پند جاوید جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

قصد در مقابل جوْر‌

قرآن كریم در آیات اولیه سوره مباركه نحل به ذكر نعمت‌هاى الهى پرداخته، مى‌فرماید: وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِیَرْكَبُوْهَا وَزِینَةً...؛(123) چهارپایان را براى شما قرار دادیم تا بر آنها سوار شوید و...‌.
قرآن كریم براى بیان بعضى مطالب از شیوه «گریز زدن» استفاده مى‌كند، كه در این آیات نیز این روش به كار گرفته شده است. در این شیوه، گوینده به مناسبتى از یك معنا و مطلب به معنایى عالى‌تر و مهم‌تر منتقل مى‌شود. حال در این جا نیز خداوند متعال ابتدا مى‌فرماید: ما
﴿ صفحه 325 ﴾
براى شما وسیله پیمودن راه‌هاى طولانى را در زمین قرار دادیم؛ حیوانات و چهارپایانى را مسخر نمودیم تا سوار شوید و از این شهر به آن شهر بروید و راه‌هاى طولانى را طى كنید. بعد مى‌فرماید: وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَ مِنْهَا جَائِرٌ؛(124) بر خداست كه راه صحیح را به شما معرفى كند و آن راه، راه میانه و مستقیم است؛ یعنى همان راهى كه شما را به مقصد مى‌رساند.
در ابتدا صحبت از راه رفتن و طى كردن مسیرهاى طولانى به وسیله مركب رهوار و چهارپایان قوى است؛ ولى یكباره با بیان این آیه كه عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَ مِنْهَا جَائِر،(125) آدمى را متوجه این نكته مى‌كند كه سراسر زندگى سفر است و خداوند در سفر زندگى راه میانه و قصد را به شما معرفى مى‌كند؛ وگرنه روشن است كه هرگز خداوند مسیر حركت به سوى این شهر و آن شهر را به ما نمى‌نمایاند و راه رسیدن به فلان مكان را نشان نمى‌دهد. لذا اگر مى‌فرماید: وَعَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ...، منظور مسیر حركت زندگى است، كه آن را بر عهده خداوند مى‌نهد تا انسان‌ها با طىّ آن، راه هدایت پویند و به سعادت نایل آیند. اما افسوس كه برخى در برابر مسیر قصد و میانه، راه مقابل را بر مى‌گزینند؛ یعنى در برابر مسیر قصد، راه دیگرى انتخاب مى‌كنند: وَ مِنْهَا جَائِر. در این‌جا مفهوم جوْر در برابر مفهوم قصد قرار مى‌گیرد؛ یعنى یا باید مسیر قصد و میانه و اعتدال را پیش گرفت، یا به جوْر و تجاوز و ستم و انحراف تن سپرد؛ چه در برابر راه مستقیم و معتدل، راه‌هاى انحرافى قرار دارد. همان‌گونه كه در طىّ مسیر بین دو شهر باید مراقب مسیر باشید و از راه اعتدال خارج نشوید، در مسیر زندگى نیز همان راهى كه خداوند سبحان معرفى نموده پیش گیرید، وگرنه به راه جوْر پاى مى‌گذارید.
بنابراین در برابر مفهوم قصد، مفهوم جوْر قرار مى‌گیرد؛ همان‌گونه كه در فرمایش حضرت على(علیه السلام) آمده است: مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ؛ هر كه میانه‌روى و اعتدال را رها كند، به سوى ستم منحرف شده است. بین این دو مفهوم در قرآن و در كلام على(علیه السلام) تقابل وجود دارد و كسى كه راه میانه را رها كند، منحرف مى‌شود و به جور و ستم و ظلم مبتلا مى‌گردد و از مسیر حق منحرف مى‌شود.
