پند جاوید جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

مفهوم حقوقى حق‌

براى روشن‌شدن پاسخ سؤال فوق ابتدا باید ببینیم خود «حق» چیست. حق یك واژه طرفینى است و همیشه دو طرف دارد. با توجه به این كه هر یك از دو طرف حق، گاه شخص حقیقى، گاه شخصى حقوقى (شخصیت) و گاه چیزى غیر از این دو است، براى حق تقسیمات متعددى ارائه مى‌گردد؛ مثلاً یك گروه از حقوق، حقوق الهى هستند كه بین خداوند و مخلوقاتش برقرار مى‌شود و برخى حقوق، حقوق اجتماعى مى‌باشند كه بین انسان‌ها با یكدیگر بر پا مى‌شود و... . به هر حال واژه حق در تحقق خود، نیازمند وجود حداقل دو طرف مى‌باشد؛ یعنى دو طرف (اعم از فرد یا گروه) هستند كه نسبت به هم حق متقابل دارند؛ مثلاً حق همسایه را در نظر آورید. وقتى این همسایه بر همسایه دیگر حق دارد، متقابلا آن همسایه نیز بر این همسایه حقى پیدا مى‌كند؛ چراكه حق، مفهومى متقابل است و در این معنا تفاوتى وجود ندارد كه حق بین دو برادر، یا دو خواهر، یا دو هم‌درس، یا دو رفیق، یا حتى دو همسر باشد. وقتى شوهر بر زن حق دارد، زن هم از حق و اولویتى برخوردار مى‌گردد.
در برخى موارد این گونه مى‌نماید كه حق، بیش از یك طرف ندارد و به تعبیرى، حق یك‌طرفه برقرار شده است؛ مانند این كه یكى از افراد خانواده یا جامعه بر دیگرى حق دارد، بدون این كه در قبال این حق براى دیگرى و طرف مقابل حقى در نظر گرفته شده باشد؛ مثلا پدر از آن جهت كه پدر است نسبت به فرزند خود حقوقى دارد (اعم از حقوق مادّى و غیر مادّى) كه در مواردى حتى اگر پدر از دنیا برود این حق هم‌چنان محفوظ است؛ مانند حقوقى كه شرع مقدس براى پدر نسبت به فرزند بزرگ وضع نموده است. ثبوت این حقوق متوقف بر
‌﴿ صفحه 307 ﴾
این نیست كه فرزند هم حقى بر پدر داشته باشد و چنین حقى را براى فرزند هم قایل شویم. در این موارد در حالى كه پدر از دنیا رفته و دیگر نمى‌تواند كارى براى فرزند خود انجام دهد، بر فرزند خود حق دارد؛ یعنى فرزند نسبت به پدر عهده‌دار وظیفه‌اى است كه باید انجام دهد؛ مثلا باید نمازهاى قضا شده پدر را به جا آورد یا حقوق اخلاقى و استحبابى دیگرى بر عهده فرزند قرار مى‌گیرد كه لازم است انجام دهد؛ مانند این كه براى پدر خود خیرات انجام دهد. چنین حقوقى، حقوق یك‌طرفه هستند؛ لذا حتى در زمان فوت پدر كه وى در قید حیات نیست این حقوق وجود دارند. این‌گونه نیست كه حق پدر در صورتى ثابت باشد كه فرزند هم بر پدر حقى داشته باشد و او نیز حق فرزند را رعایت كند؛ بلكه اگر پدر كافر مشرك یا حتى فاسق باشد، حقوقى بر فرزند خود دارد كه مى‌باید ادا گردد؛ مثلا اگر پدر مشرك باشد و فرزند خود را به شرك دعوت كند، فرزند نباید در پذیرش شرك از او اطاعت كند؛ اما مى‌باید وظیفه فرزندى را ادا نماید و حق پدر را رعایت كند؛ مثلاً به او بى‌احترامى روا مدارد. قرآن كریم مى‌فرماید: وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسَنَ بِوَلَدِیْهِ حُسْنًا؛(115) و به انسان سفارش كردیم كه به پدر و مادر خود نیكى كند. در جاى دیگر مى‌فرماید: وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلَى أَنْ تُشْرِكَ بِى مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَحِبْهُمَا فِى الدُّنْیَا مَعْرُوُفًا؛(116) اگر والدین تلاش كردند تو را مشرك سازند، قبول نكن؛ اما: و صَحِبْهُمَا فِى الدُّنْیَا مَعْرُوفًا؛ در زندگى دنیا با آنها خوش‌رفتار باش. لذا اگر فرزندى مؤمن، پدرى كافر داشته باشد و پدر هرگز حق فرزند را رعایت نكند، فرزند مى‌باید احترام پدر را رعایت نماید. این حق، در ظاهر، حقى یك‌طرفه است و این‌گونه نیست كه در صورتى رعایت حق پدر واجب باشد كه پدر نیز حق فرزند را رعایت نماید.

