معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

رستاخیز به زندگى مفهوم مى دهد

از اثرات ایمان به رستاخیز در شکل دادن به زندگى انسان این است که; اگر زندگى بعد از مرگ نباشد زندگى این جهان «پوچ» و «بیهوده» خواهد بود.
صداى حرکت آب که شتابان روى سنگ هاى ناهموار و خزه گرفته کف رودخانه، مى غلتید و از لابه لاى درختان به شکل مارپیچ پیش مى رفت، مانند صداى پاى آشنایى روى قلبم اثر مى گذاشت و آرامشى در درون خود احساس مى کردم.
براى من که این فرصت ها بسیار کم پیش مى آید لحظات گرانبهایى بود. شاید بارها این شعر معروف حافظ را از بزرگترها به هنگامى که چشمشان بر چشمه هاى آب جارى مى افتاد شنیده بودیم که:
بر لب جوى نشین و گذر عمر ببین *** کاین بشارت ز جهان گذران ما را بس!
روى تداعى معانى، این شعر مانند نسیم ملایمى از قلبم گذشت، و در گوشم صدا کرد، من هم یکبار دیگر این شعر را زمزمه کردم، فکر
﴿ صفحه 52﴾
مى کردم روحم سبک شده، مثل اینکه بار فوق العاده سنگینى را تازه بر زمین گذارده، نفس آزادى مى کشیدم، میل داشتم بال و پرى داشته باشم و مانند مرغان سبکبالى که بالاى سرم در گردش بودند بى خبر از همه چیز آزاد پرواز کنم، ولى از آنجا که نباید در زندگى آسوده خاطر باشیم ناگهان این فکر در برابرم مجسم شد:
با اینکه تشبیه گذر عمر با گذشت آب شاید در عین سادگى جالب ترین مثالى باشد که براى حرکت عمومى و وقفه ناپذیر عالم حیات بلکه جهان هستى مى توان بیان کرد، اما با خودم فکر کردم آیا گذشت عمر و زندگى چه بشارتى مى تواند در بر داشته باشد که با همین یک بشارت از جهان گذران به سادگى گذر کنیم؟
فرض مى کنم من هم یکى از میلیون ها قطرات آب این نهرم که طبق فرمان آفرینش از آن چشمه جوشیده ام، و از لابه لاى این سنگ ها و درختان پیش مى روم، ولى آخر به کجا مى رسم، مسلماً تا ابد در این سیر پیش نمى روم... فکر آینده مبهم مرا شدیداً آزار مى دهد.
آیا در باتلاقى متعفن و گندیده و مملو از حیوانات پست فرو خواهم رفت... این چه بشارتى است؟
و آیا در انتهاى این دشت پهناور در وسط بیابان سوزانى تبخیر خواهم شد. این هم افتخارى نیست؟
و یا بار دیگر به دریاى وسیعى که در آغاز از آن سرچشمه گرفته بودم، بدون هیچ هدفى باز مى گردم و یک زندگى تکرارى و پوچ خواهم داشت؟ گذرا بودن عمر که سرانجامش اینها باشد چه دردناک است!
در کنار ریشه درختى در زمین فرو خواهم رفت و طبق قانون «اسمز»،
﴿ صفحه 53﴾
نیروى جاذبه زمین را پشت سر خواهم گذاشت، و از شاخه ها به سرعت بالا رفته، در رگ هاى لطیف و زیبا مى دوم، و از گل هاى معطر سر بر مى آورم، و در آنجا میوه اى مى شوم و دائماً مشغول خود سازى خواهم بود تا رسیده شوم، و نیازم از وابستگى به شاخه تمام شود و مانند فضا نوردى که موشک خود را رها کرده و در کرات عالم بالا فرود مى آید از شاخه درخت پیاده مى شوم و در دامان انسانى متفکر و اندیشمند که زیر درخت نشسته و به خلق و ابداع یک اثر ارزنده ادبى، علمى، اخلاقى و فلسفى مشغول است مى افتم.
لطافت و طراوت من چشم این مرد اندیشمند را جلب خواهد کرد و به زودى جزء بدن او مى شوم و در مسیر خون او تلاش و کوشش مداوم خود را دنبال مى کنم.
از رگ هاى او به سرعت بالا مى روم و از میان پرده هاى ظریف و نازک و حساس مغز او مى گذرم، و به امواج اندیشه ابداع گرى در راه یک شاهکار ادبى و فلسفى، و یا یک اکتشاف علمى تبدیل مى شوم.
