معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

رستاخیز در درون شماست

این دادگاه که قاضى و گواه و مجرى احکامش یکى است و در درون جان همه ماست نمونه زنده اى از دادگاه رستاخیز است.
امروز معمولاً هنگامى که مى خواهند ساختمان، یا کارخانه اى بسازند قبلاً نمونه بسیار کوچکى از آن را که داراى تمام مشخصات آن ساختمان عظیم و کارخانه غول پیکر است درست مى کنند تا الگویى براى کار آنها باشد و آن را «ماکت» مى نامند.
«انسان» این اعجوبه جهان آفرینش نیز ماکت بسیار کوچک و فشرده اى از آن است با این تفاوت که این ماکت را بعدا از همه آنها ساخته اند، چون سازنده آن همچون سازندگان انسانى که علمشان محدود است براى حل اشتباهات خود آن را نساخته است. اصولاً «کوچکى» و «بزرگى» براى ما که محدودیم مفهوم دارد، اما براى آن کس که علم و قدرتش بى انتهاست هر دو یکسانند.
در این ماکت عجیب جهان خلقت، از همه چیز به دقت نمونه بردارى شده، ازآن همه رازها، نیروها، اسرار، شگفتى ها، انگیزه ها، خورشیدها، ستارگان، حیوانات با خلق و خوى شان، فرشتگان و روحانیتشان، همه چیز و همه چیز در این جهان کوچک و پرغوغا هست.
﴿ صفحه 66﴾
و زیباترین و رساترین تعبیر همان است که در شعر منسوب به پیشواى آزادگان امیرمؤمنان على(ع) دیده مى شود:
«آیا گمان مى کنى ذره کوچکى هستى؟ نه
جهان بزرگى در تو، در هم پیچیده شده است!»
امروز در کتاب خانه هاى بزرگ دنیا براى اینکه مشکل محل اشغال کتاب، حل شود، طرحى براى استفاده از میکروفیلم به وجود آمده است که با استفاده از فیلم هاى بسیار بسیار کوچک، کتاب خانه بزرگى را مى توان مثلاً در جعبه اى جاى داد، و در موقع لزوم فیلم ها را با ذره بینهاى مخصوصى بزرگ مى کنند و مى خوانند.
گویا انسان هم مجموعه میکروفیلمى است از کتابخانه بزرگ آفرینش، و همین یک افتخار، او را بس است.
این همانندى جالب، میان کوچک و بزرگ جهان، با پیشرفت روز افزون علم، روشن تر مى شود و نمونه هاى کوچک ترى از آن را در موجودات دیگر جهان نیز مى بینیم.
ساختمان حیرت انگیز «اتم» ماکتى است از منظومه عظیم شمسى با همان سیارات و همان گردش سرسام آور، و منظومه شمسى به نوبه خود ماکتى است براى ساختمان کهکشان ها، و همچنین ساختمان یک سلول که با ذره بین باید به تماشاى زیبایى هاى آن پرداخت، ماکتى است از ساختمان یک درخت، یک حیوان و یک انسان.
بذر کوچک گل ها و سلول زنده اى که در کنار هر هسته اى نهفته است، و نطفه کوچکى که در کنار زرده تخم مرغ آویزان است هر یک نمونه ظریف و زیبایى از یک شاخه گل، یا یک درخت بزرگ میوه، یا یک
﴿ صفحه 67﴾
مرغ دل انگیز است و تمام آنچه در آنها وجود دارد در اینها نیز به طور سر بسته دیده مى شود، و باید هم چنین باشد، مگر عالم هستى یک واحد به هم پیوسته نیست؟
این همانندى میان جهان کوچک (انسان) و جهان بزرگ گاهى سبب مى شود که از آنچه در آن عالم بزرگ است به مشابه آن در انسان توجه کنیم و گاهى به عکس، از آنچه در انسان وجود دارد پى به مشابه آن در «عالم کبیر» ببریم. (این را به خاطر داشته باشید).
در درون وجود انسان دادگاه کوچکى است که امروز آن را «وجدان» و فلاسفه آن را «عقل عملى» و در لسان قرآن «نفس لوامه» یا «نفس» نامیده شده است و عرب ها به آن «ضمیر» مى گویند، و به راستى دادگاه عجیبى است که دادگاه هاى دنیاى ما با آن همه عرض و طول و زرق و برق و یال کوپالش در برابر آن چیز مسخره اى است.
