معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

چرا از مرگ مى ترسیم؟

دو کس از مرگ مى ترسند، آن کس که آن را به معنى نیستى و فناى مطلق تفسیر مى کند، و آن کس که پرونده اش سیاه و تاریک است!
آنها که نه جزء این دسته اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدف هاى پاک وحشت کنند مگر چیزى از دست مى دهند؟
داستان «آب حیات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.
و نیز از قدیمترین ایام، بشر در جستجوى چیزى به نام «اکسیر جوانى» بوده است، و براى آن افسانه ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.
این همه گفتگو، از یک چیز حکایت مى کند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگى است، همان طور که افسانه «کیمیا» همان ماده شیمیایى مرموزى که چون به مس کم ارزش برسد تبدیل به طلاى پرارزش مى شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و کوشش براى جلب ثروت بیشتر مى باشد.
افسانه اکسیر جوانى نیز منعکس کننده وحشت از پیرى و فرسودگى و بالاخره پایان زندگى و مرگ است.
بیشتر مردم از نام مرگ مى ترسند، از مظاهر آن مى گریزند، از اسم گورستان متنفرند و با زرق و برق دادن به قبرها مى کوشند ماهیت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چیز خطرناک ـ یا غیر خطرناکى که مى خواهند کسى آن را دستکارى و خراب نکند ـ روى آن مى نویسند «خطر مرگ» و در کنار آن هم عکس یک
﴿ صفحه 26﴾
جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر»! در پشت یک جمجمه که خیره و بى روح به انسان نگاه مى کند قرار مى دهند.
آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده مى شود، تعبیراتى همچون «هیولاى مرگ»، «سیلى اجل»، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه هاى این وحشت و اضطراب همگانى است.
داستان معروف رؤیاى هارن الرشید - که در خواب دیده بود همه دندان هاى او ریخته است - و تعبیر خواب کردن آن دو نفر که یکى گفت: «همه کسان تو پیش از تو بمیرند».
و دیگرى گفت: «عمر خلیفه از همه بستگانش طولانى تر خواهد بود» و واکنش هارون در برابر دو تعبیر کننده - که به دومى صد دینار داد و اولى را صد تازیانه زد - نیز دلیل دیگرى براى این حقیقت است.
زیرا هر دو یک مطلب را گفته بودند اما آنکه نام مرگ کسان خلیفه را بر زبان جارى کرده بود صدتازیانه نوش جان کرد، و کسى که مرگ آنها را در قالب «طول عمر خلیفه»! ادا نمود صد دینار پاداش گرفت!
ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هرچه خاک فلانى است عمر تو باشد»! یا به هنگامى که مى خواهند کسى را با کسى که از دنیا رفته است در جنبه مثبتى تشبیه کنند مى گویند: «دور از شما فلانى هم چنین بود» و یا «زبانم لال!» بعد از شما چنین و چنان مى شود» ویا ترتیب اثر دادن به هر چیز که احتمال مرگ را دور کند و یا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنین دعاهایى که با کلمه دوام خلود، جاویدان بودن مانند دامَ عُمْرَه، دامَ مَجْدُه، دامَتْ بَرَکَاتُهُ وَ
﴿ صفحه 27﴾
خَلَّدَ اللّهُ مُلْکُه یا خدا عمر یک روزه تو را هزار سال کند و یا صد سال به این سالها!...
هر کدام نشانه دیگرى از این حقیقت است.
البته انکار نمى توان کرد که افراد نادرى هستند که از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى شتابند اما تعداد آن ها کم است و تعداد واقعى به مراتب کمتر از آنهایى است که چنین ادعایى را دارند!
اکنون باید دید سرچشمه این ترس و وحشت از کجاست؟
اصولا انسان از «عدم» و «نیستى» مى هراسد.
از فقر مى ترسد، چون نیستى ثروت است.
از بیمارى مى ترسد، چون نیستى سلامت است.
از تاریکى مى ترسد، چون نور در آن نیست.
از بیابان خالى و گاهى از خانه خالى مى ترسد، چون کسى در آن نیست.
حتى از مرده مى ترسد، چون روح ندارد،، در صورتى که از زنده همان شخص نمى ترسید!
بنابراین اگر انسان از مرگ مى ترسد به خاطر این است که مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نیستى همه چیز است.
و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستى تهدید مى کند.
البته از نظر فلسفى; این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست، زیرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست و جنس خود را
﴿ صفحه 28﴾
همچون کاه و کهرباست.
اما با «نیستى» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد، باید از آن بگریزد و فرار کند، چرا فرار نکند؟
ولى در اینجا یک سخن باقى مى ماند و آن اینکه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنى نیستى و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، و راستى اگر این چنین تفسیر شود چیزى از آن وحشتناک تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولاى مرگ گفته اند کاملاً به جا و به مورد است.