و به صورت یک اثر جاودان از نوک قلم او به صفحه کتاب نقش مى گردم و به این ترتیب رنگ ابدیت به خود مى گیرم و در کتابخانه ها براى همیشه مورد استفاده همگان مى شوم.
اگر چنین باشد این گذرا بودن براى من نشاط انگیز است، چرا که یک قطره بى ارزش آب در وجود کامل ترى ادغام شده و سرانجام تبدیل به یک اثر جاویدان گردیده است.
چه بشارت و افتخارى از این بالاتر!
ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن یا تبخیر شدن و یا
﴿ صفحه 54﴾
در هوا شدن و یا بى هدف به دریا باز گشتن باشد چه وحشتناک و دردناک خواهد بود.
آیا سرنوشت آنها که مرگ راآخرین نقطه زندگى مى دانند با سرنوشت این قطره آب فرق دارد؟
آیا زندگى و مرگ آنها مى تواند مفهوم صحیحى داشته باشد؟
آیا قبول اصل معاد و ادامه تکامل انسان پس از مرگ و گام نهادن در جهانى وسیع تر و برتر و بالاتر، به زندگى انسان شکل و هدف نمى دهد؟ و آن را از پوچى در نمى آورد؟
به همین دلیل مى بینم پوچى زندگى از مهم ترین مسائلى است که انسان عصر فضا به شدت از آن رنج مى برد. تب داغ مکتب هاى فلسفى نوظهور همچون «اگزیستانسیالیسم» - اگر بتوانیم نام مکتب بر آنها بگذاریم - شاهد این احساس دردناک نیست؟
اندیشمندانى که با بینش صحیح از کشورهاى صنعتى دیدن کرده اند اعتراف دارند که مردم آن سامان با اینکه مسأله بیکارى و بیمارى و تحصیل و پیرى را به وسیله کارگاه هاى عظیم و تشکیلات وسیع بهداشتى و فرهنگى و بیمه و بازنشستگى و مانند آن تقریباً حل کرده اند و زندگى آنها از لحظه تولد تا لحظه مرگ و حتى وضع فرزندان آنها تأمین شده است، از پوچ بودن زندگى ناله مى کنند و خود رادر یک حال بى هدفى و بى وزنى احساس مى کنند.
و شاید رمز بسیارى از تنوع طلبى هاى غرب و سرگرمى هاى عجیب و غریب آنها فرار از فکر کردن درباره همین پوچى و بى هدفى است.
این حقیقت را به تعبیر فلسفه اش در مکتب اگزیستانسیالیسم چنین
﴿ صفحه 55﴾
مى خوانیم: (دقت کنید)
«میان موجودات تنها انسان است که مفهوم وجود را درک مى کند و از هستى خویشتن آگاه مى باشد، همان طور که هستى براى انسان یک امر بدیهى است، نیستى نیز همراه با تصور هستى در ذهن انسان وجود دارد، ما در عین اینکه وجود خود یا چیز دیگر را حس مى کنیم، عدم خود یا عدم آن چیز نیز در نظر ما روشن است.
روى این زمینه، انسان نه تنها از وجود خویشتن آگاه است، عدم خود را نیز به طور واضح حس مى کند، و «اضطراب» و «نگرانى» انسان نتیجه همین آگاهى از وجود و عدم است به قول «ساتر» بى معنى بودن وجود (و پوچى آن) از اینجا روشن مى شود: ما براى چه به وجود آمده ایم و دلیل بودن ما چیست؟ (پاسخى براى اینها در دست نداریم)... .
وقتى که فرد دلیلى بر هستى خود نمى بیند در این دنیا احساس بیگانگى مى کند، او خود را از دیگر اشیاء و افراد جدا حس مى کند و خلاصه وجود او به صورت وصله ناجورى است که محلى مناسب براى خود نمى یابد.»(24)
اگر جنین در شکم مادر، هوش و دانشى داشته باشد اما خبرى از بیرون رحم نداشته باشد و درباره زندگى در آن محیط بیندیشد در پیروى کردن از مکتب ساتر تردید نخواهد کرد.
او هم آن زندگى محدود و ناراحت کننده را که به صورت وابسته اداره مى شود کاملا پوچ و بى هدف و بى حاصل خواهد خواند اما اگر بداند، از آنجا آماده براى زندگى وسیع تر دیگرى مى شود و این دوران، دوران
﴿ صفحه 56﴾
تربیتى خاصى است که بدون آن نمى تواند از یک «زندگى مستقل» برخوردار گردد، آنگاه زندگى دوران جنینى براى او مفهوم خواهد داشت.
