پند جاوید جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

اعتدال در ارضاى غرایز‌

نكته‌اى كه اینك باید بررسى كنیم علت‌یابى این حالت و روحیه است كه چرا آدمى به این
‌﴿ صفحه 140 ﴾
صفت پلید مبتلا مى‌شود؟ چه رخ مى‌دهد كه وقتى انسان كار غلطى انجام مى‌دهد، اصرار دارد آن را ادامه بدهد و دوست ندارد با آن مخالفت كند و یا آن را رها نماید؟ از چه روى اعتراف به اشتباه براى انسان بسیار سخت مى‌گردد؟
كسانى كه بچه دارند و یا مقدارى با بچه‌ها معاشرت دارند مى‌دانند كه براى بچه‌ها خیلى سخت نیست كه عذرخواهى كنند و یا بگویند اشتباه كردیم. به عكس، افراد بزرگ‌سال بیشتر اصرار دارند تا رفتار خودشان را ادامه دهند و كمتر حاضرند اعمال خود را تصحیح نمایند و بگویند: اشتباه كرده‌ایم؛ بلكه با تمام همّت و تلاش مى‌گویند: همان كارى را كه انجام داده‌ایم، درست بوده است.
ریشه این رفتار، غریزه ذاتى و طبیعى حبّ ذات است كه در همه انسان‌ها وجود دارد. این غریزه مثل سایر غرایز یك حالت افراط، یك حالت تفریط و یك حالت اعتدال دارد. دوست داشتن ذات، فى حد نفسه نه تنها بد نیست، بلكه مطلوب نیز مى‌باشد. به یقین اگر كسى خود را دوست نداشته باشد، براى تكامل خودش قدمى برنمى‌دارد و حتى براى حفظ جان خودش هم هیچ تلاشى نمى‌كند. پس محبت به خود، حبّ ذات و علاقه داشتن به ادامه حیات به خودى خود مطلب بدى نیست؛ بلكه عاملى است كه خداوند سبحان قرار داده است تا هر موجود زنده‌اى به این وسیله حیات خودش را تأمین و كمالات وجودى را كسب نماید. اگر این عامل نبود، هیچ موجود زنده‌اى براى تكامل در حیات مادّى و معنوى خویش تلاش نمى‌كرد.
بعد از ضرورت اصل وجود چنین غریزه‌اى، آنچه اهمیت دارد، میزان ارضاى آن است كه باید همانند همه امور غریزى از مرز اعتدال خارج نشود و به افراط و تفریط منحرف نگردد تا بتواند آدمى را به سوى كمال كه مقتضاى چنین غریزه‌اى است، سوق دهد.
آنچه بعد از میزان ارضاى این غریزه اهمیت دارد، تشخیص مصداق «كمال» است كه آدمى چه چیز را كمال خود بداند؟ به یقین انسان خودش را دوست دارد و مى‌خواهد كامل‌تر شود؛ این مقدار، هیچ عیب و نقصى ندارد و یك عامل مثبت است؛ اما باید دید كه كمال چیست؟ در جایى كه آدمى خودش نمى‌داند كمال او چیست، باید عامل معرفتى و شناخت عقلانى نیز ضمیمه بشود. به بیان دیگر درست است كه آدمى خود را دوست دارد و كمال خود را مى‌طلبد،
‌﴿ صفحه 141 ﴾
اما براى تشخیص مصداق كمال خود، نیازمند عامل دیگرى به نام شناخت و معرفت است كه وقتى در كنار غریزه كمال‌جویى قرار گرفت، سعادت آدمى را رقم مى‌زند.
یك سلسله گرایش‌ها و تمایلات به طور خود به خود در انسان پیدا مى‌شود و جهت حركت او را در زندگى تحت تأثیر قرار مى‌دهد؛ مثلا عوامل طبیعى، وراثتى، اجتماعى و محیطى، در اعمال، رفتار و جهت‌گیرى‌هاى زندگى انسان مؤثر است. حتى گاهى بدون توجه و به‌گونه‌اى ناخودآگاه و بدون به كارگیرى عقل یا دستور و تعلیمى، خود به خود خواسته‌هایى در او پیدا مى‌شود و مسیر حیات او را تغییر مى‌دهد. از این روى باید در كنار عامل غریزى كمال‌جویى، نیروى شناخت و فكر هم به كمك آید تا از بین راه‌هاى عدیده و رهزن‌هاى متعدد، راه صواب را كه به كمال حقیقى آدمى ختم مى‌گردد به او بنمایاند.