دادگاهى است که «قاضى» و «شاهد» و «مجرى احکام» و «تماشاچى» در آن، همه یکى است، همان نیروى مرموزى که نام «وجدان» به آن داده ایم.
این دادگاه بر خلاف دادگاه هاى پر سر و صدایى که گاهى یک محاکمه اش پانزده سال! طول مى کشد نیاز به وقت ندارد، یک ساعت، یک دقیقه و گاهى یک لحظه، همه چیز در آن تمام است.
اثرى از دادگاه هاى استیناف و تجدید نظر، و دیوان هاى عالى و عالى تر که همگى نشانه عدم اعتماد به کار دادگاه هاى قبلى است، در آن دیده نمى شود و حکمش فقط یک مرحله دارد، زیرا در اینجا اعتماد حکومت
﴿ صفحه 68﴾
مى کند، اعتماد.
انحراف هایى که در کار قضات در دادگاه هاى رسمى روى مى دهد مانند: ترس از مقامات بالاتر، و چرخاندن شاهین ترازوى عدالت به آن سمت! و یا توصیه هایى که همچون طوفان به این کفه ها مىوزد و این کفه هاى ظریف را که با اندک نسیمى مى لرزند و کج مى شوند به هم مى زند!
و با حق و حساب هایى که با استفاده از بسته بودن چشم فرشته عدالت - که اگر چشمش هم باز بود نمى دید چون مسجمه فرشته است نه فرشته - گرفته مى شود... هیچ یک از این ها در دادگاه و محکمه وجدان مطرح نیست و صاحبان زر و زور و توصیه و پارتى به حریم آن نمى توانند راه یابند که این یک نیروى الهى است و مافوق جهان طبیعت.
تنها عیبى که این دادگاه دارد این است که چون معصوم نیست و علم و دانش آن هر چه باشد حدودى دارد، گاهى ممکن است از پاکى و صفاى آن سوءاستفاده کرد و آن را فریب داد و حقى را در نظر او ناحق یا به عکس ناحقى را حق جلوه داد.
و به همین دلیل مى گوییم جدان به تنهایى نمى تواند جانشین مذهب شود ولى باز با مقایسه به انحرافاتى که در دادگاه هاى رسمى بشرى روى مى دهد انحراف آن شاید از یک در هزار هم کمتر است.
این محکمه، هم کیفر به مجرمان مى دهد، هم پاداش به وظیفه شناسان. بر خلاف محاکم رسمى که اگر من صد سال هم سر سوزنى از مرز قانون تجاوز نکنم و یک نقطه سیاه در تمام پرونده عمر من نباشد
﴿ صفحه 69﴾
یک «آفرین کاغذى» یا حرفى هم به من نمى گوید و اصولاً محکمه اى براى رسیدگى به کار خوب ندارد و تنها کارش رسیدگى به کارهاى بد است.
کیفر آن هم هیچ شباهتى با کیفرهاى عادى ندارد چنان از درون مى سوزاند و شلاق مى زند که گاهى دنیا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مى شود، تنگ تر از یک سلول زندان وحشتناک.
گاهى که گناه انسان بسیار بزرگ است آنچنان شکنجه و فشار به انسان مى دهد که سر از جنون و دیوانگى در مى آورد و گاه فشار عذاب آن به حدى است که انسان ترجیح مى دهد اعدام شود و از عذابى که شعله آتش آن به اندازه کوه هاست ولى کسى آن را نمى بیندنجات یابد.
پاداش آن هم همین قدر پر شکوه و نشاط انگیز و وصف ناکردنى است که ما آن را «آرامش وجدان» مى نامیم، چون لغت دیگرى براى آن نداریم.
مى گویند: یکى از عوامل توسعه بیماریهاى روانى در عصر ما گسترش گناه در اجتماعات امروز است، گناهکاران از هر چه خود را برهانند از فشار و شکنجه وجدان نمى توانند خود را رهایى بخشند و همین مجازات هاى وجدان است که به صورت بیماریهاى مختلف روانى خودنمایى مى کند.