اگر ما هم یقین داشته باشیم که منزلگاهى که در پیش داریم منزلگاه عدم نیست، هستى است در یک سطح عالى تر، ادامه همین حیات است در یک افق بالاتر، و همه تلاش ها و کوشش ها سرانجام به آن منتهى مى گردد در این حالت زندگى ما از پوچى و بیهودگى خارج مى شود و مفهوم مى گیرد.
بنابراین باید گفت: «نخستین اثر ایمان به زندگى پس از مرگ و رستاخیز مفهوم دادن و هدف بخشیدن به زندگى دنیا و از بیهودگى درآوردن آن است».
﴿ صفحه 57﴾

یک عامل مؤثر تربیت

یک عالم مؤثر بازدارنده و یک عامل محرک نیرومند

جوان تحصیل کرده اى مى گفت: «من فکر مى کنم از وجدان نیرومندى برخوردارم و با داشتن یک وجدان نیرومند به اصول حق و عدالت پایبندم و به این ترتیب نیازى به مذهب و تعلیمات مذهبى در خود نمى بینم، زیرا آنچه را مذهب در پرتو ایمان به خدا و ترس از کیفر و مجازات جهان دیگر،به انسان مى بخشد من در پرتو وجدان بیدار دارم.
آیا با این حال فکر نمى کنید که ضرورت مذهب براى کسانى باشد که در سطوح پایین ترى قرار دارند و بدون یک ایمان نیرومند مذهبى اصلاح نمى شوند و گوشت و پوست یکدیگر را مى خورند. تازه ایمان مذهبى نیز با تمام قدرتش گاهى نمى تواند آنها را اصلاح کند، بلکه با کلاه بازى هاى شرعى از همان قوانین در مسیر غلط کارهایشان، بهره بردارى مى کنند؟»
مى دانیم این طرز تفکر مخصوص به این جوان نیست، در میان فلاسفه و دانشمندان نیز بعضى خود را به اصطلاح «مافوق مذهب!» مى دانند و عقیده دارند مذهب وسیله تربیتى مؤثرى براى مردمى است که در سطوح پایین قرار دارند، اما خودشان به کلى از این تعلیمات بى نیازند!
﴿ صفحه 58﴾
ولى گویا اینها توجه ندارند که همیشه جنایات بزرگ را شخصیت هاى بزرگ و دانشمندان بزرگ، و همان افراد سطوح بالا انجام مى دهند:
بمب هاى اتمى و هیدروژنى را آنها مى سازند، طرح جنگ هاى الکترونیکى را آنها مى ریزند، نقشه هاى استعمار سیاسى و اقتصادى کشورها را آنها مى کشند.
خلاصه همین «دانشمندان و متفکران» هستند که همواره در اختیار «قدرت هاى جهنمى» دنیا بوده و هستند و با فروش معلومات و ابتکارات و استعدادهاى سرشار خودپایه هاى استعمار، استبداد خودکامگى آنها را محکم مى سازند.
این موضوع منحصر به دنیاى امروز نیست، در گذشته تاریخ نیز همواره در کنار فرعون ها، صفى از هامانهاى باهوش، و قارون هاى دانشمند و ثروتمند که هم پسر عموى موسى است، و هم نماینده فرعون در بنى اسرائیل، و هم ثروت کلانى دارد که معتقد است با علم و دانشش آنها را به دست آورده است، و در کنار دست معاویه ها عمرو عاصها و ابوهریره ها نشسته بودند.
بنابراین نیاز دانشمندان و باهوش ها و با استعدادها و افراد سطح بالا، به کنترل مذهب از همه بیشتر است که اینها مى توانند دنیا را به آتش بکشند و یا به سوى صلح رهبرى نمایند!
و مردمى که در سطوح پایین هستند غالباً سر بر فرمان آنهایند و مهره هایى در دست آنها که ضررشان به هنگام انحراف به مراتب کمتر و ضعیف تر است.
﴿ صفحه 59﴾
اما اینها -و به طور کلى تمام مردم جهان - اگر ایمان داشته باشند مرگ پایان دفتر زندگى نیست، بلکه آغاز دفتر است و آنچه در این دنیا مى گذرد فقط دیباچه اى بر آن است، همه چیز رنگ ابدیت به خود مى گیرد، اعمال و گفتار، نیکى ها و بدى ها، هیچ کدام فانى نمى شوند، و همان ها هستند که در زندگى طولانى که در پیش داریم مزاحم و آزاده ما هستند و یا وسیله آرامش و نیکبختى ما.
