معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

قرآن و عالم پس از مرگ

نخستین راهنمایى
ذراتى که امروز بدن ما را تشکیل مى دهد روزى در میان آنها میلیونها کیلومتر فاصله بود و در همه جا پراکنده، آیا بعد از مرگ که مجدداً از هم متلاشى مى شود ممکن است بار دیگر به هم بپیوندند؟
در میان بت پرستان جنب و جوش عجیبى افتاده بود، زیرا پایه هاى کاخ بتان به شدت مى لرزید.
آیین جدید، آیین توحید، آیین پرستش خداى یگانه، به سرعت در افکار نفوذ مى کرد و مخصوصاً جوانان را بیش از همه شیفته خود ساخته بود.
انجمنها و جلسات کوچک و بزرگ براى مقابله و پیشگیرى از نفوذ این آئین در کوچه و بازار و مسجد الحرام و دورن خانه هاى مشرکان تشکیل مى شد، و هر کس به فکر این بود نقطه ضعف تازه اى از آیین نوین که لرزه بر ارکان آیین کهن افکنده بود پیدا کند.
ناگهان یک نفر از گوشه مجلس با لحن خشونت بارى فریاد زد: «هَل نَدُلُّکُمْ عَلى رَجُل یُنَبِّئُکُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّق اِنَّکُمْ لَفى خَلْق جَدید * اَفْتَرى عَلَى اللهِ کَذِباً اَمْ بِه جِنَّة; آیا مردى را به شما نشان بدهم که مى گوید هنگامى که بدن شما بکلى از هم متلاشى و در هر سو پراکنده شد دوباره آفرینش جدیدى
﴿ صفحه 88﴾
مى یابید، راستى آیا این مرد عمداً به خدا افترا مى زند یا دیوانه است؟!...»(36)
آرى آن روز عقیده به عالم پس از مرگ، و رستاخیز مردگان یک نوع جنون یا تهمت بر خداوند محسوب مى شد، و جوشش چشمه حیات از ماده بى جان مطلبى عجیب، باور نکردنى و جنون آمیز تلقى مى گردید.
البته این طرز تفکر از آن مردمى که در «ظلال مبین» و گمراهى آشکار بودند، و براى محیطى که سالیان دراز نسیم علم و دانش در آن نوزیده بود غیر منتظره نبود.
اما جالب اینجاست که بدانیم قرآن به چه استدلالهاى زیبا و مثالهاى جالب و منطق سهل و ممتنعى که هم عوام بى سواد از آن بهره مى گیرند و هم دانشمندان موشکاف، دست زد، و چگونه رستاخیزى عظیم در مسئله رستاخیز به پا کرد.
شاید کمتر صفحه اى از قرآن باشد که ذکرى از عالم پى از مرگ، و مسائل گوناگون مربوط به آن، در آن نباشد، و این خود اهتمام قرآن را نسبت به این مسأله مهم روشن مى سازد.
بطور کلى آیات رساخیز را از نظر منطق و استدلال مى توان به هفت دسته تقسیم کرد که هر کدام براى خود راهى به سوى این مسأله بزرگ گشوده است، راهى روشن، مطمئن و دلپذیر.
﴿ صفحه 89﴾
نخستین راه: یادآورى آفرینش نخستین
«آیا از آفرینش نخست عاجز و ناتوان شدیم که از تجدید آن در رستاخیز عاجز بمانیم».(37)
مرد عرب بیابانى همین که چشمش به قطعه استخوان پوسیده در وسط بیابان افتاد که معلوم نبود صاحب آن در کدام کشمکش قبیله یا غارتگرى کشته شده و یا به مرگ خدائى از دنیا رفته است، برقى در مغز جامد او زد، پیش خود فکر کرد محمد مى گوید: این استخوان پوسیده بار دیگر لباس زندگى در بر مى کند و انسانى شاداب و جوان و سرحال و باهوش مى شود. چه افسانه عجیبى!... به بت ها سوگند، که با همین دلیل دندان شکن منطق او را در هم مى کوبم.
