معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

فرار از واقعیت ها عاقلانه نیست

بدترین راه مبارزه با واقعیت هاى تلخ فرار از درک آنها و یا به دست فراموشى سپردن آنهاست.
کم عقلى از این بالاتر نمى شود که چیزى را که هرگز ما را فراموش نمى کند فراموش کنیم، و یا انتظار تجدید نظر از مطلبى که حتمى و غیر قابل اجتناب است داشته باشیم.
چرا به مسأله مرگ، و حوادث بعد از آن و سرنوشت روح پس از وداع با این زندگى و صدها مسأله مهم مربوط به آن نیندیشیم؟ در حالى که مسلمترین و قطعى ترین حادثه اى که در زندگى آینده ما رخ مى دهد
﴿ صفحه 23﴾
همین مسأله است.
هنگامى که تاریخ را ورق مى زنیم و مى بینیم بزرگ ترین زورمندان بشر، اسکندرها و چنگیزها و ناپلئونها، و نیرومندترین دانشمندان و قوى ترین شعرا و نویسندگان، همگى در آستانش زانو زدند و سرتسلیم در برابرش فرود آوردند; معقول نیست که ما آن را فراموش کنیم یا از آن بهراسیم و بى دلیل از آن بترسیم.
همانطور که پیشواى بزرگ اسلام امیرمؤمنان على(ع) در بیان مستدل خود مى فرماید: «وَ کَیْفَ غَفَلْتُکُمْ عَمَّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ وَ طَمَعُکُمْ فِیمَنْ لَیْسَ یُمْهِلُکُمْ; چگونه از چیزى غافل مى شوید که او از شما غافل نخواهد بود، و طمع در چیزى مى کنید که هیچ گاه شما را مهلت نمى دهد»؟ (11)
پس چه بهتر که براى دریافت پاسخ هاى صحیح و منطقى به معماهاى مربوط به پایان زندگى، با شجاعت و واقع بینى گام جلو بگذاریم و به بررسى دقیق این مسائل بپردازیم.

دو ترسیم مختلف از چشم انداز سرنوشت انسان

آیا لحظه مرگ لحظه وداع با همه چیز است؟ لحظه پایان راه زندگى؟ لحظه بیگانگى ابدى و جدایى مطلق از این جهان؟ و تجزیه و بازگشت مواد ترکیبى بدن انسان به عالم طبیعت است؟
یا لحظه تولد ثانوى؟
بیرون شتافتن از رحم دنیا به جهان وسیع و پهناور دیگر؟
﴿ صفحه 24﴾
شکسته شدن یک زندان وحشتناک؟
آزاد شدن از یک فقس کوچک و تنگ و گشوده شدن دریچه اى به سوى جهانى وسیع و روح پرور، دور از آلایش ماده این جهان، پاک از غمها و اندوه ها، رنج ها و خصومت ها، دروغ ها و بى عدالتى ها، ستمگرى ها و تن به ستم دادن ها، تنگ چشمى ها و کوته نظرى ها، کینه توزى ها و جنگ ها و آنچه در این جهان محدود و زندگى پر دردسر رخ مى دهد و با جان و سرشت آدمى بیگانه است، کدام یک؟...
قطع نظر از این که کدام یک از این دو «چشم انداز» به حقیقت و منطق نزدیک تر است - که طبعاً در بحث هاى آینده از آن سخن خواهیم گفت - اولى چقدر تاریک و وحشت زا و هول انگیز و درد آلود است، و دومى چقدر زیبا و دلپذیر و دل انگیز و آرام بخش.
تصویر مرگ در قیافه نخست کافى است که همین شربت زندگى را - هر قدر هم زندگى مرفه باشد - در کام آدمى تلخ و ناگوار سازد و یا او را براى فرار از مرگ به تن در دادن به هر چیز وادارد و در برابر هر شرطى تسلیم کند.
در حالى که تصویر آن در چهره دوم، مى تواند شربت زندگى گوارا و شربت شهادت را در راه حق و هدف هاى پاک از آن گواراتر سازد و به انسان بگوید به خاطر این زندگى در برابر هر شرطى تسلیم نشو، و به هر قیمتى آن را مپذیر، آزادباش و از مرگ افتخارآمیز نترس! خلاصه مرگ همیشه وحشتناک نیست، گاهى این زندگى از آن وحشتناک تر است.
﴿ صفحه 25﴾

