معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

خرافات مضحک و اسف انگیز!

این طرز فکر خرافى در طول تاریخ موجب اعمال اسف انگیز و احیاناً خنده آورى شده است.
مثلاً در میان مردم «کنگو» معمول بوده که به هنگام مرگ سران قبایل، دوازده دختر زیبا زنده زنده با او دفن مى کردند تا ملال از خاطر عاطر او در آن جهان، بزدایند.
و یا اینکه بعضى اهالى «مکزیک» دلقک (به اصطلاح هنر پیشه کمدین) رئیس قبیله را همراه او به خاک مى سپردند که از تکدر خاطر وى در آن دنیا جلوگیرى کند.
و گاهى یک کاهن را زنده زنده با بزرگان خود دفن مى کردند تا مشاور
﴿ صفحه 42﴾
مذهبى و روحانى او در سراى دیگر گردد!(18)
در میان پاره اى از اقوام رسم بوده که لباسهاى مردگان را با آنها دفن نکنند بلکه به درختى (به جاى رخت آویز) بیاویزند تا مردگان پس از زندگى فوراً آن را بپوشند و از برهنگى ناراحت نشوند!
مومیایى کردن مردگان در مصر قدیم، فلسفه اى جز استفاده از آن بدن پس از بازگشت روح نداشته است.
مومیایى کردن براى جلوگیرى از فساد و پوسیدگى بدن مرده بوده، به این ترتیب که بدن مرده را با مواد شیمیائى مخصوصى خشک مى کردند و پس از آنکه جسد کاملا خشک مى شد آن را با چندین لایه نوارهاى کتانى آغشته به صمغهاى مخصوص مى پوشانیدند و چند صد متر کتان براى این کار لازم بود. سپس آنها را در تابوتهاى مخصوصى گذاشته و گاهى آن را در چندین تابوت دیگر جاى مى دادند و روى تابوت بزرگ آخر، نقشهاى جالبى ترسیم مى کردند.
مومیایى کردن یک جسد گاهى هفتاد روز وقت لازم داشت!
مومیایى، مخصوص کشور مصر نبود، ولى مصریان در این کار مهارت زیادى داشتند بطورى که امروز در بسیارى از موزه هاى جهان مومیائى هاى مصرى وجود دارد و این مومیایى ها به همان صورتى هستند که قرنها پیش بوده اند و گذشت قرون و اعصار در آن اجساد اثرى نگذاشته است.(19)
مردم مصر دیوار مقبره ها را از تصویرهائى که شرح حال دقیقى از
﴿ صفحه 43﴾
گزارش روزانه شخص مرده و خدمتکاران و شغل و تفریح او در دنیا بود مى پوشانیدند. مثلا در یک گوشه تصویر، کارکنان او نان مى پختند و یا آبجو و شراب به سبو مى ریختند. و در جاى دیگر خدمتکاران، بز یا گاو مى کشتند و یا از رودخانه ماهى مى گرفتند، در جاى دیگر گاوها را مى دوشیدند و آشپزى مى کردند.(20)
گویا به این ترتیب مى خواسته اند با تجدید خاطرات گذشته، ارواح مردگان را شاد نگهدارند!
اینها همه نشان مى دهد که پیروان عقاید مزبور چنین مى پنداشتند که انتقال به جهان دیگر همانند مسافرتهاى این دنیاست که باید مشمول تمام کیفیات و مقررات این زندگى باشد.
در حقیقت این موضوع درست به آن مى ماند که کودکى در رحم مادر آگاهى از لزوم مسافرت به خارج رحم پیدا کند و براى اینکه پس از آمدن به این دنیا از گرسنگى نمیرد مقدارى از خون درون رحم را که با آن تغذیه مى کند همراه خود بیاورد، آیا این طرز فکر صحیح است!
ولى به هر حال، وجود اینگونه خرافات و انحرافات دلیلى جز آمیخته شدن الهام فطرى با جهل و نادانى ندارد و در عین حال یک واقعیت در لابه لاى همه آنها نهفته است و آن اینکه بشر طبق یک الهام درونى به رستاخیز ایمان داشته اگر چه با افکار کوتاه خود گاهى شکل خرافى به آن بخشیده است.