استخوان پوسیده را برداشت و با عجله به سوى شهر روانه شد و سراغ پیامبر اسلام (ص) را گرفت و به هنگامى که حضرت را یافت فریاد زد:
«مَنْ یُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمِیم; چه کسى قادر است این استخوان پوسیده را زنده کند؟»(38)
در این موقع آیات قرآن همچون قطرات حیات بخش باران بهار بر قلب پیامبر (ص) ریزش کرد، و با منطقى صریح و شیرین به او پاسخ داد:
«بگو: همان کس که در آغاز او را (از ماده بى جان) ایجاد کرد بار دیگر زنده مى کند».(39)
﴿ صفحه 90﴾
«آیا آن کس که آسمانها و زمین را آفرید قادر بر آفرینش همانند آنها نیست؟»(40)
و در آیات دیگر نیز همین منطق در جمله کوتاه ترى به چشم مى خورد: کَمَا بَدَأنا اَوَّلَ خَلْق نُّعیدُهُ; همانطور که در آغاز آفریدیم باز مى گردانیم».(41)
اکنون تاریخچه پیدایش بشر را ورق مى زنیم و به عقب بر مى گردیم و به آغاز آفرینش او مى نگریم:
ناگهان گوى آتشین عظیمى که بعدها نام «زمین» به خود گرفت از کره خورشید به خارج پرتاب شد، و بلافاصله شروع به حرکت به دور خورشید کرد، امّا آنقدر شعله ور و سوزان بود که اگر ناظرى به آن مى نگریست چیزى که احتمال نمى داد این بود که روزى این کره سوزان مرکز باغهاى زیبا و گلستانها و آبشارها و مرغان خوشرنگ و انسانها گردد.
درست نمى داینم از آن لحظه تا کنون چقدر مى گذرد، اما شاید پنج هزار میلیون سال پیش بوده است!
هزاران میلیون سال گذشت و زمین داغ و سوزان بود.
گازهاى ئیدروژن و اکسیژن در جو زمین با هم ترکیب شدند و بخار آب پیدا شد و باگذشت زمان که طبقات بالاى جو سرد مى شد و به حد کافى از بخار آب اشباع مى گردید بارانهاى سیلابى وحشتناکى آغاز گشت.
﴿ صفحه 91﴾
اما زمین هنوز آنقدر داغ بود که باران ها را به خود راه نمى داد، و پیش از آنکه به او برسند مجدداً بخار شده به بالا پرتاب مى شدند، و به این ترتیب سالیان دراز - که شاید میلیونها سال بود- دریاها در وسط زمین و آسمان سرگردان و معلق بودند!
نه در زمین راه داشتند نه در جو آسمان، هر گاه به زمین فرستاده مى شدند زمین بر اثر گرمى اجازه ورود به آنها نمى داد، و هنگامى که به آسمانها فرستاده مى شدند قدرت حل این همه بخار آب را در خود نداشتند، و آنها دائماً در رفت و آمد بودند.
اما این رفت و آمد همچون بادبزنى کره زمین را رفته رفته سرد کرد، و از جوش و خروش انداخت.
آبها با زمین آشتى کردند، و زمین آنها را به آغوش خود پذیرفت و در گودالهاجاى داد، ولى جز صداى رعد و برق و غرش آبشارها و امواج دریاهاو غریو طوفانها، نغمه اى در کره زمین به گوش نمى خورد.
نه گلى مى خندید، نه شکوفه اى مى شکفت، نه پروانه اى روى گلبرگها حرکت داشت، و نه صداى همهمه بالهاى پرندگانى که دسته جمعى پرواز داشتند سکوت این قبرستان را در هم مى شکست، نه نعره جانورى به گوش مى رسید ونه صداى بلبلى... همه جا خاموش بود، همه جا سکوت بود!
ناگهان انقلاب عجیب و تحول بى سابقه اى روى داد و نخستین موجودات زنده در دریاها پیداشدند، تدریجاً گیاهان در همه جا گستردند، و به دنبال آن نخستین جنبندگان ذره بینى و سپس حیوانات گوناگون صحنه دریاها و خشکیها را جولانگاه خود قرار دادند.
