پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

شیوه عمل به معیار معاشرت

از آن‌جا كه این فراز وصیّت از اهمیّت ویژه‌اى برخوردار است و مطلب تازه و بدیهى بیان شده است، حضرت على(علیه السلام) با عبارتى همچون یا بُنَىَّ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِى، وصیّت خود را ادامه مى‌دهند تا
‌﴿ صفحه 231 ﴾
توجه مخاطب خود را كاملا جلب نموده و سخن خود را در عمق جان او جاى دهند و آن‌گاه مى‌فرمایند:
اِجْعَلْ نَفْسَكَ مِیزاناً فیِما بَیْنَكَ وَبَیْنَ غَیْرِكَ؛ در روابط با دیگران، خود را میزان و معیار روابط اجتماعى قرار دهید تا هرگز با مشكلى مواجه نشوید. امّا چگونه؟ بدین روش كه: اَحْبِبْ لَغَیْرِكَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ؛ اگر چیزى را براى خود دوست دارى، براى دیگران هم دوست بدار. اگر دوست دارى كه دیگران براى تو این كار را انجام دهند، خودت را جاى دیگران بگذار و تو هم براى دیگران آن را انجام بده. آنچه براى خودت مى‌خواهى، براى دیگران هم بخواه؛ چرا كه آنها هم مثل تو انسان هستند. همین‌طور از جانب دیگر اِكْرَهْ لَهُ ما تُكْرِهُ لِنَفْسِكَ؛ اگر چیزى را براى خود نمى‌پسندى و دوست ندارى، پس براى دیگران هم دوست نداشته باش. اگر چیزى را واقعاً براى خود، بد مى‌دانى و زشت مى‌شمارى، براى دیگران هم بد بدان و آن را زشت و ناپسند بشمار. البته به كار گرفتن این معیار در گستره اعمال و افعال، رهاوردهاى زیبایى دارد كه در ادامه حضرت(علیه السلام) به ذكر چند نمونه از آن پیامدهاى نیكو مى‌پردازند:
اگر همیشه و به طور دقیق به این معیار پاى‌بند باشیم، هرگز به كسى ظلم نمى‌شود؛ یعنى چون هرگز دوست ندارید، كسى به شما ستم كند و به حق شما تجاوز روا دارد و آن را پایمال نماید، پس شما هم به كسى ستم نمى‌كنید. لا تَظْلِمْ كَما لا تُحِبُّ اَنْ تُظْلَمَ؛ همان‌طور كه دوست ندارى كسى به تو ظلم كند، پس تو هم به كسى ظلم نكن؛ چون او هم، مثل تو انسان است و همین توقع را دارد. اگر هر انسانى خود را میزان اعمال خویش قرار دهد، هرگز به دیگرى ظلم نخواهد كرد. و اگر چنین اندیشه‌اى در جامعه حاكم شود هرگز به كسى ظلم و ستم نمى‌شود و درصد قابل توجهى از مشكلات، حل خواهد شد. روى دیگر سكه آن است كه مى‌فرماید: اَحْسِنْ كَما تُحِبُّ اَنْ یُحْسَنَ اِلَیْكَ؛ آن‌چه براى خودت دوست دارى براى دیگران نیز دوست بدار. اگر دوست دارى به تو خوبى كنند، پس تو هم به دیگران خوبى كن. اگر چیزى ـ مثل توهین و بى‌ادبى و مسخره نمودن و عیب‌جویى و بدزبانى به دیگران ـ را زشت مى‌دانى، پس در حق دیگران هم این اعمال را زشت بدان و از آنها اجتناب كن. چطور مى‌پندارى كه اگر دیگران به تو بى‌احترامى كنند كار زشتى را مرتكب شده‌اند، ولى اگر تو به دیگران بى‌احترامى
‌﴿ صفحه 232 ﴾
نمایى زشت نیست؟. بنابراین، وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ ما تَسْتَقِبِحُ مِنْ غَیْرِكَ؛ اگر رفتارى از رفتارهاى دیگران را در حق خود زشت مى‌شمارى، انجام آن را در حق خود نیز زشت بشمار. وَارْضَ مِنَ النَّاسِ لَكَ، مَا تَرْضَى بِهِ لَهُمْ مِنْكَ؛ با آنها همان‌گونه رفتار كن كه اگر آنها با تو رفتار مى‌كردند، مى‌پسندیدى. اگر دوست دارى آنها با تو به گونه‌اى رفتار كنند كه خوشنود و راضى مى‌شوى، اینك آنها هم از تو این توقع را دارند كه به گونه‌اى رفتار كنى كه آنها راضى مى‌شوند. آن چه موجب رضایت تو از دیگران هست، همان را موجب رضایت دیگران از خود بدان. همان‌طور كه دوست دارى دیگران كارى بكنند كه تو دوست دارى و راضى مى‌شوى، پس تو هم كارى كن كه دیگران از تو راضى باشند.