بسیارى از شخصیت هاى معروف سیاسى را مى شناسیم که به هنگامى که پست خود سقوط کردند در مدت بسیار کوتاهى همچون بادکنکى که سوزن به آن بزنند، تمام قواى خود را از دست دادندو در برابر مرگ زانو زدند.
شاید یکى از عوامل مهم آن این باشد که به هنگامى که در مصدر کار بودند وقت آن را که صداى وجدان خود را - در برابر کارهاى خلافى که
﴿ صفحه 70﴾
داشتند - بشنوند نداشتند، اما به هنگامى که سر و صداها فرو نشست محاکمات وجدان پى در پى شروع شد و ضربات سنگین مجازاتش آنها را در هم کوبید.
این بود گوشه کوچکى از فعالیت هاى این دادگاه عجیب که نام آن وجدان است.
آیا مى توان باور کرد در این ماکت کوچک انسان چنین دادگاه مرموزى با چنان دستگاهى باشد، اما در دل این جهان بزرگ دادگاه و رستاخیزى عظیم براى رسیدگى به کارهاى ما - اعم از نیک و بد - نباشد.
آیا وجود این دادگاه به ما بیدار باش نمى دهد که در باطن این جهان، در عمق این عالم بزرگ، دادگاهى عظیم به وسعت این عالم به عظمت آفریدگار آن، خالى از هر گونه محدودیت و نارسایى هست که سرانجام همه باید در آنها حضور یابند و پرونده هاى اعمال همه، حتى اعمالى که به کلى از نظر ما محو و فراموش شده اما بایگانى عظیم این جهان که هیچ چیز در آن نابود نمى شود آن را حفظ کرده، در آن محکمه مطرح گردد و آتشى سوزنده تر و عمیق تر و وحشتناک تر از آتش مجازات وجدان، و پاداشى شورانگیزتر از پاداش نشاط انگیز وجدان در برابر اعمال هرکس قرار داده شود؟ مسلماً نمونه این دادگاه در عالم بزرگ هم هست و آن را مى توان وجدان عالم نام نهاد.
شاید به خاطر همین است که در کتاب بزرگ آسمانى ما هنگامى که سخن از قیامت و رستاخیز عظیم به میان آمده در کنار آن و دوش به دوش
﴿ صفحه 71﴾
آن محکمه وجدان مطرح شده است: «لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ * وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ* أَ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَّجْمَعَ عِظامَهُ* بَلى قادِرینَ عَلى أَنْ نُّسَوِّیَ بَنانَهُ; به روز رستاخیز سوگند، و به وجدان بیدار سرزنش کننده قسم، آیا انسان چنین مى پندارد که استخوان هاى پراکنده او را جمع آورى نمى کنیم، (نه چنین نیست) ما قادریم که حتى انگشتان او را (و حتى خطوطش را که معرف هر شخص است همچون روز نخست) بسازیم».(33)
دراین آیات این دو دادگاه در کنار هم نشسته اند.
﴿ صفحه 72﴾

﴿ صفحه 73﴾

رستاخیز پاسخى به معماها

اگر ارتباط این زندگى را از جهان پس از مرگ قطع کنیم همه چیز شکل معما به خود مى گیرد، و پاسخى براى چراها نخواهیم داشت.

جهان از دریچه چشم یک جوجه!

بسیار جالب است که مفهوم زندگى و گذشته و آینده، و همچنین جهان هستى را از زاویه دید «یک جوجه» که هنوز سر از تخم بر نداشته است و دنیاى خارج را ندیده، مورد بررسى قرار دهیم:
«آ! چه زندان کوچکى، اصلاً دست و پایم را نمى توانم تکان دهم... نمى دانم چرا آفریننده جهان تنها مرا آفریده، و چرا دنیا این قدر کوچک و تنگ آفریده شده، اصلاً یک زندانى تک و تنها به چه درد او مى خورد، و چه مشکلى را حل مى کند؟ نمى دانم دیوار این زندان را از چه ساخته اند، چقدر محکم و نفوذناپذیر است شاید براى این بوده که موج وحشتناک عدم از بیرون این جهان به درون سرایت نکند، نمى دانم... .