﴿ صفحه 92﴾
اما هنوز هیچ کس نمى داند چه عاملى سبب شد که از ماده بى جان، موجودى جاندار به وجود آمد، همین قدر مى دانیم عوامل مرموزى دست به دست هم دادند و این ابداع خیره کننده صوت گرفت، اما جزئیات آن هنوز از اسرارى است که دانشمندان بشر به آن راه نیافته اند.
بنابراین به روشنى مى بینیم اجزاى این بدن کنونى ما، قبلاً هر کدام در گوشه اى از این زمین پهناور و بى جان پراکنده بوده، و شاید میان ذرات آن میلیونها کیلومتر فاصله وجود داشته است.
اما نه آن پراکندگى و نه این فاصله ها مانع از این نشد که روزى گرد هم آیند و دست به دست هم بدهند و بدن ما را بسازند.
آیا جاى تعجب است که این کار بار دیگر تکرار گردد ذرات خاک شده و پراکنده بدن ما گرد هم آیند و لباس حیات بپوشند و آفرینش نخستین مکرر گردد؟
اگر آن عرب جامد و بى سواد این سخن را محال و نشانه جنون مى دانست ما امروز در پرتو پیشرفت علم و دانش آن را کاملا عملى و انجام شده مى دانیم و این همان است که فلاسفه هم در عبارت کوتاه و پرمعنیشان مى گویند: «حُکْمُ الاَمْثالِ فیما یَجُوزُ وَ فیما لا یَجُوزُ واحِد».
﴿ صفحه 93﴾

رستاخیز را بارها با چشم خود دیده ایم

دومین راه
در جهان بینى اکثر ما این عیب بزرگ به چشم مى خورد که:
در زندگى روزانه تنها چیزهایى جلب توجه ما را مى کند که به گونه استثنایى با آن برخورد کنیم، اما آنها که همیشه با ما هستند - هر چند جالب، عجیب و آموزنده باشند - کمتر مى توانند توجه ما را به سوى خود بکشانند!
یک منظره، یک تابلو، یک لباس، هر قدر بى اهمیت باشد اگر با آنچه تا کنون دیده ایم تفاوت داشته باشد، به عنوان یک موضوع اعجاب انگیز مردم را دور خود جمع مى کند امام ظریفترین، زیباترین و اسرار آمیزترین موجودات این جهان اگر همیشه در کنار ما باشند هیچ گاه نمى توانند موجى در فکر و روح ما بر انگیزند.
انسانهاى برجسته و فوق العاده اى را سراغ داریم که تنها عیبشان این است که زنده اند و در میان ما و در دسترس ما هستند و به همین دلیل نه به نبوغشان اهمیت مى دهیم و نه به افکار بلند و روح مواجشان اعتنایى داریم!
بعکس افراد بى ارزشى را مى شناسیم که هزار گونه احترام براى آنها قائلیم، زیرا تنها حسنشان این است که مرده اند و از دسترس ما بیرونند.
این یک طرز تفکر سطحى و عوامانه است که متأسفانه در همه
﴿ صفحه 94﴾
اجتماعات در میان قشرهاى وسیعى - حتى جمعى از خواص! - به اشکال مختلفى دیده مى شود.
از اصل سخن دور نشویم، در همین جهان طبیعت، بارها منظره زنده شدن مردگان را دیده ایم اما چون همیشه در دسترس ما بوده، جلب نظر ما را نکرده است.
فصل پائیز فرا مى رسد، قدمى به صحرا و بیابان مى گذاریم آنجا که هنوز رنگ طبیعى خود را حفظ کرده است، همه چیز را پژمرده، افسرده و رنگ پریده مى بینم. برگهاى نیمه جان و محتضر، آخرین تلاش مذبوحانه خود را براى چسبیدن به شاخه ها کرده و سرانجام تسلیم باد سرد پائیزى شده اند، دست از دامان مادر خود برداشته و بى اراده روى تابوتى که از امواج باد ساخته شده، به سوى قبرستان فراموشى پیش مى روند.
شاخه هاى افسرده، آخرین فعالیت حیاتى خود را تعطیل کرده اند و آهسته در خواب عمیقى- که برادر و برابر مرگ است - فرو مى روند، چنان سرد و خشک و بى روح مى شوند که گوئى هرگز نسیم حیات به آنها نوزیده بود.
