پند جاوید جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

میل فطرى معاشرت‌

انسان در زندگى دنیا، گریزى از معاشرت با دیگران ندارد. در حالى كه معاشرت، حكم محتوم زندگى انسانى است و ترك معاشرت به طور كلى در برخى موارد غیرمقدور و یا صحیح نمى‌باشد، ولى به یقین هر معاشرتى هم مطلوب و پسندیده نیست. حال كه آدمى چاره‌اى جز معاشرت ندارد، باید بر اساس یك معیار صحیح و سالم با دیگران معاشرت نماید و ملاكى
﴿ صفحه 36 ﴾
نیكو و پسندیده براى معاشرت با دیگران در اختیار داشته باشد و بر همان اساس در انتخاب رفیق، دوست و هم‌نشین اقدام نموده، با رعایت آداب معاشرت و طبق معیار معین شده عمل كند. اگر بر اساس آن معیار، دوست خود را برگزیند و با او معاشرت پسندیده داشته باشد، بیشترین و بهترین بهره را از معاشرت با او مى‌برد. در واقع یكى از خواسته‌هاى فطرى انسان كه بدون آموزش از دیگران و یا تلقین حاصل مى‌شود و انسان خود به خود به آن تمایل دارد، همانا میل به معاشرت با دیگران است. این میل فطرى آن چنان مقبول و شدید است كه حتى گفته شده انسان «مدنى بالطبع» است و زندگى اجتماعى جزء طبیعت و فطرت انسان است. البته هم اكنون در صدد اثبات و یا رد این تعبیر نیستم و بررسى آن را به وقت دیگرى حواله مى‌دهیم و لیكن همه ما به وجدان درمى‌یابیم كه میل معاشرت با دیگران در نهاد آدمى وجود دارد. گویا از همین روست كه از تنهایى رنج مى‌برد. اگر آدمى براى مدتى هر چند كوتاه، در جایى تنها باشد و هیچ كس را نبیند، خیلى به او سخت مى‌گذرد. به خصوص اگر این تنهایى غیر اختیارى و اجبارى باشد، تحمل آن سخت‌تر است. میل معاشرت با انسان‌هاى دیگر به حدى قوى است كه به معاشرت با دوست، آشنا و همشهرى محدود نمى‌شود؛ بلكه هر گاه انسان شخص دیگرى را مشاهده مى‌كند، علاقه‌مند است با او ارتباط برقرار نماید و اندك انسى بگیرد؛ مثلا اگر كسى به طور تصادفى در بیابان و یا جنگل گرفتار شود و براى مدتى نتواند با انسان‌هاى دیگر ارتباط داشته و معاشرت كند، به محض مشاهده یك انسان آن‌قدر خوشحال و مسرور مى‌شود كه گویا گمشده خود را یافته است؛ به‌گونه‌اى كه اگر آن فرد كاملا غریبه و ناشناس باشد و حتى زبان او را نفهمد و ارتباط كلامى هم برقرار نشود، باز هم با مشاهده او خیلى خوشحال مى‌شود و دوست دارد با او صحبتى بكند و انس بگیرد. این رفتار، خود نشانه این است كه میل به معاشرت با انسان‌هاى دیگر، یك میل فطرى است. البته توجه داریم كه شدت این میل در سنین مختلف، متفاوت است؛ مثلا در سنین نوجوانى این میل بسیار قوى است، در حالى كه بعد از این مقطع سنى با افزایش سن، كم‌رنگ‌تر مى‌شود.