اینك با توجه به مطالب فوق، حضرت(علیه السلام) به بیان یك مصداق بارز از كیفیّت ارتباط با دیگران در حوزه رفتار عالم و متعلّم مى‌پردازند كه لازم است سخت به آن پاى‌بند باشیم. آن مصداق مهمّ این است كه همان‌گونه كه دوست ندارید به وسیله عمل دیگران به دردسر و گرفتارى مبتلا شوید، پس موجبات گرفتارى دیگران را نیز فراهم مسازید؛ مثلا در كیفیت ارتباط با دیگران و راهنمایى آنها و جواب به سؤالاتشان، اگر چیزى نمى‌دانید، صاف و صریح بگویید: «نمى‌دانم». چگونه شما توقع دارید كه اگر كسى چیزى را نمى‌داند، صریح و صاف بگوید: «نمى‌دانم»؟ چگونه اگر با سخنان جاهلانه خود موجب گمراهى و دردسر شما شود ناراحت مى‌شوید؟ دیگران هم وقتى چیزى را از تو مى‌پرسند و نمى‌دانى، صاف و صریح بگو نمى‌دانم و هرگز دیگران را به زحمت نینداز. پس در مقام پاسخ به سؤالات دیگران، همان‌گونه رفتار كنید كه انتظار دارید با شما آنگونه رفتار كنند؛ یعنى اگر مى‌دانید، جواب بدهید و اما اگر شك دارید و نمى‌دانید، طرف را به دردسر نیندازید. پس كسانى كه چیزى را نمى‌دانند و صاف و صریح نمى‌گویند: «نمى‌دانیم» و على رغم جهل، اظهار نظر مى‌كنند، رفتار درستى ندارند؛ چون توقع ما از دیگران این نیست كه با سخنان جاهلانه خود باعث دردسر ما شوند و ما را به بیراهه راهنمایى كنند. بلكه توقع ما این است كه اگر چیزى را نمى‌دانند صاف و صریح بگویند: «نمى‌دانیم». پس در وهله نخست، از آن‌چه نمى‌دانید، سخن نگویید. مرتبه بعد این است كه هر آن‌چه را مى‌دانید نیز مگویید: وَلا تَقُلْ بِما لا تَعْلَمُ، بَلْ لا تَقُلْ كُلَّ ما تَعْلَمُ، وَلا تَقُلْ مِمّا لا تُحِبُّ اَنْ
‌﴿ صفحه 233 ﴾
یُقالَ لَكَ. باید بررسى كنید كه آیا گفتن آن سخن به نفع و صلاح است یا نه؟ اگر گفتن آن موجب فساد مى‌شود و روابط اجتماعى را تهدید مى‌كند و به مخاطره مى‌اندازد، هرگز نباید بگویید. فرض كنید كه شما یكى از دو دوست را مشاهده مى‌كنید كه در حق دوست دیگر اشتباهى مرتكب مى‌شود و زبان به بدگویى گشاید، حال اگر شما به آن دوست دیگر بگویى كه فلانى در حق تو این‌گونه رفتار كرده است ـ حتى اگر به حق و عمد هم باشد ـ به صلاح آنها نیست و دوستى آنها متزلزل مى‌شود؛ از این‌رو لازم نیست هر چه مى‌دانید بگویید. بنابراین اولاً چیزى را كه نمى‌دانى مطلقاً مگو و ثانیاً هر چیزى را هم كه مى‌دانى نیز نگو. بلكه بنگر، آیا گفتن آن مصلحت دارد یا نه؟ اگر در جواز گفتن آن شك دارى كه خودت را جاى شنونده و طرف مقابل بگذار، و بر این اساس عملكرد خود را تصحیح نما.

