پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

فراز و نشیب زندگى

معمولا چنین نیست كه انسان تمام عمر خود و سرتاسر دوران زندگى خویش را با مرض و بدبختى سپرى سازد و تمام مدت عمر در بدبختى و ناكامى به سر برد، بلكه هر كسى هم خوشى و هم‌ناخوشى داشته و خواهد داشت. تحولاتى كه به وقوع مى‌پیوندد مهمّ نیست، بلكه مهم آن است كه آدمى ببیند و بیندیشد كه این روزگار چقدر تحول و پستى و بلندى دارد و چگونه این تحولات و فراز و نشیب‌ها رقم مى‌خورند و سرنوشت آدمى را نیز متحول مى‌سازند. به یقین اگر انسان خوب بیندیشد از مجموع این تحولات و دگرگونى‌ها دو نكته را به دست مى‌آورد و براى همیشه در نظر خواهد داشت:
1. خوشى‌ها و كامیابى‌ها و موفقیت‌هاى دنیوى، موقّت است. و نباید به آنها مغرور شد. 2. ناخوشى‌ها و ناكامى‌ها و شكست‌هاى دنیوى نیز موقت است و روزى تمام خواهد شد لذا نباید مأیوس گردید.
بنابراین به خوشى‌هاى زودگذر و موفقیت‌هاى موقت و كامیابى‌هاى گذراى این دنیا نباید مغرور شد؛ چون افراد بسیارى پیش از ما زندگى مى‌كردند و از نعمت‌هاى بیشترى نیز برخوردار بودند و كامیابى‌هاى بیشترى داشتند، امّا این نعمت‌ها و كامیابى‌ها براى آنها باقى نماند، پس ما نیز نباید به این نعمت‌هایى كه در دست خود داریم دل ببندیم و مغرور شویم كه
‌﴿ صفحه 83 ﴾
اینها نیز ماندنى نیستند. روزگار پستى و بلندى بسیار دارد و این زیر و رو شدن‌ها بسى سخت و فاحش است و اگر انسان غفلت كند از اوج عزّت به حضیض ذلت سقوط مى‌نماید. ولى اگر به تحولات، نیك‌نظر كند و خوب بیندیشد، نه تنها به داشتن نعمت‌هاى دنیوى مغرور نمى‌شود، بلكه از نداشتن آنها هم خیلى نگران و مأیوس نمى‌گردد. از این‌رو اگر روزى گرفتارى‌اى پیش آید آن را همیشگى نمى‌پندارد و به یقین مى‌داند كه نه این گرفتارى همیشگى است و نه آن آسایش بادوام است، بلكه این نیز مى‌گذرد. قرآن مى‌فرماید: فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً * اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسْرا(36). پس نه به نعمت‌هایى كه نصیب شما شد، دل خوش نمایید و نه از سختى‌ها و گرفتارى‌هایى كه براى شما پیش مى‌آید، ناامید و مأیوس شوید؛ چرا كه پستى و بلندى دنیا زیاد است و ناپایدار.