اما اگر مرگ را - همچون تولد جنین از مادر - یک تولد ثانوى بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانى گام مى گذاریم که از این جهان بسیار وسیعتر، پرفروغتر، آرام بخش ترو مملو از انواع نعمت هایى است که در شرایط کنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نیست، خلاصه اگر مرگ را نوع کامل تر و عالى ترى از زندگى بدانیم که در مقایسه با آن، این زندگى که در آن هستیم مرگ محسوب مى شود، در این صورت مسلماً چیز نفرت انگیز و وحشتناک و هیولا، نخواهد بود، بلکه - در جاى خود - دل انگیز و رؤیایى، زیبا و دوست داشتنى است.
زیرا اگر جسمى از انسان مى گیرد، بال و پرى به او مى بخشد که بر فراز آسمان ناپیدا کرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبایى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مى کند.
اینجاست که شاعرى که این طرز تفکر را دارد به حکیم دانشمند دستور مى دهد:
بمیر اى حکیم از چنین زندگانى *** کز این زندگى چون بمیرى بمانى
﴿ صفحه 29﴾
سفرهاى علوى کند مرغ جانت *** چو از چنبر آز بازش رهانى
مترس از حیاتى که در پیش دارى *** از این زندگى ترس، کاینک در آنى!
و نیز شاعر دیگرى با مباهات و وجد و سرور مى گوید:
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم *** خوش آن دمى که از این چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزاى من خوش الحانى است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
و دیگرى مى گوید:
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک *** دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم
خرّم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست *** به هواى سر کویش پر و بالى بنم
بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد مى زند و او را به سوى خود دعوت مى کند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من ز او جانى ستانم جاودان *** او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
اینجاست که چهره مطلب به کلى دگرگون مى شود و مسأله شکل دیگرى به خود مى گیرد که هیچ شباهتى با شکل اول ندارد.
﴿ صفحه 30﴾
بدیهى است، آن کس که چنین برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمى گوید مرگ بى حاصل، بدون دلیل، و یا مثلاً از طریق انتحار و خودکشى، دریچه به آنچنان عالمى است، بلکه او به استقبال مرگى پرشکوه مى شتابد که در راه هدف و آرمان پاک و آمیخته با قهرمانى و فداکارى و شهامت باشد، مرگى که انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بیشتر مى رهاند.

عامل دیگر وحشت از مرگ

جمعى دیگر نیز هستند که از مردن وحشت دارند، نه به خاطراینکه مرگ را به معنى فنا و نیستى مطلق تفسیر کنند، و منکر زندگانى پس از آن باشند، بلکه به خاطر اینکه آنقدر پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک مى بینند که شکنجه هاى طاقت فرسا و مجازات هاى دردناک بعد از مرگ را گویا با چشم خود مشاهده مى کنند و یا لااقل چنین احتمالى را مى دهند.
اینها نیز حق دارند از مرگ بترسند، زیرا به مجرمى مى مانند که از پشت میلمه هاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مى رود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!
آزادى اینها هم از زندان بدن، یا زندان دنیا، نیز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلکه به معنى شکنجه هایى بدتر از آن.
اما آنها که نه مرگ را فنا مى بینند، نه پرونده تاریک و سیاه دارند چرا از مرگ بترسند؟ چرا از مرگ در راه هدف هاى پاک وحشت داشته باشند؟ چرا؟...
﴿ صفحه 31﴾

ریشه هاى معاد در اعماق فطرت

الهامات فطرى به ما مى گویند: مرگ پایان زندگى نیست، این الهامات منحصر به ما نمى باشد، تمام اقوام حتى انسان هاى نخستین که قبل از تاریخ مى زیسته اند به گواهى مدارک موجود به طرز جالبى به آن ایمان داشته اند.
مى گویند: پیوسته از اعماق آسمانها، از درون کهکشان ها، امواج مرموزى - شبیه امواج رادیویى - پخش مى شود که روى دستگاه هاى گیرنده قوى اثر مى گذارد.
هیچ کس نمى داند این امواج از کجا مخابره مى شود و سرچشمه اصلى آن از کجاست؟ آیا تمدنهایى به مراتب پیشرفته تر از تمدن زمینیان در ماوراى منظومه شمسى ما وجود دارد که صاحبان آنها به وسیله این امواج پیام هایى به جهانیان مخابره مى کنند؟ و یا سرچشمه دیگرى دارد؟ نمى دانیم.
عجیب تر اینکه از اعماق وجود ما، از درون جان ما، نیز پیامهاى مرموزى مرتباً به ما مى رسد که سرچشمه آن نیز ناشناخته است و به ناچار نام «فطرت» یا «نهاد» بر آن مى گذاریم، همین قدر مى دانیم الهامات مختلفى به ما مى شود، بر سر دو راهى ها خطوط اصلى را به ما نشان
﴿ صفحه 32﴾
مى دهند، و این الهامات به طرز مرموزى از درون ما مى جوشد.