خودپسندى، آفت معاشرت اجتماعى سالم

با وجود اتقان معیار آداب و معاشرت، افراد زیادى این قاعده را رعایت نمى‌كنند. افراد زیادى وجود دارند كه حاضر نیستند، آن‌گونه كه خود از دیگران توقع دارند، عمل نمایند و توقع دیگران را برآورده كنند. هرگز خود را جاى دیگران در نظر نمى‌گیرند، بلكه خود را تافته‌اى جدا بافته مى‌شمارند. امّآ آن‌چه اهمیّت دارد این است كه چرا این‌گونه عمل مى‌كنند؟ ریشه این مرض چیست؟ و این بیمارى از كجا ناشى شده و آب مى‌خورد؟ و علت این انحراف چه چیزى است؟ حضرت در پایان این فصل مى‌فرمایند:
وَاعْلَمْ اَنَّ الاِْعْجابَ ضِدَّ الصَّوَابِ؛ توجه داشته باش كه ریشه مشكل در این‌جا خودپسندى است؛ یعنى از آن جاكه خود را متفاوت با دیگران مى‌داند و تافته‌اى جدابافته مى‌بیند؛ حاضر نیست رفتارى متساوى و یكسان با دیگران داشته باشد و مطابق توقع دیگران عمل نماید. بلكه مى‌گوید من باید این توقع را داشته باشم ولى دیگران هزگز نباید چنین توقعى داشته باشند. البته عوامل ریشه‌اى كه چنین بهانه‌اى را به دست آدمى مى‌دهند، مختلفند. یكى از آن اسباب ریشه‌اى این است كه خود را برتر از دیگران مى‌شمارد و تكبر مىورزد؛ مثلا خود را عالم مى‌پندارد و دیگران را جاهل و مى‌گوید: «چون من عالم هستم، دیگران باید به من احترام
‌﴿ صفحه 234 ﴾
بگذارند ولى من نه». یا آن دیگرى مى‌گوید: «من چون پولدار هستم، دیگران باید به من احترام بگذارند». و یا گمان مى‌كند چون فرد مؤمنى هستم و دیگران اهل معصیت، پس باید دیگران به من احترام كنند. این‌گونه پندارهاى غلط منشأ این خطاست و همین امور باعث مى‌شود كه انسان، معیار حكیمانه معاشرت را زیرپا بگذارد و مسیر گمراهى را طى كند. اوّلین قدم، در انحراف گمراه‌شدگان همین جاست كه خودشان را یك سروگردن برتر از دیگران مى‌بینند و مزیتى براى خود قایل هستند كه گویا دیگران از آن بى‌بهره مى‌باشند و این بدترین دردى است كه انسان به آن مبتلا مى‌شود و به هلاكت دنیا و آخرت وى منجر مى‌گردد. باید با این درد به طور جدّى برخورد كرد. انسان باید سعى كند همیشه خود را از دیگران كوچك‌تر ببیند و اگر واقعاً از نعمت‌هایى برخوردار است و از مزیت و امتیازى نسبت به دیگران بهره‌مند مى‌باشد، باید آنها را امانت الهى بشمارد كه خدا به ودیعه نزد او سپرده است و در واقع براى او نیست. آیا به مال و منال عاریه‌اى مى‌توان نازفروشى نمود و مغرور شد؟ به علاوه چگونه و به چه دلیل ضمانت مى‌كند اینها تا آخر عمر براى او بماند؟ چه بسا آنها را از دست بدهد و یا عاقبت او به شرّ منتهى شود و آن كسى كه وى را جاهل و گمراه و گناهكار مى‌پنداشت، هدایت شود و اهل بهشت گردد، ولى او گمراه شده و جهنمى شود! به قول آن ضرب المثل معروف: «جوجه‌ها را آخر پاییز مى‌شمارند». چه كسى مى‌داند كه عاقبت زندگى‌اش چه خواهد شد؟ نمونه‌هاى عجیب و غریبى در همین مدت عمر خودمان دیدیم كه از قله اقتدار به ته درّه فرو غلطیدند. چه كسى مى‌تواند به عاقبت خیر خود اطمینان پیدا كند؟ بنابراین انسان باید سعى كند همیشه خود را كمتر از دیگران بداند تا تواضع براى او آسان شود و دادن حقوق دیگران سهل گردد و توقع او كم و از دام ابتلاى به عجب و غرور رهایى یابد.