﴿ صفحه 44﴾

﴿ صفحه 45﴾

دروازه هایى به جهان دیگر

چگونه پژوهش هاى علمى جدید، بسیارى از مشکلاتى را که بر سر راه زندگى پس از مرگ به نظر مى رسید و آن را به صورت یک محال در نظر کوته بینان جلوه مى داد، از میان برداشت و دروازده ها را گشود؟
مرده عرب از پیدا کردن یک قطعه استخوان پوسیده انسانى که شاید طعمه حیوان درنده اى گشته بود و یا از تشنگى در بیابان سوزان حجاز جان داده بود، خوشحال و سرمست فریاد کشید «لَأَخْصِمَنَّ مُحَمَّداً; با این دلیل دندان شکن به مخاصمه با «محمد» بر مى خیزم و به او ثابت مى کنم که چیزى را که او به عنوان زنده شدن مردگان مى گوید محال است».
شاید پیش خود چنین فکر مى کرد: «آیا هیچ کس دیده یا شنیده میوه گندیده و سپس پوسیده و خشکیده اى، دوباره میوه تر و تازه اى شود؟
آیا هیچ کس شنیده این شیر که بچه شتر از مادر مى خورد و جزء گوشت و پوست او مى شود، بار دیگر به شکل شیر در آید و به پستان برگردد؟
وانگهى این استخوان پوسیده امروز، فردا خاک مى شود، و در میان طوفان هاى شن در این بیابان هاى وسیع پخش و گم مى گردد، و کمترین اثرى از آن باقى نمى ماند، کدام عقل مى گوید بار دیگر به صورت کودک زیبا و جوان نیرومند و پیرمرد فرزانه اى خواهد شد؟»
﴿ صفحه 46﴾
این سخن را جز دیوانگان باور نمى کنند!
«و کافران گفتند آیا کسى را به شما نشان دهیم که مى گوید: هنگامى که شما مردید و از هم متلاشى شدید آفرینش جدیدى پیدا خواهید کرد؟ این شخص یا به خدا تهمت مى زند و یا دیوانه است».(21)
و به این ترتیب بعد از مسئله ایمان به خداى نادیده، این مشکلترین مطلبى بود که بر فکر جمعى از مردم جاهلیت سنگینى مى کرد با اینکه از درون فطرت خود زمزمه لطیف رستاخیز را مى شنیدند اما جنجالى که از رهگذر جهل و نادانى آنها بر مى خاست این زمزمه را در خود گم مى کرد.
آنها نمى دانستند همین دانه خرماى خشکیده و پوسیده اى که در لا به لاى خاک ها گم مى شود، شاید تاکنون ده ها بار جزء زمین شده و سپس از مجراى ریشه درخت خرمایى سر از شاخه ها برآورده و دوباره شکوفه و سپس خرماى لذیذ وتر و تازه اى شده و باز هم خکشیده و به روى خاک افتاده است.
و یا آن شیر شتر، بارها جزء بدن بچه شترى شده و پس از مردن و خاک شدن او به زمین برگشته و از مجراى ریشه گیاه و یا بوته خارى جزء بدن شتر دیگرى گشته و از عروق او به پستانش انتقال یافته و سپس شیر تازه اى گردیده است!
این فکر جاهلى که موجودات زنده این جهان معدوم مى گردند و بازگشت معدومان ممکن نیست، تنها در مغز آن عرب بیابانى نبود، بلکه شاید از مغز یک فیلسوف نیز در شکل دیگرى خودنمایى کرده باشد که اگر بنا باشد رستاخیز و معاد صورت گیرد «اعاده معدوم»! لازم مى آید و اعاده معدوم محال است!
﴿ صفحه 47﴾
ولى پیشرفت و تکامل علوم طبیعى - بر خلاف انتظار ماده پرستان و ماتریالیست ها - پرده از اسرارى برداشت که در پرتو آنها جاده معاد و زندگى جدید بعد از مرگ، روشنتر گردید.
در حقیقت دانشمندان علوم طبیعى به سان کاوشگرانى هستند که هر روز در حفارى هاى خود به آثار تازه و جالبترى از تمدن هاى پیشین پى مى برند. ممکن است این کاوشگران روى حساب سود مالى به دنبال این اشیاء قدیمى و عتیقه در تلاش و کوشش باشند ولى مسلماً کاوش هاى آنها اثر مهمتر دیگرى دارد و آن کشف چگونگى تمدن هاى کهن و میزان هنر بنیانگذاران این تمدن هاست.