همان طور که اگر «جنین» عقل داشته باشد و در دوران کوتاه زندگى خود در شکم مادر - که دوران سازندگى جسم و جان است - در ساختن خود کوتاهى کند، و با افراط کارى ها نقایصى در خود ایجاد نماید، یک عمر طولانى (یکصد ساله مثلاً) باید عواقب آن را تحمل کند و رنج ببرد، کسانى که در این زندگى دنیا نیز در سازندگى خود کوتاهى کنند و با نقایص و عیوب و انواع بیمارى هاى اخلاقى و روانى گام در جهان دیگر و عالم پس از مرگ بگذارند باید براى همیشه رنج و شکنجه ببینند.
این عقیده مى تواند زندگى انسان را به کلى دگرگون کند و به عنوان یک درس عالى تربیتى، روح و جان انسان را پرورش دهد، و از آن همه جنایاتى که از یک انسان مادى ممکن است سربزند و به عقیده او با فنا و نابودیش همه آنها نیز نابود مى شوند، باز دارد.
عقیده به عالم پس از مرگ و بقاى اثر اعمال آدمى، هم مى تواند یک «عامل بازدارنده قوى» در برابر گناه و خطاکارى، و هم یک «عامل محرک نیرومند» براى تشویق سرمایه گذارى مادى و معنوى در راه خدمت به خلق خدا و نیکى ها گردد.
اثراتى که ایمان به عالم پس از مرگ مى تواند در اصلاح افراد فاسد و
﴿ صفحه 60﴾
منحرف و تشویق افراد فداکار و مجاهد و لایق بگذارد به مراتب بیش از اثرات دادگاه ها و کیفرهاى معمولى، و بیش از پاداش ها و تشویق هاى عادى است.
زیرا: از مشخصات دادگاه رستاخیز این است که نه تجدید نظر در آن راه دارد، و نه توصیه و پارتى بازى، و نه مى توان فکر قضات آن را با پشت هم اندازى و ارائه مدارک دروغین تغییر داد، و نه تشریفات آن نیازمند به طول و تفصیل خواهد بود.
بلکه همان طور که مشروحاً خواهیم گفت کیفرها و پاداش ها در آن عالم از جهات زیادى شبیه به آثار و خواص طبیعى است. یعنى همان طور که مثلاً یک داروى شفابخش یا یک سم کشنده، در تأثیر خود خطا و اشتباه بردار نیست و رشوه و توصیه نمى تواند آن را عوض کند، اعمال و کارهاى انسان در زندگى پس از مرگ نیز تقریباً چنین وضعى را دارند این از یکسو.
و از سوى دیگر در دادگاه هاى عادى این جهان - که هزار و یک عیب دارد - مسأله تشویق مفهوم ندارد و مثلاً اگر کسى پنجاه سال از مرز قانون تجاوز نکرد و مرتکب یک خلاف کوچک هم نشد پاداشى در برابر عمل به قانون به او نمى دهند. یعنى پاداشى ندارند که بدهند.
بنابراین ضمانت اجرایى این قوانین یک جانبه است، یعنى همیشه سراغ قانون شکن و متجاوز مى رود، نه قانون شناس و پایبند به قانون، در حالى که ضمانت اجراى قوانین مذهبى دو جانبه است، و کفه پاداش به همان اندازه سنگین است که کفه مجازات و کیفر.
بدون شک کسى که مؤمن به چنین جهانى باشد، در اصلاح خود، در انجام اعمال گوناگون فوق العاده سختگیر و موشکاف است و همانطور که
﴿ صفحه 61﴾
یک فرد مطلع از خواص داروهاى شفابخش و سموم کشنده، نسبت به اولى فوق العاده علاقه مند و از دومى بسیار وحشت دارد او هم هر لحظه که مى خواهد اقدام به کارى کند آثار قطعى آن عمل را در برابر چشمان خود مجسم مى بیند!
و به این ترتیب همواره تحت یک مراقبت دائمى و دقیق از درون وجود خویش قرار دارد، و به طور خودکار در برابر جنایات و تبهکارى ها و مفاسد کنترل مى شود.