پس سرّ این‌كه عده‌اى به این معیار جامع تربیتى، اجتماعى و اخلاقى پاى‌بند نبوده و حاضر نیستند خود را جاى طرف مقابل بگذارند این است كه خود را یك سر و گردن از دیگران بالاتر مى‌بیند و با خود مى‌گوید من باید با دیگران فرق داشته باشم. لذا براى رفتار دیگران قانون و معیار معین مى‌كند ولى خود هرگونه كه بخواهد رفتار مى‌كند؛ چرا كه در واقع گرفتار خودخواهى و خودپسندى و خودمحورى شده و از خود بسیار راضى است. اگر انسان
‌﴿ صفحه 235 ﴾
خود را همانند دیگران ببیند، توقع بى‌جا نخواهد داشت؛ ولى كسى كه فكر مى‌كند تافته جدابافته‌اى است هرگز به این حكمت عملى عمل نخواهد كرد؛ مثلا كسى كه مى‌گوید: «دیگران باید ابتدا به من سلام كنند، ولى من نه؛ دیگران باید احترام كنند؛ ولى من نه؛ آنها باید نسبت به من گذشت داشته باشند، ولى من نه؛ آنها باید حاجت و نیاز مرا برآورند، ولى من نه و دیگران باید در برابر من خضوع كنند امّا من نه و ...»، چنین شخصى خود را تافته جدا بافته مى‌داند و از دیگران متمایز مى‌شمارد. و اگر چه صریحاً این روحیه را بر زبان جارى نمى‌سازد، امّا از عمق وجودش با این روحیه، رشد یافته و تربیت شده است. لذا نمى‌تواند این رفتار و احساس را ترك نماید. اگر ما درست فكر كنیم و در هر موردى خود را به جاى طرف مقابل بگذاریم و خود را معیار و میزان و وسیله سنجش رفتار با دیگران قرار دهیم و مطابق با آن معیار، عمل كنیم، مشكلات زندگى حل مى‌شود. به وسیله این‌سخن حكیمانه و این درّ بى‌بدیل كه كسى برتر از آن نگفته است و نخواهد گفت، روابط انسانى اصلاح و بسامان مى‌گردد.