تأثیر تربیتى ارضاى غرایز‌

نیروى غریزى استقلال‌طلبى، نیروى دیگرى است كه خداوند متعال به آدمى بخشیده است؛ به عنوان یك نمونه ساده، بچه در سنین كودكى اگر بتواند خودش روى پاى خود بایستد و بدون كمك دیگران راه برود، اجازه نمى‌دهد كسى دستش را بگیرد. شاید تجربه كرده باشید كه بچه تا زمانى كه نمى‌تواند راه برود، حاضر است دستش را در دست پدر، مادر و یا بزرگتر خود بگذارد تا او را راه ببرند؛ اما همین كه توانست خودش راه برود، دیگر دستش را مى‌كشد و اجازه نمى‌دهد به او كمك كنند و هر چه سعى و تلاش مى‌شود تا دستش را بگیرند كه نیفتد و یا به هنگام عبور از خیابان دچار حادثه نشود، به آسانى حاضر نمى‌شود كه دیگرى دستش را بگیرد و او را در راه رفتن كمك نماید؛ چراكه مى‌خواهد به خودش متّكى باشد. این روحیه، همان حس استقلال‌طلبى است كه به طور غریزى و خدادادى در وجود انسان به ودیعه نهاده شده است. این نیروى غریزى همانند هر نیروى دیگر مى‌تواند یك حالت مطلوب و یك حالت نامطلوب داشته باشد. رشد مطلوب آن، این‌گونه است كه بچه در زندگى سربار دیگران نباشد و نیازهاى خودش را خود تأمین كند كه این حالت، اثر بسیار مطلوبى است. اما اگر این حالت به تفریط منتهى گردد، باعث مى‌شود كه بچه همیشه سربار دیگران در همه كارها منتظر
‌﴿ صفحه 142 ﴾
كمك پدر، مادر و یا شخص دیگرى باشد. براى چنین شخصى اگر مشكلى پیش بیاید، سعى نمى‌كند خودش آن مشكل را حل نماید؛ بلكه دایم چشم به كمك این و آن دوخته و منتظر یارى دیگران است تا به او كمك كنند. طبعاً چنین كسى در مسایل معنوى هم تلاش زیادى نخواهد كرد؛ چراكه یاد نگرفته است كه خودش تلاش بكند؛ بلكه عادت نموده است كه همیشه در سایه كمك دیگران تلاش كند. واضح است كه این كار و این روحیه، روحیه خوبى نیست؛ چون آدمى را موجودى طفیلى بار مى‌آورد. اما از جانب دیگر، حالت افراط در این غریزه هم مضرّ است؛ چون باعث مى‌گردد آدمى در تمام امور، خود را توانمند و قدر قدرت ببیند و خویش را بى‌نیاز از همگان بپندارد و چه بسا تا مرز خدایى و برترى بر تمام خلایق خود را بالا بكشد. البته این روحیه از جهالت آدمى سرچشمه مى‌گیرد و چنین شخصى همانند بچه‌اى است كه در اوایل نمى‌فهمد كه اگر بخواهد از خیابان عبور كند، خطر تصادف با ماشین او را تهدید مى‌كند. این بچه، حاضر نیست دستش را در دست پدر و مادر بگذارد و مى‌خواهد خودش به تنهایى از خیابان عبور كند؛ چراكه دچار افراط در استقلال‌طلبى است و نمى‌فهمد كه در این‌جا باید دیگران به او كمك كنند و بدون كمك دیگران، جانش در خطر است. به هرحال هم افراط و هم تفریط در این غریزه مضرّ هستند. اتكاى به نفس و استقلال داشتن اگر چه پسندیده است، ولى افراط در آن خطرهاى فراوانى دارد. اگر پدر و مادر بگذارند این خواست و روحیه به همین صورت در بچه رشد كند، باعث مى‌شود كه خطرهاى زیادى حیات بچه را تهدید كنند.