معیار رعایت حقوق دیگران در اخلاق‌

در هر حال با صرف نظر از برخى حقوق، مانند حق پدر و مادر، در بسیارى از موارد، ضرورت رعایت حق دیگران، به‌خصوص حقوق اخلاقى، منوط به این است كه طرف مقابل نیز تا
﴿ صفحه 308 ﴾
اندازه‌اى حق را رعایت كند؛ كه اگر یكى از طرفینْ حقوق دیگرى را رعایت نكند، بر طرف دیگر لازم و واجب نیست كه حقوق وى را رعایت نماید؛ مثلاً اگر یكى از دو رفیق ناسازگارى پیشه كند و جفا و بى‌مهرى نشان دهد و در نهایت، حقوق طرف مقابل را رعایت نكند، در این صورت ضرورت ندارد كه طرف دیگر حقوق او را رعایت كند. چه بسا رعایت حقوق از جانب یكى از طرفین و خوش‌رفتارى وى، موجب جرى‌تر شدن شخص متخلف گردد. پس در برخى موارد، رعایت حق دیگران مشروط به این است كه طرف مقابل هم حق را محترم بشمارد. البته هم‌چنان كه اشاره كردیم رعایت برخى از حقوق مشروط به رعایت متقابل نیست؛ لذا اگر یكى از طرفین، حق را رعایت نكند موجب آن نمى‌شود كه طرف دیگر هم بتواند حق وى را زیر پا بگذارد؛ بلكه بر دیگرى لازم است كه حق طرف مقابل را رعایت كند؛ نظیر برخى حقوقى كه در مورد دوست یا پدر و مادر وجود دارد.
در بسیارى از مواقع، تا زمانى كه طرف مقابل موقعیت اجتماعى و مالى دارد، حقوق وى را رعایت مى‌كنند؛ اما به محض این‌كه از موقعیت اجتماعى خود، ساقط مى‌شود و ثروت وى از كفَش مى‌رود، دوستانْ جفاكار مى‌شوند و حقوق رفاقت فراموش مى‌گردد؛ چنان‌كه گویى اصلا رفاقتى بین آنها وجود نداشته است. در چنین موقعیتى است كه حضرت(علیه السلام) شرط رعایت حقوق دیگران را این مى‌داند كه، طرف مقابل نیز حق تو را رعایت كند، نه این كه صاحب حق از موقعیت اجتماعى و مقام و منزلتى رفیع برخوردار باشد؛ بلكه حتى اگر موقعیت اجتماعى وى پایین نیز باشد به سبب حق‌شناسى‌اش، مى‌باید حقوق او را رعایت كنید: إِعْرِفِ الْحَقَّ لِمَنْ عَرَفَهُ لَكَ رَفِیعًا كَانَ أَوْ وَضِیعًا.
این كلام حضرت(علیه السلام) هشدارى است در مورد غفلت‌هایى كه انسان به طور طبیعى به آن مبتلا مى‌شود. برخى افراد به‌گونه‌اى تربیت شده‌اند كه وقتى رفیق آنها موقعیت اجتماعى خود را از دست مى‌دهد، اندك اندك وى را فراموش مى‌كنند؛ در حالى كه مؤمن نباید این‌گونه رفتار كند. مؤمن باید حق‌شناس باشد و در همه حالات حقوق دیگران را رعایت نماید؛ هرچند صاحب حق هیچ موقعیت اجتماعى‌یى نداشته باشد. تنها معیار رعایت حقوق دیگران آن است كه طرفْ نسبت به شما حق‌شناسى داشته باشد و حق شما را تضییع نكرده باشد.
‌﴿ صفحه 309 ﴾

مشكلات، همزاد بشر‌

انسان خواه‌ناخواه در زندگى با مشكلات و مصایب مختلف روحى و روانى مواجه مى‌شود. گاه گرهى در كارش مى‌افتد، گاه عزیزى را از دست مى‌دهد، گاه حادثه‌اى آینده او را به خطر مى‌اندازد و... . به هر حال انسان هرگز در زندگى از این نوع مشكلات مصون نیست و خواه‌ناخواه با آنها مواجه خواهد شد؛ البته بیش و كم دارد و هر كسى به حسب ظرفیت خود هُموم و غُموم خاصى خواهد داشت. كسى كه موقعیت اجتماعى برترى و مسؤولیت سنگین‌ترى متوجه او است، نسبت به كسى كه چنین مسؤولیتى ندارد همّ و غمّش بیشتر خواهد بود. همان‌گونه كه طالبان دنیا بیشترِ همّ و غمّشان به خاطر دنیاست، كسانى كه دغدغه مسؤولیت‌هاى الهى و اجتماعى را دارند نیز بیشتر از ناتوانى در انجام تعهدها و مسؤولیت‌هایشان واهمه دارند و اگر موانعى در انجام وظایفشان پیش بیاید، دچار نگرانى مى‌شوند. گاه این همّ و غم‌ها آن‌قدر شدت پیدا مى‌كنند كه آدمى را از كار مى‌اندازند و انسان به ضعف اعصاب یا ضعف قلب مبتلا مى‌گردد و حتى در صورت استمرار، دچار افسردگى شدید مى‌شود. به هر حال انبوهى از امراض جسمى و ناراحتى‌هاى روحى، هستى او را تهدید مى‌كنند و در اثر غم زیاد، قدرت كار و تلاش از او سلب مى‌شود و به یك عنصر فلج در پیكر اجتماع بدل مى‌گردد. بى‌تردید چنین وضعیتى براى هیچ كسى مطلوب نیست. چنین شخصى نه به كار دنیا و نه به كار آخرت خود مى‌رسد و پیوسته با غم و غصه و افسردگى و نگرانى شدید دست به گریبان است و حتى حضور قلب در نماز از وى گرفته مى‌شود و توان عبادت را هم نخواهد داشت و در یك كلام به یك عنصر و عضو كاملاً فلج تبدیل مى‌گردد.