چرا از مرگ مى ترسیم؟

دو کس از مرگ مى ترسند، آن کس که آن را به معنى نیستى و فناى مطلق تفسیر مى کند، و آن کس که پرونده اش سیاه و تاریک است!
آنها که نه جزء این دسته اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدف هاى پاک وحشت کنند مگر چیزى از دست مى دهند؟
داستان «آب حیات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.
و نیز از قدیمترین ایام، بشر در جستجوى چیزى به نام «اکسیر جوانى» بوده است، و براى آن افسانه ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.
این همه گفتگو، از یک چیز حکایت مى کند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگى است، همان طور که افسانه «کیمیا» همان ماده شیمیایى مرموزى که چون به مس کم ارزش برسد تبدیل به طلاى پرارزش مى شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و کوشش براى جلب ثروت بیشتر مى باشد.
افسانه اکسیر جوانى نیز منعکس کننده وحشت از پیرى و فرسودگى و بالاخره پایان زندگى و مرگ است.
بیشتر مردم از نام مرگ مى ترسند، از مظاهر آن مى گریزند، از اسم گورستان متنفرند و با زرق و برق دادن به قبرها مى کوشند ماهیت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چیز خطرناک ـ یا غیر خطرناکى که مى خواهند کسى آن را دستکارى و خراب نکند ـ روى آن مى نویسند «خطر مرگ» و در کنار آن هم عکس یک
﴿ صفحه 26﴾
جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر»! در پشت یک جمجمه که خیره و بى روح به انسان نگاه مى کند قرار مى دهند.
آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده مى شود، تعبیراتى همچون «هیولاى مرگ»، «سیلى اجل»، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه هاى این وحشت و اضطراب همگانى است.
داستان معروف رؤیاى هارن الرشید - که در خواب دیده بود همه دندان هاى او ریخته است - و تعبیر خواب کردن آن دو نفر که یکى گفت: «همه کسان تو پیش از تو بمیرند».
و دیگرى گفت: «عمر خلیفه از همه بستگانش طولانى تر خواهد بود» و واکنش هارون در برابر دو تعبیر کننده - که به دومى صد دینار داد و اولى را صد تازیانه زد - نیز دلیل دیگرى براى این حقیقت است.
زیرا هر دو یک مطلب را گفته بودند اما آنکه نام مرگ کسان خلیفه را بر زبان جارى کرده بود صدتازیانه نوش جان کرد، و کسى که مرگ آنها را در قالب «طول عمر خلیفه»! ادا نمود صد دینار پاداش گرفت!
ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هرچه خاک فلانى است عمر تو باشد»! یا به هنگامى که مى خواهند کسى را با کسى که از دنیا رفته است در جنبه مثبتى تشبیه کنند مى گویند: «دور از شما فلانى هم چنین بود» و یا «زبانم لال!» بعد از شما چنین و چنان مى شود» ویا ترتیب اثر دادن به هر چیز که احتمال مرگ را دور کند و یا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنین دعاهایى که با کلمه دوام خلود، جاویدان بودن مانند دامَ عُمْرَه، دامَ مَجْدُه، دامَتْ بَرَکَاتُهُ وَ
﴿ صفحه 27﴾
خَلَّدَ اللّهُ مُلْکُه یا خدا عمر یک روزه تو را هزار سال کند و یا صد سال به این سالها!...
هر کدام نشانه دیگرى از این حقیقت است.
البته انکار نمى توان کرد که افراد نادرى هستند که از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى شتابند اما تعداد آن ها کم است و تعداد واقعى به مراتب کمتر از آنهایى است که چنین ادعایى را دارند!
اکنون باید دید سرچشمه این ترس و وحشت از کجاست؟
اصولا انسان از «عدم» و «نیستى» مى هراسد.
از فقر مى ترسد، چون نیستى ثروت است.
از بیمارى مى ترسد، چون نیستى سلامت است.
از تاریکى مى ترسد، چون نور در آن نیست.
از بیابان خالى و گاهى از خانه خالى مى ترسد، چون کسى در آن نیست.
حتى از مرده مى ترسد، چون روح ندارد،، در صورتى که از زنده همان شخص نمى ترسید!
بنابراین اگر انسان از مرگ مى ترسد به خاطر این است که مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نیستى همه چیز است.
و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستى تهدید مى کند.
البته از نظر فلسفى; این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست، زیرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست و جنس خود را
﴿ صفحه 28﴾
همچون کاه و کهرباست.
اما با «نیستى» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد، باید از آن بگریزد و فرار کند، چرا فرار نکند؟
ولى در اینجا یک سخن باقى مى ماند و آن اینکه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنى نیستى و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، و راستى اگر این چنین تفسیر شود چیزى از آن وحشتناک تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولاى مرگ گفته اند کاملاً به جا و به مورد است.
اما اگر مرگ را - همچون تولد جنین از مادر - یک تولد ثانوى بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانى گام مى گذاریم که از این جهان بسیار وسیعتر، پرفروغتر، آرام بخش ترو مملو از انواع نعمت هایى است که در شرایط کنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نیست، خلاصه اگر مرگ را نوع کامل تر و عالى ترى از زندگى بدانیم که در مقایسه با آن، این زندگى که در آن هستیم مرگ محسوب مى شود، در این صورت مسلماً چیز نفرت انگیز و وحشتناک و هیولا، نخواهد بود، بلکه - در جاى خود - دل انگیز و رؤیایى، زیبا و دوست داشتنى است.
زیرا اگر جسمى از انسان مى گیرد، بال و پرى به او مى بخشد که بر فراز آسمان ناپیدا کرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبایى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مى کند.
اینجاست که شاعرى که این طرز تفکر را دارد به حکیم دانشمند دستور مى دهد:
بمیر اى حکیم از چنین زندگانى *** کز این زندگى چون بمیرى بمانى
﴿ صفحه 29﴾
سفرهاى علوى کند مرغ جانت *** چو از چنبر آز بازش رهانى
مترس از حیاتى که در پیش دارى *** از این زندگى ترس، کاینک در آنى!
و نیز شاعر دیگرى با مباهات و وجد و سرور مى گوید:
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم *** خوش آن دمى که از این چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزاى من خوش الحانى است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
و دیگرى مى گوید:
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک *** دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم
خرّم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست *** به هواى سر کویش پر و بالى بنم
بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد مى زند و او را به سوى خود دعوت مى کند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من ز او جانى ستانم جاودان *** او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
اینجاست که چهره مطلب به کلى دگرگون مى شود و مسأله شکل دیگرى به خود مى گیرد که هیچ شباهتى با شکل اول ندارد.
﴿ صفحه 30﴾
بدیهى است، آن کس که چنین برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمى گوید مرگ بى حاصل، بدون دلیل، و یا مثلاً از طریق انتحار و خودکشى، دریچه به آنچنان عالمى است، بلکه او به استقبال مرگى پرشکوه مى شتابد که در راه هدف و آرمان پاک و آمیخته با قهرمانى و فداکارى و شهامت باشد، مرگى که انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بیشتر مى رهاند.