مثلاً: یک حادثه ناگهانى در نزدیک ما یا در دورترین نقطه جهان رخ مى دهد، همین نیروى مرموز درونى; ما را به دنبال کسب خبر مى فرستد و بدون اینکه خودمان بدانیم چرا و به چه علت این همه اشتیاق به دیدن و شنیدن ماجراى حادثه اى که معلوم نیست ارتباطى به ما داشته باشد داریم نیروهاى خود را در این راه به کار مى اندازیم و تا نفهمیم چه بوده آرام نمى گیریم.
این حالت از نخستین لحظات عمر همراه ماست و تا آخر عمر هم از ما جدا نمى شود. بعد مى بینیم نام آن را «حس کنجکاوى» گذارده اند و مى گویند جزء فطرت و نهاد آدمى است.
نظیر این غرایز و الهامات فطرى فراوان است، ولى هیچ کس نمى تواند توضیح بیشترى درباره سرچشمه این الهامات فطرى در اختیار ما بگذارد، اما به هر حال در اصل وجود آنها و نفش آنها در راهنمایى تکوینى ما تردیدى نیست.
ایمان به زندگى پس از مرگ از جلمه همین «الهامات فطرى» است:
شواهد تاریخى فراوانى در دست داریم که بشر در طول تاریخ خود بلکه در دوران قبل از تاریخ نیز به زندگى پس از مرگ ایمان راسخ داشته و آثار مختلفى که از انسان هاى پیشین به یادگار مانده و چگونگى ساختمان قبرهاى آنان و اشیایى که همراه مردگان به خاک مى سپردند - چنان که مشروحاً توضیح آن خواهد آمد - همه گواه بر این موضوع است که انسان مسأله زندگى پس از مرگ را طبق یک الهام درونى دریافته.
﴿ صفحه 33﴾
زیرا باور نمى توان کرد مسأله اى فطرى نباشد و بتواند با این استحکام، خود را در تمام طول تاریخ و پیش از آن تا دورترین زمان هایى که امروز شعاع کم رنگى از آن در ذهن و فکر ما تابیده است حفظ کند.
اینگونه مسائل ریشه دار که هرگز از بشر جدا نمى شود حتماً یک هسته غریزى و فطرى دارند و به همین دلیل، همیشگى و جاودانى خواهند بود.
«ساموئیل کنیگ» جامعه شناس معروف، تصریح مى کند که:
«اسلاف انسان امروزى - که آثار آنها در حفریات به دست آمده - یعنى «نئاندرتالها» داراى مذهب بوده اند، به دلیل اینکه مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاک مى سپردند و ابزار کارشان را کنارشان مى نهادند و بدین طریق عقیده خود را به وجود دنیاى دیگر به ثبوت مى رساندند».(12)
مى دانیم انسان هاى نئاندرتال ده ها هزار سال قبل مى زیسته اند، به هنگامى که هنوز نه خط اختراع شده بود و نه تاریخ بشر آغاز گشته بود.
درست است که در زندگى پس از مرگ - هر چه باشد - ابزار زندگى فعلى به کار نمى آید، اما منظور این است که این اعمال گواه بر ایمان اسلاف انسان امروزى به زندگى پس از مرگ است.
نخستین خط ابتدایى پا به مرحله وجود مى گذارد و انسان مى تواند شرح سرگذشت خود را براى آیندگان در دل تاریخ بنویسدو ثبت نماید، در اینجا از همه پیشگام تر مردم مصر هستند که به گفته مورخ معروف «آلبرماله»: «در میان تواریخى که از ملل دنیا در دست داریم تاریخ ملت مصر از همه قدیمیتر مى باشد، زیرا وقایعى را ذکر مى کند که در زمانى
﴿ صفحه 34﴾
دورتر از پنج هزار سال پیش واقع شده است».(13)
تاریخ کهن مصر نشان مى دهد که مردم آن سامان عقیده محکمى به زندگى پس از مرگ داشته و براى آن تشریفات زیادى قائل بوده اند، گرچه آن را - مانند بسیارى از اقوام دیگر - با خرافاتى آمیخته بودند.
مورخ نامبرده در اینجا بحث جالبى دارد که نقل آن از جهاتى مفید است، او مى نویسد: «مردم مصر بر این عقده بودند که روح مرده از قبر مفارقت کرده و در محضر خداوند بزرگ «آزیریس» حضور مى یابد... هنگامى که او را به محضر «احکم الحاکمین» آزیریس رهبرى مى نمایند قلب او را در میزان حقیقت مى سنجند، روحى که از حساب پاک بیرون آید، رهسپار مزرعه (و باغى) مى شود که حد برکتش در تصور نگنجد... .