یكى از ابعاد غریزه استقلال‌طلبى این است كه كه آدمى شخصیت خاصى براى خودش قایل است؛ مثلا وقتى حرفى مى‌زند درصدد برمى‌آید تا آن حرف را به كرسى بنشاند و یا دوست دارد اگر رفتارى انجام مى‌دهد، این رفتار از سوى دیگران پذیرفته شود. خواست طبیعى و فطرى انسان آن است كه هم خودش و هم عملكرد و رفتارش، بدون قید و شرط، مورد پذیرش دیگران واقع شود. اگر بنا باشد حرفى كه مى‌زند، غلط و اشتباه تلقى گردد و رفتارى كه انجام مى‌دهد بد و ناشایست شمرده شود و چیزى را كه دوست دارد، نزد همه بى‌مورد و نابجا تلقى شود، لازمه‌اش این است كه در اجتماع پذیرفته نشود و مطرود گردد كه چنین امرى
‌﴿ صفحه 143 ﴾
خلاف خواست طبیعى انسان است. آدمى مى‌خواهد نزد دیگران محبوب و مطلوب باشد؛ دیگران او را بپذیرند و به او احترام بگذارند. این خواست و میل طبیعى باید در راه تربیت و كمال به كار گرفته شود.
در وهله اول، انسان دوست دارد پدر و مادر و همسالانش او را بپذیرند. در مرحله بعد، دوست دارد جامعه او را پذیرا باشد ولى بعد كم كم مى‌فهمد آن كسى كه پسند او ارزش دارد و مهم است كه انسان را بپذیرد، اینها نیستند. آن كسى كه باید آدمى را بپذیرد، خداست و بس.
میل به محبوب بودن نزد دیگران امر پسندیده‌اى است كه از عوامل فطرى براى رشد انسان به شمار مى‌آید؛ اما به شرط این كه عامل دینى و عقلانى به آن ضمیمه شود تا زمینه تربیت وى را فراهم آورد. انسان با عنایت به نیروى برخاسته از این غریزه و جهت‌دهى عوامل دینى و عقلانى كم‌كم مى‌فهمد كه بالاتر و برتر از مطلوب بودن نزد انسان‌هاى دیگر، مطلوب بودن و محبوب بودن نزد خداوند عالم است و عاقبت تمام تلاش انسان باید صرف تحصیل مطلوبیت و محبوبیت در نزد خداوند شود كه منتهاى كمال انسانى است. از این روى پدران، مادران و مربیان باید سعى كنند به تدریج این خواست و میل فطرى را جهت بدهند. این خواست در دوران بچگى ابتدا اقتضا مى‌كند هرگونه كه هم‌سالان او مى‌خواهند، همان‌گونه باشد و در قدم بعد مى‌خواهد همرنگ جماعت شود؛ چراكه مى‌پندارد آنها بهتر هستند و باید كارى بكند كه مورد پسند بهترها قرار بگیرد. ولى پدر، مادر و مربى باید كم‌كم به وى بفهمانند كه همه یك نوع رفتار را نمى‌پذیرند؛ مثلا بچه‌ها یك چیز را و بزرگ‌ترها چیز دیگرى را مى‌پسندند. باید به وى بفهمانند كه اگر پیش بزرگ‌ترها شخصیت و محبوبیت یابد، برتر و بالاتر از این است كه پیش بچه‌هاى هم‌سال خودش یا كوچك‌تر از خودش محبوبیت داشته باشد. وقتى این درك در او ظهور پیدا كرد كه باید محاسبه كند كه محبوبیت نزد چه كسى مطلوب‌تر است، آن‌گاه سعى مى‌كند كه محبوب اصلى را پیدا كند و همه را در راه رضاى او فدا نماید. بنابراین اگر این میل فطرى تربیت شود چنین نتیجه ایده‌آلى را به بار مى‌آورد؛ ولى اگر تربیت نشود و در حالت خامى باقى بماند، بیش از یك انسان مقلد و خودكم‌بین تربیت نمى‌شود. واضح است كه چنین فردى همیشه به دیگران چشم دوخته تا ببیند دیگران چه كار
