفتند.
اما همین که یکى از آنها براى خرید غذا به شهرى که در آن نزدیکى بود آمد، ماجرا براى همه، براى مردم شهر و براى خود آنها، روشن شد و فهمیدند که چه حادثه شگف آورى روى داده است.
نه تنها سکه هائى که در دست آنها بود گواهى مى داد که مربوط به صدها سال پیش است، بلکه طرز برخورد آنها با مردم شهر - شهرى که چند قرن را پشت سر گذاشته، و با عادات و رسوم و شکل زندگى گذشته فاصله زیادى گرفته بود - به ضمیمه آنچه در تاریخ درباره ناپدید شدن چند جوان صاحب منصب عالى مقام خوانده بودند، همه شاهد بر صحت وقوع چنین حادثه اى بود.
و همین موضوع درس بزرگى، به آنها که در امر رستاخیز شک و تردید داشتند، داد که اگر زندگى پس از خوابى که «برادر مرگ» بلکه همچون «خود مرگ» بوده امکان پذیر باشد، زنده شدن مردگان نیز چندان بعید به نظر نمى رسد، و این نقطه عطفى در افکار مذهبى آنها بود»...
و این راه دیگرى است که قرآن براى رفع استبعاد از مسأله معاد، و نزدیک ساختن آن به اذهان توده هاى مردم پیموده است.
«إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَّدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّىْ لَنا
﴿ صفحه 121﴾
مِنْ أَمْرِنا رَشَدً فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنینَ عَدَدًا. ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَدًا»
«وَ کَذلِکَ بَعَثْناهُمْ لِیَتَسائَلُوا بَیْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْم قالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّها أَزْکى طَعامًا فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْق مِنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا. إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعیدُوکُمْ فی مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا. وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقُّ وَ أَنَّ السّاعَةَ لا رَیْبَ فیها»
«به خاطر بیاورید هنگامى را که آن جوانان به غار پناه بردند و در آن مسکن گزیدند و به پیشگاه خدا عرضه داشتند: پروردگارا! رحمتت را بر ما بفرست و راه راستى پیش پاى ما بگذار و ما را از این حادثه نجات بده.
سپس ما سالها پرده اى (از خواب سنگین) بر گوش آنها افکندیم و بعد از آن آنها را بیدار ساختیم تا روشن گردد کدامین گروه که در مقدار خواب آنها گفتگو داشتند حساب آن را بهتر نگاه داشته اند».(48)
«و این گونه آنها را بر انگیختیم تا از یکدیگر پرسش کنند. یکى از آنها پرسید: چقدر در این جا درنگ کرده اید؟
گفتند: یک روز یا کمتر (سپس از روى قرائنى به تردید افتادند و) گفتند: پروردگار شما از مدت توقف (و خواب) شما آگاهتر است اکنون یک نفر را با این پول به شهر بفرستید تا غذاى پاکیزه اى براى شما بیاورد و باید با نهایت ملایمت
﴿ صفحه 122﴾
رفتار کند و هیچ کس را از راز شما آگاه نسازد.
زیرا اگر آنها به شما دست یابند سنگسارتان مى کنند، یا به آئین خود باز مى گردانند و هیچ گاه رستگار نخواهید شد.
و این گونه مردم آن زمان را از راز آنها با خبر ساختیم تا بدانند وعده خدا حق است و شک و تردیدى در رستاخیز نیست».(49)
آیا این داستان در هیچ یک از کتب آسمانى غیر از قرآن آمده است؟
آیا در منابع تاریخى اثرى از آن به چشم مى خورد؟
آیا چنین خوابى اصولاً از نظر علمى امکان پذیر است؟
آیا چنین عمر طولانى براى بشر - آن هم انسانى که در مدت خواب طبعاً تغذیه اى ندارد - قابل قبول مى باشد؟ و از همه گذشته چنین حادثه اى چگونه ممکن است به فهم مسأله معاد کمک کند؟
اینها علامتهاى استفهامى است که در گرداگرد این حادثه نقش بسته است و باید به یکایک آنها پاسخ داد.
در مورد سوال اول و دوم باید گفت:
سرگذشت اصحاب کهف مسلماً در هیچ یک از کتب آسمانى پیشین نبوده است - اعم از کتب اصلى و کتب تحریف یافته کنونى - و نباید هم باشد، زیرا طبق نقل تاریخ این حادثه مربوط به قرون بعد از ظهور مسیح (ع) است.
این جریان مربوط به زمان «دکیوس» (که معرب آن دقیانوس است) مى باشد که در عصر او مسیحیان تحت شکنجه سختى قرار داشتند.
﴿ صفحه 123﴾
و به گفته مورخان اروپائى این حادثه میان سالهاى 49 تا 251 میلادى روى داده است، این مورخان مدت خواب آنها را 157 سال مى دانند و آنها را به عنوان «هفت تن خفتگان افسوس» مى شناسند(50) در حالى که در میان ما به عنوان «اصحاب کهف» شناخته مى شوند.
اکنون ببینیم «اُفسوس» کجاست و نخستین دانشمندانى که در زمینه داستان این خفتگان کتاب نوشته اند چه کسانى، و در چه قرنى بوده اند «اُفسوس» یا «افسس» (به ضم الف و سین) یکى از شهرهاى آسیایى صغیر (ترکیه کنونى که قسمتى از روم شرقى قدیم است) بوده و در نزدیکى رود کاستر در حدود چهل میلى جنوب شرقى «ازمیر» قرار داشته که پایتخت پادشاه «ایونى» محسوب مى شده است.
«اُفسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «ارطامیس» که از عجائب هفتگانه جهان بود نیز معروفیت جهانى دارد.(51)
مى گویند: داستان اصحاب کهف براى نخستین بار در قرن پنجم میلادى بوسیله یکى از دانشمندان مسیحى به نام «ژاک» که خلیفه کلیساى سوریه بود در رساله اى که به زبان سریانى نوشته است تشریح گردید.
سپس شخص دیگرى به نام «گوگویوس» آن رساله را به زبان لاتین ترجمه نمود و نام «جلال شهداء» را بر آن گذاشت.(52)
و این خود مى رساند که این حادثه یکى دو قرن پیش از ظهور اسلام در میان مسیحیان شهرت داشته و مورد توجه محافل کلیسایى بوده است.
البته همان طور که اشاره شد پاره اى از مشخصات آن - از جمله مقدار
﴿ صفحه 124﴾
مدت خواب آنها - با آنچه در منابع اسلامى آمده تفاوت دارد زیرا قرآن صریحاً مدت خواب آنها را 309 سال ذکر کرده است.
از طرفى طبق نقل «یاقوت حَمَوى» در کتاب «المعجم البلدان» (جلد دوم، صفحه 806) و «ابن خرداد به» در کتاب «المسالک و الممالک» (صفحه 106 تا 110) و «ابوریحان بیرونى» در کتاب «الاثار الباقیة» (صفحه 290) جمعى از جهانگردان قدیم در شهر «آبس» غارى یافته اند که در آن چندین جسد خشک شده وجود داشته است و احتمال مى دهند که این موضوع مربوط به همین داستان باشد.
از لحن آیات قرآن در سوره کهف و شأن نزولهائى که در این زمینه در منابع اسلامى براى آیات مزبور وارد شده استفاده مى شود که حادثه مزبور در میان دانشمندان یهود نیز به عنوان یک حادثه تاریخى مشهور بوده است و به این ترتیب روشن مى گردد که ماجراى این خواب طولانى در منابع تاریخى اقوام مختلف آمده است.
﴿ صفحه 125﴾