پند جاوید جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

منطقِ عبرت‌آموزى‌

باید توجه داشته باشیم كه میزان بهره‌بردارى انسان‌ها از حوادث گذشته و پند گرفتن از تاریخ مختلف است. برخى به اندكى اكتفا مى‌كنند و توجه چندانى به حوادث گذشته و عبرت گرفتن از آنها ندارند. اینان بیشتر تابع هوس‌هاى آنى و زودگذر خود مى‌باشند و تقریباً دربست گوش‌به‌فرمان خواهش دل و تمنّاى نفس خود هستند تا هر وقت میلى در آنها زنده شد آن را اجابت كنند؛ لذا براى آنها منشأ این درخواست‌ها مهم نیست و به هر دلیلى اعمّ از دلایل طبیعى؛ مانند گرسنگى، تشنگى و نیاز جنسى، یا تأثیر محیط و جامعه، خواسته‌هاى دل خود را دنبال مى‌كنند. آنها هرگز نمى‌اندیشند كه این عمل به كجا مى‌انجامد و چه نتیجه‌اى به دنبال دارد. روشن است كه این گروه از مردم به بهایم و حیوانات پیوسته‌اند و از بستگان آنها محسوب مى‌گردند: ذَرْهُمْ یَأكُلُواْ و یَتَمَتَّعُواْ وَ یُلْهِهِمُ الاََمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُون.(98)
در برابر، عده‌اى دیگر همیشه درصددند از مسایل و حوادث تاریخى عبرت بگیرند و حوادث گذشته را چراغ راه آینده قرار مى‌دهند. اما برخى از اینان گاهى در این كار دچار نوعى مغالطه یا افراط مى‌شوند و مى‌پندارند از هر حادثه‌اى مى‌توان به هر حادثه دیگرى پل زد و عبرت گرفت و گمان مى‌برند هر چیزى دلیل هر چیز دیگر است. اینان متأسفانه گاه در این‌باره چنان افراط مى‌كنند كه حكم مسایل و وظایف روشن اجتماعى را هم به فراموشى مى‌سپارند و از انجام تكالیف شرعى خود باز مى‌مانند. براى روشن‌تر شدن مطلب، مناسب است به یك نمونه عینى اشاره كنیم.

عبرتِ بى‌منطق‌

پیش از پیروزى انقلاب اسلامى زمانى كه حضرت امام خمینى(رحمه الله) با طاغوت مبارزه مى‌كردند،عده‌اى مى‌گفتند: این مبارزه به جایى نمى‌رسد؛ و به همین دلیل هم مشاركتى در فعالیت‌ها نداشتند. وقتى از آنها سؤال مى‌كردند به چه دلیل چنین مى‌گویید و این‌گونه قاطعانه پیش‌بینى مى‌كنید، در پاسخ مى‌گفتند: تاكنون چند بار روحانیت علیه رژیم طاغوت اقدام كرده
﴿ صفحه 272 ﴾
ولى راه به جایى نبرده است. در زمان طاغوتِ بزرگ، علما قیام كردند و حتى بعضى در حوادث كشته و و برخى روانه زندان شدند ولى به هدف نرسیدند. این حركت انقلاب هم مثل آن انقلاب قبلى محكوم به شكست است!
بى‌تردید این سخنان یك استدلال افراطى مغالطه آمیز است و آدمى نمى‌تواند وظیفه شرعى خود را با استناد به این استدلال و بهانه كه در فلان زمان اثر نكرد و موفق نشد، ترك كند. آیا در مورد تكلیف مهمى چون «امر به معروف و نهى از منكر» مى‌توان چنین شیوه استدلالى را پذیرفت و این گونه سخنانى بر زبان جارى ساخت؟ استدلال این است: چون من سال گذشته هم چنین آدمى را نصیحت كردم و همین مطالب را متذكر شدم اما هیچ مؤثر واقع نشد امسال هم مانند سال گذشته فایده ندارد، پس واجب نیست. روشن است كه چنین استدلالى نمى‌تواند موجب عدم وجوب تكلیفى همانند امر به معروف و نهى از منكر باشد؛ چون ممكن است در این زمان و در این شخص مؤثر افتد. اگر بنا باشد تنها به این دلیل كه فلانى قبلاً به حرف من گوش نداده امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنیم پس دیگر چه زمانى و چه موقعیتى براى اجراى این تكلیف باقى مى‌ماند؟! آیا مى‌توان به این بهانه كه یك بار گفتم و اثر نكرد این وظیفه سنگین الهى را براى همیشه متروك گذارد؟
نمونه دیگرى از این استدلال این است كه هر جا صحبت از دخالت در مسایل و وظایف اجتماعى است، مى‌گویند انگلیس از قضیه حمایت مى‌كند و دست آنها در كار است؛ لذا این مسأله نیز راه به جایى نمى‌برد؛ یعنى با این عبارت كه، «این سیاست انگلیس است» بر آن حركت خط بطلان مى‌كشند. این عبارت تكیه كلامى بوده كه خیلى از افراد سالمند آن را به كار مى‌گرفتند و از آن نتیجه مى‌گرفتند: پس این كار فایده‌اى ندارد و نباید اقدام نمود. البته برخى از این گروه، انسان‌هایى بسیار خوب و متدیّن بودند و واقعاً درصدد انجام وظیفه خود بودند، ولى مى‌پنداشتند این یك استدلال صحیح است كه اگر انگلیس در جایى دست داشته باشد، دیگر باب فعالیت بسته است؛ چه آنها هر كارى كه بخواهند انجام مى‌دهند و ما محكوم به شكستیم. در جریان همین نهضت اخیر نیز افرادى مى‌گفتند كه نمى‌توان با طاغوت مبارزه كرد؛ چراكه این مبارزه، مبارزه مشت و درفش است و مبارزه مشت با درفش محكوم به شكست است.
‌﴿ صفحه 273 ﴾
مگر مشت در برابر درفش تاب مقاومت دارد؟! آنها اسلحه دارند و با دست خالى نمى‌توان به جنگ دشمن مسلح رفت. لذا هر اقدامى، جز شكست و نابودى ثمره‌اى ندارد؛ پس اگر ما هم اقدام كنیم نابود مى‌شویم.
اما از طرفى اگر استدلال كردن به امورِ شبیهِ هم درست نیست، پس چرا امیرالمؤمنین(علیه السلام)مى‌فرمایند: از گذشته براى آینده استدلال كنید و گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید؟ ایشان فرمودند: فَاِنَّمَا الاُْمُورُ اَشْبَاه؛ طبق این فرمایش وقتى پدیده‌ها شبیه هم هستند، مى‌توان از یك شبیه براى شبیه دیگر دلیل آورد. پس استدلال علما و دانشمندان و سیاست‌مداران بر شكست انقلاب، به دلیل مقایسه آن با شكست روحانیت در مبارزه با طاغوت قبلى، یك استدلال منطقى و صحیح است. این تعارض را چگونه مى‌توان پاسخ داد؟
باید در پاسخ گفت بهترین دلیل بر درست نبودن این استدلال، پیروزى انقلاب و تغییر وضعیت كشور است. به بیان علمى، بهترین دلیل بر امكان تحقق یك پدیده، وقوع آن است. در واقع تغییر وضعیت نشان مى‌دهد كه دو دوره با هم شبیه نیستند تا از مصادیق كلام حضرت(علیه السلام) باشند. در این‌جا پیروزى انقلاب، استدلال علما را عملاً ابطال مى‌كند.