در کنار اموات نامه اى مى گذاشتند که در سفر به آن دنیا راهنماى آنها باشد این نامه عجیب و جالب جمله هایى را در برداشت که مرده باید در محضر خداوند بزرگ (آزیریس) بگوید تا ذمه اش برىء گردد و پاک شود به این ترتیب:
بزرگى به تو مى برازد اى خداوند عالى مقام و اى خداوند راستى و عدالت!
من در برابر مردم پیرامون تقلب نگشته ام... .
هیچ بیوه زنى را نیازرده ام.
در محکمه اى دروغ نگفته ام.
به نیرنگ و تزویر آلوده نشده ام.
به کارگر بیش از آنچه بتواند در یک روز انجام دهد تحمیل نکرده ام.
﴿ صفحه 35﴾
در انجام وظیفه تکاهل نورزیده ام. گرد تنبلى نگشته ام.
هتک احترام مقدسات را روا نداشته ام.
از بنده اى نزد آقایش سعایت نکرده ام.
نان کسى را نبریده ام.
کسى را گریه نینداخته ام.
آدم نکشته ام.
نوارها و آذوقه اموات را ندزدیده ام.(14)
زمین کسى را غصب نکرده ام... .
شیر از دهان اطفال شیر خوار نگرفته ام.
هیچ نهرى را قطع نکرده ام.
من پاکم، پاک... .
اى قضات! امروز که روز حساب است این مرحوم را به خود راه دهید که گرد گناهى نگشته دروغ نگفته. بدى نمى داند چیست در زندگى و معاش جانب حق و انصاف را فرو نگذارده، اعمال او مورد توجه مردم و موجب خشنودى خدایان (فرشتگان) بوده، او گرسنگان را پوشانیده، در راه خدا قربان کرده و به اموات غذا رسانیده، دهانش پاک است و هر دو دستش نیز پاک...».
«آلبرماله» پس از نقل این سخن مى گوید: «از این عبارات به خوبى روشن مى شود که مردم مصر معاصى کبیره و حسنات و مستحبات را
﴿ صفحه 36﴾
چگونه تشخیص مى داده اند».(15)
مسلّم است منظور آنها از این «بیلان زندگى» صحنه سازى و فورمالیته کارى امروز ما نبوده، زیرا بعید به نظر مى رسد که آدمهاى آن روز این راهها را کشف کرده بودند که مثلا انسان مى تواند چنین بیلانى را ارائه دهد بدون اینکه کوچکترین حرف درستى در آن باشد و روشن است که اگر انسانى بیلان عملش این باشد چه آدم خوبى خواهد بود و توجه به زندگى پس از مرگ چه اثر تربیتى عمیقى روى او گذارده است.
به هر حال تاریخ به ما مى گوید که در تمدنهاى کهن دیگر که مقارن تمدن مصر یا پس از آن به وجود آمدند مانند تمدن کلدانیان، آشوریان، یونانیان و ایرانیان، مذهب بطور کلى و اعتقاد به زندگى پس از مرگ بخصوص موقعیت خاصى داشته است.
توجه به این موضوع در مذاهب بزرگ جهان نیز کاملا آشکار است و نیازى به توضیح ندارد و در آینده نمونه هایى از آن را خواهیم دید.
در اینجا توجه شما را به نکته قابل توجهى که دانشمند معروف اسلامى نویسنده کتاب «روح الدین الاسلامى» از مجله «ریدرزد ایجست» نوامبر 1975 از «نورمان فن سنت بیل» نقل مى کند جلب مى کنیم، او مى گوید: «حقیقت این است که شور غریزى به وجود جهان دیگر پس از مرگ یکى از محکمترین دلایل این مسئله است زیرا هر گاه خدا مى خواهد انسان را به حقیقتى قانع سازد، ریشه آن را در سرزمین غرائز و فطرت او غَرْس مى کند.
عقیده به زندگى جاویدان در سراى دیگر یک نوع احساس عمومى
﴿ صفحه 37﴾
در درون وجود همه انسانهاست، به طورى که نمى توان با نظر حقارت به آن نگریست. مسلماً چیزى که ما با این سرعت به سوى آن مى رویم عکس العمل یک ریشه اساسى است که در درون ما وجود دارد.
ما به این گونه حقایق از طریق دلائل مادى ایمان نمى آوریم بلکه از طریق الهام و درک درونى است. همیشه الهام به تنهایى عامل مهمى براى درک حقایق محسوب مى شود و همانطور که «برگسون» مى گوید:
«هنگامى که دانشمندان به یک واقعیت علمى که نیازمند به اثبات است مى رسند ناگهان با برقى از الهام، حقیقت را درک مى کنند».(16)
و عقیده به زندگى بعد از مرگ از همین الهامات فطرى است.