این یك روى سكه و یك نوع از مضرات اجتماعى و عملىِ خود پسندى و عجب بود. اما روى دیگر آن، آفات فكرى و علمى و عقلى خودپسندى است. خودپسندى، همان‌گونه كه رفتار آدمى را به تباهى مى‌كشاند، مغز و عقل و اندیشه انسان را نیز آفت‌زده مى‌سازد. عقل انسان مبتلا به خودپسندى، درست كار نمى‌كند. آن‌گاه كه از بند اعجاب رها گردد تحت حمایت رسول باطن و ظاهر به راه راست و معتدل هدایت مى‌شود. انسان اگر به عجب و غرور مبتلا نشود، راه بندگى را خواهد شناخت و با نهایت خشوع در پیشگاه الهى حضور مى‌یابد و خود را نسبت به خدا هیچ مى‌بیند. علامت نجات انسان از خودخواهى و غرور و گمراهى‌ها این است كه در مقام عبادت و در پیشگاه الهى نهایت خضوع و خشوع را ابراز كند. تا خودپسندى و غرور در نهاد انسان هست، نمى‌گذارد دل ـ آن‌طور كه باید ـ خاشع شود تا منیّت هست، خضوع و خشوع ممكن نیست. هر وقت «من» شكست، آن وقت خشوع پیدا مى‌شود. اگر مى‌خواهیم خاشع باشیم، باید علاوه بر تحصیل لطف الهى، زمینه آن را فراهم و موانع آن را بر طرف نماییم و خودپسندى را كنار گذاشته و ضعف و ناچیزى خود را در پیشگاه الهى درك كنیم. آن وقت است كه حالت خشوع پیدا مى‌شود، و زمان حركت به سوى مقاصد عالى فرا مى‌رسد.
‌﴿ صفحه 236 ﴾

سعى بیهوده

در بعضى از نسخه‌هاى این وصیّت الهى، دو جمله دیگر اضافه شده است كه حضرت على(علیه السلام)مى‌فرمایند: وَاسْعَىْ (فَاسْعَ) (وَاسْعَ)(90) فِى كَدْحِكَ وَ لا تَكُنْ خازِناً لِغَیْرِكَ؛ سخت كوشش و تلاش نما و خزانه‌دار دیگرى نباش و چون راه خویش را یافتى تا مى‌توانى در برابر خداوند سبحان فروتنى كن. در مورد این جمله، بعضى این‌گونه اظهار عقیده مى‌كنند كه این جمله براى نجات انسان از تنبلى و تن آسایى ایراد شده است تا وى را از تنبلى نجات بخشد و او را بر حذر مى‌دارد كه در زندگى شخصى وارفته باشد و سستى و تنبلى را پیشه خود سازد. در ضمن مواعظ حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) به ابوذر خواندیم(91) كه تنبلى و سستى، انسان را از سعادت باز مى‌دارد. كسى كه در مورد دنیاى خود تنبل باشد، نسبت به امور آخرتش، بیشتر دچار تنبلى و سستى خواهد شد. بنابراین باید فعال و جدى و جستجوگر و پرتلاش بود. آدم وارفته و شل و سست، هم دنیاى خود را از دست مى‌دهد و هم آخرت خود را ویران مى‌سازد؛ چرا كه دنیا محل حركت و تلاش براى به دست آوردن نعمت‌ها و امتیازهاى اخروى مى‌باشد. به تعبیر بهتر، این دنیا سیر و سفر است، همان‌گونه كه در سفر وقتى ماشین شما تندتر مى‌رود و از دیگر ماشین‌ها سبقت مى‌گیرد، خوشحال مى‌شوید، سفر آخرت هم همین‌طور است و نباید آن را به بازى گذراند؟! این عالم جاى تلاش است و با تنبلى سازگار نیست و با آن كارى از پیش نمى‌رود. این یك معنا براى این كلام حضرت(علیه السلام)است كه مى‌فرماید: وَاسْعَىْ فِى كَدْحِكَ وَ ...؛ ولى یك معناى لطیف‌تر از این هم شاید بتوان ارائه نمود كه بعضى از شارحان و مفسران ذكر كرده‌اند. در قرآن كریم حضرت حق (جلّ جلاله) مى‌فرماید: یا اَیُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلىَ رَبِّكَ كَدْحاً فُمُلاقِیه؛(92) اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد. در این آیه مبارك، مطلب بسیار بلندى بیان شده است كه موقعیت انسان را در حركت به سوى آخرت و تأثیر زندگى دنیوى را بر زندگى اخروى بیان مى‌كند. مى‌فرماید: حقیقت زندگى انسان، تلاش و حركت به سوى خداست. كادِحٌ اِلىَ رَبِّك،به كسى گفته مى‌شود