حضرت(علیه السلام) در ادامه، گویا برخى مصادیق انحراف از راه اعتدال را بر مى‌شمارند و
﴿ صفحه 326 ﴾
مى‌فرمایند: انسان خوشبخت كسى است كه قناعت ورزد. قناعت حد اعتدال بین ولخرجى و خسّت و حسدورزى است. به تعبیر بهتر انسانِ قناعت‌پیشه شخصى است كه از افراط و ولخرجى و تفریط و خسّت در رفتارهاى خود پرهیز مى‌كند و در واقع قَنُوع بودن لازمه رعایت اعتدال و حد وسط بین افراط و تفریط است و قناعت از مصادیق اعتدال و میانه‌روى است. چنین فردى به تعبیر على(علیه السلام) انسانى خوشبخت است و از فضیلت برخوردار مى‌باشد. روشن است كه اعتدال، وسط دو راه افراط و تفریط قرار گرفته و به تعبیرى اعتدال دو طرف دارد؛ یكى افراط و دیگرى تفریط. لذا مى‌فرماید یكى از زشت‌ترین و پلیدترین هم‌نشینان، كه انسان را احاطه مى‌كند حسادت است. حسدورزى و رشك بردن به دیگران تجاوز از جاده اعتدال است. خداوند براى هر شخصى بهره‌اى خاص از نعمت‌هاى خود مقرر فرموده و براى هر فردى روزى مخصوصى معین نموده است؛ اما شخص حسود این روزى معین شده را نمى‌پذیرد و اگر خود چیزى دارد، آرزو مى‌كند كه دیگران آن را نداشته باشند و نمى‌تواند برخوردارى دیگران را تحمل كند. او در واقع به نوعى تفریط در حق مبتلاست و این راه بى‌تردید مسیر قصد و میانه نیست؛ بلكه به یقین مسیر جور و ستم است.

اعتدال در آمال و آرزوها‌

آدمى نسبت به آینده خود سه روحیه و حالت ذهنى دارد: گاه به خیال‌پردازىِ افراط‌گونه مبتلا مى‌شود و كاملا در عالم خیال و توهّم زندگى مى‌كند؛ مثلا در عالم ذهن ساختمانى را مى‌سازد و آن را تزیین مى‌كند و فلان مقام و منصب را به دست مى‌آورد و ثروت و سرمایه‌اى به هم مى‌رساند و...؛ در حالى كه هیچ یك از این امور در خارج وجود ندارند. پرواضح است كه شخص عاقل نه‌تنها خود از این افكار پرهیز دارد؛ بلكه وقتى این افكار و رفتار را در دیگران نیز مشاهده مى‌كند سخت دچار تعجب مى‌شود و با خود مى‌گوید این شخص فردى متعادل و سالم نیست. در برابر این گروه، افرادى قرار مى‌گیرند كه هرگز به خود جرأت تصمیم‌گیرى نمى‌دهند، و حتى افكارى كه نمایان‌گر تصمیم جدید است به ذهن خود خطور نمى‌دهند. ذره‌اى امید به پیروزى و موفقیت در وجود آنها نیست تا به پشتوانه آن به سراغ فعالیت‌هاى
‌﴿ صفحه 327 ﴾
روزانه خود بروند. آنها در واقع مردگان هستند كه چون در لابه‌لاى زندگان زندگى مى‌كنند به‌ناچار حركت دارند و با تحریك و تصمیم دیگران جابه‌جا مى‌شوند و فعالیتى انجام مى‌دهند.
این دو گروه، مفرطان و مفرّطان هستند و سخت دچار افراط یا تفریط مى‌باشند؛ ولى حد اعتدال آن است كه آدمى با رعایت شرایط و بر اساس واقعیت‌هاى ملموس، امیدها و آرزوهاى معقولى داشته باشد و با توكل به خداوند منّان و با توجه به واقعیت‌هاى حاكم بر هستى كه در تمام جهان آفرینش دیده مى‌شود، تصمیم بگیرد. چنین كسى نه آن‌چنان خیال‌پردازى مى‌كند كه هرگز به مقصد نرسد و همیشه از واقعیت دور ماند، و نه آن‌چنان از همه چیز ناامید است كه هرگز به خود جرأت هیچ اقدامى را ندهد؛ بلكه راه اعتدال را پیش روى دارد.

پاورقی

1. عنكبوت (29)، 64.
2. بقره (2)، 96.
3. انبیاء (21)، 34.