‌﴿ صفحه 144 ﴾
مى‌كنند، او هم همان كار را انجام دهد. چون مى‌خواهد مورد پذیرش دیگران واقع شود، همانند بچه‌ها آنچه هم‌سالانش دوست مى‌دارند، او هم همان كار را مى‌كند تا در نزد هم‌سالان خود و سایر قشرهاى جامعه محبوب باشد. اما اگر همین میل فطرى درست تربیت شود، آدمى مى‌فهمد كه باید محبوب خود را خودش گزینش كند، نه آن كه چیزى را دوست بدارد كه دیگران دوست مى‌دارند و یا محبوبیت نزد افرادى را بخواهد كه آنها را نمى‌شناسد. آن‌گاه این سؤال برایش مطرح مى‌شود كه محبوبیت پیش چه كسى از همه مهم‌تر است؟ از آن‌جا كه با فكر صحیح و دوراندیشى به این سؤال پاسخ مى‌دهد، محبوبیت نزد خدا از محبوبیت نزد هر كسى براى او مهم‌تر، برتر و مطلوب‌تر است. این جاست كه این حالت در وى پیدا مى‌شود كه هیچ خواستى جز كسب رضاى الهى نداشته باشد. تعبیراتى هم‌چون «ابتغاء وجه ربّه» در آیه وَ مَا لاَِحَد عِندَهُ ومِنْ نِّعْمَة تُجْزى * إِلاّ ابْتِغَآءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَْعْلَى(45) و «وجه الله» در آیه اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُریدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا(46) و «مرضات اللّه» در آیه وَمَن یَفْعَلْ ذَلِكَ ابْتِغآءَ مَرْضَات اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظیِما(47)، و تعبیرات دیگرى از این قبیل كه در قرآن شریف وارد شده است بر این اساس كه انسان همین میل فطرى خود را به شكل صحیح تربیت نماید، و محبوبیت نزد دیگران را ملاك قرار ندهد و تنها رضایت خداوند محبوبیت نزد او را بطلبد.
چنین وضعیتى در میل كمال‌طلبى نیز وجود دارد و باید این حس و میل را نیز تربیت نمود؛ مثلا این روحیه كه آدمى مى‌خواهد شخصیت خود را بروز بدهد و این را براى خودش كمال مى‌داند، یك میل فطرى و الهى است. ولى باید به او راه رسیدن به كمالات و تشخیص آنها را بفهمانیم تا خود تشخیص دهد كه كمال واقعى او چیست؟ باید به‌گونه‌اى تربیت شود تا بداند هر راهى كه مى‌رود كمال نیست و باقى ماندن در آن راه و اصرار ورزیدن بر آن نیز درست نمى‌باشد؛ یعنى باید بفهمد كه انسان گاهى نیز اشتباه مى‌كند و كمالش در این است كه از اشتباهش دست بردارد و از گناهى كه مرتكب شده است، زود توبه كند و اگر نسبت ناروا به كسى داده و یا توهینى نموده است، سریع عذرخواهى كند و اگر كار غلطى از او صادر شده
﴿ صفحه 145 ﴾
است، هر چند به كسى هم ضرر نزده باشد، از آن كار دست بردارد و بر آن اصرار نورزد.
اگر میل فطرى و خواست درونى خوددوستى با میل كمال‌طلبى ضمیمه گردد، آن‌گاه مى‌تواند جهت صحیح رفتار خود را پیدا كند و از رفتار غلط روى گرداند؛ مثلا از لج‌بازى به انعطاف‌پذیرى، حق‌جویى و تسلیم بودن در مقابل حق روى آورد. البته این حالت، آثار زیادى دارد كه پرداختن به آنها از حوصله این مقال خارج است.