توضیح اینکه:
پیشرفت علوم تجربى براى نخستین بار نشان داد که فناى مطلق و نابودى مواد جهان که فکر جمعى از پیشینیان را به خود مشغول داشته بود، مطلقاً وجود ندارد.
«لاوازیه» دانشمند بزرگ فرانسوى اثبات کرد هیچ ماده اى در جهان از بین نمى رود بلکه مواد جهان دائماً در حال تغییر شکل هستند.
اگر درختى را بسوزانیم و خاکسترش را بر باد دهیم، و یا اگر مقدارى بنزین را به طور کامل بسوزانیم به طورى که کمترین دود سیاهى از آن برنخیزد و تا آخرین قطره شعله گیرد و تمام شود، هیچ گونه تفاوتى در مواد موجود جهان صورت نگرفته، بلکه در فرض اول ذرات درخت تجزیه و در زمین و هوا پراکنده شده، قسمتى خاکستر و قسمتى تبدیل به گازهاى کربن (ترکیببى از کربن درخت و اکسیژن هوا) گردیده است و اگر با وسایلى آنها را از لابه لاى اجزاى زمین و آسمان جمع آورى کنیم و اکسیژن هوا را از
﴿ صفحه 48﴾
آنها جدا کرده و سپس همه اجزاى آن را با هم ترکیب نماییم همان درخت اول، حتى بدون اینکه یک هزارم گرم از آن کاسته شود، به دست مى آید.
و در فرض دوم (سوختن کامل بنزین) همه آن تبدیل به گازها مى شود که با جمع آورى و تجزیه آن، همان بنزین نخستین بدون اینکه سرسوزنى از آن کم شود به دست خواهد آمد، منتها سهل انگاریها وعدم دقت ما به ما اجازه مى دهد که بگوییم آنها نابوده شده اند.
در حقیقت همان طور که در تبدیل پول ها به یکدیگر با نرخ هاى ثابت - مثلا تبدیل ریال به لیره - تنها شکل پول عوض مى شود، وگرنه ارزش آن ثابت است و هر زمان قابل تبدیل به صورت اول مى باشد مواد این جهان نیز با نرخ ثابتى قابل تبدیل به یکدیگرند.
و به این ترتیب در مسئله متلاشى شدن ذرات بدن انسان نیز هیچ چیز از میان نرفته و در صندوق پس انداز جهان طبیعت ذخیره شده و هر زمان قابل پس گرفتن است.
البته در اینجا مسئله دیگرى طرح مى شود که این اجزا گاهى جزء بدن انسان هاى دیگر مى شوند، و به نظر مى رسد مشکلى در امر تجدید حیات مردگان ایجاد خواهد کرد زیرا ممکن است ارواح متعددى بر سر تصاحب اجزاء معینى به مبارزه و دعوا برخیزند و هر کدام آن را از آن خود بدانند.
ولى به زودى خواهیم دید که این یک اشتباه بیش نیست و هیچ گونه دعوایى از این نظر وجود نخواهد داشت، و حتى اگر انسانى فرضاً تمام بدن انسان دیگرى را بخورد، مشکلى در امر معاد به وجود نخواهد آمد.
به هر حال محاسبات «لاوازیه» در همه جا درست بود جز در یک مورد که ماده در آنجا وجود خود را به کلى از دست مى داد بدون اینکه به
﴿ صفحه 49﴾
ماده دیگر تبدیل شده باشد، و آن در مورد تجزیه اتم ها و انفجارات اتمى بود که ماده تبدیل به انرژى مى شد.
این موضوع را نخستین بار «مادام کورى» و همسرش «پیر کورى» به هنگام مطالعه روى اجسام رادیواکتیو (اجسامى که تشعشع اتمى دارند و به اصطلاح، اتمهاى آنها در حال پوسیدن و متلاشى شدن است) کشف کردند.
آنها در سال 1898 در آزمایشگاه غیر مجهز خود در پاریس، عنصر جدیدى را به نام «رادیوم» کشف کردند، از خاصیت عجیب این عنصر آن بود که دائماً حرارت و نور از خود بیرون مى داد و خاطره گوهرهاى شب چراغ افسانه اى را در دلها زنده مى کرد.