فصل زمستان که فشار عوامل طبیعى را روى آنها بیشتر مى کند، یکباره برهنه و عریان و ساکت و خاموش مى شوند، نه طرواتى، نه برگى، نه گلى، نه سایه اى دارند، و جز اسکلت غم انگیزى همچون اسکلت بى روح مردگان چیزى از آنها باقى نمى ماند.
این صحنه مخصوصاً در بیابانهاى خشکى همچون بیابانهاى حجاز - که تنها رگبارهاى موسمى آنها را آبیارى مى کند - به شکل واضحترى خودنمائى مى کند، منظره آنها در زمستان درست منظره قبرستانهاى کهنه و
﴿ صفحه 95﴾
متروک است و حتى آواى جغد (دوست دیرین ویرانه ها) هم از آن شنیده نمى شود!
اما چند ماه بعد، بهار با نسیم حیات بخشش، با رگبارهاى جان پرورش، با حرارت مطبوع و دل انگیزش، و با تمام برکاتش فرا مى رسد، زمینهاى مرده جان مى گیرند، و با نفس مسیحائى بهار، اسکلتهاى بى روح درختان زندگى را از نو آغاز مى کنند، همان بیابانها که بوى قبرستانهاى متروک و قدیمى مى داد، غرق سبزه و گل، غرق حیات و جنبش، غرق خنده و شادى مى شوند. و رستاخیزى عظیم سرتاسر جهان طبیعت را فرا مى گیرد، و قیامتى بر پا مى گردد.
این مرگ و حیات طبیعت که هر سال در برابر چشم ما تکرار مى گردد، و به تعداد سالهاى عمرمان آن را دیده ایم، نمونه زنده اى از رستاخیز آدمیان و زندگى آنها پس از مرگ است.
چه فرق مى کند، قانون مرگ و حیات همه جا یکى است.
اگر زندگى پس از مرگ غیر ممکن باشد، باید زمینهاى مرده نیز از این قانون مستثنا نباشند.
اگر ممکن است براى آدمیان هم ممکن است.
اگر بیابان خشکیده دیروز که هیچ اثرى از حیات در آن به چشم نمى خورد و حتى جغدهایى که به ویرانه ها علاقه دارند از آن فرار کرده بودند امروز در پرتو بالا رفتن چند درجه حرارت هوا، و وزش چند نسیم لطیف، و ریزش چند رگبار، آنچنان زنده و خرم و سر سبز شده اند که گویى همیشه غرق حیات و زندگى و نشاط بوده، چرا این قانون را به زندگى و مرگ انسانها تعمیم ندهیم و راستى چه تفاوتى این دو با هم دارند.
﴿ صفحه 96﴾
و این است یکى از صحنه هاى رستاخیز که بارها از کنار آن گذشته ایم.
اینجاست که مى بینیم قرآن مجید در آیات متعددى براى نشان دادن چهره رستاخیز آدمیان همین حقیقت را به طرز لطیفى مطرح ساخته است:
1- «وَ اللّهُ الَّذی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثیرُ سَحابًا فَسُقْناهُ إِلى بَلَد مَّیِّت فَأَحْیَیْنا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُورُ; خداوند کسى است که بادها را فرستاد تا ابرهایى را به حرکت در آوردند. سپس ما این ابرها را بسوى زمین مرده اى راندیم و به وسیله آن زمین را پس از مردنش زنده مى کنیم، رستاخیز نیز چنین است».(42)
همانطور که مشاهده مى کنیم مسأله رستاخیز انسانها با رستاخیز جهان گیاهان مقایسه شده است.