پیامد افراط در ارضاى غریزه حب ذات‌

با بیان فوق، مشخص مى‌شود كه چگونه و چرا انگیزه لج‌بازى براى آدمى پیدا مى‌شود و به همان راه غلطى كه مشغول است ادامه مى‌دهد. در واقع منشأ این روحیه، یك خواست فطرى در انسان است كه مى‌خواهد به شكلى كمال خود را رقم زند و شخصیت خود را تثبیت نماید. او گمان مى‌كند اگر چنین وانمود شود كه مرتكب خطا شده است، شخصیتش لطمه مى‌خورد؛ از این روى براى این كه چنین برداشتى در ذهن دیگران شكل نگیرد، سعى مى‌كند از رفتار و گفتار خویش تا حد امكان دفاع نماید. در این جا لازم است كمى پیامدهاى این روحیه را بررسى كنیم.
فرض كنید وقتى كه با دوستان خود گفتوگو كنید و معناى عباراتى از یك كتاب را توضیح مى‌دهید رفیقتان مى‌گوید نه، این‌گونه نیست و معنایش چیز دیگرى است؛ او مى‌گوید: معناى عبارت همین است كه من گفتم. شما هم مى‌گویید: معناى عبارت همان است كه من مى‌گویم و توضیح مى‌دهید كه این‌جا را غلط خواندى و معناى این كلمه را اشتباه بیان كردى و... . به هرحال انسان در مقابل این‌گونه حرف‌ها و عكس‌العمل‌هاى متقابل كه واقع مى‌شود ممكن است به اشكال مختلف عكس‌العمل نشان دهد. یك شكل واكنش آن است كه آدمى بر سخن خود اصرار ورزد و به گفته خود ادامه بدهد و حرف خود را به كرسى بنشاند؛ یعنى على رغم این كه مى‌داند و مى‌فهمد اشتباه مى‌كند، اما بر سخن نادرست خود اصرار و پافشارى نماید. چنین حالتى به نوعى همان لجاجت است. این حالت از زندگى ما خیلى دور نیست؛ ولى ما به آن توجه نمى‌كنیم. گاهى تأثیر این روحیه به جایى مى‌رسد كه آثار بسیار بدى را به دنبال
‌﴿ صفحه 146 ﴾
مى‌آورد. اگر این حالت در نفس انسان رسوخ پیدا كند و ملكه وى بشود، مفاسد فراوانى در پى دارد؛ مثلا هر حرفى كه مى‌زند آن را حرف صحیح تلقى مى‌كند و حاضر نیست بگوید اشتباه كردم. این اصرار بى‌دلیل، مفاسد فردى و اجتماعى فراوانى را در پى خواهد داشت. از این روى اگر چنین شخصى موقعیت اجتماعى مهمى به دست آورد یا به سرپرستى یك مجموعه برسد، باعث گمراهى خود و دیگران و بروز مفاسد اجتماعى غیر قابل جبران مى‌شود. اگر این ملكه رسوخ پیدا كند، به‌گونه‌اى كه حاضر نشود به اشتباه خود اعتراف نماید، به یقین باعث مى‌گردد مردم هم گمراه شوند و به غلط بیفتند و مفاسد اجتماعى فراوانى بروز نماید. این روحیه از همان خوى كودكانه لج‌بازى سرچشمه مى‌گیرد و در زمان پیرى هم كه مرجع تقلید، مسؤول كشور، اداره و یا سرپرست خانواده است، دست از آن برنمى‌دارد.
خوب است تا هنوز نوجوان و جوان هستیم و فرصت از كف نرفته و این خصلت ناپسند، در وجودمان ریشه محكم نكرده است، خود را از این خطر رها سازیم. اگر اندك گرایشى در وجود شما هست كه مانع مى‌شود به كار غلط خود اعتراف كنید و اشتباه خود را قبول و جبران نمایید، بدانید در راه خطرناكى پیش مى‌روید و به جاى بدى منتهى خواهید شد. باید بفهمید كه هر چه موقعیت اجتماعى شما بالاتر برود، دامنه تأثیر منفى این خطر بیشتر خواهد شد و مفاسد آن سنگین‌تر مى‌گردد. باید در وجود خودمان كاوش كنیم و ببینیم تا چه اندازه‌اى این صفت در ما رسوخ و ثبات یافته است و در كجا ظهور پیدا مى‌كند و در هر حال هرچه زودتر جلوى آن را بگیریم و آن را علاج كنیم وگرنه نتیجه بسیار خطرناكى را پیش روى داریم.