‌﴿ صفحه 237 ﴾
كه در مسیرى كه به خدا منتهى مى‌شود با تمام توان در حركت است. به بیان دقیق‌تر زندگى این چنینى در واقع تلاشى است براى اِنّا لِلّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُون(93)؛ یعنى زندگى، تلاش براى بازگشت به سوى خداست و ملاقات با اوست كه سرانجام این سفر را معین مى‌كند. پس منظور حضرت حق از عبارت كَادِحٌ اِلىَ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِیه(94) این است كه زندگى كدح و سراپا حركت است. آن‌هم حركت جهت‌دارى كه سمت و سوى آن به جانب خداست. بنابراین چه بهتر كه سعى كنیم از این حركت بهره ببریم. و سراى آن به جانب خداست. بنابراین چه بهتر كه سعى كنیم از این حركت بهره ببریم و سراى آخرت خود را آباد سازیم. در مقام توضیح این فراز خوب است بدانیم كه انسان دو گونه حركت و عمل دارد: یك نوع، اعمال تكوینى است كه چه بخواهیم و چه نخواهیم همه در حركت هستیم و این اعمال انجام مى‌شود و این حركت به وقوع مى‌پیوندد و این عمل و حركت به نفع همه نیست. چون آخر مقصد یكنواخت و یكسان نیست. اگرچه همه به آخرت خواهند رفت ولى آخرت، یك خانه نیست و دو خانه است. آن‌چه نوع مقصد را در آخرت تعیین مى‌كند، اعمال ارادى انسان‌هاست كه بعضى به بهشت و بعضى به جهنم خواهند رفت. پس این كدح طبیعى و تكوینى براى همه است. امّا كسانى از این سیر و حركت بهره‌بردارى صحیح مى‌كنند كه با كدح ارادى، سعادت خود را رقم مى‌زنند، پس شاید معناى وَاسْعَ فِى كَدْحِك این باشد كه در این كدح و حركتى كه به سوى خدا دارى تلاش و سعى و جدّیت داشته باش، تا بتوانى از این حركت خوب استفاده كنى و توشه‌اى پرثمر بردارى و مقصد و سرانجام خوبى داشته باشى. لذا جهت اكمال این وصیّت نورانى در جمله دیگر مى‌فرماید: وَلاَ تَكُنْ خازِناً لِغَیْرِكَ...؛ خزانه‌دار دیگرى نباش. این جمله هم، بسیار حكیمانه است كه مى‌فرماید: در این تلاش طبیعى به سود اخروى خود فكر كن كه مقصد آن‌جاست و براى دیگران تلاش نكن! اگر تلاش مى‌كنى، ببین براى سعادت اخروى خود چه بهره‌اى مى‌برى. چرا به گونه‌اى تلاش مى‌كنى و كدح مى‌نمایى كه نفع آن عاید دیگران مى‌شود و خودت از آن بهره‌اى نمى‌برى؟ چرا مال و ثروت مى‌اندوزى و این‌جا و آن‌جا حساب بانكى باز مى‌كنى
‌﴿ صفحه 238 ﴾
و شبانه‌روز در تلاشى تا صفر جلوى پس‌انداز خود را افزایش دهى ولى خودت بهره‌بردارى نمى‌كنى و فردا شخص دیگرى بهره تلاش تو را صاحب مى‌شود و بهرمند مى‌گردد؟! انسان عاقل، هرگز كارى كه بهره‌اى براى آخرت خودش ندارد، انجام نمى‌دهد و همیشه در پى این است كه ثمره و بهره تلاش عمل خود را خویش بچیند و در آخرت از آن بهرمند گردد و گرنه سعى بیهوده نمودن خطاست.
‌﴿ صفحه 239 ﴾