واضح است كه خداى متعال طبق حكمتى این میل را در وجود انسان قرار داده است؛ به عنوان نمونه یكى از حكمت‌هاى آن این است كه معاشرت با انسان‌هاى دیگر به ویژه با
‌﴿ صفحه 37 ﴾
انسان‌هاى ایده‌آل و كامل، بهترین وسیله نیل به سعادت و مقصد عالى انسان‌هاست. البته از آن جهت كه ارضاى میل‌هاى فطرى به دو صورت متعادل و غیر متعادل امكان‌پذیر است، این میل فطرى نیز از تیررس افراط و تفریط به دور نبوده و زندگى انسان را در این عالم به دو گونه تحت تأثیر قرار مى‌دهد؛ مثلا انسان، در فطرت خود میل به خوراك دارد. در حالى كه این میل، یك میل فطرى است، اما هر نوع خوراكى و هر اندازه‌اى مطلوب نمى‌باشد. معناى فطرى بودن یك میل این نیست كه آن را رها كرده و بدون هیچ قید و شرطى و به هر صورتى آن را ارضا نماییم، بلكه چون به ودیعه نهادن این امیال از جانب خداوند منان، مستند به حكمت است و آدمى در پرتو این امیال به سوى اهدافى سوق داده مى‌شود، باید با توجه به آن اهداف به دنبال ارضاى آنها باشیم؛ به این معنا كه در برابر این امیال، دو مسیر قرار دارد: یك راه مطلوب كه طى نمودن آن به نفع انسان تمام مى‌شود و موجب تكامل وى مى‌گردد و راه دیگر كه غلط و نادرست بوده، به ضرر انسان منتهى مى‌گردد و طى نمودن آن، موجب انحطاط انسان مى‌گردد. بى‌تردید انسان جویاى كمال و تعالى راه نخست را بر مى‌گزیند كه همان اعتدال در ارضاى امیال مى‌باشد. البته این قانون در تمام میل‌هاى فطرى مانند میل جنسى، خوردن، معاشرت و... حاكمیت دارد.

اعتدال در ارضاى امیال‌

اعتدال در ارضاى امیال، هم مقتضاى شریعت است و هم مفاد حكم عقل. آنچه در این مقام اهمیت دارد همانا تبیین عملى و عینى اعتدال و ترسیم شكل سالم ارضاى آن امیال است. مانند این كه در انسان، میل به معاشرت وجود دارد و وى در ذات خود به این مطلوب و نعمت تمایل دارد. بى‌تردید، حكمتى در جعل این كار نهفته است، اما به شرط این كه از این نعمت درست استفاده كند؛ مانند این كه انسان دانشمند و متخلق به خلق و خوى ایده‌آل و پسندیده را براى معاشرت و رفاقت برگزیند كه در این صورت استفاده‌هاى بسیار سرشارى از معاشرت با او مى‌برد و معاشرت با چنین انسانى در تكاملش بسیار مؤثر مى‌باشد. اما اگر به شرایط رفاقت و معاشرت عمل نكند و با شخصى باب معاشرت را بگشاید كه با اخلاق نیكو و منش پسندیده بیگانه است، به یقین از این معاشرت، جز خسارت و سقوط در قعر مفاسد و مصایب ثمر
‌﴿ صفحه 38 ﴾
دیگرى نمى‌برد. اگر نگوییم همه امیال فطرى، شمشیر دو لبه هستند كه هم مى‌توانند وسیله خیر باشند و هم وسیله شر، هم مى‌توانند وسیله تكامل باشند و هم وسیله سقوط بى‌تردید، بیشتر امیال فطرى چنین حالتى را دارند كه از آن جمله میل به معاشرت مى‌باشد.
پس در رفع این تردید و ابهام كه آیا باید بناى زندگى را بر معاشرت بگذاریم و با همه انسان‌ها رفاقت داشته باشیم یا انزوا و اعتزال اختیار كنیم و به طور كلى از دیگران دورى گزینیم، باید گفت كه بنیان زندگى انسانى بر معاشرت با دیگران بنا شده است و لیك باید عنایت داشت كه مقصود آن نیست كه به هر صورتى كه شد و با هركسى كه میسر گردید، معاشرت كنیم و هیچ قید و شرطى در معاشرت نداشته باشیم و هیچ حد و اندازه‌اى را رعایت نكنیم. همان‌گونه كه هیچ قاعده و قانونى اقتضا نمى‌كند كه آدمى به طور كامل ترك معاشرت كند و از انسان‌ها فرار نماید، همان گونه اجازه نمى‌دهد تا باب معاشرت را به روى همگان بگشاییم و به هر شكلى و با هر كسى و به هر كیفیتى معاشرت داشته باشیم. هیچ كدام از این دو روش افراط و تفریط صحیح نیست و باید اعتدال را با رعایت شرایط آن برگزید.