2- «وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکًا فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّات وَ حَبَّ الْحَصیدِ * وَ النَّخْلَ باسِقات لَّها طَلْعٌ نَّضیدٌ * رِّزْقًا لِّلْعِبادِ وَ أَحْیَیْنا بِهِ بَلْدَةً مَّیْتًا کَذلِکَ الْخُرُوجُ; از آسمان آب پر برکتى فرستادیم، و به وسیله آن باغستانها و دانه هاى درو شده و نخلهاى سر به آسمان کشیده با شکوفه هاى فراوان پرورش دادیم، اینها همه به خاطر روزى بندگان است - و زمینهاى مرده را با آن زنده کردیم - خروج مردگان در رستاخیز نیز چنین است».(43)
3- «وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْج بَهیج * ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ; زمین را (به هنگام زمستان) افسرده مى بینى اما
﴿ صفحه 97﴾
هنگامى که قطره هاى باران را بر آن نازل کردیم جنبشى پیدا مى کند، و بالا مى آید و از هر زوج گیاه خوش منظره مى رویاند، این به خاطر آن است که بدانید خدا بر حق است و مردگان را زنده مى کند و بر هر چیزى تواناست».(44)
و به این ترتیب مسأله زندگى پس از مرگ که روزى براى عربهاى جاهلیت به صورت یک امر محال و غیر معقول و حتى جنون آمیز بود، به گونه یک امر «حسى» و ملموس که همه سال پیش چشم ما تکرار مى شود، جلوه مى کند.

پاسخ یک ایراد مهم

در اینجا ایرادى به نظر بعضى مى رسد که ممکن است مهم جلوه کند و آن اینکه:
در میان مسأله زندگى انسان پس مرگ، و تجدید نشاط و حیات زمینهاى مرده در فصل بهار فرق بسیار است، زیرا مى دانیم در مثال زمین و گیاهان مرگ حقیقى در کار نیست، بلکه فرو کشیدن شعله حیات است. درختان هرگز در فصل زمستان نمى میرند، بلکه به خواب مى روند و خاموش مى شوند، اما جرقه حیات در درون ریشه ها و شاخه ها و ساقه ها وجود دارد و به همین دلیل با درختان خشکیده و سرما زده فرق بسیار دارند.
همچنین زمینهاى به ظاهر مرده، مرده واقعى نیست، چه اینکه بذرهاى زنده گیاهان در لابه لاى آن گسترده اند و همین که محیط مساعدى بیابند، شروع به نمو و رشد مى کنند، و گرنه خاک فاقد بذر اگر هزاران سال هم باران بخورد، زنده نخواهد شد و این با مرگ حقیقى بدن انسان فرق دارد.
﴿ صفحه 98﴾
در پاسخ این ایراد باید به دو نکته توجه داشت:
1- باید دید بذر گیاه و یا هسته درخت که تنها یک سلول زنده بیش ندارد، چگونه تبدیل به صدها خروار شاخه و ساقه و ریشه و برگ زنده مى گردد؟ آیا جز این است که خاکهاى بى جان و مرده و ذرات زمین و قطرات آب و اکسیژن و کربن هوا که همه از مواد مرده عالم طبیعتند جزء اندام خود ساخته و از این موجودات بى جان، موجوداتى جاندار مى سازد؟ آیا این درختى که سایه گسترده، این غنچه اى که مى خندد، این گیاهانى که با وزش نسیم مى رقصند، آیا همه و همه تا چند روز و چند ماه قبل همان ذرات مرده خاک نبوده که اکنون به این شکل در آمده اند؟
آیا اگر بگوییم زمین مرده تبدیل به موجودات زنده شده است خلاف گفته ایم؟
قابل توجه اینکه قرآن نمى گوید درختان مرده زنده مى شوند (زیرا آنها نمرده اند) مى گوید: زمینهاى مرده و ذرات خاک زنده مى شوند! یعنى جزئ اندام گیاه و درخت شده و تبدیل به سلولهاى زنده مى گردند.
2- اگر نگاهى به آغاز آفرینش حیات در کره زمین بیفکنیم، مسأله باز روشنتر مى شود، زیرا که در آغاز، کره زمین سوزان بود و هیچ موجود زنده اى در آن وجود نداشت، دوران بارانهاى سیلابى شروع شد. گاز خفه کننده ئیدوژن با اکسیژن ترکیب گردید و میلیونها سال بارانهاى سیل آسا زمین را شلاق زدند و خنک کردند و شخم نمودند، و پس از آن که محیط آماده حیات شد نخستین جوانه هاى حیات به کیفیتى که هنوز اسرارش بر دانشمندان مخفى است از همان مواد مرده زمین آشکار گشت و زمین مرده زنده شد.
﴿ صفحه 99﴾