این وضع بسیار جالب به نظر مى رسید و پس از تحقیق کافى در این زمینه دانشمندان به این نتیجه رسیدند که اتم هاى «رادیوم» مرتباً در حال تجزیه شدن و پوسیدن است.
در حقیقت این اجسام در همان موقع که انرژى حرارتى و نورانى از خود بیرون مى فرستند جزئى از وجود خود را از دست مى دهند، این اکتشاف بزرگ، قانون بقاء ماده لاوازیه را اصلاح کرد و قانون «بقاء ماده - انرژى» جاى آن را گرفت یعنى ثابت شد که مجموعه «ماده - انرژى» جهان کاملاً ثابت است و سرسوزنى از آن کم نمى شود، تبدیل ماده به ماده ممکن است، تبدیل انرژى به انرژى ممکن است، تبدیل ماده به انرژى ممکن است امّا فنا و نیستى به هیچ وجه در این جهان راه ندارد.
بنابر این نه تنها ذرات وجود ما در جهان هرگز از میان نمى روند، بلکه به نام خود ما در این دفتر بزرگ بایگانى مى گردند افعال و اعمال و گفتار و کردار ما و حتى امواج مغناطیسى مغز ما به هنگام فکر کردن که همگى
﴿ صفحه 50﴾
اشکال مختلفى از انرژى هاى ما هستند نیز در این صندوق بزرگ به امانت سپرده مى شوند و اگر دستگاه ها و وسایل کافى در دست داشته باشیم مى توانیم تمام امواج صوتى پیشینیان و حتى نقش چهره هاى آن ها را از محیط زیست آنها بگیریم.
مى دانیم هم اکنون این کار در مقیاس کوچکى انجام شده و دانشمندان توانسته اند با استفاده از امواج صوتى که به روى ظروف سفالینى که از دو هزار سال پیش به یادگار مانده، صداى کوزه گران آن زمان را زنده کنند، به طورى که همه آن را بشنوند.(22)
مطالعه روى بدنه این ظروف سفالین نشان مى دهد که به هنگام ساختن آنها امواج صوتى سازندگان از طریق ارتعاشات دستشان روى بدنه آنها نقش بسته است و به کمک همین ها صداى آنها باز مى گردد.
آیا اینها هر کدام گام برجسته تازه اى به سوى اثبات علمى رستاخیز نیست! اگر آن مرد عرب بیابانى امروز هم زنده بود و دوره تحصیلات عالى رامیدید باز حاضر بود استخوان پوسیده را دستاویزى براى اثبات محال بودن معاد قرار دهد و به خدمت پیامبر برد؟
اگر آن مرد عرب تحصیلاتى هم نمى کرد و دستگاه هاى ضبط صدا و فیلم بردارى هاى امروز را مى دید، باز نمى توانست امکان معاد را انکار کند.
آیا بااین حال نباید اعتراف کنیم: همان طور که به گفته «آدلف بوهلر» شیمى دان معروف: «هر قانونى که بشر کشف مى کند او را یک گام به خدا نزدیک تر مى سازد، هر قانونى که کشف مى شود، او را یک قدم به رستاخیز و زندگى پس از مرگ نیز نزدیک تر مى نماید»؟
﴿ صفحه 51﴾
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثًا وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ:
آیا گمان کردید بیهوده آفریده شده اید و به سوى ما باز نمى گردید»؟(23)

رستاخیز به زندگى مفهوم مى دهد

از اثرات ایمان به رستاخیز در شکل دادن به زندگى انسان این است که; اگر زندگى بعد از مرگ نباشد زندگى این جهان «پوچ» و «بیهوده» خواهد بود.
صداى حرکت آب که شتابان روى سنگ هاى ناهموار و خزه گرفته کف رودخانه، مى غلتید و از لابه لاى درختان به شکل مارپیچ پیش مى رفت، مانند صداى پاى آشنایى روى قلبم اثر مى گذاشت و آرامشى در درون خود احساس مى کردم.
براى من که این فرصت ها بسیار کم پیش مى آید لحظات گرانبهایى بود. شاید بارها این شعر معروف حافظ را از بزرگترها به هنگامى که چشمشان بر چشمه هاى آب جارى مى افتاد شنیده بودیم که:
بر لب جوى نشین و گذر عمر ببین *** کاین بشارت ز جهان گذران ما را بس!
