معاد و جهان پس از مرگ

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

آیا مرگ پایان زندگى است یا سرآغاز زندگى نوین دیگر؟

مردم غالباً در زمان حال زندگى مى کنند، و تنها به آنچه امروز دارند دلخوشند و به اصطلاح «گنجشک روزى» هستند.
کسانى که در زمان ماضى زندگى دارند نیز کم نیستند، این دسته همواره پیکرهاى پوسیده حوادث تلخ و شیرین گذشته را از زیر خاکهاى فراموشى بیرون کشیده و به تشریح آنها مى پردازند، در واقع عمرشان به «نبش قبر گذشته ها» مى گذرد. دائماً یا بر حوادث تلخ آن اشک مى ریزند و یا روى استخوانهاى نیاکان قدرتمندشان بالانس مى روند و الکى خوشند! در این میان، آنها که به زمان آینده، آن هم «آینده دور» بیندیشند بسیار کمند.
این خوددارى از بررسى حوادث آینده که گاهى شکل «فرار» به خود مى گیرد به خاطر چیست؟
آیا به خاطر آن است که آینده از دسترس حس ما بیرون است و مردم بیشتر «فرزندان حس اند» و تنها به این مادر، انس و علاقه دارند؟
یا اینکه پرده هاى ابهامى که روى آینده را پوشانیده، قیافه آن را مخوف
﴿ صفحه 20﴾
ساخته. لذا از نزدیک شدن به آن وحشت مى کنند؟
و یا اینکه «آینده» خواه ناخواه با نام پیرى، فرسودگى، و بالاخره مرگ و نابودى آمیخته است و اینها همان چیزهائى هستند که آدمى با تمام وجودش از آنها مى گریزد.
ولى به هر حال، على رغم تمام این دورکشیها و وحشتها، سر و کار ما با آینده هاست، و این آینده است که سرنوشت ما در آن نهفته شده، «گذشته ها» گذشته اند، «حال» هم تا چشم به هم بزنیم به دریاى گذشته فرو مى ریزد، پس ما مى مانیم و آینده ها، آینده اى طولانى و اسرارآمیز که ناخوانده به سراغ ما مى آید، پس چرا آن را در نیابیم و به آن نیندیشیم؟

مرگ آنقدر وحشتناک نیست

با تمام اختلافاتى که در میان مردم جهان هست، و با همه اختلاف مسیرها و روشهایى که دارند، از هر کجا و هر نقطه شروع کنند بالاخره در یک جا به هم مى رسند و آن نقطه مرگ و پایان این زندگى است.
نقطه آغاز زندگى فقر باشد یا ثروت، در محیط جهل باشد یا دانش، با خوشبختى توأم باشد یا بدبختى، به هنگام مرگ ناگهان به طرز عجیبى همه در یک سطح قرار مى گیرند و مساوات کامل - که هیچ کس نتوانسته آن را پیاده کند - برقرار مى شود.
به همین دلیل در مقدار عمر و طول زندگى مى توان بحث کرد، ولى در مرگ جاى بحث نیست، حتى اگر آب حیات را از ظلمات بیرون آوریم و لا جرعه سر بکشیم زندگى ابدى ممکن نیست. زیرا طول عمر به مفهوم ابدیت نمى باشد.
﴿ صفحه 21﴾
روى همین جهات است که مردم جهان با تمام تفاوتهائى که در طرز تفکر دارند، در ایمان به مرگ اتفاق نظر دارند. و شاید انتخاب نام «یقین» در دو آیه از آیات قرآن براى «مرگ» اشاره به همین حقیقت است یکى از این دو آیه مى گوید «پروردگار خود را تا لحظه یقین (مرگ) بندگى کن».(9)
و آیه دیگر از قول بدکارن مى گوید: «ما تا لحظه یقین (مرگ) روز جزا را تکذیب مى کردیم».(10)
یعنى; هم نیکوکاران و هم بدکاران در این لحظه قطعى و یقینى به هم مى رسند.

در لحظه مرگ چه احساسى به انسان دست مى دهد؟

هیچ کس نمى داند در لحظه مرگ چه احساسى به انسان دست مى دهد، چون کسى از این راه برنگشته است که احساس خود را در آن لحظه خاص براى دیگران شرح دهد.
آیا وداع با این زندگى همچون کشیدن یک دندان در حال سر شدن و بى حسى کامل است بدون هیچ ناراحتى، بلکه بازوال تدریجى همه ناراحتیها و در میان آرامش کامل.
و یا آنکه دردناک ترین رنج و عذابى که زبان از شرح آن عاجز است به انسانها دست مى دهد؟
و یا بستگى به روحیات و اخلاقیات و صفات و اعمال افراد دارد؟
﴿ صفحه 22﴾
براى بعضى به آسانى و سادگى بوئیدن یک گل، و براى بعضى به اندازه کشیدن بار سنگینى به عظمت یک کوه.
و شاید احساس دیگرى غیر از آنچه به فکر و اندیشه ما مى گنجد و در شرایط این زندگى ابداً براى ما قابل درک نیست در لحظه مرگ به انسان دست مى دهد، بطورى که اگر مردگان به این جهان باز گردند نتوانند آنچه را دیده اند و احساس کرده اند شرح دهند.
اگر دو قلویى را فرض کنیم که یکى از آنها پس از تولد مجدداً به رحم در کنار برادرش باز گردد و بخواهد آنچه را در لحظه تولد و پس از ورود به این جهان پهناور بیرون رحم، مشاهده کرده براى برادرش شرح دهد، آیا توانایى بر این کار هرگز پیدا مى کند؟
آیا همچون «یک گنک خواب دیده» که بخواهد براى «آدمى کر» رؤیاهایش را تشریح کند نخواهد بود؟