آه! غذاى روز نخستین من «زرده» به کلى تمام شده اکنون از سفیده دارم تغذیه مى کنم و این ذخیره هم به زودى تمام خواهد شد و من از گرسنگى مى میرم و با مرگ من دنیا به آخر مى رسد، چه بیهوده، چه بى حاصل و
﴿ صفحه 74﴾
چه بى هدف است آفرینش این جهان!
اما باز جاى شکر او باقى است، افتخار بزرگى به من داده است من تنها آفریده و برگزیده جهان هستم!
مرکز این جهان قلب من است، و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من!... از تصور این موضوع احساس غرور مى کنم اما چه فایده، کسى نیست که این همه افتخار را ببیند و به این موجود برگزیده خلقت آفرین بگوید!
آه! یک مرتبه هوا سرد شد (مرغ چند لحظه اى براى آب و دانه از روى تخم برخاسته است) سرماى شدیدى تمام محیط زندان مرا فرا گرفته و در درون استخوانم مى مدود، اوه، این سرما مرا مى کشد، نور خیره کننده اى از مرز عدم به درون این جهان تابیده و دیوارهاى زندان مرا روشن ساخته است، گمان مى کنم لحظه آخر دنیا فرا رسیده است و همه چیز جهان در شرف پایان یافتن است این نور شدید آزار دهنده و این سرماى کشنده هر دو مرا از پاى در مى آورد.
آه! این آفرینش چقدر بیهوده بود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولد یافتن و در زندان مردن و دیگر هیچ!... بالاخره نفهمیدم «از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود!»...
آه! خداى من، خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مى خوابد) استخوانم گرم شد، و نور خیره کننده و کشنده از بین رفت، اکنون چقدر احساس آرامش مى کنم، به به زندگى چه لذت بخش است!
اى واى زلزله شد! دنیا کن فیکون شد (مرغ، تخم ها را در زیر پاى خود براى کسب حرارت مساوى زیر و رو مى کند) صداى ضربه سنگین
﴿ صفحه 75﴾
وحشتناکى تمام استخوان هایم را مى لرزاند، این لحظه پایان دنیاست، و دیگر همه چیز تمام شده، سرم گیج مى خورد اعضاى بدنم به دیوار زندان کوبیده مى شوند، گویا بناست این دیوار بشکند و یکباره این جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاک مى شوم... اى خدا!
آه! خداى من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرو نشست، همه چیز به جاى خود آمد، تنها این زلزله عظیم قطب هاى جهان را عوض کرد، قطب شما تبدیل به جنوب، و جنوب به شمال تبدیل شد! اما مثل اینکه بهتر شد، مدتى بود که احساس گرماى زیاد و سوزش در سرم مى کردم و به عکس، دست و پایم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت... گویا این زلزله نبود، این حرکت و جنبش حیات و زندگى بود! (چند روزى به همین صورت مى گذرد) آه! غذاى من به کلى تمام شد، حتى امروز آنچه به دیوار زندان چسبیده بود با دقت و با نهایت ولع و حرص خوردم و دیگر چیزى باقى نمانده... خطر، این بار، جدى است... راستى آخر دنیاست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز کرده است.
بسیار خوب بگذار من بمیرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرینش این جهان و این تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بیهوده! چه بى هدف! چه بى حاصل بود! در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابود شدن، «من که خود راضى به این خلقت نبودم زور بود!»
آه! گرسنگى به من فشار مى آورد، تاب و توان از من رفته و مرگ در یک قدمى است، مثل اینکه این زندان با همه بدبختى هایش از عدم بهتر بود، فکرى به نظرم رسید، مثل این که از درون جانم یکى فریاد مى زند محکم با نوک خود بر دیوار زندان بکوب!
﴿ صفحه 76﴾
عجب فکر خطرناکى مگر مى شود. این یک «انتحار» است این آخر دنیاست، اینجا مرز میان عدم و وجود است... ولى نه، شاید خبر دیگرى باشد و من نمى دانم... من که محکوم به مرگم، بگذار با تلاش بمیرم.
این فریاد در درون جانم قوت گرفته و به من مى گوید دیوار را بشکن... آه! نکند مأمور کشتن خود باشم... در هر حال چاره اى جز اطاعت این فرمان درونى را ندارم (در اینجا جوجه آهسته شروع به کوبیدن نوک خود بر پوسته ظریف تخم مى کند).