روى تداعى معانى، این شعر مانند نسیم ملایمى از قلبم گذشت، و در گوشم صدا کرد، من هم یکبار دیگر این شعر را زمزمه کردم، فکر
﴿ صفحه 52﴾
مى کردم روحم سبک شده، مثل اینکه بار فوق العاده سنگینى را تازه بر زمین گذارده، نفس آزادى مى کشیدم، میل داشتم بال و پرى داشته باشم و مانند مرغان سبکبالى که بالاى سرم در گردش بودند بى خبر از همه چیز آزاد پرواز کنم، ولى از آنجا که نباید در زندگى آسوده خاطر باشیم ناگهان این فکر در برابرم مجسم شد:
با اینکه تشبیه گذر عمر با گذشت آب شاید در عین سادگى جالب ترین مثالى باشد که براى حرکت عمومى و وقفه ناپذیر عالم حیات بلکه جهان هستى مى توان بیان کرد، اما با خودم فکر کردم آیا گذشت عمر و زندگى چه بشارتى مى تواند در بر داشته باشد که با همین یک بشارت از جهان گذران به سادگى گذر کنیم؟
فرض مى کنم من هم یکى از میلیون ها قطرات آب این نهرم که طبق فرمان آفرینش از آن چشمه جوشیده ام، و از لابه لاى این سنگ ها و درختان پیش مى روم، ولى آخر به کجا مى رسم، مسلماً تا ابد در این سیر پیش نمى روم... فکر آینده مبهم مرا شدیداً آزار مى دهد.
آیا در باتلاقى متعفن و گندیده و مملو از حیوانات پست فرو خواهم رفت... این چه بشارتى است؟
و آیا در انتهاى این دشت پهناور در وسط بیابان سوزانى تبخیر خواهم شد. این هم افتخارى نیست؟
و یا بار دیگر به دریاى وسیعى که در آغاز از آن سرچشمه گرفته بودم، بدون هیچ هدفى باز مى گردم و یک زندگى تکرارى و پوچ خواهم داشت؟ گذرا بودن عمر که سرانجامش اینها باشد چه دردناک است!
در کنار ریشه درختى در زمین فرو خواهم رفت و طبق قانون «اسمز»،
﴿ صفحه 53﴾
نیروى جاذبه زمین را پشت سر خواهم گذاشت، و از شاخه ها به سرعت بالا رفته، در رگ هاى لطیف و زیبا مى دوم، و از گل هاى معطر سر بر مى آورم، و در آنجا میوه اى مى شوم و دائماً مشغول خود سازى خواهم بود تا رسیده شوم، و نیازم از وابستگى به شاخه تمام شود و مانند فضا نوردى که موشک خود را رها کرده و در کرات عالم بالا فرود مى آید از شاخه درخت پیاده مى شوم و در دامان انسانى متفکر و اندیشمند که زیر درخت نشسته و به خلق و ابداع یک اثر ارزنده ادبى، علمى، اخلاقى و فلسفى مشغول است مى افتم.
لطافت و طراوت من چشم این مرد اندیشمند را جلب خواهد کرد و به زودى جزء بدن او مى شوم و در مسیر خون او تلاش و کوشش مداوم خود را دنبال مى کنم.
از رگ هاى او به سرعت بالا مى روم و از میان پرده هاى ظریف و نازک و حساس مغز او مى گذرم، و به امواج اندیشه ابداع گرى در راه یک شاهکار ادبى و فلسفى، و یا یک اکتشاف علمى تبدیل مى شوم.
و به صورت یک اثر جاودان از نوک قلم او به صفحه کتاب نقش مى گردم و به این ترتیب رنگ ابدیت به خود مى گیرم و در کتابخانه ها براى همیشه مورد استفاده همگان مى شوم.
اگر چنین باشد این گذرا بودن براى من نشاط انگیز است، چرا که یک قطره بى ارزش آب در وجود کامل ترى ادغام شده و سرانجام تبدیل به یک اثر جاویدان گردیده است.
چه بشارت و افتخارى از این بالاتر!
ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن یا تبخیر شدن و یا
﴿ صفحه 54﴾
در هوا شدن و یا بى هدف به دریا باز گشتن باشد چه وحشتناک و دردناک خواهد بود.