در بین علماى اخلاق، قانونى مطرح است كه مورد قبول حكماى اسلامى هم مى‌باشد و آن قانون، همان «اصل اعتدال» مى‌باشد. البته اگر چه مفهوم و مقصود آنها از معیار و ملاك اعتدال كاملا روشن نیست، ولى به طور اجمالى مى‌شود گفت این معیار یك اصل صحیح و قابل قبول است. بعضى از علماى اخلاق پا را از این حد فراتر نهاده‌اند و به تبع حكماى سابق یونان، به خصوص ارسطوییان، اعتدال را ملاك «خوب بودن» و «خیر بودن» یك عمل مى‌دانند؛ بدین معنا كه مى‌گویند كار خوب آن است كه در آن از افراط و تفریط پرهیز شده باشد و در آن اعتدال و میانه‌روى رعایت شده باشد. البته شاید نشود این سخن را به طور كلى قبول نمود، ولى با وجود این ـ اگر اعتدال، معیار نباشد ـ مى‌شود گفت نشانه بسیار خوبى براى تشخیص برخى اعمال پسندیده و نیك است كه موارد استثناى آن هم خیلى كم مى‌باشد. گویا رعایت اعتدال در تمام امور، خود عامل نیك شمردن و پسندیده بودن است.
شایان تذكر است كه در روایات اهل بیت(علیهم السلام) نیز عباراتى كه مؤید این مطلب باشد، بیان شده است؛ مثل این حدیث معروف كه امام كاظم(علیه السلام) مى‌فرمایند: خَیْرُ الْاُموُرِ اَوْسَطُها(7) و یا
﴿ صفحه 39 ﴾
تعابیرى هم‌چون: ... اَحَبُّ الاُْموُرِ اِلَیْكَ اَوْسَطُها فِى الْحَقِّ...(8) و خَیْرُ النّاسِ فِىَّ حالاً الَنمَطُ الاَوْسَطِ فَاَلْزِموُه(9). همان‌گونه كه بیان شد مى‌توان این روایات را تنها نشانه‌اى بر رعایت اعتدال به عنوان یك معیار تلقى نمود والا به عنوان دلیل قطعى كفایت نمى‌كنند.
به هرحال بعد از معین‌شدن هدف زندگى باید جهت رسیدن به آن هدف، از امیال استفاده كرد و در حد اعتدال و به شكل صحیح از آنها بهره گرفت تا هدف مورد نظر، تأمین و تحصیل گردد وگرنه ره به تركستان مى‌بریم.

معیار معاشرت پسندیده‌

دانستیم كه تنها تكیه بر اعتدال، سعادت‌آفرین نیست. در اثبات این سخن، همین بس كه اگر آدمى بى‌هدف و یا در پى اهداف باطل میانه‌روى پیشه نماید، هرگز به حق و مقصود ایده‌آل نخواهد رسید. از این رو بایستى این حركت معتدل، داراى هدفى صحیح باشد. آدمى اگر هدف زندگى را نیك تشخیص دهد و در بهره‌گیرى از امیال، راه اعتدال را پیش گیرد، مظفر است والا نه اعتدال تنها در نیل به سعادت كفایت مى‌كند و نه صرف تشخیص صحیح هدف، ما را به آن مى‌رساند.
بعد از آن كه شیوه حركت به سمت هدف كه همان پیشه‌نمودن اعتدال باشد مشخص شد، اینك به بیان و بررسى هدف زندگى انسانى مى‌پردازیم.