ایمان صریح به این واقعیت، انسان را به جایى مى رساند که مى گوید:
«به خدا سوگند اگر شب ها تا به صبح بستر من نوک خارهاى جانگداز باشد، و روزها زنجیر در دست و پاى من نهند و در کوچه و بازار بکشانند، از آن خوشتر دارم که در دادگاه بزرگ پروردگار خویش حاضر شوم در حالى که ستمى بر بنده اى از بندگان خدا کرده باشم و حق کسى را غصب نموده باشم!».(25)
چنین کسى آهن تفتیده و سوزان نزدیک دست برادرش - برادرى که خواهان تبعیض در بیت المال خلق است - مى برد و هنگامى که از مشاهده این صحنه فریادش بر مى خیزد به او اندرز مى دهد و مى فرماید:
«تو از شعله آتش کوچکى که به سان بازیچه اى در دست انسانى است، فریاد مى کشى و فرار مى کنى، اما برادرت را به سوى آتشى مى کشانى که شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته است؟!»(26)
و هنگامى که پاره اى از اطرافیان نزدیک بین، او را براى تقویت
﴿ صفحه 62﴾
پایه هاى حکومتش به تبعیض هاى ناروا در جامعه مسلمین دعوت مى کنند به آنها فریاد مى زند:
«واى بر شما، به من مى گویید پیروزى خود را در ستم کردن به آنها که در پناه حکومت من زندگى مى کنند جستجو کنم! به خدا سوگند تا ستاره اى در آسمان مى درخشد چنین نخواهم کرد!»(27)راستى اگر همه زمامداران جهان، و همه مردم عادى، گوشه اى از این ایمان صریح و قاطع در اعماق وجودشان روشن باشد دنیاى ما چه قیافه اى خواهد داشت؟
آیا اثرى از این خود خواهى ها، خودکامگى ها، خودپرستى ها و ظلم و تجاوزها در آن خواهد بود؟
به همین دلیل، همه ادیان و مذاهب آسمانى براى تربیت افراد و اصلاح اجتماعات، کوشش وسیعى براى پرورش ایمان به عالم پس از مرگ، در دل مردم، به عمل آورده اند.
مخصوصاً در قرآن قسمت مهمى از مسائل تربیتى از همین راه تعقیب مى شود و به همین جهت تعجب آور نیست اگر بشنویم در قرآن در حدود 1400 مرتبه به این مسأله و خصوصیات آن اشاره شده است که از میان آنها به چند تعبیر جالب اشاره مى کنیم.
1- قرآن مى گوید: نه تنها ایمان و یقین قطعى به آن روز بزرگ براى تربیت انسان کافى است، بلکه «ظن و گمان» به آن هم اثر عمیق دارد:
﴿ صفحه 63﴾
أَ لا یَظُنُّ أُولئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِیَوْم عَظیم * یَوْمَ یَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَ
آیا آنان (کم فروشان که حق خود را به طور کامل مى گیرند و حق مردم را به آنها نمى دهند) گمان نمى کنند در روز بزرگى برانگیخته خواهند شد، روزى که همه مردم در پیشگاه پروردگار حاضر مى شوند». (28)
2- در موارد مختلفى تأکید مى کند که تنها «امید» و «رجا» به آن جهان براى جلویگرى از طغیان انسان و ترک لجاجت در برابر حق و انجام عمل صالح کافى است - توجه داشته باشید در مفهوم امید و رجاء قطع و یقین نیفتاده است.
«فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحًا; کسیکه امید ملاقات پروردگار دارد باید عمل صالح انجام دهد». (29)
«وَ قالَ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَرى رَبَّنا; آنها که امید ملاقات ما را نداشتند (از طریق غرور و لجاجت) گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند و خدا را با چشم خود نمى بینیم؟»(30)
3- در قرآن مخصوصاً تصریح شده که اعمال و رفتار و گفتار انسان رنگ ابدى، به خود مى گیرد، و در آن جهان همگى در کنار انسان حاضر مى شوند و با او خواهند بود:
«یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْر مُحْضَرًا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوء; آن روز که انسان هر کار نیک و بدى کرده در برابر خود حاضر مى بیند.»(31)
﴿ صفحه 64﴾
و در جاى دیگر تأکید مى کند: «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً; همه اعمال خویش را در حضور خود مى یابند».(32)
و به این ترتیب موجى نیرومند از احساس مسؤولیت در برابر همه رویدادهاى زندگى در اعماق روح انسان، انسانى که مؤمن به زندگانى پس از مرگ است به وجود مى آورد.
﴿ صفحه 65﴾