گذشتگان، چراغ راه آیندگان

به یقین مطالعه و دقت در آثار و اخبار گذشتگان یكى از بهترین راه‌هاى عبرت و پند گرفتن است. مطالعه و دانستن جزئیات تاریخى اثر زیادى در روح انسان مى‌بخشد. نتیجه اولیّه آن این است كه آدمى ماهیت زندگى دنیا را بهتر مى‌شناسد و پى مى‌برد كه این خوشى‌ها و ناخوشى‌ها و قوّت‌ها و نیروها و سلطنت‌ها و حكومت‌ها و كاخ‌ها همگى زایل و ویران شده‌اند و صاحبان آنها مرده‌اند و ما نیز بدون استثنا به این نقطه خواهیم رسید و روزى از این دنیا رخت برمى‌بندیم و در یك كلام درمى‌یابیم كه دنیا محل گذر است، نه جایگاه اقامت. مثلا اهرام مصر را در نظر بگیرید كه از جمله عجایبى است كه علم با همه پیشرفت و ترقى هنوز نتوانسته كشف كند كه چه كسانى و با چه معلومات و بر اساس چه فرمول‌هاى علمى، آنها را ساخته‌اند و با چه وسیله و قدرتى این سنگ‌هاى عظیم را روى هم سوار كرده‌اند. اسرار این آثار و هزاران پدیده عجیب دیگر كه از گذشتگان باقى است، همچنان ناشكفته و ناشناخته مانده است. به هرحال چه آن قدرت‌هایى كه در دل كوه، كاخ‌ها ساختند و علوم و صنایع را به اوج خود رساندند و چه دیگران كه از تأمین اوّلین نیازهاى خود ناتوان بودند و زندگى پر مشقّتى داشتند، همه رفتند. حال كه گذشتگان بعد از عمرهاى كوتاه و طولانى مردند آیا من و
‌﴿ صفحه 84 ﴾
شما باقى خواهیم ماند؟! آیا ما تافته جدا بافته خلقت هستیم و عمر جاودان خواهیم داشت؟! چه افرادى كه در تمام زندگى جز فقر و تنگدستى قرینى نداشتند و تنها مصائب و مشكلات، رفیق و همدم آنها بود و چه كسانى كه تلاش كردند و براى خود و خانواده‌شان وسایل عیش و نوش فراهم ساختند و مدت‌ها در كنار دوستان و محبوب‌هاى خود زندگى كردند، امّا عاقبت جملگى مردند و به فراق آنها مبتلا شدند. این داستان‌ها و سرگذشت‌ها براى همه ما رخ خواهد داد و سرانجام این دنیا، مرگ است. زندگى این دنیا و پدیده‌هاى این عالم ماندنى و جاودانه نیستند. در مقابل این حیات زندگى دیگرى هست كه ماندنى و جاوید است و نابود شدنى نیست. اگر تمام وسایلى كه در این عالم موجب مرگ مى‌شوند در آن عالم فراهم شوند، هرگز موجب مرگ نمى‌شوند و در آن عالم دیگر مرگ جایى ندارد. مثلا در این عالم سوختگى ساده، انسانى را از بین مى‌برد و نابود مى‌سازد، امّا آتشى كه در آن دنیا در جهنم هست و انسان‌هاى گناهكار را معذّب مى‌سازد، هزاران مرتبه قوى‌تر از آتش این دنیاست ولى هرگز او را از بین نمى‌برد. خداوند سبحان مى‌فرماید: كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُم جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذاب(37)؛ هرگاه پوست‌هاى تن آنها بسوزد پوست‌هاى دیگرى به جاى آن قرار مى‌دهیم تا كیفر را بچشند. در جایى دیگر مى‌فرماید كه آنها با التماس و تضرع به مالك جهنم مى‌گویند كه به خدا بگو تا مرگ ما را برساند، در جواب مى‌شنوند كه این خواسته برآورده نمى‌شود و شما در این‌جا ماندنى هستید؛ اِنَّكُمْ ماكِثُون(38).