یك نمونه و یك نكته‌

خوب است در این‌جا براى اثبات و بیان تغییر وضعیت به یك نمونه جالب توجه اشاره كنیم:
این‌چنین معروف است كه در بین شهرهاى ایران یكى از مذهبى‌ترین، شهرها، یزد است؛ لذا آن را دارالعباده نامیده‌اند. مدارس دینى متعددى در آن شهر وجود داشته و دارد و توجه مردم به مسایل دینى از قدیم زیاد بوده و هست. سابقاً در این شهر، در سال پنجم و ششم دوران تحصیل، در بین معلمان مسلمان، كسى كه روخوانى قرآن را درست و صحیح بداند، وجود نداشت و اگر كسى در خواندن قرآن با مشكلى مواجه مى‌شد، مى‌بایست از یك معلم زرتشتى سؤال مى‌كرد. باید تذكر دهم كه این سخن بیان یك واقعیت مسلّم و تاریخى در شهر یزد است نه یك افسانه؛ یعنى واقعیت موجود در یك كشور اسلامى شیعه در شهر دارالعبادة یزد این بود كه وقتى سؤالى درباره روخوانى قرآن پیش مى‌آمد، ازیك معلم زرتشتى پاسخ مى‌گرفتند؛ اما چرا؟
‌﴿ صفحه 274 ﴾
پنجاه سال پیش از آن، سیاستمداران انگلیس تصریح كرده بودند كه تا قرآن در میان مردم رواج دارد، نمى‌توان بر آنها مسلط شد. لذا با طراحى و نقشه‌اى حساب شده قرآن را از دست مسلمانان گرفتند؛ تا جایى كه حتى معلمان مدارس از روخوانى آن ناتوان بودند. در همین باره لطیفه‌اى را به این صورت نقل مى‌كنند كه قرآن را جلوى معلمى گشودند و سوره «یس» را آوردند و از او خواستند كه بخواند. آن معلم این‌گونه خواند: بسم الله الرحمن الرحیم، یِسْ؛ یعنى یاسین را «yes» خواند. به هر حال گرچه این یك لطیفه است اما از یك واقعیت تلخ حكایت دارد.
در زمان ما هم دولت‌هاى استعمارى و به خصوص شیطان بزرگ به این نتیجه رسیده‌اند كه تا ولایت فقیه در ایران اسلامى حاكمیت دارد، این دولت‌ها و دست‌نشاندگانش نمى‌توانند بر این كشور حاكم شوند؛ لذا مى‌گویند باید ولایت فقیه را از مردم گرفت و آنها را از محور ولایت دور ساخت تا به اهداف خود برسیم.