محکم بکوب... باز هم محکم تر... نترس! از این هم محکمتر!...
اوه! دیوار وجود و عدم شکسته شد، طوفانى از این روزنه به درون پیچید، نه، نسیم لطیف و جان بخشى است، به به جان تازه اى گرفتم! همه چیز دگرگون شد، زمین و آسمان در حال تبدیل و دگرگونى است، محکم تر باید زد! این زندان را باید به کلى متلاشى کرد... .
آه! خداى من چه زیباست!... چه دل انگیز است!... اوه چه پهناور است! چه وسیع است! چه ستاره هاى زیبا! چه مهتاب زیبایى! چشمم از نور آن خیرره مى شود، چه گلها! چه نغمه ها!... چه مادر مهربانى دارم!... چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ!... اوه چقدر خدا مخلوق دارد!... آه چقدر من کوچکم و چقدر این جهان بزرگ است! کجا من مرکز جهانم! من به ذره غبارى مى مانم معلق در یک فضاى بیکران... .
حالا مى فهمم که آنجا زندان نبود، یک مدرسه بود، یک مکتب تربیت بود، یک محیط پرورش عالى بود که مرا براى زندگى در چنین جهان زیبا و پهناور آماده مى کرد، الان مى فهمم زندگى چه مفهومى دارد، چه هدفى دارد، چه برنامه اى در کار بوده است، حالا مى توانم
﴿ صفحه 77﴾
بگویم مقیاس هاى من چقدر کوچک بودند و مفاهیم این جهان چقدر بزرگ، و آنچه در آن بودم حلقه کوچکى بود از یک رشته زنجیر مانند حوادث که آغاز و آخر آن ناپیداست در حالى که من همه چیز را منحصر در آن یک حلقه مى دانستم و آغاز و پایان را در آن خلاصه مى کردم.
اکنون مى دانم که من یک جوجه کوچکم. کوچکتر از آنچه به تصور مى گنجد.»
این بود منظره جهان هستى از دیدگاه یک جوجه زندانى.
آیا فکر نمى کنیم چهره این عالم که مادر آن زندگى مى کنیم در برابر آنچه در پشت سر آن قرار دارد به همین گونه باشد؟ آیا هیچ دلیلى بر نفى آن در دست هست؟
در طول تاریخ ایرادات فراوانى از طرف مکتب هاى مادى به آفرینش انسان، و به طور کلى آفرینش جهان و همچنین رنجها و مطائب و آلام و مشکلاتى که در چهار روز عمر، انسان با آن مواجه است شده، که نمونه کامل آن را شاعر معروف مادى مذهب عرب «ایلیا ماضى» در اشعار تکان دهنده خود که همه با جمله «لستُ اَدْرِى» (نمى دانم) ختم مى شود آورده است. و شاعر فارسى زبان «بهمنى» نیز در اشعار معروفش همان گونه مسائل را آورده است.
ولى ما فکر مى کنیم بیشتر این اشکالات مولود مطالعات محدود در زندگى مادى این جهان و بریدن آن از زندگى آینده و عالم پس از مرگ است و درست به ایرادهاى همان جوجه اى مى ماند که هنوز سر از تخم برنداشته، که نمونه اى از احساسات او در بالا تشریح شد.
﴿ صفحه 78﴾
البته اگر ما از رستاخیز و زندگى پس از مرگ، چشم بپوشیم، پاسخى براى این چراها نخواهیم داشت.
اما هنگامى که این زندگى را به عنوان یک حلقه تکامل در میان یک رشته طولانى تکامل ها، مورد بررسى قرار دهیم، شکل مسأله عوض مى شود و بیشتر این ایرادها با توجه به ارتباط حال و آینده زندگى بشر، خود به خود حل خواهد شد.
این که مى گوییم بیشتر ایرادها - نه همه آنها - به خاطر این است که قسمتى از اشکالات از این دردها و رنج ها و مصائب موجود بر اثر ندانم کارهاى خود ما، و یا نظام فاسد اجتماعى، و یا جنبش هاى استعمارى و یا تنبلى ها و سستى ها و سهل انگاریها است که باید عوامل آن را در چگونگى فعالیت هاى فردى و اجتماعى جستجو کنیم و از میان برداریم.
﴿ صفحه 79﴾