در مورد انسان و هدف وى حداقل دو بینش وجود دارد: یكى عقیده افرادى كه انسان را مجموعه‌اى از امور پراكنده و داراى جوانب عدیده مى‌دانند. معتقدان به این اندیشه مى‌گویند: انسان داراى ابعاد متعدد است؛ مثلا خوراك دارد، پوشاك دارد، معاشرت با همسر و فرزند دارد، درس خواندن دارد، كسب و كار دارد و...؛ یعنى مجموعه‌اى از امور مختلف كه هركدام از اینها مى‌تواند یك مقصد و مقصود خاص داشته باشد. البته این امور مختلف هیچ ارتباطى با هم ندارند. گویا در این بینش، انسان یك موجود نیست، بلكه چندین موجود با هم تركیب و یا
﴿ صفحه 40 ﴾
به هم ضمیمه شده و یا به هم چسبیده‌اند و موجودى به نام انسان را با شئون مختلف به وجود آورده‌اند، در حالى كه این شئون (خوراك، پوشاك، همسرگرفتن، بچه‌دارشدن، درس‌خواندن، كسب‌كردن و...) هیچ ربطى به هم ندارند. به هرحال اینها امور مختلفى هستند كه آدمى باید در هر كدام از این شئون، حد اعتدال را رعایت كند. هدف اصلى، رعایت اعتدال در ارضاى تمام این شئون است.
طبق بینش دیگر انسان موجودى است كه براى رسیدن به یك نقطه مشخص آفریده شده است و همه آنچه گفته شد، ابزارى است براى این كه آدمى از آنها استفاده كند و به آن هدف واحد برسد. این‌گونه نیست كه چند هدف را از چند مسیر در نظر داشته باشد و دنبال كند.
براى تصور بهتر این دو بینش، یك دسته سیم را كه در یك كابل گنجانده شده‌اند، در نظر آورید. در این كابل هر یك از سیم‌ها از یك جا شروع و به یك جا ختم مى‌شوند و ارتباطى با هم ندارند و فقط قرین یكدیگر هستند و در محفظه‌اى گنجانده شده‌اند. از آن‌جا كه این رشته سیم‌ها ربطى به هم ندارند، یكى چراغ را و آن یكى پنكه را روشن مى‌كند، یكى براى اتو و آن یكى براى روشن نمودن تلویزیون است. كسى كه به این كابل نگاه مى‌كند فكر مى‌كند یك چیز است، ولى در داخلش چیزهاى متعدد و مختلفى است؛ چراكه اهداف مختلفى دارند و هر یك از جایى نشأت مى‌گیرد و به جایى ختم مى‌شود. حال باید مشخص نمود كه آیا انسان هم یك چنین موجودى است كه در قالب بدن یا روحش رشته‌هاى مختلفى گنجانده شده است كه هر كدام از یك جا شروع و به یك جاى خاص ختم مى‌شوند و هرگز به هم ارتباط و اتصال پیدا نمى‌كنند یا همه اینها، اگر چه ابزارهاى مختلفى هستند، جملگى ما را به یك نقطه و یك هدف مشخص سوق مى‌دهند؟ آیا این كانال‌هاى مختلف، همگى به یك دریا مى‌ریزند یا این كه هر كدام از یك جا شروع و به دریایى جدا ختم مى‌شوند؟ آیا روح انسان موجود واحدى است كه از این مجارى مختلف، تغذیه و از این ابزارهاى متنوع بهره مى‌گیرد تا سیر خودش را به سمت یك مقصد نهایى و به سوى یك كمال اعلا ادامه بدهد ـ هدف یكى است و بس و انسان هم یك موجود است و بس ـ یا این كه روح انسان، مجموعه‌اى است از ابعاد مستقل جداگانه كه براى هر بعدى، هدفى خاص تعیین شده است؟
‌﴿ صفحه 41 ﴾
آن‌گونه كه از آیات و روایات به دست مى‌آید، از بین این دو بینش، نظر اسلام این است كه حقیقت انسان همان روح الهى اوست كه در این كالبد، دمیده شده است. این بدن، ابزارى است براى این كه آن روح ترقى نماید و تكامل پیدا كند،(10) و به هدفى كه معین شده است برسد و در آن‌جا از نعمت‌هاى مادى و معنوى كاملا متنعم گردد.