آیا سرنوشت آنها که مرگ راآخرین نقطه زندگى مى دانند با سرنوشت این قطره آب فرق دارد؟
آیا زندگى و مرگ آنها مى تواند مفهوم صحیحى داشته باشد؟
آیا قبول اصل معاد و ادامه تکامل انسان پس از مرگ و گام نهادن در جهانى وسیع تر و برتر و بالاتر، به زندگى انسان شکل و هدف نمى دهد؟ و آن را از پوچى در نمى آورد؟
به همین دلیل مى بینم پوچى زندگى از مهم ترین مسائلى است که انسان عصر فضا به شدت از آن رنج مى برد. تب داغ مکتب هاى فلسفى نوظهور همچون «اگزیستانسیالیسم» - اگر بتوانیم نام مکتب بر آنها بگذاریم - شاهد این احساس دردناک نیست؟
اندیشمندانى که با بینش صحیح از کشورهاى صنعتى دیدن کرده اند اعتراف دارند که مردم آن سامان با اینکه مسأله بیکارى و بیمارى و تحصیل و پیرى را به وسیله کارگاه هاى عظیم و تشکیلات وسیع بهداشتى و فرهنگى و بیمه و بازنشستگى و مانند آن تقریباً حل کرده اند و زندگى آنها از لحظه تولد تا لحظه مرگ و حتى وضع فرزندان آنها تأمین شده است، از پوچ بودن زندگى ناله مى کنند و خود رادر یک حال بى هدفى و بى وزنى احساس مى کنند.
و شاید رمز بسیارى از تنوع طلبى هاى غرب و سرگرمى هاى عجیب و غریب آنها فرار از فکر کردن درباره همین پوچى و بى هدفى است.
این حقیقت را به تعبیر فلسفه اش در مکتب اگزیستانسیالیسم چنین
﴿ صفحه 55﴾
مى خوانیم: (دقت کنید)
«میان موجودات تنها انسان است که مفهوم وجود را درک مى کند و از هستى خویشتن آگاه مى باشد، همان طور که هستى براى انسان یک امر بدیهى است، نیستى نیز همراه با تصور هستى در ذهن انسان وجود دارد، ما در عین اینکه وجود خود یا چیز دیگر را حس مى کنیم، عدم خود یا عدم آن چیز نیز در نظر ما روشن است.
روى این زمینه، انسان نه تنها از وجود خویشتن آگاه است، عدم خود را نیز به طور واضح حس مى کند، و «اضطراب» و «نگرانى» انسان نتیجه همین آگاهى از وجود و عدم است به قول «ساتر» بى معنى بودن وجود (و پوچى آن) از اینجا روشن مى شود: ما براى چه به وجود آمده ایم و دلیل بودن ما چیست؟ (پاسخى براى اینها در دست نداریم)... .
وقتى که فرد دلیلى بر هستى خود نمى بیند در این دنیا احساس بیگانگى مى کند، او خود را از دیگر اشیاء و افراد جدا حس مى کند و خلاصه وجود او به صورت وصله ناجورى است که محلى مناسب براى خود نمى یابد.»(24)
اگر جنین در شکم مادر، هوش و دانشى داشته باشد اما خبرى از بیرون رحم نداشته باشد و درباره زندگى در آن محیط بیندیشد در پیروى کردن از مکتب ساتر تردید نخواهد کرد.
او هم آن زندگى محدود و ناراحت کننده را که به صورت وابسته اداره مى شود کاملا پوچ و بى هدف و بى حاصل خواهد خواند اما اگر بداند، از آنجا آماده براى زندگى وسیع تر دیگرى مى شود و این دوران، دوران
﴿ صفحه 56﴾
تربیتى خاصى است که بدون آن نمى تواند از یک «زندگى مستقل» برخوردار گردد، آنگاه زندگى دوران جنینى براى او مفهوم خواهد داشت.
اگر ما هم یقین داشته باشیم که منزلگاهى که در پیش داریم منزلگاه عدم نیست، هستى است در یک سطح عالى تر، ادامه همین حیات است در یک افق بالاتر، و همه تلاش ها و کوشش ها سرانجام به آن منتهى مى گردد در این حالت زندگى ما از پوچى و بیهودگى خارج مى شود و مفهوم مى گیرد.
بنابراین باید گفت: «نخستین اثر ایمان به زندگى پس از مرگ و رستاخیز مفهوم دادن و هدف بخشیدن به زندگى دنیا و از بیهودگى درآوردن آن است».
﴿ صفحه 57﴾