كدامین دنیا؟

گفتیم مهم آن است كه انسان دنیا را با آخرت مقایسه كند و ببیند چه نسبتى با هم دارند؟ آیا ارزش دارد كه به خاطر لذایذ این دنیا از سعادت آخرت صرف‌نظر كند؟ به فرض كه سلطنت فرعون‌ها براى انسان حاصل شود و بتواند این اهرام را بسازد و یا سلطنتى همانند سلطنت هارون‌الرشید براى او میسور گردد و یا اموال قارون كه اِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ اوُلِى الْقُوَّة(39)؛
‌﴿ صفحه 85 ﴾
حمل كلیدهاى گنج‌هاى او براى یك گروه نیرومند مشكل بود، در اختیار او قرار بگیرد و این ثروت‌ها را مالك شود و تا آخر عمر یك تب هم بر او عارض نگردد و هرگز هیچ ناراحتى نكشد و به فراق محبوبى هم مبتلا نشود و با تمام لذت و خوشى زندگى كند آیا باز در مقایسه با سعادت اخروى ارزش دارد كه به خاطر لذت زندگى دنیا از زندگى و لذت اخروى دست بكشید؛ در حالى كه زندگى این جهان محدود و تمام‌شدنى است و زندگى آن جهان ابدى و تمام‌ناشدنى است؟!
علت ترجیح زندگى محدود دنیا بر زندگى جاودان آخرت، همانا دلبستگى است. هر چه دلبستگى انسان به دوستان و محبوب‌هاى این دنیا بیشتر باشد، وقتى مى‌خواهد از این دنیا كوچ كند و جدا شود، سختى و رنجش بیشتر است. از جانب دیگر چون پا به عالمى مى‌گذارد كه با آن‌جا هیچ انس و آشنایى ندارد سخت نگران و هراسان است و افزون بر آن، توشه‌اى را هم فراهم نكرده است. حال با این وصف آیا ارزش دارد و عاقلانه است كه انسان را از خوشى‌ها و لذت‌ها و سعادت‌هاى ابدى كه عقل در مقابل شنیدن آن متحیّر مى‌ماند آن‌قدر فاصله بگیرد كه دچار هراس و احساس غربت شود؟! قرآن مى‌فرماید: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْیُن؛ هیچ كس نمى‌داند (و در فكرش نمى‌گنجد) كه پاداش نیكوكارى‌اش چه نعمت‌ها و لذّت‌هاى بى‌حدّ و حصرى است كه روشنى‌بخش (دل و) دیده است و در عالم غیب براى او ذخیره شده است(40). آیا این عمل عاقلانه است كه انسان از همه لذت‌ها و خوشى‌هاى ابدى براى چند روز خوشى موقت و گذرا صرف‌نظر كند؟ به یقین اگر تمام این لذت‌هاى دنیوى براى انسان حاصل مى‌شد، باز هم ارزش این همه دل‌بستن را نداشت؛ چرا كه اینها جملگى در گذر و تمام‌شدنى است، در صورتى كه به یقین مى‌دانیم تمام لذات دنیوى هم براى هیچ كس فراهم نشده است و تنها ممكن است هر كدام از آنها براى افراد انگشت‌شمارى و آن هم براى چند روزى حاصل شده باشد. از طرف دیگر توجّه داریم كه هیچ كس در این دنیا بدون سختى زندگى نكرده و زندگى او دایماً با خوشى و راحتى همراه نبوده است. این مسأله مهمى است كه باید هر كسى آن را در عمق قلب باور و در گستره میدان عمل براى خود حلّ نموده، تكلیف خود را مشخص نماید.
‌﴿ صفحه 86 ﴾
ما مى‌دانیم و معتقدیم كه عالم آخرت، عالم ابدى است و همه ما به آن‌جا خواهیم رفت و مخاطب این نامه هم كسى است كه به این امور اعتقاد دارد، ولى صِرف چنین اعتقادى اثر زنده و دایمى ندارد. باید كارى كرد كه این اعتقاد، زنده و فعّال باشد. راه زنده كردن این اعتقاد هم این است كه آدمى آثار به جا مانده از گذشتگان را ببیند و بشنود و آنها را مطالعه كند و در مورد آنها بیندیشد. آن وقت است كه با تمام وجود تصدیق مى‌كند كه این‌جا جاى ماندن نیست و «آنچه نپاید، دلبستگى را نشاید». از این‌رو حضرت على علیه الصلوة و السّلام مى‌فرماید: اَعْرِضْ عَلَیْهِ اَخْبارَ الماضیِن؛ اخبار و سرگذشت افرادى را كه پیش از شما بودند به دل عرضه كن! تا دل گمراه نگردد و فریب نخورد. همان‌گونه كه گذشت، محور این فرموده، قلب است و سر و كار انسان با دل است. اگر مى‌خواهید به سعادت برسد باید دل خود را اصلاح كند. اگر مى‌خواهد مشكلات او حل شود، باید مشكلات دل را حل كند. خوب است بدانیم كه چسان و چرا حضرت(علیه السلام) محور سخن را قلب قرار داده است و مى‌فرماید: اَعْرِضْ عَلَیْهِ ...؛ اخبار گذشتگان را بر دلت عرضه كن!؟ شاید علت این فرمایش این باشد كه گاهى انسان چیزى را مطالعه مى‌كند و یا مى‌شنود ولى سطحى و گذرا نگاه مى‌كند و به دلش نمى‌نشیند و آن را به دل راه نمى‌دهد و درست و عمیق درباره آن، فكر نمى‌كند؛ مثلا به زیارت اهل قبور مى‌رود و مى‌بیند كه اینها مرده‌اند، اما یك نگاه سطحى نموده و رد مى‌شود. واضح است كه این گونه نگاه كردن و دیدن، هرگز به دل سرایت نمى‌كند. باید طورى ببیند و بشنود و بیندیشد كه به دل برسد و به دل سرایت كند. باید خوب بفهمد و درك كند و تأمل نماید. پس گویا به همین منظور مى‌فرماید: اَعْرِضْ عَلَیْهِ اَخْبارَ الْماضیِنَ وَ ذَكِّرْهُ بِمَا أَصابَ مَنْ كانَ قَبْلَكَ مِنَ الاْوَّلیِنَ؛ اخبار گذشتگان را به دلت عرضه كن و جریان‌هایى را كه بر پیشینیان رفته است، به یاد دل بیاور!