4. بحارالانوار، ج 73، باب 122، ص 92 و ج 87، باب 12، ص 257 و ج 103، باب اول، ص 103 و مستدرك‌الوسائل، ج 8، باب 47 و ج 13 باب 10.
5. بقره (2)، 273.
6. این فراز در نهج البلاغه با كمى تغییر و با عبارت دیگرى بیان شده است.
7. بحارالانوار، ج 76، ص 292.
8. نهج البلاغه، كتاب 53.
9. نهج البلاغه، خطبه 127: حال آن دسته درباره من نیكوست كه راه میانه را پویند و از افراط و تفریط دورى جویند. پس همراه آنان روید.
10. اسفار اربعه، ج 9، ص 97 و 164.
11. تحریم (66)، 11.
12. انفال (8)، 14.
13. قمر (54)، 55.
14. آل عمران (3)، 169.
15. انعام (6)، 127.
16. یس (36)، 61.
17. كافى، ج 1، ص 39، روایت 3.
18. بحارالانوار، ج 77، ص 164، روایت 2.
19. میزان الحكمه، ج 5، ص 299، ح 10236.
20. در برخى نسخه‌ها به جاى صُلْحاً واژه صَفْحاً ثبت شده است.
21. حجرات (49)، 12.
22. میزان الحكمه، ماده ظن.
23. المیزان، ج 18، ص 483.
24. نهج البلاغه، قصار الحكم، ش 114.
25. وسائل الشیعه، ج 8، ص 263 و ص 501.
26. حجرات (49)، 12.
27. مائده (5)، 91.
28. بحارالانوار، ج 7، ص 195، روایت 64.
29. اسرا (17)، 32.
30. یوسف (12)، 53.
31. كنزالعمّال، خ 5518 و خ 5586.
32. تهذیب، ج 6، ص 181.
33. نهج‌البلاغه، قصارالحكم، ش 417.
34. نهج‌البلاغه، خطبه 28.
35. نجم (53)، 39.
36. بقره (2)، 80.
37. مائده (5)، 18.
38. بقره (2)، 111.
39. همان.
40. براى توضیح بیشتر ر. ك: مصباح یزدى، محمدتقى؛ اخلاق در قرآن.
41. نحل (16)، 78.
42. نهج‌البلاغه، قصارالحكم، ش 21.
43. بحارالانوار، ج 77، ص 77، روایت 3.
44. در نسخه دیگرى عبارت «لا كُلُّ غائِب یَعُودُ» بیان شده است.
45. لیل (92)، 20 و 19.
46. انسان (76)، 9.
47. نساء (4)، 114.
48. بحارالانوار، ج 76، ص 271، روایت 28.
49. نمل (27)، 14.
50. نمل (27)، 14.
51. قصص (28)، 83.
52. بحارالانوار، ج 79، ص 312.
53. طبق نسخه بحارالانوار.
54. نحل (16)، 126.
55. هود (11)، 7.
56. بحارالانوار، ج 71، ص 321، روایت 30 و ج 83، ص 352، روایت 4.
57. در بعضى نسخه‌ها «من التكرم» آمده است.
58. در نسخه دیگر این عبارت «التحریم وجه القطیعه» است.
59. ابراهیم (14)، 28.
60. كافى، ج 2، ص 171.
61. بحارالانوار، ج 7، ص 238.
62. مائده (5)، 1.
63. بقره (2)، 264.
64. در برخى نسخه‌ها عبارت «خُذْ عَلَى عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَاِنَّهُ اَحْلَى الظَّفَرَیْنِ» آمده است.
65. در برخى نسخ «خلق اللئیم» آمده كه این تعبیر نیز درست است.
66. لازم به توضیح است كه برقرارى رابطه دوستى با كافر، به‌خصوص اگر در سایه حكومت اسلامى زندگى مى‌كند، ممنوع نیست و مسلمان مى‌تواند با او رابطه داشته باشد، از او كمك بگیرد و به او كمك كند و چه‌بسا در اثر همین رابطه به تدریج او را به اسلام هدایت كند. هم‌چنین اگر در برخى كتب فقهى آمده كه با دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) دوستى نكنید و با ایشان چنین و چنان رفتار نمایید، مقصود افرادى هستند كه از روى علم و عناد با اسلام و اهل حق دشمنى مى‌كنند.