اما آن هدف چیست و كجاست؟ در ابتدا باید گفت از آن‌جا كه هنوز به آن هدف نرسیده‌ایم، حقیقت آن براى ما ناآشنا است؛ چرا كه آن هدف از مقوله یافتنى‌هاست نه دانستنى‌ها. آن كه نیافته است، نمى‌تواند حقیقت آن را بشناسد و بشناساند. دانستن تنها، ما را به حقیقت آن هدف عالى رهنمون نمى‌گردد و حتى نمى‌توانیم اسم خاصى برایش بگذاریم. مى‌دانیم اسم آن «قرب به خداوند» متعال است؛ یعنى آنجایى كه انسان باید به آن جا برسد، جایى است نزدیك خداوند سبحان. تنها مى‌دانیم كه یك نقطه، مقصد، مقصود و مطلوب است و آن همان نزدیك شدن به خداوند (جلّ جلاله) است و جایى دیگر نیست. پس اگر مى‌گوییم هدف «قرب الهى» است صرفاً بر اساس اصول و بینش صحیح اسلام كه زندگى حقیقى را همان زندگى ابدى و جاودانه در جوار رحمت حق مى‌داند، سخن مى‌گوییم. اگر مى‌گوییم هدف قرب الهى است از این روست كه در متون اسلامى این اسم و عنوان بیان شده است؛ مانند این كه خداوند سبحان، دعا و خواسته آسیه، همسر فرعون، را این‌گونه نقل مى‌فرماید كه: ...رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَیْتاً فِى الْجَنَّة(11)؛ اى خدا در بهشت نزد خودت، خانه‌اى براى من بساز! همان‌گونه كه تعبیر «نزد خداوند» نیز در آیات متعدد قرآن وارد شده است؛ مانند: ...لَهُمْ دَرَجاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ...(12)و ... فِى مقعدِ صِدْق عِنْدَ مَلِیك مُقْتَدر(13) ... عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقوُن(14). لَهُمْ دارُ السَّلمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیَّهُمْ...»(15)؛ آنها را نزد خداوند خانه سلامت و آسایش است و خدا دوست‌دار آنهاست. واژه‌هایى مانند «در همسایگى خدا» و «در جوار رحمت حق» كه تعابیرى عرفانى هستند، نیز به
﴿ صفحه 42 ﴾
این معنا اشاره دارند. گمان مى‌برید چه تعبیرى مى‌توان آورد تا آن مقصود عالى و ایده‌آل را برساند؟ به یقین الفاظ نمى‌توانند آن حقیقت را بیان كنند كه انسان به كجا مى‌رسد و مرتبه وجودى و كمال نهایى انسان چیست؟ تعبیرات عرفى آن، همین عبارات «نزدیك خداوند»، «پیش خداوند»، «در جوار خداوند» و «در همسایگى خداوند» است. به هر حال تمام این الفاظ به آن مقام الهى كه حقیقتش براى ما قابل فهم نیست، اشاره دارند. ان‌شاء الله وقتى به آن‌جا رسیدیم، خواهیم فهمید كه حقیقت آن چیست.
پس اگر از نعمت‌هاى مختلف و بى‌پایان الهى استفاده مى‌كنیم باید در راه نیل به این هدف مقدس باشد و حركت و پیشرفت خود را با این هدف بسنجیم و منطبق سازیم. باید ببینیم كدام یك از این اعمال ما را به آن هدف نزدیك مى‌كنند، همان را انجام دهیم و به همان شكل از امیال نهفته در وجود خود بهره بگیریم.
بنابراین معیار ما در انتخاب روش صحیح استفاده از امیال و غرایز، همانا میزان تأثیرى است كه در رسیدن ما به آن هدف دارند. از این روى تنها اعتدال، ملاك صحیح و درستى نیست، بلكه تنها به عنوان اماره و نشانه مؤثر است و نه به عنوان برهان؛ چراكه به دقت نمى‌تواند راه را نشان دهد كه چگونه باید از این امیال و نعمت‌ها استفاده كنیم. ما نمى‌دانیم حد اعتدال هر نعمت و هر غریزه و میلى چه‌قدر و به چه كیفیتى است؟ اگر معیار دقیقى در دست داشته باشیم در حد شناخت و معرفت خود مى‌توانیم بفهمیم كه از هر یك از امیال و غرایز چه‌قدر باید استفاده كنیم تا به هدف نهایى برسیم، ولى اعتدال این ملاك و معیار را به دست نمى‌دهد و نمى‌تواند معیار قابل اعتمادى در نیل به اهداف باشد.