67. فصلت (47)، 34.
68. مؤمنون (23)، 96.
69. فصلت (47)، 34.
70. پند جاوید، ج 1، ص 105.
71. مریم (19)، 96.
72. در برخى نسخه‌ها در این قسمت به جاى «لایكوننّ»، «لاتكوننّ» آمده است. اگر «لاتكوننّ» باشد ترجمه عبارت این چنین است: مبادا گرایش تو بر بدى قوى‌تر از گرایشت به نیكى باشد و مبادا گرایش تو بر بخل قوى‌تر از گرایشت به بخشش باشد و مبادا گرایش تو بر كوتاهى‌نمودن قوى‌تر از گرایشت بر خدمتِ هرچه بیشتر باشد.
73. مائده (5)، 13.
74. فصلت (41)، 34.
75. هود (11)، 6.
76. همان.
77. شعراء (26)، 79 ـ 81.
78. حدید (57)، 22.
79. حدید (57)، 22.
80. حدید (57)، 23.
81. حدید (57) 22.
82. یس (36)، 82.
83. انبیا (21)، 35.
84. حدید (57)، 23.
85. فجر (89)، 26.
86. عنكبوت (29)، 64.
87. لیل (92)، 21.
88. نساء (4)، 114.
89. آل عمران (3)، 133.
90. نحل (16)، 96.
91. كهف (18)، 46.
92. كهف (18)، 45.
93. قصص (28)، 76.
94. قصص (28)، 76 و 77.
95. قصص (28)، 77.
96. حشر (59)، 9.
97. در فلسفه، قاعده‌اى وجود دارد كه مى‌گوید: حكم الامثال فى ما یجوز و فى ما لایجوز واحد؛ چیزهایى كه شبیه هم هستند احكام یكسانى دارند. این قاعده در میان فلاسفه محل بحث است. در هر حال، منظور این است كه این عبارت حضرت (و استدلل ...) ربطى به آن قاعده فلسفى ندارد.
98. حجر (15)، 3
99. ابراهیم (14)، 7.
100. نحل (16)، 96.
101. ابراهیم (14)، 7.
102. بقره (2)، 214.
103. همان.
104. همان.
105. المیزان، ج 2، ص 162.
106. بحارالانوار، ج 53، ص 127.
107. طه (20)، 94.
108. شورى (42)، 30.
109. در برخى نسخ چنین آمده: و لاتكونن ممّن لا ینتفع من العظه الاّ اذا بالغت فى ایلامه؛ از آنان مباش كه جز با بسیار آزردن، از پند سود نمى‌برند.
110. خوب است در این‌جا این نكته را یاد آور شویم كه محرومیت از لذت مناجات با خداوند و انس با او گاه یك عقوبت الهى است؛ یعنى افرادى كه به گناه و آلودگى‌هاى اخلاقى و اعتقادى و رفتارى مبتلا هستند، گاه با وجود علم و تحصیلات، از این لذت محروم مى‌شوند و این موانع از بروز آن استعداد و میل فطرى جلوگیرى مى‌كند و مانع شكوفایى آن مى‌گردد.
111. محمد (47)، 12.
112. فرقان (25)، 44.
113. همان.
114. این مطلب در آیات و روایات بسیارى بیان شده است؛ از جمله در زیارت جامعه كبیره مى‌خوانیم: مَنْ اَحَبَّكُمْ فَقَدْ اَحَبَّ اللَّه؛ هركس شما را دوست بدارد، همانا خدا را دوست داشته است.
115. عنكبوت (29)، 8.
116. لقمان (31)، 15.
117. جامع السعادات، ج 1، ص 61.
118. بحارالانوار، ج 71، ص 214.
119. میزان‌الحكمة، ج 8، ص 139.
120. لقمان (31)، 19.
121. مائده (5)، 66.
122. اسراء (17)، 29.
123. نحل (16)، 8.
124. نحل (16)، 9.
125. نحل (16)، 9.